مریم حسینی، پژوهشگر نقد ادبی و متنپژوهی، کتاب «مکتبهای ادبی» رضا سیدحسینی را «سنگبنای مکتبهای ادبی در ایران» خواند و گفت: «هر محقق این عرصه بدون مطالعهٔ آن نمیتواند اثری ارزشمند ارائه دهد.» او با ستایش از تسلط مترجمی سیدحسینی و ترجمههایش از مالرو، سارتر، کامو و بالزاک، دو خلأ کتاب را نبود مدرنیسم و پسامدرنیسم و ناهمتوازنی حجم فصلها دانست.
سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: بیستودوم مهر ۱۴۰۵، صد سال از تولد رضا سیدحسینی (۲۲ مهر ۱۳۰۵ – ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸) میگذرد؛ نویسنده، مترجم و از نامآوران نثر روشن و دقیق در ترجمهٔ فارسی. او در اردبیل زاده شد، پیش از دبستان یک واژه فارسی نگفته بود و نخستین کتابها را با شوری دیوانهوار خواند؛ چنانکه کلیله و دمنه را چون گران بود، برای خود رونویسی کرد. در پانزدهسالگی به مجلههای خارجی و ترکی دست یافت و از شانزدهسالگی ترجمه را آغاز کرد.
بعدها در پاریس و کالیفرنیای جنوبی آموخت و نزد استادانی چون پرویز ناتل خانلری و پژمان بختیاری زبان و ادب را عمیقتر فراگرفت. ترجمهٔ «پیروزی فکر» او دهها بار بازچاپ شد و سرپرستی و ترجمهٔ بخش بزرگی از «فرهنگ آثار» ششجلدی، همراه با اسماعیل سعادت، احمد سمیعی و ابوالحسن نجفی، سند ماندگار کوشش اوست. اما نامش بیش از همه با یک کتاب گره خورده است: «مکتبهای ادبی». آن را در ۱۳۳۴ منتشر کرد و چهلودو سال پیوسته کاملتر ساخت تا چاپ سیزدهم در هزاروهفتصد صفحه درآمد. این کتاب، چند نسل دانشجو را با مکتبهای ادبی جهان آشنا کرد و هنوز مرجعی اصلی در دانشگاههای ایران است.
برای بررسی جایگاه امروز این اثر، سراغ مریم حسینی رفتم؛ استاد بازنشستهٔ ادبیات فارسی دانشگاه الزهرا، عضو پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و مؤلف کتاب «مکتبهای ادبی جهان» که در ۱۳۹۶ جایزهٔ پروین اعتصامی گرفت. حضور او دو مزیت دارد: نگاه نسلی که «مکتبهای ادبی» را در اوجش خوانده، و نگاه مدرسی که میتواند فاصلهٔ این متن را با نیاز دانشجوی امروز بسنجد. او خود در همین مسیر، دهها کتاب و بیش از صد مقاله و افتخاراتی چون سرآمد آموزشی کشور (۱۴۰۰) و جایزهٔ البرز (۱۴۰۱) دارد. گفتوگو با او از ستایش یک کتاب فراتر میرود و پاسخ میدهد که چرا این اثر پس از هفت دهه هنوز زنده است.
کتاب «مکتبهای ادبی» نخستین بار در سال ۱۳۳۴ منتشر شد و امروز چاپ بیستم آن، بهصورت دو جلدی، در دسترس خوانندگان است. به نظر شما چه چیزی در این اثر باعث شده نزدیک به هفتاد سال، هم منبع درسی بماند و هم مرجع عمومی؟ آیا این ماندگاری محصول «نخستبودن» کتاب است، یا کیفیت خودِ متن؟
در زمانی که استاد سیدحسینی آغاز به انتشار بخشهای گوناگون این کتاب کردند، هنوز مفهوم مکتب ادبی در فضای ادبی کشور پدید نیامده بود و توجه به مکتبها و سبکهای ادبیات جهان، پیش از ایشان، بسیار اندک مورد توجه قرار گرفته بود. البته چند تن نیز بودند که همزمان با ایشان و در کنار ایشان در حوزۀ آشنایی با مکتبهای ادبی فعالیت میکردند، مثلاً حسن هنرمندی که کتاب «از رمانتیسم تا سوررئالیسم» را در سال ۱۳۳۶ منتشر کرد، و البته بیشتر پژوهشگران ایرانی در آن زمان در مورد مکتبها مینوشتند برخاسته از ادبیات فرانسه بودند؛ هر یادداشتی که منتشر میشد و هر کتاب و مقالهای که در مورد مکتبها به انتشار میرسید تحت تأثیر ادبیات فرانسه و نویسندگان آن بود وطبیعی بود که چنین باشد زیرا خاستگاه بسیاری از مکتبهای ادبی جدید،ادبیات فرانسوی بوده است؛ و بدیهی بود که استاد سیدحسینی، که خود تسلط کامل بر زبان فرانسه داشتند، متوجه این مطلب باشند و برخی از این آثار را ترجمه کنند و دربارۀ سبک و ویژگیهای آن بنویسند.
مقدمهای که استاد سیدحسینی بر کتاب نوشتهاند — یعنی همان سرآغاز کتاب — دربارهی وضعیت فرهنگی اروپا در قرون وسطا و رنسانس و شکلگیری ادبیات جدید، خود از مباحث خواندنی کتاب است؛ و همچنین توجه ایشان به مکتب باروک پیش از کلاسیسیسم، و نیز نمونههای آثاری که از این مکتب و دیگر مکتبها در آثار خود میآورند، بر ارزش کتاب ایشان افزوده است. ما پژوهشگری در حوزۀ مکتبهای ادبی نداریم که همانند استاد سیدحسینی تمام مکتبهای ادبی را مطالعه کرده، و بسیاری از آثار ادبی آن مکتب را نیز، خودش، به فارسی ترجمه کرده باشد؛ بسیاری از ترجمههایی که در کتاب استاد هست، ترجمهی خود ایشان است که بیشتر آنها از زبان فرانسه برگردانده شده و گاه از زبان انگلیسی و ترکی هم نمونه هایی موجود است.
هنگامی که استاد به مکتب باروک میپردازند، افزون بر آنکه ویژگیهای آن را در ادبیات عصر خویش جستجو میکنند، در مقدمهی خواندنیای که مینویسند، شکلگیری آن را در هنرهای تجسمی به بحث میگذارند. ایشان متوجه هنرهای تجسمی میشوند و از برنینی، هنرمند ایتالیایی دورهی رنسانس یاد میکنند و آن شکل مارپیچ را که در آثار هنرهای تجسمی، در ستونهای کلیساها و بناهای کهن دورهی رنسانس دیده میشود آن را نشانه ای از ویژگیهای هنر باروک میدانند. و در دنبالۀ آن از همان نشانها برای تبیین ویژگیهای ادبی باروک استفاده میکنندمطرح میکنند. به نظرم آن بخش یکی از مهمترین مقالهها دربارهی مکتب باروک است.
بسیاری از نمونههایی که استاد از فن شعر نیکولا بوالو انتخاب میکنند، جزو نخستین متونی هستند که از کتابهای فن شعر ترجمه شدهاند. توجه استاد به برخی از این آثار سبب شد تا مترجمانی که از زبان فرانسوی ترجمه میکردند، این آثار را مد نظر قرار دهند و متوجه اهمیت آنها در مکتب ادبی و فرهنگ فرانسوی شوند.
سیدحسینی این کتاب را برای آشنایی با ایسمها نوشت، اما اثر در عمل به یک تاریخ ادبیات غرب تبدیل شد؛ از باروک و کلاسیسم و رمانتیسم و رئالیسم و ناتورالیسم در جلد اول، تا سمبولیسم، اکسپرسیونیسم، کوبیسم، دادائیسم، سوررئالیسم، اگزیستانسیالیسم، تئاتر نو و دگردیسی رمان در جلد دوم. این گسترش، نقطهقوت کتاب است یا نشانهٔ نبود یک طرح روششناختی مدوّن؟
امروز هنگامی که مکتبهای ادبی را مطرح میکنیم، معمولاً از کلاسیسیسم آغاز میکنیم، زیرا دقیقاً در سرآغاز رنسانس شکل گرفته است و نخستین مکتب ادبی جدید جهان به شمار میآید. و باز میدانید که مکتب کلاسیسیسم مکتبی فرانسوی است و خاستگاه آن نیز کشور فرانسه است. بنابراین، اینکه میفرمایید استاد چگونه متوجه این مکتبها شدند، طبیعی است که وقتی ایشان آثار بسیاری از نویسندگان فرانسوی را ترجمه میکنند، به مکتب ادبیای که آن آثار به آن تعلق داشتند نیز توجه داشته باشند؛ و این یادداشتهایی که در ذیل مکتب کلاسیسیسم شکل گرفته است، در حقیقت همه برآمده از مطالعهی گستردهای است که ایشان در فرهنگ کلاسیسیسم دارد. بحث دربارهی رنسانس در فرانسه، اومانیسم فرانسوی، و نمونههای فراوانی که ذکر کردهاند، همهی اینها به غنای بخش کلاسیسیسم در کتاب ایشان کمک کرده است.
امروز هنگامی که اصول و قواعد مکتب کلاسیک را برمیشماریم، باز متوجه کتاب استاد سیدحسینی میشویم و از آن میآموزیم؛ ویژگیهای این مکتب را که بارها و بارها در کتابهای مختلف مکتبهای ادبی، پس از ایشان، تکرار شده است. البته بسیاری از این مطالب که در بخش های مختلف کتاب آمده، محصول ترجمه است که استاد سیدحسینی از روی دائرة المعارف ها و کتابهای مکتبهای ادبی ترجمه کردهاند؛ اما به هرحال انتخاب و برگزیدن آنها برای درج در کتاب مکتبهای ادبی، کار خود ایشان بوده است.
اما استاد در مورد مکتب کلاسیسیسم به آثار کشور شاعران و نویسندگان فرانسه بسنده نمیکنند و به حضور آن مکتب در ادبیات آلمان نیز میپردازند؛ از لسینگ هم صحبت میکنند، وارد نئوکلاسیسیسم میشوند و آن را در کشورهای مختلف — به ویژه اثار ادبی انگلستان — مورد بحث و بررسی قرار میدهند.
در مورد اینکه پرسیدید چرا مطالب به صورت پراکنده در کتاب آمده است، خود استاد در مقدمهای که سال ۱۳۷۱ بر کتاب مینویسند، به این موضوع اشاره میکنند. در حقیقت، هدف ایشان این بوده است که به هر پرسشی در مورد مکتبهای ادبی پاسخ دهند و از این رو، به جریانهای فرعی نیز پرداختند و برخی مدخلهایی را مورد توجه قرار دادند که شاید مسئلهای چندان مهم نبودند. ایشان متوجه بودند که این مطالب در واقع باید در کتابی تحت عنوان «فرهنگ مکتبهای ادبی» جای گیرند؛ لذا در صفحه ۱۳ مقدمه کتاب، پیشنهادی به این مضمون ارائه داده و مینویسند که امیدوارند جلدی مستقل به عنوان «فرهنگ مکتبها و جریانهای ادبی» بنویسند، اما در این میان، بسیاری از این عنوانهای فرعی را در همین کتاب معرفی کردند.
هنگامی که استاد به رمانتیسیسم میپردازند، طبیعتاً آثار شاعران سه کشور بیشترین تأثیر را در شکلگیری این مکتب در اروپا داشتهاند که عبارتاند ازرمانتیک های فرانسوی، انگلیسی و رمانتیکهای آلمانی. از موارد قابل توجه در این کتاب، مقایسه مکتب کلاسیسیسم و مکتب رمانتیسیسم است که در ادامه نیز تداوم مییابد و در تمامی کتابهای مربوط به مکتبهای ادبی، بخشهایی از آن نقل میشود. همچنین، بسیاری از نویسندگان کتابهای مکتبهای ادبی، پس از استاد سیدحسینی، از بخشهای کتاب ایشان در مورد دوران پیشرمانتیسیسم و خودِ دوران رمانتیسیسم بهره جستهاند.
مسعود جعفری هم در نگارش کتاب «سیر رمانتیسم در اروپا » بود، متوجه کتاب استاد سیدحسینی بوده و از مطالب این کتاب سود برده است.
شما خودتان در حوزهٔ نقد ادبی و متنپژوهی کار کردهاید؛ اگر بخواهیم «مکتبهای ادبی» را از منظر روش نقد کنیم، مهمترین قوت و مهمترین ضعف ساختاریاش چیست؟ مثلاً تقسیمبندی فرانسهمحور و ترتیب تاریخی مکاتب تا چه حد تصویری جامع از مکاتب ادبی جهان به دست میدهد و کجا این تصویر ناقص میماند؟
آنچه در مقایسه فصلها ما را متوجه نوعی ناهمخوانی از لحاظ حجم یا شکل میسازد، معلول توجه ویژهای است که استاد داشتند تا هر آنچه در مورد مکتبهای رمانتیسیسم یا کلاسیسیسم مورد بحث قرار میگرفت را در کتاب بگنجانند و تمامی اطلاعات فراهمشده از منابع مختلف را در آن جای دهند. امروز هر پژوهشگری حوزه مکتبهای ادبی، میتواند گزینشهای منطقیتری از میان فصلهای مختلف این کتاب برای تهیۀ یک کتاب داشته باشد؛ زیرا مواد اصلی این اثر را استاد سیدحسینی فراهم کرده اند و میتوان آن را با نظمی منطقی و مناسب تدوین کرد.
نکته بعدی این است که پس از کتاب ایشان، در خودِ غرب نیز پژوهشهای گستردهتری صورت گرفته است. ما اکنون هنگام ملاحظه کتابهای جدید مکتبهای ادبی که در کشورهای غربی نوشته شدهاند، میبینیم که این آثار بسیار گستردهتر، مفصلتر و کاملتر از آن چیزی هستند که حدود ۱۰۰ سال پیش در فرهنگ غربی وجود داشت. طبیعتاً استاد تمام همّت خود را به کار بستند تا از تمامی منابع مهم آن روزگار بهرهمند شوند، اگر امروز شما پژوهش در مورد مکتبهای ادبی را آغاز کنید، منابع دیگری بهجز کتاب استاد سیدحسینی در دست دارید که در سالهای اخیر به زبانهای مختلف منتشرشدهاند و طبیعتاً مطالعات گستردهتری را بر روی انواع ادبی و مکتبهای آن انجام دادهاند و دست پژوهشگر برای نوشتن در این حوزه باز است.
از بخشهای بسیار خواندنی کتاب استاد سیدحسینی، نمونههایی است که ایشان از آثار مختلف ترجمه کرده و در کتاب جای دادهاند. به نظر من، حتی میتوان این بخشها را بهصورت جداگانه و تحت عنوان «گزیده ترجمه های استاد سیدحسینی» منتشر کرد. برای مثال، هنگامی که ایشان مقدمه «کرامول» اثر ویکتور هوگو را ترجمه کرده و در کتاب قرار میدهند، توجه خاصی نسبت به انسان، آرزوهای او و مدینه فاضلهاش دارند که در ایدههای ویکتور هوگو موجود بوده و در«کرامول» نمود پیدا کرده بود. توجه به این کتاب، یعنی خودِ «کرامول»، به نظر من اهمیت بسیاری دارد تا امروزه متوجه شویم که چگونه استاد بر بهترین نمونههای آثار ادبی جهان دست گذاشتهاند.
از دیگر ویژگیهای مهم اثر استاد سیدحسینی این است که هنگام بررسی مکاتب ادبی، به جایگاه آن مکتب در سایر هنرها، بهویژه نقاشی، توجه دارند. برای مثال، هنگامی که بحث درباره مکتب رئالیسم را با «کمدی انسانی» اثر بالزاک آغاز میکنند، مشاهده میکنیم که از نقاشیهای «گوستاو کوربه» و نمایشگاهی که وی برپاکرد یاد میکنند؛ نمایشگاهی که نخستین نمایشگاه رئالیستی در پاریس بود. برخی از این نقاشیها که اکنون در موزه اورسی پاریس نگهداری میشوند، نمونههای بسیار خوبی از تغییر زاویه دید هنرمندان فرانسوی در قرن نوزدهم هستند.
یکی دیگر از ویژگیهای برجسته کتاب استاد سیدحسینی این است که به بررسی مکاتب از منظر دیدگاه صاحبان آن مکتب میپردازند و همین امر، اثر را ارزشمندتر میسازد. برای نمونه، در بخش کوتاهی با عنوان «فلوبر و رئالیسم» در جلد اول، رئالیسم فلوبر مورد بحث قرار گرفته است؛ نویسندهای که «مادام بوواری» را بهعنوان بزرگترین کتاب رئالیسم یا همان «کتاب مقدس رئالیسم» به رشته تحریر درآورده است. ایشان در ادامه، دیدگاههای منتقدانه درباره این مکتب و رابطه رماننویسی با رئالیسم را نقل میکنند. این نکته بسیار جالب است که چگونه تغییر جهت و نگاه این شاعر و نویسنده از رومانتیسم به سوی رئالیسم صورت گرفته است.
بحث خواندنی دیگر استاد در حوزه رئالیسم، مقایسه این مکتب با رومانتیسم است؛ همانگونه که پیشتر رومانتیسم را با کلاسیسیسم مقایسه نموده و ویژگیهای این دو مکتب را برشمرده بودند. همچنین بحث درباره رئالیسم در سایر کشورها نیز تداوم مییابد و استاد پس از بررسی رئالیسم فرانسوی، به رئالیسم انگلیسی، آلمانی و آمریکایی میپردازند.
رئالیسم روسیه، طبیعتاً باید بهصورت مفصلتری مورد بحث قرار گیرد؛ هم رئالیسم انتقادی و هم رئالیسم سوسیالیستی. به همین سبب، این موضوع با تفصیل بیشتری مورد توجه قرار میگیرد. ایشان جملهای از پوشکین نقل میکنند که بر اساس آن، تمامی ادبیات روس را باید از دیدگاهی رئالیستی مطالعه کرد و اشاره میکنند که رئالیسم روسی چیزی متفاوت از رئالیسم فرانسوی است. بنابراین، در بحث مربوط به روسیه، استاد کاملاً متوجه تفاوت رئالیسم روسی با رئالیسم انتقادی و سوسیالیستی رایج در آن دوران در ادبیات روسیه هستند.
نکته مهم دیگر آن است که استاد نهتنها به این موضوع اشاره میکنند که رئالیسم در کدام کشورها بیشترین گسترش و محبوبیت را داشته است، بلکه به این نکته نیز اشاره میکنند که در کدام کشورها مورد توجه قرار نگرفته است. در این زمینه، ایتالیا را ذکر میکنند و میگویند در ادبیات ایتالیایی، در دورهای که نویسندگان مطرحی همچون دیکنز در انگلستان و نویسندگانی در فرانسه آثاری مینوشتند، در ادبیات اسپانیایی و ایتالیایی نمونههایی از این دست را نمییابیم.
پس از رئالیسم سوسیالیستی، توجه استاد به رئالیسم جادویی نیز قابل توجه است. ایشان رئالیسم جادویی را با مقالهای از یوسا معرفی میکنند و به داستان کوتاهی از بورخس بسنده میکنند؛ باید توجه کرد که منابع در آن سالها بسیار محدود بود و اطلاعات زیادی درباره رئالیسم جادویی در اختیار نداشتهاند. استاد پس از آن نیز دیگر به بحث درباره رئالیسم جادویی نمیپردازند؛ مکتبی که بعدها اهمیت بسیاری یافت و پیروان فراوانی را در ادبیات جهان از آنِ خود کرد. بدیهی است که با انتشار کتاب «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۶۷ میلادی، رئالیسم جادویی جای خود را در ادبیات جهان باز کرد؛ اما این کتاب ده سال پس از انتشار کتاب استاد سیدحسینی منتشر شد.و به همین دلیل، در کتابهایی که پس از اثر استاد نوشته میشوند، به گارسیا مارکز توجه میشود و فصلی مفصل درباره رئالیسم جادویی گشوده میگردد.
پس از رئالیسم، مکتب ناتورالیسم مهمترین مکتبی است که مورد توجه استاد قرار میگیرد؛ که آن نیز مکتبی فرانسوی است. امیل زولا پایهگذار این مکتب است و طبیعتاً استاد نیز به آثار زولا توجه دارند. ایشان در این کتاب، پس از آنکه بهطور مفصل درباره تحولات فکری، اجتماعی و اقتصادی فرانسه سخن میگویند، بهطور خاص وارد بحث درباره زولا میشوند. چنانکه میدانیم، خودِ زولا مبنای بحث ناتورالیسم را از از فیزیولوژی و زمینشناسی و مانند آن میگیرد و به همین سبب نیز فصلی با عنوان «ناتورالیسم و علم» مورد توجه قرار گرفته و نوشته میشود. استاد زیباترین نمونهها را از آثار زولا ترجمه میکنند؛ مهمترین آثار زولا، یعنی هم فصلی از رمان تجربی زولا و هم داستان «آسوموار» را که به نظر من یکی از خواندنیترین آثار زولا است. پس از آن نیز از گی دو موپاسان داستان «تپلی» را نقل میکنند و سپس «نانا» را، تا نشان میدهد رمان ناتورالیستی چگونه به مسئله وراثت توجه میکند.
سمبولیسم و سورئالیسم که در جلد دوم مورد بحث استاد قرار میگیرند، مهمترین مکتبهای فرانسوی هستند که نمایندگانشان در این کتاب معرفی میشوند؛ مانند شارل بودلر و رمبو و مالارمه، ما امروز میدانیم مکتب سمبولیسم چه اندازه بر ادبیات و شعر ایران تأثیرگذار بوده و طرح این مباحث در آن روزها ازچه اهمیتی برخوردار بوده است. پس از آن سمبولیسم وارد بحث سورئالیسم میشوند و نخست هنر سورئالیستی را مورد بحث قرار میدهند و نمونههایی از آثار سورئالیستی را میآورند؛ از آثار آندره برتون و فیلیپ سوپو و الوار نقل میکنند و بهطور گسترده این مکتبها را مورد بحث و بررسی قرار میدهند.
مکتب اگزیستانسیالیسم نیز، از آنجا که به واسطه ژان پل سارتر مکتبی فرانسوی شمرده میشد، در کتاب استاد در جلد دوم مورد توجه قرار گرفته و به آن اشاره شده است. البته حجم آن نیز در مقایسه با بخشهای دیگر اندک است؛ برای نمونه، استاد در حدود سی صفحه بحث اگزیستانسیالیسم را همراه با نمونه آثاری از کامو مطرح میکند، در حالی که این مبحث جای آن را داشت که بسیار مفصلتر مورد توجه و بررسی قرار گیرد.
در کنار اینها، جریانهای ادبی دیگری نیز همچون کوبیسم، دادائیسم و اکسپرسیونیسم مورد توجه هستند و از آنها یاد میشود. آخرین بخشهای جلد دوم نیز درباره «تئاتر نو» است که در آن ادامه کارهای برشت را میبینیم و نمونههایی از آثار آنها نیز معرفی و ترجمه میشود، و کتاب با بحث «رمان نو» در ادبیات داستانی جهان پایان مییابد. بدیهی است که بحث درباره رمان نو پس از آن بسیار گسترش یافت. مهمترین ویژگیهای رمان نو با آثار جویس و ویرجینیا وولف معرفی شدهاند. در این کتاب نیز استاد از آثار آلن ربگریه فرانسوی استفاده میکند و جویس را معرفی میکنند، اما دیگر ادامه آن را در سالهای بعدی مورد توجه قرار نمیدهند. این امر طبیعی است، زیرا بسیاری از آن آثار هنوز منتشر نشده بودند یا اینکه پژوهشها و تحقیقات درباره آنها هنوز چندان گسترده نبود؛ و استاد در همینجا متن را به پایان میبرند، در حالی که مکتبهای ادبی همچنان ادامه داشتند.
کتاب تقریباً کاملاً بر مکاتب غربی متمرکز است و جای جریانها و نحلههای ادبی شرق و ایران در آن خالی است. به نظر شما این خلأ بیشتر محصول محدودیتهای زمانهٔ مؤلف است یا به نگاه و انتخاب او برمیگردد؟ اگر امروز قرار بود اثری مکمل در این زمینه نوشته شود، چه بخشهایی باید به آن افزوده شود؟
از بخشهایی که استاد دیگر فرصت پرداختن به آنها را نیافتند مکتب مدرنیسم است؛ که شما بهخوبی میدانید مکتب مدرنیسم در آغاز قرن بیستم مهمترین اتفاقی است که در ادبیات کشورها رخ میدهد. همچنین پس از آن، پسامدرنیسم که از ۱۹۶۰ به بعد در ادبیات — چه شعر و چه داستان — نمود پیدا میکند و آثار فراوانی بر پایه این مکتب نوشته میشوند. پس از آن نیز گونههای فرعی دیگری از مکتبها شکل گرفته است که طبیعتاً در مجموعه آثار استاد سیدحسینی وارد نشده است.
امروز ما نباید از پژوهشگر دهۀ سی ایران انتظار داشته باشیم که هم تمام مکاتب غربی و شرقی را در یک کتاب معرفی کند و هم مکتب های ادبی ایران را در آن کتاب جای دهد. اصلا ادبیات جدید ایران هنوز شکل نیافته بود که بتوان در مورد مکتبها و سبکهای آن نقد و بررسی کرد. هر کتابی را باید در زمانۀ خود قرار داد و سپس به غث و ثمین آن پرداخت. امروز شما با استفاده از هوش مصنوعی از دشوارترین مباحث علمی در ثانیه ای به زبان فارسی اطلاع حاصل می کنید آن زمان مترجمی چون سیدحسینی ابتدا می بایست کتابهای مهم هر دوره ادبی را بشناسد و سپس کتاب را بیابد، که از مشکلترین کارها بود، و سپس ترجمه کند. مرحله بعد از ترجمه پژوهش بر روی آن بوده است. این روند سالها برای یک مترجم و محقق طول می کشید. کاری که شما با مکانات امروزی در کمتر از چند ساعت می توانید انجام دهید.
سیدحسینی پیش از هر چیز مترجمی چیرهدست بود؛ با آثاری از مالرو، سارتر، کامو، گورکی و بالزاک و ترجمه از فرانسه، ترکی و انگلیسی. این تجربهٔ ترجمه چه اثری بر زبان، لحن و شیوهٔ روایت کتاب گذاشته است؟ و بهطور کلی، آموزش مکاتب ادبی در دانشگاههای ما امروز چه اندازه وامدار همین متن است و چه اندازه به منابع تازهتر و رویکردهای جدید نقد نیاز دارد؟
بدیهی است که مترجمی چون سیدحسینی به خوبی توانسته سلطۀ علمی خود را در این کتاب چه از نظر محتوا و چه زبان و بیان نشان دهد. بی شک هر محقق عرصۀ مکتبهای ادبی بدون مطالعۀ این کتاب نمی تواند اثری ارزشمند ارائه دهد، اما این ادعا راه را بر پژوهش های گسترده در این موضوع نمی بندد. کتاب سیدحسینی حجر زاویه/ سنگ بنای مکتب های در ایران است اما آسمان دانش گسترده است و هر روز با آفرینش های تازۀ اثار ادبیات جهان روبه رو هستیم و در انتظار شکل گیری مکتبها و سبکهای نوین.
در پایان باید بگویم که کتاب استاد سیدحسینی نهتنها بر کتابهای مکتبهای ادبی که تاکنون نوشته شدهاند حق تقدم دارد، بلکه ایشان در همین فصلهای مبسوط شان که خدمتتان عرض کردم، هم در نقل منابع و ترجمه آنها دقت بسیاری داشتند و گوی سبقت را از دیگران ربوده اند، البته جای خالی برخی از مکتبهای دیگر چون مدرنیسم و پسامدرنیسم در این کتاب خالی است. همچنین باید اذعان کرد که حجم مطالب فصلها در توازن با یکدیگر نیست. اما اینها هیچکدام از ارزش و اهمیت کتاب مکتبهای ادبی رضا سیدحسینی نمیکاهد. تمامی پژوهشگران ادبیات فرانسوی و مکتبهای ادبی ناگزیر از مطالعۀ آن هستند. تلاشها و کوششهای استاد را برای آشنا کردن جامعۀ ادبی ایران با ادبیات جهان ارج مینهیم و یاد و خاطرش را گرامی میداریم.
