سعید خادمی: از نقد قدرت تا کرامت اقوام

سعید خادمی- سرپرست دفتر ریاست، روابط‌عمومی و امور بین‌الملل سازمان بهزیستی کشور

نقد تاریخ و قدرت، حق جامعه است و حفظ حرمت اقوام، شرط اخلاقی این نقد. اگر به نام دفاع از هویت، صاحبان قدرت را از پاسخ‌گویی معاف کنیم، تاریخ به ابزار ستایش تبدیل می‌شود؛ و اگر نقد یک فرمانروا را به تحقیر خاستگاه قومی او یا مردمانی که به او منسوب‌اند پیوند بزنیم، نقد تاریخی به پیش‌داوری هویتی فرو می‌غلتد. در هر دو حالت، حقیقت آسیب می‌بیند: یک‌بار به سود قدرت و بار دیگر به سود تعصب.

مناقشه بر سر سخنان سعید لیلاز درباره کریم‌خان زند را نیز باید در همین چارچوب دید. لیلاز در توضیحات بعدی خود گفت سخنانش تقطیع شده، موضوع بحثش خلیج فارس و تنگه هرمز بوده، نه قوم لر یا خاندان زند، و قصد توهین به هیچ قوم ایرانی را نداشته است. او همچنین از برداشتی که می‌توانست سخنانش را توهین‌آمیز جلوه دهد، فاصله گرفت و ابراز تأسف کرد.

این توضیحات را باید شنید؛ اما نیت گوینده تنها معیار سنجش سخن در عرصه عمومی نیست. ممکن است کسی قصد تحقیر نداشته باشد، اما واژه‌هایش در حافظه جمعی معنایی تحقیرآمیز پیدا کنند. توضیح و ابراز تأسف می‌تواند به رفع سوءتفاهم کمک کند، اما مسئولیت انتخاب واژه‌ها را از میان نمی‌برد. در مقابل، رنجش از یک سخن نیز نباید بهانه‌ای برای تعطیل کردن نقد تاریخی شود. مسئله، یافتن مرزی روشن میان حق نقد و مسئولیت اخلاقی در بیان آن است.

کریم‌خان زند نمونه مناسبی برای طرح این مسئله است؛ زیرا داوری درباره او می‌تواند به‌سادگی از تاریخ سیاسی به نزاعی درباره هویت قومی کشیده شود. اگر او را صرفاً با دستاوردهایش بسنجیم، به ستایشگری نزدیک شده‌ایم؛ اگر کاستی‌های حکومتش را به خاستگاه قومی او یا شأن مردمانی که به او منسوب‌اند تعمیم دهیم، از نقد تاریخی فاصله گرفته‌ایم. راه درست، بررسی کارنامه او در زمینه تاریخی زمانه خویش است؛ نه ساختن قدیسی تاریخی و نه تبدیل یک فرمانروا به بهانه‌ای برای تحقیر یک قوم.

کریم‌خان در دوره‌ای به قدرت رسید که ایران پس از مرگ نادرشاه با کشمکش‌های داخلی، ناامنی و فرسایش اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. برقراری ثبات نسبی، بازگرداندن امنیت به بخش مهمی از کشور و تثبیت جایگاه شیراز به‌عنوان مرکز سیاسی و اقتصادی، در آن شرایط دستاوردهایی مهم بود. انتخاب عنوان «وکیل‌الرعایا» به‌جای «شاه» نیز نشان می‌داد که او می‌خواست، دست‌کم در زبان سیاسی، نسبت حکومت و مردم را متفاوت از سنت متعارف سلطنت صورت‌بندی کند؛ هرچند اعتبار هر عنوانی را باید با عملکرد حکومت سنجید، نه صرفاً با معنای آن.

شیراز در دوره کریم‌خان رونق گرفت و بناهایی چون بازار وکیل، مسجد وکیل و حمام وکیل همچنان بخشی از میراث معماری و شهری آن دوره‌اند. بوشهر نیز در مناسبات تجاری ایران با شرکت هند شرقی بریتانیا جایگاهی مهم داشت. این تحولات از تلاش حکومت زندیه برای احیای حیات اقتصادی کشور حکایت می‌کنند؛ هرچند ارزیابی میزان موفقیت این تلاش‌ها به بررسی دقیق شرایط اقتصادی و داده‌های تجاری آن روزگار نیاز دارد.

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های سیاست حمایتی کریم‌خان را باید در بحران غله سال ۱۱۵۴ هجری شمسی (۱۷۷۵ میلادی) جست‌وجو کرد. در پی کمبود شدید غله و گسترش قحطی در بخش‌هایی از ایران، حکومت برای تأمین نیاز مردم به وارد کردن غله از مناطق دوردست روی آورد. هزینه تأمین غله در شیراز به‌مراتب از نرخ اسمی فروش آن به نیازمندان بیشتر شده بود. بااین‌حال، کریم‌خان برخلاف توصیه برخی وزیران، بر ادامه توزیع غله با همان نرخ اصرار کرد. این تصمیم برای خزانه حکومت پرهزینه بود، اما نشان می‌داد که در مواجهه با بحران، ملاحظات انسانی می‌تواند بر محاسبات مالی دولت تقدم پیدا کند.

اینها نقاط روشن کارنامه کریم‌خان‌اند؛ اما هیچ دستاورد عمرانی یا سیاست حمایتی، فرمانروا را از نقد معاف نمی‌کند. یکی از مهم‌ترین کاستی‌های حکومت زندیه، وابستگی بیش از اندازه نظم سیاسی به اقتدار شخصی کریم‌خان بود. او توانست ثباتی نسبی ایجاد کند، اما این ثبات به نهادهایی پایدار، قواعد روشن جانشینی و سازوکارهایی مستقل از شخص او تبدیل نشد.

کریم‌خان در ۱۰ اسفند ۱۱۵۷ هجری شمسی (۱ مارس ۱۷۷۹ میلادی) درگذشت. پس از مرگ او، رقابت‌های جانشینی و کشمکش‌های درون‌خاندانی شدت گرفت و پایه‌های حکومت زندیه به‌تدریج فرسوده شد. این سرنوشت پرسشی اساسی پیش می‌کشد: آرامش دوران یک فرمانروا تا چه اندازه پایدار است، اگر ساختار حکومت نتواند پس از مرگ او به کار خود ادامه دهد؟ نهادسازی و انتقال باثبات قدرت، از معیارهای اصلی سنجش حکمرانی‌اند؛ معیارهایی که کارنامه زندیه در آنها بی‌نقص نبود.

لشکرکشی به بصره نیز باید با همین نگاه بررسی شود. محاصره شهر در سال ۱۱۵۴ هجری شمسی (۱۷۷۵ میلادی) آغاز شد و پس از حدود یک سال به تصرف آن انجامید. بصره تا مرگ کریم‌خان در سال ۱۱۵۷ هجری شمسی (۱۷۷۹

سعید خادمی: میلادی) در اختیار نیروهای زند باقی ماند. ارزیابی این عملیات به بررسی اهداف، هزینه‌های نظامی و اقتصادی و پیامدهای سیاسی آن نیاز دارد. صرف تصرف یک شهر، به‌خودی‌خود موفقیت راهبردی پایدار را ثابت نمی‌کند؛ همان‌طور که بدون شواهد کافی نمی‌توان آن را بی‌فایده دانست. پرسش درباره تناسب هزینه و فایده این لشکرکشی، بخشی از نقد قدرت است؛ نقدی که باید متوجه تصمیم فرمانروا باشد، نه هویت قومی او.

اینجا همان مرزی است که نباید از میان برود: کارنامه یک فرمانروا را می‌توان نقد کرد، بی‌آنکه مردمان منسوب به او را موضوع داوری قرار داد. در بخشی از منابع تاریخی، زندیان به شاخه لک از لرهای شمالی منسوب شده‌اند؛ اما این دسته‌بندی تاریخی، مجوزی برای تعمیم عملکرد یک خاندان به همه لرها و لک‌های امروز نیست. یک سلسله نماینده تمام یک قوم نیست و هیچ مردمی را نمی‌توان با کارنامه فرمانروایی تعریف کرد که قرن‌ها پیش زیسته است. همان‌طور که تعلق قومی کریم‌خان نباید او را از نقد معاف کند، نقد او نیز نباید به وسیله‌ای برای تحقیر لرها تبدیل شود.

برای شناخت میراث لرها نیز نباید تاریخ این مردم را با ظهور زندیه آغاز کرد. وقتی از تمدن کهن لرها سخن می‌گوییم، منظور این نیست که هویت قومی امروزین، با تمام ویژگی‌های کنونی‌اش، در همه ادوار تاریخی به همین صورت وجود داشته است. سخن از میراث تمدنی سرزمین‌های لرنشین و نقش دیرپای مردمان زاگرس در شکل‌گیری و تداوم تمدن ایرانی است.

سرزمین‌های لرنشین در قلب زاگرس قرار دارند؛ جغرافیایی با پیشینه طولانی سکونت انسانی و پیوندهایی با حوزه‌های تمدنی کهن ایران، از جمله ایلام و فرهنگ‌های باستانی زاگرس. مفرغ‌های لرستان از آثار شناخته‌شده باستان‌شناسی این پهنه‌اند و اهمیت تاریخی و فرهنگی آن را نشان می‌دهند. هرچند نمی‌توان همه این آثار را بدون شواهد کافی به یک هویت قومی امروزی نسبت داد، میراث باستانی منطقه گواه جایگاه دیرینه زاگرس در تاریخ فرهنگی ایران است. لرهای امروز نیز وارث بخشی ارزشمند از این میراث تاریخی و فرهنگی‌اند.

سهم مردمان لرنشین در تاریخ ایران به یک سلسله یا دوره تاریخی محدود نیست. در انقلاب مشروطه، سردار اسعد بختیاری و بی‌بی مریم بختیاری از چهره‌های اثرگذار بودند و در تحولات سیاسی کشور نقشی جدی ایفا کردند. در عرصه دانش و فرهنگ نیز عبدالحسین زرین‌کوب و سید جعفر شهیدی، هر دو برخاسته از بروجرد، با آثار ماندگار خود در تاریخ، ادبیات و مطالعات دینی، سهمی برجسته در فرهنگ ایران داشتند. این چهره‌ها تنها نمونه‌هایی از میراث انسانی و فرهنگی این حوزه‌اند؛ میراثی که از سیاست و مبارزه تا دانش، اندیشه و آفرینش فرهنگی امتداد دارد.

بااین‌حال، دفاع از کرامت لرها نباید به مسابقه افتخارات تاریخی تبدیل شود. هیچ قومی برای برخورداری از احترام، موظف نیست فهرستی از فرمانروایان، قهرمانان یا دانشمندان خود ارائه کند. کرامت، حق انسان‌هاست، نه پاداش داشتن کارنامه‌ای پرافتخار. اگر احترام یک قوم را به بزرگی فرمانروایان یا شمار دانشمندانش مشروط کنیم، در واقع همان منطق نادرستی را بازتولید کرده‌ایم که ارزش یک جامعه را با کارنامه چند تن از اعضای آن می‌سنجد.

یادآوری میراث لرها، بنابراین، نه تلاشی برای اثبات برتری آنان بر دیگران، بلکه راهی برای روشن کردن یک اصل است: هیچ جامعه‌ای را نباید به عملکرد یک سلسله، یک فرمانروا یا یک تعبیر تحقیرآمیز فروکاست. همان‌طور که دستاوردهای کریم‌خان به‌تنهایی نماینده تمام تاریخ لرها نیست، کاستی‌های حکومت زندیه نیز نمی‌تواند معیار داوری درباره شأن و جایگاه آنان باشد. هویت تاریخی مردمان، گسترده‌تر از سرگذشت فرمانروایان است و کرامت آنان مستقل از موفقیت‌ها و شکست‌های سیاسی‌شان معنا دارد.

جامعه‌ای بالغ می‌تواند هم‌زمان در برابر زبان تحقیرآمیز بایستد و نقد تاریخی را بپذیرد؛ توضیح و ابراز تأسف یک گوینده را بشنود و در عین حال، مسئولیت او را در قبال واژه‌هایش یادآوری کند. دفاع از هویت نباید قدرت را از پاسخ‌گویی معاف کند و آزادی نقد نیز نباید بهانه‌ای برای شکستن حرمت انسان‌ها باشد.

تاریخ را باید با سند خواند، با انصاف سنجید و با زبانی مسئولانه روایت کرد. می‌توان کریم‌خان زند را نقد کرد، بی‌آنکه لرها را تحقیر کرد؛ و می‌توان از کرامت لرها دفاع کرد، بی‌آنکه کریم‌خان را از نقد معاف ساخت. نقد قدرت، حق جامعه است و کرامت اقوام، حرمت جامعه؛ هیچ‌کدام نباید به بهای دیگری تمام شود.