جوان آنلاین:‌نهال قرار بود پاییز امسال کلاس دوم باشد، دختربچه‌ای هشت‌ساله باهوش، اجتماعی و مهربان که عاشق حیوانات بود و چند روز پیش از حادثه، کتاب‌های کلاس دومش را برای سیمی‌کردن برده بود. کتاب فارسی را باز کرده بود و با شوق پنج درس اول را خوانده بود، وقتی مادر گفت «هنوز نباید بخوانی، معلم باید یادت بدهد»، لبخند زده و گفته بود: «مامان، من بلدم.» چند روز بعد، همه چیز تغییر کرد. یک خونریزی پس از عمل لوزه، مراجعه به مطب پزشک و اتفاقاتی که از نگاه خانواده با قصور پزشکی همراه بود، نهال را به مرگ مغزی رساند. قلب او با تلاش پزشکان دوباره به تپش افتاد، اما دیگر بازگشتی در کار نبود. خانواده در سخت‌ترین تصمیم زندگی، اعضای بدن تنها فرزندشان را اهدا کردند تا قلب، کبد، کلیه‌ها و قرنیه‌هایش زندگی را در بدن‌های دیگری ادامه دهند. حالا مادر، میان اشک و لبخند از نهال می‌گوید از دختربچه‌ای که دیگر نمی‌تواند او را در آغوش بگیرد، اما باور دارد هنوز جایی، صدای قلب و نفس‌های نهال ادامه دارد. 
 
 همه چیز از یک خونریزی شروع شد
طیبه محمدی هنوز تاریخ‌ها را دقیق به خاطر دارد، انگار زمان برای او از همان روز متوقف شده است. نهال ۲۴ شهریور سال گذشته لوزه‌هایش را در یکی از کلینیک‌های کرج عمل کرد. پنج روز بعد، شامگاه، یعنی ۲۹ شهریور، بینی‌اش خونریزی کرد. 
مادر با پزشک تماس گرفت. پزشک استفاده از قطره‌ای را توصیه کرد و خونریزی برای مدتی متوقف شد، اما صبح روز بعد، دوباره خونریزی آغاز شد. هم از بینی و هم از دهان آن هم لخته‌های خون. این بار پزشک از مادر خواست نهال را به مطب برساند نه به بیمارستان یا مرکز درمانی مجهز! «با همسرم تماس گرفتم و با عجله نهال را به مطب بردیم. حالش خیلی بد شده بود.» مادر می‌گوید پزشک و همکارش که چند ساعت بعد به او محلق شد تلاش کردند خونریزی را کنترل کنند، اما شرایط نهال به سرعت وخیم شد. 
«یک سوند را بدون بی‌حسی داخل بینی نهال گذاشتند. نهال همان جا تمام شد. دستم را گرفت و گفت: «آی مامان.» صدای مادر در اینجا آرام‌تر می‌شود. چند ثانیه سکوت می‌کند، انگار هنوز آن دست کوچک را میان دست‌های خودش احساس می‌کند. «دستم را گرفت و گفت آی‌مامان...» رو به خانم دکتر گفتم بچه‌ام دارد درد می‌کشد. خانم دکتر من را به عقب هل داد و گفت: کار من را به من یاد نده! مطب هیچ امکان درمانی نداشت و تحمل این وضع برایم ممکن نبود، برای همین با اورژانس تماس گرفتم. وقتی امدادگران آمدند گفتند کاری از دست‌شان ساخته نیست. نهال را به بیمارستان کمالی که درست مقابل کلینیک بود، منتقل شد. آن پزشکان هم می‌توانستند بگویند کاری از دست‌شان ساخته نیست، می‌توانستند بگویند بچه‌ات را بغل کن و به بیمارستان ببر، اما این کار راهم نکردند. 

 تنها فرزند خانواده بود
نهال تنها فرزند طیبه محمدی و همسرش بود، تمام دنیای کوچک یک خانواده سه‌نفره. مادر می‌گوید هنوز وسایل نهال در اتاقش باقی مانده است. «همه وسایلش داخل اتاقش است. با عشق وارد اتاقش می‌شویم، اما این دلتنگی که دیگر نداریمش و نمی‌توانیم بغلش کنیم، خیلی سخت است.» سخت‌ترین بخش ماجرا شاید همین باشد، اینکه یک مادر بداند فرزندش دیگر به خانه برنمی‌گردد، اما اتاقش هنوز همان اتاق است و وسایلش هنوز منتظر دستان کوچک او هستند. «هم‌سن و سال‌های نهال الان به مدرسه می‌روند. نهال من هم قرار بود به مدرسه برود. با خودم فکر می‌کنم الان نهال چقدر شده بود....»

 تصمیمی در دل سخت‌ترین شب زندگی
پس از احیای قلب نهال در بیمارستان کمالی، پزشکان به خانواده گفتند احتمال مرگ مغزی وجود دارد. نهال به بیمارستان امام علی کرج منتقل شد و بررسی‌ها نشان داد او دچار مرگ مغزی شده است. مادر می‌گوید: سال‌ها قبل کارت اهدای عضو گرفته بود، اما آن شب، در شرایطی که هیچ مادری تصورش را هم نمی‌کند، باید تصمیمی بزرگ می‌گرفت. او می‌گوید: حتی دو روز پیش از حادثه احساس عجیبی داشته است. «تقریباً دو روز مانده بود که برای نهال اتفاق بیفتد، ترسی به جانم افتاد. پریشان شدم.» مادر حالا به آن روز‌ها که فکر می‌کند، می‌گوید شاید آن نگرانی نوعی الهام بوده است، اما وقتی پزشکان مرگ مغزی نهال را اعلام کردند او و همسرش به یک تصمیم مشترک رسیدند: «من و همسرم قبول کردیم. فقط به هم نگاه کردیم.»

 قلب نهال، جایی دیگر می‌تپد
کلیه‌ها، کبد، قلب و قرنیه‌های چشم‌های نهال اهدا شدند. خانواده نمی‌دانند اعضای نهال به چه کسانی رسیده است. مادر می‌گوید: ابتدا تصورش این بود خانواده‌هایی که عضو دریافت می‌کنند، خوشحالند و خانواده او تنها کسانی هستند که باید با داغ فرزندشان گریه کنند، اما بعد‌ها نگاهش تغییر کرد. «یک نفر منتظر عضو است و یک نفر منتظر معجزه به یک نفر گفته‌اند بچه‌ات مرگ مغزی شده و هنوز منتظر معجزه است و دیگری منتظر معجزه‌ای است که عضوی برای اهدا برسد. برای هر دو طرف سخت است.» او حالا خانواده‌های گیرنده را بهتر درک می‌کند، خانواده‌هایی که گاهی ماه‌ها در انتظار عضو هستند و مشکلات و نگرانی‌های خودشان از جمله تأمین دارو‌های بعد از عمل را دارند. «ما هر دو طرف را می‌بینیم. ناراحت می‌شویم و می‌گوییم کاش راهی باشد که بهتر از آنها حمایت شود.»

 دلتنگی تمام نمی‌شود
اهدای عضو، برای خانواده نهال معنای زندگی بخشیدن داشت، اما نتوانست جای خالی او را پر کند. مادر هنوز دلتنگ است. خیلی دلتنگ. «دلتنگی است... خیلی سخت است.»

 می‌خواهیم نهال دیگری از جامعه گرفته نشود
خانواده نهال از روند درمان و اتفاقاتی که به مرگ مغزی او منجر شد، شکایت کرده‌اند. 
مادر می‌گوید: «۹۰ درصد قصور تأیید شده و با شکایت طرف مقابل، قرار است موضوع در کمیسیون سوم بررسی شود.» او تأکید می‌کند که این پرونده را تا رسیدن به نتیجه نهایی دنبال خواهند کرد. «می‌خواهیم تا نهایی شدن ادامه بدهیم، برای اینکه مایه عبرت مسببان شود و نهال دیگری از جامعه گرفته نشود.» شاید این آخرین خواسته مادری باشد که دیگر صدای دخترش در خانه شنیده نمی‌شود، خواسته‌ای برای اینکه مرگ نهال فقط یک پایان نباشد.