شیراز-ایرنا- طلاق عاطفی نه با یک دعوای بزرگ یا خیانت، بلکه با یک سکوت تدریجی آغاز میشود، سکوتی که یک شب سر شام بین ۲ نفر مینشیند و هیچکس آن را به بیرون نمیراند؛ ۲ نفری که روزی برای دیدن هم بیتاب بودند، حالا در یک خانه نفس میکشند اما هیچکدام نمیداند از کجا باید شروع کرد.
به گزارش خبرنگار ایرنا، طلاق عاطفی از همان روزهای اول زندگی مشترک آغاز میشود، اما در یک قالب بیخطر. یک بیحوصلگی ساده، یک «خستهام» که بهانهای میشود برای به تعویق انداختن یک گفتوگوی مهم. یک شب که به جای نشستن کنار هم، هر کدام گوشیاش را برمیدارد و به دنیای خودش میرود.
در آن لحظه، هیچکس فکر نمیکند این یک شروع است بلکه فکر میکنند فقط یک شب عادی است، اما شبهای عادی وقتی تکرار شوند، سرنوشت آدمها را عوض میکند.
شاید ریشه طلاق عاطفی در همان ماههای نخست ازدواج شکل بگیرد؛ جایی که ۲ نفر هنوز یکدیگر را نمیشناسند اما تصور میکنند که شناختهاند.
ازدواجی که بر پایه شناخت واقعی بنا نشده باشد، از همان ابتدا بذری در خود دارد که روزی جوانه میزند؛ نه به خاطر بدی هیچکدام، بلکه به این دلیل ساده که هیچکدام نمیدانستند چطور باید با هم حرف بزنند.
وقتی گفتوگو جای خود را به سکوت میدهد
اولین نشانهها همیشه کوچکاند؛ یک سوال که بیجواب میماند، یک دلخوری که به جای بیان شدن، قورت داده میشود، یک شب که یکی از ۲ نفر میخواهد حرف بزند و دیگری خسته است و آن خستگی به مرور تکرار میشود.
کمکم زن و شوهر یاد میگیرند به جای حرف زدن، سکوت کنند و سکوت اعتیادآور است و هر بار که حرفی گفته نمیشود، فاصلهها کمی بیشتر میشود هر دلخوری که در سینه میماند، دیواری میشود که آجر به آجر بالا میرود.
در این مرحله هیچکس طلاق نمیخواهد، هر ۲ نفر هنوز همدیگر را دوست دارند، یا حداقل فکر میکنند دوست دارند اما مشکل اینجاست که دوست داشتن به تنهایی کافی نیست.
عشق نیاز به مراقبت دارد و مراقبت یعنی گفتوگو، یعنی شنیدن، یعنی وقت گذاشتن و اینها همان چیزهایی هستند که اول از همه قربانی میشوند.
روزمرگی، قاتل خاموش عشق
چیزی که طلاق عاطفی را کامل میکند، عادت است؛ زندگی مشترک، اگر مراقبش نباشی، به یک ماشین اداری تبدیل میشود؛ صبحانه، رفتن به کار، برگشتن، شام، تلویزیون، خواب و دوباره و دوباره. ۲ نفر که روزی برای هم شعر میگفتند، حالا فقط درباره قبض برق و شاید خرید روزانه حرف میزنند، صمیمیت جای خود را به وظیفه میدهد و وقتی رابطه به وظیفه تبدیل شود، عشق از آن فرار میکند.
در این مرحله، زن و شوهر دیگر همسر نیستند و به نوعی همخانه هستند؛ ۲ نفر که یک سقف و یک یا چند فرزند دارند، اما هیچکدام نمیدانند دیگری این روزها به چه فکر میکند.
آخرین بار چه زمانی از ته دل خندیدهاند؟ آخرین بار چه وقت با محبت کنار هم نشستهاند؟ هیچکس یادش نمیآید و این فراموشی خودش پاسخ است.
لحظهای که بیتفاوتی از راه میرسد
خطرناکترین مرحله در طلاق عاطفی، نه دعوا است و نه نفرت، بلکه بیتفاوتی است؛ نفرت هنوز نشانه زنده بودن احساس است، آدمی که از کسی متنفر است، هنوز برایش اهمیت دارد، اما بیتفاوتی یعنی دیگر حتی مهم هم نیست، یعنی میتوانی ببینی همسرت غمگین است و هیچ کاری نکنی؛ یعنی میتوانی شب را در یک خانه بخوابی و صبح بدون صبحبخیر از کنارش رد شوی.
در این نقطه، هر ۲ نفر در یک خانه زندگی میکنند اما در ۲ دنیای موازی. یکی به کارش پناه میبرد، دیگری به فرزندش یا به گوشیاش. هر کدام برای خودشان زندگی میکنند و تنها چیزی که آنها را به هم وصل میکند، ترس از تغییر است، ترس از اینکه اگر جدا شوند، چه میشود، ترس از قضاوت خانواده، از حرف مردم، از تنهایی و این ترس آنها را در یک زندان مشترک نگه میدارد.
روایتی از رابطههایی که زندهاند، ولی نفس نمیکشند
یک کارشناس روانشناسی در گفتوگو با خبرنگار ایرنا، طلاق عاطفی را شبیه فرسایش دانست و گفت: ما فکر میکنیم رابطه به یک باره میشکند، اما بیشتر رابطهها مثل جادهای میمانند که هر روز یک ماشین از رویش رد میشود؛ تا یکی روز میرسد و میبیند جاده دیگر جاده نیست و نکته اینجاست که هیچکدام از آن ماشینها به تنهایی مقصر نبودهاند.
زینب سادات منفرد درباره شروع طلاق عاطفی بیان کرد: همهچیز معمولا از یک چیز خیلی کوچک شروع میشود؛ یک شب که یکی حرف میزند و دیگری گوشی دستش است و یک دلخوری که به جای گفتن، قورت داده میشود، یک «بعدا حرف میزنیم» که آن بعدا هیچوقت نمیآید.
وی در ادامه بیان کرد: آدمها فکر میکنند رابطه با یک اتفاق بزرگ خراب میشود و در واقع رابطه با هزار اتفاق کوچک خراب میشود که هیچکدام در لحظه مهم به نظر نمیرسند.
منفرد درباره اینکه چرا آدمها ساکت میشوند، گفت: وقتی کسی احساس میکند دیده نمیشود، ۲ راه دارد، یا اعتراض میکند یا ساکت میشود اما سکوت آرامش نیست بلکه یک زخم است که کسی رویش دست نمیگذارد.همهچیز از یک سکوت شروع شد؛ از شبی که هیچکس حرف نزد و از سوالی که بیجواب ماند و عشق، درست همانجایی مرد که هیچکس متوجه نشد.
وی افزود: سال اول زندگی مشترک سکوت تلخ است، سال سوم عادت است و سال پنجم دیگر سکوت نیست بلکه فقط به یک فضا تبدیل میشود و در این فضا ۲ نفر زندگی میکنند که دیگر هیچ انتظاری از هم ندارند.
این روانشناس درباره عواملی که این ماجرا را سریعتر میکنند، اظهار کرد: زبان مشترک نداشتن موضوعی است که بسیاری از زوجین را درگیر میکند؛ خیلی از زوجها یکدیگر را دوست دارند، اما زبان محبتشان یکی نیست، یکی با خدمت کردن محبت میکند، دیگری با حرف زدن و یکی سکوتش را احترام میداند، دیگری آن را بیتفاوتی میخواند و این سوءتفاهم، سالها بیصدا کار میکند.
وی افزود: موضوع دوم اولویتبندی است، سالهای اول، رابطه در اولویت اول است و بعد کار اولویت اول میشود، بچه دوم، خانوادهها سوم، و رابطه... هر وقت وقت شد و رابطهای که «هر وقت وقت شد» شود، خیلی زود دیگر هیچوقت وقت نمیشود.
منفرد ادامه داد: موضوع سوم که در سالهای اخیر زیاد با آن مواجه میشویم، زندگی دیجیتالی است؛ زن و شوهر در یک اتاقاند، اما هر کدام در یک دنیای دیگر سیر میکنند؛ یکی در اینستاگرام، یکی در بازی موبایلی، یکی در گروه خانوادگی و این موازیزیستن، حس با هم بودن را از بین میبرد، بدون اینکه حتی یک دعوا شکل بگیرد.
پناه بردن به جای دیگر، وقتی خانه، خانه نیست
وقتی خانه گرمای خودش را از دست میدهد، آدمها به دنبال گرما در جای دیگری میگردند؛ بعضیها در کار غرق میشوند، بعضیها در شبکههای اجتماعی، بعضیها در دوستیهای جدید و بعضیها در رابطهای که نباید.
این مرحله، نقطهای است که طلاق عاطفی از یک مشکل به یک بحران تبدیل میشود؛ آدمی که در خانهاش شنیده نمیشود، به دنبال کسی میگردد که او را بشنود و این جستجو حتی اگر به خیانت هم نرسد، اعتماد میان زوج را برای همیشه از بین میبرد.
در این مرحله زوجین دیگر حتی برای هم دعوا هم نمیکنند، چون دعوا هم انرژی میخواهد و انرژی چیزی است که سالهاست تمام شده.
وقتی رابطه از نظر احساسی به خط پایان میرسد
منفرد درباره نشانههای هشدار زودهنگام در مورد طلاق عاطفی گفت: نشانهها را میشود در سه سکوت خلاصه کرد و سکوت نخست، سکوت خبری است و دیگر نمیدانید همسرتان امروز چه کرد، با چه کسی حرف زد، چه چیزی ناراحتش کرد؛ نه چون پنهان میکند، چون دیگر نمیپرسید.
وی ادامه داد: سکوت دوم، سکوت احساسی است و دیگر حال هم را نمیپرسید یا میپرسید ولی جواب واقعی نمیخواهید و سکوت سوم که خطرناکترین است، سکوت انتظاری است و دیگر هیچ انتظاری از هم ندارید، نه انتظار تعریف، نه انتظار همراهی و نه حتی انتظار دعوا؛ وقتی انتظار صفر شد، یعنی رابطه از نظر عاطفی به خط پایان رسیده است.
این روانشناس افزود: یک نشانه دیگر هم هست که کمتر دیده میشود، مهربانی مصنوعی؛ بعضی زوجها به جای دعوا، خیلی مودب و رسمی میشوند و این ادب افراطی نشانه فاصله است، نه صمیمیت و آدمها در زندگی عادی با غریبهها مودب هستند و با عزیزانشان راحت.
فرزندان، قربانیانی که کسی به دادشان نمیرسد
در تمام این مسیر افرادی هستند که هیچکس از آنها نمیپرسد؛ کودک و یا کودکانی که پدر و مادرشان را میبیند، اما محبت میانشان را نه.
کودکانی که یاد میگیرند عشق یعنی سکوت، یعنی بیتفاوتی، یعنی زندگی زیر یک سقف بدون نگاه کردن به یکدیگر و آنها در آینده همین الگو را با خودش میبرد، نه به خاطر اینکه والدینش بد بودند، بلکه به این خاطر که هیچکس به او یاد نداد «عشق» چه شکلی است.
طلاق عاطفی والدین، بیآنکه حتی یک پرونده در دادگاه داشته باشد، نسلی را تربیت میکند که نمیداند چطور دوست بدارد و چطور دوست داشته شود.
هیچ رابطهای تضمینی نیست
منفرد درباره راه بازگشت اظهار کرد: بازگشت از این وضعیت، نیاز به یک قرارداد تازه دارد، نه یک عذرخواهی؛ عذرخواهیهای تکراری بخشی از همان چرخهاند و آنچه لازم است، بازتعریف رابطه است، اینکه چه چیزهایی را میخواهیم حفظ کنیم، چه چیزهایی را باید کنار بگذاریم، و چه چیزهایی را باید از نو بسازیم.
این روانشناس تصریح کرد: اولین گام عملی بازگرداندن کنجکاوی است، هر روز یک سوال بپرسید که جوابش را نمیدانید؛ نه اینکه شام چی بخوریم؟ بلکه «این روزها چه چیزی ذهنت را بیشتر مشغول کرده؟» کنجکاوی سوخت رابطه است، رابطهای که در آن کسی سوال نمیپرسد، مثل ماشینی است که بنزین ندارد.
وی ادامه داد: گام دوم ساختن خاطرههای جدید است؛ خیلی از زوجها فقط خاطرههای قدیمی دارند و سالهاست خاطره تازهای نساختهاند، لذا ماهی یک بار کاری کنید که قبلا نکردهاید، یک مسیر جدید، یک غذای جدید، یک تجربه جدید و خاطره مشترک، چسب رابطه است.
منفرد بیان کرد: گام سوم که شاید مهمترین باشد، «پذیرش شکنندگی» است؛ هیچ رابطهای تضمینی نیست و زوجهایی که فکر میکنند رابطهشان محکم است و نیازی به مراقبت ندارد، دقیقا همانهایی هستند که در خطرند.
وی اضافه کرد: رابطه مثل گیاه است، تا ابد سبز میماند در صورتی که هر روز به آن رسیدگی شود.
شام را با هم خوردیم، اما با هم نه
همهچیز از یک سکوت شروع شد، از شبی که هیچکس حرف نزد و از سوالی که بیجواب ماند و عشق، درست همانجایی از بین رفت که هیچکس متوجه نشد.
هیچکس در روز عروسی فکر نمیکند روزی برسد که صدای نفسهای همسرش در کنارش، مثل صدای یخچال باشد؛ چیزی که همیشه هست، اما دیگر شنیده نمیشود و طلاق عاطفی از همینجا آغاز میشود، از لحظهای که حضور دیگری به یک پسزمینه تبدیل میشود.
طلاق عاطفی شبیه ۲ نفر است که شام را با هم میخورند، اما با هم نه؛ نه دعوایی هست، نه گریهای، نه حتی یک نگاه. فقط ۲ نفر، یک میز و سکوتی که آنقدر طولانی شده که خودش تبدیل به زندگی شده است.
