سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ در اساطیر جهان و ادبیات کهن ایران، رنگها هرگز تزئینی نبودند؛ آنها کدهای فلسفی و روایی جهانبینی انساناند. در این میان، دو رنگ «سرخ» و «سیاه» بنیادینترین و متلاطمترین قطبهای معنایی را میسازند. سرخ، رنگ جوشش خون در رگها، حیات، عشقهای طوفانی، آتش میل و در ساحت اسطوره، نماد خونخواهی، رستاخیز و عقل هبوطکرده به ماده است، همانطور که سهروردی در عقل سرخ از آن سخن میگوید.
در نقطه مقابل، سیاه نماد ظلمت ازلی، سوگ سترگ، مرگ آرزوها و سایه سنگین تقدیر محتوم است. وقتی این دو رنگ در تابلوی دراماتیک سریال «سرخ و سیاه» به کارگردانی آیدا پناهنده کنار هم مینشینند، نام سریال به بیانیهای فلسفی بدل میشود، تماشای تقابل حیات و زوال.
پناهنده پس از تجربههای معاصرش، این بار در بستری تاریخی دوران قاجار و تقابل نسل فرشباف با مناسبات قدرت، اثری را خلق کرده که هندسه رواییاش برپایه یک عقبگرد هفتساله استوار است.
در این ساختار، روایتی که از درون تاروپود تاریخ سر برآورده، به هفت سال پیشتر پل میزند تا ریشههای فاجعه را بجوید.
در این مسیر، با راویای قابل اعتماد روبهروییم که خاطرهها را با رگههایی از بینش و لحن شاعرانه پالایش میکند، اما هرگز مخاطب را گمراه نمیسازد. این راوی امن، ما را به درون آتشی میبرد که روزگاری گرمابخش بوده اما آرامآرام خاکستر شده است.
وقتی اسطوره به خدمت درام درمیآید
انتخاب عنوان سرخ و سیاه و پیوند آن با ساختار رفتوبرگشت زمانی، کارکردی عمیقاً تشریحی پیدا میکند. پرش هفتساله قصه این امکان را میدهد که ببینند چگونه سرخیِ طراوت، هنر فرشبافی و عشق، زیر چکمه سیاهی مناسبات استبدادی رنگ میبازد. سرخ در اینجا رنگ جوشش اولیه حیات و عصیان است و سیاه، رنگ شب سنگینی که فرود میآید.
راوی قابل اعتماد از دل تاریکی زمان حال تاریخی، به روزگار پرشور هفت سال قبل نگاه میکند؛ گویی دارد خاکستر بهجامانده از آن آتش سرخ را الک میکند تا بفهمد کجا و چگونه همه چیز به سیاهی گروید.
نام «سرخ و سیاه» ناخودآگاه ما را به یاد شاهکار جاودانه استاندال با همین نام میاندازد؛ رمانی که در آن تقابل دو نیروی درونی انسان، شور عشق و آرمانخواهی در برابر ساختارهای خشک اجتماعی و تقدیر، سرنوشت قهرمان را رقم میزند.
در ادبیات کهن پارسی نیز، این دو رنگ مظهر حماسه و تراژدیاند؛ از گذر سیاوش از میان شعلههای سرخ آتش تا جامههای سیاه سوگواران بر مرگ او، و در گنبدهای هفتگانه نظامی گنجوی که هر رنگ رمزگشایی از احوال درون آدمی است.
پناهنده در این سریال، با وام گرفتن از همین سنت دیرینه ادبی، تاریخ را نه به مثابه یک تقویم خشک، بلکه همچون یک متن روایتپذیر میکاود که در آن ردپای خون و زوال با هم گره خورده است.
«سرخ و سیاه» فراتر از یک ملودرام تاریخی، دعوتی است به تماشای فروپاشی زیبایی در چرخدندههای قدرت. پناهنده با استخدام این هندسه روایی زمانشکسته و تکیه بر معنای ازلی این دو رنگ، اثری ساخته که به ما یادآوری میکند تاریخ، قصه تکرارشونده جدال میان سرخی حیات و سیاهی زوال است؛ جدالی که برای فهمیدنش، باید گاهی هفت سال به عقب بازگشت.
