تهران- ایرنا- «دختر آتش» از رمانهای شناختهشده ادبیات تاجیک در قرن بیستم است که تحولات جامعه تاجیک در دوره شوروی را در قالب داستان بازتاب میدهد.
به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، رمان «دختر آتش» اثری از ادبیات تاجیکستان است که با روایت زندگی مردم بخارا در سالهای آغازین قرن بیستم، تصویری از دگرگونیهای اجتماعی و تقابل سنت و تجدد در این شهر ارائه میدهد.
«دختر آتش» از رمانهای شناختهشده ادبیات تاجیک در قرن بیستم است که تحولات جامعه تاجیک در دوره شوروی را در قالب داستان بازتاب میدهد. جلال اکرامی در این اثر، با نگاهی واقعگرایانه، زندگی و سرنوشت شخصیتهایی را روایت میکند که در میانه فشارهای اجتماعی، نابرابریها و تغییرات سیاسی و فرهنگی، در جستوجوی جایگاه خود در جامعهای دگرگونشوندهاند.
داستان در بخارای سالهای آغازین قرن بیستم میگذرد؛ دورهای که ناآرامیهای روسیه و جنگ جهانی اول بر وضعیت سیاسی و اجتماعی امیرنشین بخارا نیز تاثیر گذاشت. در این بستر تاریخی، روابط انسانی و زندگی روزمره مردم با تحولات گستردهتری گره میخورد و تقابل سنت و مدرنیته به یکی از محورهای اصلی روایت تبدیل میشود.
اکرامی در «دختر آتش» به مناسبات نابرابر اجتماعی و ستمی میپردازد که ساختارهای سنتی قدرت بر طبقات فرودست، بهویژه زنان، تحمیل میکنند. در نگاه نویسنده، رویارویی نسل جوان با این مناسبات و گرایش به جنبشهای تجددخواهانه، بخشی از فرایند تغییر جامعه است. رمان از این منظر، علاوه بر روایت سرگذشت شخصیتها، بازتابی از کشمکشهای فکری و اجتماعی دورهای مهم در تاریخ آسیای میانه به شمار میرود.
انتشار این کتاب در مجموعه «مولیان» فرصتی برای آشنایی بیشتر مخاطبان فارسیزبان با ادبیات تاجیکستان و تجربههای تاریخی و اجتماعی مردمان این سرزمین فراهم میکند. مجموعهی «مولیان» با تمرکز بر آثار نویسندگان کشورهای همسایه و سرزمینهای برخوردار از پیوندهای تاریخی و فرهنگی با ایران، در پی کاهش فاصله میان ادبیات معاصر این مناطق و خوانندگان ایرانی است.
قسمتی از متن کتاب
روزی که داستان ما آغاز میشود کمی پس از نمازِ نیمروز، زنی کهنسال با پشت خمیده از این کوچه میگذشت. او به چوبدستی تکیه زده بود و بهکندی گام برمیداشت. موهای خاکستریاش را با شال پشمی سیاه رنگی پوشانده بود. روبندهی رنگرورفتهای که بر چهره افکنده بود روی او را نمیپوشاند. چانهی باریک و چشمان درشتش زیر ابروهایی پرپشت و خاکستری رنگ دیده میشدند. توری که زنها با آن چهرهی خود را میپوشانند، به پشت گردنش انداخته شده بود. هرچند در این دوران این گونه رفتار کمتر دیده میشد، زن کهنسال هیچ نگرانیای نداشت و شگفتآورتر اینکه رهگذران نیز به رفتار او واکنشی نشان نمیدادند.
زن کهنسال پیراهنی هندی بر تن داشت که تا پاشنههایش را میپوشاند و پاپوشهایش نیمدار و پاره بودند. بااینکه زنی پیر بود هنوز استوار بود و اگر میلرزید و به سختی گام بر میداشت و اگر نفسنفس میزد، از اینرو بود که حالش خوب نبود.
همهی مردم محله از پیر و جوان با احترام دست بر سینه میگذاشتند و به او سلام میدادند. دو پسربچه که در کوچه بازی میکردند، با دیدن زن کهنسال با شتاب دویدند تا به او کمک کنند. پیرزن ایستاد، کمر راست کرد، موهای بچهها را نوازش کرد و با لبخند گفت: «یزدان نگهدارتان باد تندرست باشید!» سپس دوباره به راه افتاد. سیچهل گام بیشتر برنداشته بود که با سقایی روبه رو شد. مردی پنجاهساله، لاغراندام، کوسه، با چشمانی گود افتاده، اما با پوستی تروتازه و با طراوت.
سقا روز خوش گفت و با فریاد گفت: «دلارام، چه شده؟ نکند بیمار شدهاید؟»
زن کهنسال نفسی تازه کرد و پاسخ داد: «چیزی نیست. چیزی نیست! همهی آدمها روزی بیمار میشوند!» سپس دستش را بر شانهی سقا گذاشت، به او خیره شد و گفت: «احمد جان! اگر وقت داشتی پس از فرورفت آفتاب به دیدنم بیا!»
سقا سرش را تکان داد. بیآنکه چیزی بگوید و به پرخاش زن کهنسال اهمیتی بدهد زیر بازوی او را گرفت، کمک کرد و او را تا پشت در خانهی کوچکش رساند. بر در کوبید و فریاد زد: «فیروزه جان، باز کن!»
شنیده شد که در حیاط کسی با شتاب به سوی در میدود. در باز شد. دختربچهای ده ساله بر آستانهی در دیده شد که پیراهنی زرشکیرنگ بر تن و شالی از ساتن سیاهرنگ بر سر و پاپوشی نیمهپاره بر پا داشت. همین که دختر بچه زن کهنسال را دید فریاد زد: «مادر بزرگ و بی حرکت ایستاد. زن پیر تلاش کرد تا بر درد چیره شود. لبخندی بر لب آورد و خود را از دستهای مرد سقا که او را نگه داشته و به حیاط آورده بود بیرون کشید و گفت: «کوچولوی نازنین من، گمان میکنم کمی خستهام. اما چیزی نیست. نترس بیا برویم!»
زن کهنسال و دختر بچه از حیاط گذشتند و به درون خانه رفتند. سقا در خانه را بست و سراغ ریش سفید محله رفت. خانهی نصرت الله، بزرگ و ریش سفید محله در خیابان بزرگ بود. بر دو گوشهی درِ بزرگ خانهی او دو سکو و نشیمن آجری ساخته شده بود. روی یکی از سکوها ریش سفید محله نشسته بود و با دختر کوچولویش بازی میکرد. مردی فربه و خندهرو با چشمانی باریک بود.
سقا با نزدیک شدن به ریش سفید گفت: «دلارام کهنسال را دیدید؟»
ریش سفید همان طور که با بچه بازی میکرد پاسخ داد: «او را چند لحظه پیش دیدم که از این سو میگذشت و رفتار همیشگی را داشت.» (صفحه ۱۲ و ۱۳)
رمان «دختر آتش» نوشته جلال اکرامی، با ترجمه سیفالله گلکار، در قطع رقعی، جلد شومیز، با ۴۴۸ صفحه و شمراگان ۳۰۰ نسخه، در سال ۱۴۰۵، در مجموعه «مولیان» از انتشارات کتابسرای نیک منتشر شده است.
