در میان روایت‌هایی که از سفر، تاریخ و انسان‌ها شکل می‌گیرند، «کافه پولونیا» بهانه‌ای شده است برای بازخوانی یک پیوند کمتر گفته ‌شده میان ایران و لهستان. منصور ضابطیان؛ نویسنده، روزنامه‌نگار و گوینده، در این گفت‌وگو از مسیری می‌گوید که از یک ایده ساده برای ساخت یک پادکست آغاز شد، اما در ادامه و با گسترش پژوهش‌ها و مواجهه‌های میدانی، به کتابی تبدیل شد که رد این مهاجرت تاریخی را هم در ورشو و هم در شهرهایی از ایران مانند مشهد، بندر انزلی، تهران و اهواز دنبال می‌کند؛ سفری میان دو جغرافیا که در نهایت به یک روایت انسانی از آوارگی، ماندن و پیوند خوردن با یک سرزمین تازه ختم می‌شود.

گفت‌وگو با منصور ضابطیان به بهانه انتشار کتاب جدیدش «کافه پولونیا»/ مخاطب تشنه روایت‌های تازه از سفر است

چرا ورشو و لهستان را برای این سفرنامه انتخاب کردید؟ چه چیزی در این مقصد برای شما «روایت‌ساز» بود؟

این یک سفرنامه درباره لهستان نیست. برخلاف سفرنامه‌های قبلی من که مشخصاً درباره یک شهر یا کشور بودند، این کتاب روایت پناهندگانی است که در سال‌های جنگ جهانی دوم از لهستان به ایران آمدند و در ایران ساکن شدند. ماجرا به هشتاد و چند سال پیش برمی‌گردد و طبیعتاً از میان بازماندگان آن دوره، افراد زیادی زنده نمانده‌اند؛ تنها دو نفر از آن‌ها در قید حیات بودند. من به ورشو رفتم، آن‌ها را پیدا و با آن‌ها گفت‌وگو کردم. همچنین نشانه‌های این مهاجرت را در ورشو جست‌وجو کردم و در ادامه به شهرهایی سفر کردم که رد پای این مهاجران در آن‌ها وجود داشت؛ شهرهایی مانند مشهد، بندر انزلی، تهران و اهواز. ایده اولیه این کار را یکی از دوستان ساکن لهستان که پادکست‌هایم را دنبال می‌کرد، مطرح کرد. او پیشنهاد داد در قالب پادکست «جعبه» اپیزودی درباره این موضوع ساخته شود. ابتدا با بی‌حوصلگی با ایده برخورد کردم و فکر می‌کردم موضوع چندان جذاب نیست، اما بعدتر و با پژوهش بیشتر، متوجه شدم با روایتی بسیار جذاب و پرظرفیت روبه‌رو هستم. به همین دلیل تصمیم گرفتم به‌جای محدود کردن آن به یک پادکست، آن را به کتابی تبدیل کنم؛ اثری که ماندگاری بیشتری داشته باشد.

عنوان «کافه پولونیا» از کجا آمد و چه مفهومی فراتر از یک مکان دارد؟

«پولونیا» در زبان لهستانی به معنای لهستان است. «کافه پولونیا» نیز نام یکی از کافه‌های بسیار معروف تهران در دوران جنگ جهانی دوم بود که توسط دختران مهاجر لهستانی اداره می‌شد. ماجرای این کافه و داستان‌های مرتبط با آن به‌طور کامل در کتاب آمده است. به همین دلیل فکر کردم «کافه پولونیا» می‌تواند عنوانی جذاب، معنادار و متناسب با فضای کتاب باشد؛ عنوانی که هم به بخشی از تاریخ مشترک ایران و لهستان اشاره دارد و هم کنجکاوی مخاطب را برای دنبال کردن روایت برمی‌انگیزد.

وقتی از مهاجرت و آوارگی می‌نویسید، مرز میان همدلی و روایت‌گری را چگونه حفظ می‌کنید؟

به‌عنوان یک روزنامه‌نگار، همیشه به من توصیه شده و خودم نیز به دیگران توصیه می‌کنم که در روایت آنچه می‌بینیم و می‌شنویم، یک ناظر بی‌طرف باشیم. با این حال، طبیعتاً در شیوه روایت، حتی اگر کاملاً بی‌طرف باشید، می‌توانید به‌گونه‌ای بنویسید که همدلی مخاطب را برانگیزد. گاهی انتخاب یک واژه یا یک توصیف، در عین حفظ بی‌طرفی، می‌تواند تأثیر احساسی عمیقی بر مخاطب بگذارد. به همین دلیل، در این کتاب نیز به تجربه روزنامه‌نگاری‌ام تکیه و تلاش کردم روایت‌هایی را که شنیده بودم، صادقانه و بی‌طرفانه بازگو کنم؛ اما در عین حال، اجازه دهم بار انسانی و عاطفی این روایت‌ها نیز به مخاطب منتقل شود. فکر می‌کنم وظیفه روایتگر این نیست که احساسات را به مخاطب تحمیل کند، بلکه باید واقعیت را آن‌قدر دقیق و شفاف روایت کند که مخاطب خود بتواند با آدم‌ها و سرنوشت‌های روایت‌شده همدلی کند.

سفرنامه می‌تواند جایگزین مناسبی برای روایت‌های رسمی تاریخ باشد؟

۱۰۰درصد. اتفاقاً برای کسانی که از تاریخ گریزان هستند، سفرنامه و روایت‌های داستانی می‌توانند راهی بسیار مؤثرتر برای آشنایی با گذشته باشند. وقتی بتوانید یک روایت جذاب ارائه کنید، قصه آن را خوب تعریف کنید و بلد باشید چگونه عنصر درام را به دل ماجرا بیاورید، طبیعتاً تأثیر بیشتری بر مخاطب خواهید گذاشت.
در چنین شرایطی، مخاطب بدون آنکه احساس کند در حال مطالعه یک کتاب تاریخی است، با وقایع و واقعیت‌های تاریخی ارتباط برقرار می‌کند. به همین دلیل فکر می‌کنم گاهی یک سفرنامه یا یک روایت داستانی مبتنی بر واقعیت می‌تواند بسیار اثرگذارتر از یک کتاب تاریخ صرف باشد و مخاطب بیشتری را با آن دوره و آن رویدادها آشنا کند.

سفرنامه‌نویسی در ایران امروز دارد به یک ژانر جدی فرهنگی تبدیل می‌شود یا هنوز در حاشیه است؟

اگر بخواهم آن را با ادبیات داستانی مقایسه کنم، طبیعتاً هنوز فاصله زیادی وجود دارد؛ اما ترجیح می‌دهم سفرنامه‌نویسی را در این مقطع با ادبیات داستانی مقایسه نکنم و آن را در نسبت با جایگاه ۱۰سال پیشش ببینم. وقتی امروز را با گذشته مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم این جریان پیشرفت قابل‌ توجهی داشته است. پیش‌تر برای پیدا کردن سفرنامه باید لابه‌لای قفسه‌های مختلف کتاب‌فروشی‌ها جست‌وجو می‌کردیم؛ اما امروز تقریباً در همه کتاب‌فروشی‌های معتبر، بخشی مشخص برای سفرنامه‌نویسی وجود دارد. این موضوع نشان می‌دهد این ژانر توانسته جایگاه خود را در میان مخاطبان پیدا کند و آثار قابل ‌توجهی هم در این حوزه منتشر شده که به‌راحتی در دسترس‌اند. بنابراین، اگرچه هنوز با ژانرهای پرمخاطب فاصله دارد، اما بدون تردید سفرنامه‌نویسی در ایران مسیر رشد و تثبیت خود را طی کرده است.

سیر سفرنامه‌نویسی در ایران چه مسیری را طی کرده تا به اینجا رسیده است؟

در گذشته، سفرنامه‌های ما بیشتر گزارش‌های ساده‌ای از یک سفر بودند؛ روایت‌هایی بر اساس ترتیب روزها و اتفاق‌ها، از شنبه تا یکشنبه و دوشنبه. نمونه‌های این شیوه را می‌توان در آثار قدیمی‌تر از جمله سفرنامه‌های ناصر خسرو یا در دوره‌های بعدی مانند سفرنامه‌های ناصرالدین شاه دید. اما امروز مخاطب به دنبال چیزی فراتر از گزارش صرف است؛ او می‌خواهد در سفر یک داستان پیدا کند و به تجربه‌ای انسانی برسد. در واقع آنچه امروز می‌بینیم، بیشتر از «سفرنامه‌نویسی» سنتی، نوعی «سفرنویسی» است؛ روایتی که الزاماً به ترتیب زمان و مکان محدود نیست و گاهی بر اساس یک ایده یا جست‌وجوی خاص شکل می‌گیرد. نمونه‌اش هم «کافه پولونیا» است که در آن سفر، وسیله‌ای برای رسیدن به یک روایت تاریخی و انسانی می‌شود.

با توجه به اینکه بسیاری از سفرنامه‌ها نوعی جهت‌گیری و موضع‌گیری دارند، شما چگونه تلاش کرده‌اید این مسئله را مدیریت کنید و چرا در روایت خود از ورود به موضع‌گیری‌های ایدئولوژیک پرهیز کرده‌اید؟

من گزارشگرم و کارم روزنامه‌نگاری است. وظیفه خودم را این می‌دانم که آنچه را می‌بینم و تجربه می‌کنم روایت کنم، بدون اینکه بخواهم تفکر خاصی را تبلیغ کنم؛ چه آن تفکر سیاسی باشد، چه مذهبی و چه هر نوع نگاه ایدئولوژیک دیگری. من در درجه نخست یک روایتگر هستم؛ سفر می‌کنم و قصه‌های سفرم را می‌نویسم. البته ممکن است نویسنده دیگری با یک نگاه ایدئولوژیک یا سوگیری مذهبی به سراغ سفرنامه‌نویسی برود. من این رویکرد را هم قضاوت نمی‌کنم. به هر حال هر نویسنده‌ای حق دارد جهان را از زاویه دید خودش روایت کند. مهم این است که آن روایت صادقانه باشد و نویسنده تظاهر نکند که بی‌طرف است، در حالی که در عمل جهت‌گیری مشخصی دارد. برای من اما اصل ماجرا روایت کردن است؛ روایت آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاق‌هایی که در سفر با آن‌ها مواجه می‌شوم. ترجیح می‌دهم قضاوت نهایی را به مخاطب واگذار کنم و اجازه بدهم هر کس بر اساس آنچه می‌خواند، برداشت و نتیجه‌گیری خودش را داشته باشد.

خودتان دوست دارید مخاطب در نهایت چه چیزی از این کتاب برایش ماندگار شود؟

دو چیز برای من اهمیت دارد. نخست اینکه مخاطب با روایت تاریخی مورد نظر من آشنا شود؛ اینکه بداند در مقطعی از تاریخ، گروهی از انسان‌ها به این سرزمین آمدند و ایرانی‌ها چگونه از آن‌ها استقبال کردند، به آن‌ها کمک رساندند و در کنارشان ایستادند. این بخش، بیش از هر چیز، روایت یک ارتباط انسانی و همدلی میان آدم‌هاست. نکته دوم این است که مخاطب به درک تازه‌ای از تأثیرگذاری خود و جامعه‌اش برسد. اینکه بداند ما در طول تاریخ توانسته‌ایم در زندگی دیگران اثرگذار باشیم و امروز هم همچنان می‌توانیم چنین نقشی داشته باشیم. این موضوع می‌تواند نوعی اعتمادبه‌نفس تاریخی و اجتماعی به مخاطب بدهد. از سوی دیگر، در کشوری که مسئله مهاجرت به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های روز تبدیل شده است، شاید خواندن این کتاب بتواند مخاطبانی را که درباره مهاجرت فکر می‌کنند یا با این موضوع درگیر هستند، به تأمل وادارد. نمی‌خواهم بگویم کسی با خواندن این کتاب تصمیم می‌گیرد مهاجرت کند یا نکند؛ اما امیدوارم کتاب بتواند پرسش‌هایی را در ذهن مخاطب ایجاد و او را به فکر کردن درباره ابعاد مختلف این مسئله ترغیب کند.

مهم‌ترین فرصت‌ها و تهدیدهای سفرنامه‌نویسی در شرایط امروز چیست؟

امروز جامعه بیش از گذشته تشنه آشنایی با موضوعات و تجربه‌های تازه است و همین، فرصت مهمی برای سفرنامه‌نویسی ایجاد کرده است، اینکه بتوانی سفر کنی، تجربه‌ها را ثبت کنی و به مخاطب منتقل کنی. اما در کنار این فرصت، یک چالش جدی هم وجود دارد. اگر نویسنده مهارت روایت نداشته باشد، خروجی می‌تواند به یک کار ضعیف تبدیل شود. این مسئله در تولید محتوای تصویری هم دیده می‌شود؛ جایی که حجم تجربه زیاد است، اما اثر نهایی تأثیرگذار نیست. در نهایت، صرف سفر کردن کافی نیست؛ مهم این است که بتوانی تجربه سفر را به یک روایت درست، ماندگار و اثرگذار تبدیل کنی.