شهید امیرمهدی قربانی در ۲۱ دی ماه ۱۳۸۵ در روستای میرآباد نیشابور به دنیا آمد. پدر و مادرش منتظر بودند تا پس از اتمام سربازی، لباس دامادی را به تنش ببینند اما با حمله رژیم تروریستی آمریکا همه آرزوهای رنگین این خانواده را به غمی کمرشکن تبدیل شد.
نخستین دقایق شروع جنگ تحمیلی رمضان در ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود، سه سرباز خراسانی در پسابندر چابهار در حال خدمت بودند؛ سه دوستی که خدمت مقدس سربازی، آنها را با هم آشنا کرده بود، آشناییای که تا بهشت ادامه پیدا کرد.
شهید امیرمهدی قربانی یکی از این سه سرباز خراسانی بود که در ۲۱ دی ماه ۱۳۸۵ در روستای میرآباد نیشابور به دنیا آمد. پدر و مادرش منتظر جشن تولد ۲۰ سالگی فرزند کوچکشان بودند تا پس از اتمام سربازی، لباس دامادی را به تنش ببینند؛ اما رژیم تروریستی و تجاوزکار آمریکا با حمله به محل استراحتش در پادگان، همه آرزوهای رنگین این خانواده را به غمی کمرشکن تبدیل کرد.
برای آنکه گرد غربت از چهره این شهید مرزبان جنگ رمضان بزداییم، به سراغ پدر و مادرش رفتیم تا از امیرمهدی بگوییم و بشنویم.
عباسعلی قربانی که پدر شهید امیرمهدی قربانی است، درباره کودکی فرزند شهیدش میگوید: امیرمهدی مانند همه بچهها در کودکی و نوجوانی شیطنتهای خودش را داشت، در دوران راهنمایی معلمش وقتی من را میدید میگفت: «امیرمهدی در کلاس زیاد شوخی میکند و کلاس را به هم میریزد». وقتی کلاس ششم بود، مادرش به من میگفت: «امیرمهدی درس نمیخواند و از مدرسه که میآید، کیفش را میاندازد». با وجود این، نمرات و معدلش خوب بود. من به همسرم میگفتم: «بگذار سیکلش را بگیرد تا برای استخدام در کارخانه یا شرکتی بتواند اقدام کند».
او ادامه میدهد: بعد از آنکه سیکلش را گرفت، به او گفتم: «مردانه به من بگو آیا علاقه به تحصیل داری یا نه؟ اگر نمیخواهی درس بخوانی، برو یک کار فنی یاد بگیر». امیر مهدی در پاسخ گفت: «بابا من علاقهای به تحصیل ندارم، میخواهم یک کار فنی را شروع کنم». یکی از بچههای روستایمان در زمینه نقاشی ماشینهای سنگین کار میکرد و امیرمهدی را پیش او فرستادم تا کار یاد بگیرد. دو سه سالی بود که با او کار میکرد و در کار خودش مهارت زیادی داشت.
قربانی که دو فرزند پسر دارد، درباره ماجرای سربازی رفتن بچهها یادآور میشود: پسر بزرگم امیرحسین در اردیبهشت ۱۴۰۴ به سربازی رفت و یک ماه بعد هم امیرمهدی برای سربازی به چابهار اعزام شد. از مسئولان نظامی پرسیدم: «امکان ندارد یکی از پسرانم برود، سربازیاش که تمام شد، بعد پسر دیگرم برود؟» گفتند: «نمیشود، باید هر دو به سربازی بروند. فقط میتواند تا شهریور نرود، بعد برود تا اضافه خدمت نخورد». به امیرمهدی گفتم میتوانی تا شهریور سربازی نروی. او جواب داد: «نه بابا میخواهم بروم تا زودتر سربازیام را تمام کنم». به او گفتم: «پس با یکی از دوستانم صحبت کنم تا سربازیات در نیشابور بیفتد». امیرمهدی پاسخ داد: «نه میخواهم شهرهای دور باشم تا سربازیام زودتر تمام شود».
پدر شهید امیرمهدی قربانی با اشاره به اینکه پسر بزرگم برای سربازی به بخش قرقری سیستان و بلوچستان اعزام شده بود، بیان میکند: به خاطر سهمیه ایثارگری که داشتم، میتوانستم برای یکی از پسرانم چند ماه معافیت سربازی بگیرم. به امیرمهدی که گفتم، جواب داد: «آن را برای امیرحسین استفاده کن. محل خدمت من خوب است، محل خدمت او جای سختی است».
او درباره ویژگی بارز فرزند شهیدش عنوان میکند: پسرم خیلی باغیرت بود و روی حجاب مادرش حساسیت داشت. گاهی اوقات که مادرش بدون چادر و با مانتو تا در خانه میرفت، امیرمهدی به مادرش میگفت: «چرا چادر سرت نکردی؟» مادرش پاسخ میداد: «مادر جان! کسی در کوچه بنبست ما نیست که من را ببیند». امیرمهدی در جوابش میگفت: «نه باید چادر سرت باشد».
قربانی خاطرنشان میکند: پسرم هیچ وقت در مورد خطرات محل خدمتش و اینکه اگر جنگی پیش بیاید، شاید برایش اتفاقی بیفتد، چیزی نمیگفت. تنها سه چهار روز قبل از شهادتش به مادرش گفته بود: «من چند روزی به شما زنگ نمیزنم، شما هم به من زنگ نزنید». بعد از آنکه جنگ شروع شد و امیرمهدی به شهادت رسید، متوجه شدیم به خاطر اینکه ناوهای آمریکایی نزدیک شده بودند و احتمال میدادند جنگ شروع شود، این حرف را به مادرش گفته بود. به خاطر اینکه ما نگرانش نشویم، اصلاً درباره این مسائل به ما حرفی نمیزد.
پدر شهید امیرمهدی قربانی درباره ترس پسرش میگوید: امیرمهدی خیلی از خون میترسید. هر وقت در بازیهایی که انجام میداد، زمین میخورد، گریه نمیکرد؛ اما اگر متوجه میشد سر و بدنش خونی شده گریه میکرد. چند روز پیش با قاب عکس امیرمهدی درددل میکردم و میگفتم: «تو اگر میدانستی یک روز جوری شهید میشوی که دو پایت قطع میشود، از خون میترسیدی؟»
کمر ما با شهادت امیرمهدی شکست
اقدس برفرازی، مادر شهید امیرمهدی قربانی با بیان اینکه امیرمهدی زمانی که سربازی رفته بود، خیلی به من تلفن میزد و پیام میداد، اظهار میکند: آخرین باری که پسرم برای مرخصی به خانه آمده بود، به او گفتم: «چند نفر از دوستانت در روستا دعوا کردهاند و کارشان به دادگاه کشیده است». در جواب گفت: «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است». پرسیدم: «یعنی چی؟» گفت: «اگر مردی شهید شود، بهتر از آن است که بمیرد یا دعوا کند و به زندان بیفتد». گفتم: «شهید شدن یعنی چی؟ این چه حرفی است که میزنی؟» وقتی دید با این حرفش به گریه افتادهام، گفت: «شوخی میکنم. شهادت چیست؟ من باید بیایم به شما و بابا خدمت کنم. بعد داماد بشوم و کت و شلوار دامادی بپوشم».
او ادامه میدهد: امیرمهدی همیشه از روستا به مشهد و از آنجا به چابهار میرفت. یک بار به او گفتم: «مهدی تو هیچ وقت من را به مشهد نمیبری. میخواهم از آنجا بدرقهات کنم». امیر مهدی پاسخ داد: «اگر میخواهی بیایی آنجا و جلو مردان نامحرم با من روبوسی کنی، من اصلاً به سربازی نمیروم». بعد ساکش را دم در خانه گذاشت و گفت: «من نمیروم. از همینجا با هم روبوسی میکنیم و بعد من با بابا میروم». پسرم همین قدر باغیرت بود و مردانگی داشت.
مادر شهید امیرمهدی قربانی خاطرنشان میکند: زمانی که امیرمهدی سر کار میرفت، هفتهای یکمیلیون تومان درآمد داشت. با همین مبلغ برای خودش کفش و لباس میخرید. بعضی اوقات به او میگفتم: «امیرمهدی پول لازم نداری؟» میگفت: «نه مامان لازم ندارم. شما اگر پولی لازم دارید، بگویید تا بدهم». از زمانی که کار میکرد حتی یک هزار تومانی از ما نمیگرفت. او یک وام خانگی ۵۰میلیون تومانی داشت و قسطش را با همان یکمیلیونی میداد که در هفته میگرفت. همان هفتهای که خبر شهادتش را به ما دادند، وام خانگی هم به اسمش افتاد. ما هم آن پول را برای مراسمش خرج کردیم.
برفرازی درباره خوابی که از الهامات مادرانه است، میگوید: زمستان پارسال دو سه روزی امیرمهدی به من تلفن نزد. نگرانش شده بودم. خواب دیدم که در روستایمان سیل شدیدی آمده و آب به داخل خانهمان رسیده است. دو گاو چاق هم در بیرون خانه داشتند آبها را میخوردند؛ اما چیزی از آبها کم نمیشد. با دیدن این خواب نگرانیام بیشتر شد و با حال بدی از خواب بیدار شدم. اول به امیرحسین زنگ زدم و گفتم: «جای شما اتفاقی افتاده؟» گفت: «نه اینجا مشکلی نیست». گفتم: «خوابی دیدم که نگرانت شدم. فکر کردم برایت اتفاقی افتاده است». بعد به امیرمهدی زنگ زدم. او اخلاقی داشت که وقتی اتفاق بدی میافتاد، چیزی نمیگفت و میخندید. بعد کمکم تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده است. آن روز هم کمکم به من گفت در پادگانشان سیل آمده و تختهای پایینی خوابگاه زیر آب رفته است.
او ادامه میدهد: امیرمهدی تعریف میکرد: «خواب بودم که حس کردم تشکم خیس شده است. وقتی بیدار شدم و دیدم چه اتفاقی افتاده، جناب سرهنگ همه را از خواب بیدار کرد و گفت سیل آمده، بیدار شوید. ما هم بیدار شدیم. الان داریم آبها را با تی از خوابگاه بیرون میریزیم و من سالم هستم». بعد هم تماس تصویری گرفت و فیلم فرستاد تا من را آرام کند.
مادر شهید قربانی با بیان اینکه کمر ما با شهادت امیرمهدی شکست، عنوان میکند: از وقتی پسرانم را به سربازی فرستادم، همیشه با خودم میگفتم خدا کند تا سربازی اینها تمام میشود، جنگی پیش نیاید؛ اما از چیزی که میترسیدم، به سرم آمد.
