جوان آنلاین: وقتی صحبت از پرستاری در سال‌های جنگ هشت‌ساله به میان می‌آید، شاید نخستین تصویری که به ذهن برسد، بیمارستان‌هـایی شلـوغ، مجروحانی که یکی پس از دیگری از جبهه می‌رسیدند و پرستارانی باشد که ساعت‌ها خستگی را فراموش می‌کردند. اما برای مهشید ذاکری، پرستاری فقط مجموعه‌ای از شیفت‌ها و وظایف حرفه‌ای نبود؛ بخشی از زندگی بود که با خاطرات تلخ و شیرین بسیاری گره خورده است. 
او سال‌های ابتدایی دهه ۶۰ وارد حرفه پرستاری شد. روز‌هایی که بیمارستان‌ها با کمبود شدید نیروی انسانی مواجه بودند. خودش از آن روز‌ها این‌طور یاد می‌کند: «خیلی نیروی کار کم بود. هر بخشی گاهی با یک پرستار یا بهیار اداره می‌شد. جمعیت زیاد شده بود، جنگ شده بود و تعداد مجروحان، معلولان و بیماران هم بیشتر شده بود.»
در چنین شرایطی، پرستاری را آغاز کرد. بیمارستان کسری کرج نخستین محل خدمتش بود. گرچه خودش علاقه داشت به مناطق عملیاتی برود، اما به دلیل شرایط آن روزگار و اینکه دختر جوانی بود که هنوز ازدواج نکرده بود، خانواده اجازه چنین کاری را به او نمی‌دادند. با این حال، فاصله بیمارستان محل خدمتش با جبهه به معنای دور بودن از جنگ نبود. مجروحان جنگی مرتب به بیمارستان می‌رسیدند و پرستاران با بخش دیگری از واقعیت جنگ روبه‌رو می‌شدند؛ واقعیتی که گاهی از خود میدان نبرد هم سنگین‌تر بود. یکی از نخستین خاطراتی که هنوز بعد از سال‌ها با جزئیات در ذهنش مانده، مربوط به یک رزمنده جوان است. پسر جوانی بود کم‌سن‌وسال و بسیار آرام. یک پایش را از دست داده بود، پای دیگرش در گچ بود و هر دو دستش نیز بر اثر ترکش آسیب دیده و تا بالای آرنج در گچ قرار داشت. تقریباً هیچ کاری از دست خودش برنمی‌آمد؛ حتی نمی‌توانست غذا بخورد. 
خانم ذاکری می‌گوید: «چند مریض داشتم، اما احساس می‌کردم این از همه مظلوم‌تر است. دست‌و‌پاهایش بسته بود. می‌آمدم غذا را خودم در دهانش می‌گذاشتم. برایش مجله برده بودم و گفتم اگر می‌توانی با سرانگشت‌هایت ورق بزن تا حوصله‌ات سر نرود.».
اما چیزی که توجه پرستار جوان را بیشتر از همه جلب کرد این بود که پای گچ‌گرفته مجروح بوی نامطبوعی می‌داد. موضوع را به سرپرستار و پزشک گفت و اصرار کرد که پای بیمار باید بررسی شود. وقتی گچ را باز کردند، مشخص شد زیر آن زخم عفونی شده است. پا را شست‌وشو دادند، پانسمان کردند و در آتل قرار دادند. همان‌جا بود که خانم ذاکری فهمید پرستاری برای او فقط انجام وظایف تعریف‌شده نیست؛ باید بیمار را دید، شنید و گاهی حتی چیزی را تشخیص داد که در نگاه اول به چشم نمی‌آید. 
خودش می‌گوید: «مربی‌ام من را توبیخ کرد که چرا به این بیمار غذا می‌دهی؟ گفتم شما بیایید ببینید، دو دستش تا بالای آرنج در گچ است. چطور می‌تواند غذا بخورد؟ پرستاری یعنی همین.»
به اعتقاد او، همه نمی‌توانند پرستار شوند. پرستاری پیش از هر چیز به روحیه خدمت نیاز دارد؛ اینکه فرد از کمک به دیگران خسته نشود و در مواجهه با خون، زخم، بیماری و شرایط سخت، بتواند آرامش خودش را حفظ کند. 
شاید مهم‌ترین چیزی که از آن سال‌ها برایش باقی مانده، نه فقط خاطرات درمان و پانسمان، بلکه تصویری است که از مجروحان جنگی در ذهن دارد. 
او می‌گوید: «مجروحان جنگی خیلی کم‌توقع و آرام بودند؛ مؤمن و صبور. واقعاً روحیه‌شان عجیب بود. پرستاری از آنان لذت دیگری داشت.»
همین مقایسه باعث می‌شود هنوز هم وقتی بیماران عادی را می‌بیند که از طولانی شدن بستری یا شرایط درمان ناراضی هستند، ناخودآگاه به سال‌های جنگ برگردد و به یاد مجروحانی بیفتد که با وجود درد و آسیب‌های شدید، کمتر شکایت می‌کردند. با وجود کمبود شدید نیرو و شیفت‌های طولانی، پرستاران آن روز‌ها کمتر فرصت داشتند به خستگی خود فکر کنند. تعداد بیماران زیاد بود و نیروی انسانی کم، اما به گفته خانم ذاکری، «این‌طور نبود که خسته شوند و نخواهند کارشان را انجام دهند.» برای او، یکی از ویژگی‌های مهم پرستاری همین عشق به کار است. معتقد است کسی که وارد این حرفه می‌شود باید بداند که پرستاری شغل ساده‌ای نیست و بدون علاقه و روحیه خدمت، ادامه دادن آن دشوار خواهد بود. 
او حتی سال‌ها بعد، زمانی که در حوزه دندانپزشکی فعالیت می‌کرد، همین نگاه را ادامه داد. می‌دید بسیاری از بیماران از دندانپزشکی می‌ترسند و تمام بدن‌شان از ترس منقبض می‌شود. برای همین تلاش می‌کرد با موسیقی، گفت‌و‌گو و شوخی، اضطراب بیمار را کاهش دهد. معتقد بود آرامش بیمار بخشی از روند درمان است. 
بعد از سال‌ها فعالیت در حوزه پرستاری، مسیر کاری‌اش به حوزه‌های دیگری از پزشکی نیز کشیده شد و مدتی در یک کلینیک تخصصی دندانپزشکی فعالیت کرد. در نهایت بازنشسته شد، اما علاقه‌اش به حوزه سلامت پایان نیافت. 
حالا که سال‌ها از آن روز‌ها گذشته و نسل تازه‌ای از پرستاران وارد بیمارستان‌ها شده‌اند، اگر قرار باشد تنها یک خاطره برایشان تعریف کند، شاید همان پسر جوان مجروح جنگی را به یاد بیاورد؛ جوانی که دست‌ها و پاهایش در گچ بود و حتی نمی‌توانست یک لقمه غذا را خودش به دهان ببرد. برای او، آن خاطره خلاصه‌ای از معنای پرستاری است. دیدن چیزی که شاید دیگران نبینند، کمک کردن بدون انتظار، تحمل سختی و مهم‌تر از همه، حفظ انسانیت در سخت‌ترین شرایط و اگر بخواهد خطاب به مردم و خانواده بیماران فقط یک جمله بگوید، حرفش ساده است: «پرستاری فقط مراقبت از بدن بیمار نیست؛ پرستار باید درد، ترس و تنهایی بیمار را هم ببیند. قدر پرستار را وقتی می‌دانیم که بفهمیم پشت هر مراقبت ساده، ساعت‌ها خستگی، مسئولیت و عشق به انسان وجود دارد.»