پنج فیلم «فاصله کانونی»، «ژاپنی»، «آدم»، «دل و دماغ» و «دزو» در بخش ملی چهل‌وسومین جشنواره فیلم کوتاه تهران، از مهاجرت و بحران هویت تا کمدی اجتماعی و زیست بومی را دستمایه روایت قرار داده‌اند؛ آثاری که در مسیر تبدیل ایده به زبان سینما، از انسجام فرمی و مضمونی تا ضعف در اجرا و روایت، تجربه‌های متفاوتی را رقم می‌زنند.

در بخش ملی چهل‌وسومین جشنواره فیلم کوتاه تهران، پنج اثر «فاصله کانونی»، «ژاپنی»، «آدم»، «دل و دماغ» و «دزو» طیفی از مضامین را در بر می‌گیرند؛ از مهاجرت و بحران هویت تا کمدی و دغدغه‌های بومی. آنچه این آثار را به هم پیوند می‌دهد، تلاش برای یافتن زبانی سینمایی برای بیان دغدغه‌های شخصی و اجتماعی است؛ تلاشی که در برخی به انسجام می‌رسد و در برخی دیگر، در میانه راه متوقف می‌ماند.

فاصله کانونی؛ کوری به مثابه استعاره مهاجرت

«فاصله کانونی» به نویسندگی و کارگردانی ستاره آزاد و تهیه‌کنندگی مشترک او با پیمان خزلی، داستان عکاسی را روایت می‌کند که با مشکل بینایی روبه‌روست و در آستانه کوری، برای دیدن خانواده به ایران بازمی‌گردد. در خلاصه داستان فیلم آمده است: «میگن انسان وقتی متولد میشه یه لوح سفیده و من میگم خاطرات تمشک و تو خوب می‌دونی اثر تمشک روی لوح سفید رو». این جمله کلید ورود به جهان فیلم است، خاطره به مثابه لکه‌ای که پاک شدنی نیست.

انتخاب یک عکاس کسی که حرفه‌اش دیدن است در آستانه کوری، استعاره‌ای هوشمندانه از مهاجرت و فاصله‌گرفتن از ریشه‌هاست. موسیقی متن، نقطه قوت فنی اصلی اثر است و فضایی نوستالژیک و اندوهناک می‌سازد. بازی پویان مکری و سپیده مذهب در انتقال این حس درونی نقش مؤثری دارد. ضعف اصلی، کندی ریتم در میانه فیلم است؛ جایی که استعاره بر پیشروی درام غلبه می‌کند و فیلم از تبدیل ایده «دیدن و ندیدن» به یک تجربه بصری کاملاً منسجم بازمی‌ماند.

ژاپنی؛ انیمه، اوشین و آرزوی رفتن

«ژاپنی» به کارگردانی محمد سلیمانی‌زاده، داستان پسری از جلفا را روایت می‌کند که عاشق انیمه ژاپنی است و موهایش را به تقلید از شخصیت‌های محبوبش رنگ کرده و آرزوی رفتن به تهران دارد. موسیقی متن با استفاده از تم سریال «سال‌های دور از خانه» (اوشین)، هوشمندانه‌ترین انتخاب فرمی فیلم است؛ اوشین، خود نمادی از مهاجرت، صبر و غربت است و این پیوند موسیقایی، به فیلم عمقی فرهنگی می‌بخشد.

شهر جلفا با فضای مرزی و توریستی‌اش، به عنوان مکان روایت، انتخابی معنادار است؛ جایی که رفتن و ماندن، هر روز در برابر چشم آدم‌هاست. ضعف اصلی، عدم بسط شخصیت اصلی است؛ عشق او به انیمه به عنوان یک ویژگی تزئینی باقی می‌ماند و فیلم از تبدیل این دلبستگی به لایه‌ای روان‌شناختی یا بحرانی هویتی ناتوان می‌ماند. «ژاپنی» ایده‌ای جذاب دارد، اما در اجرا به سطح یک موقعیت تأمل‌برانگیز بسنده می‌کند.

آدم؛ سه دهه، یک پرسش

«آدم» ساخته فرهاد شنتیایی، یکی از مورد انتظارترین آثار این دوره بود؛ کارگردانی که دو سال پیش با «مورچه» به پدیده جشنواره تهران تبدیل شد و در صدر آرای مردمی قرار گرفت. فیلم، داستان یک خانواده را در سه مقطع زمانی —دهه ۴۰، ۶۰ و ۱۴۰۱ روایت می‌کند و با تکیه بر تجربه‌گرایی فرمی و روایتی چندلایه از روابط انسانی، مخاطب را به تأمل درباره مرز میان انسان بودن و آدم بودن دعوت می‌کند. مهندسی صوتی و تدوین در قاب‌های موازی، برجسته‌ترین دستاورد فنی فیلم است؛ شنتیایی فضای بصری روایت خود را تبدیل به چیدمانی تماشایی از سه مقطع زمانی کرده و زبان بصری فیلم را به طور کامل به خدمت مضمون آن درآورده است. مضمون کلیدی، یعنی جست‌وجوی آزادی و اختیار زندگی در سه نسل، به خوبی در فرم رسوخ کرده است. «آدم» از منسجم‌ترین آثار این گروه است و نشان می‌دهد که شنتیایی، برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش، می‌داند چگونه ایده را به زبان سینما ترجمه کند.

دل و دماغ؛ کمدی که نمی‌خنداند

«دل و دماغ» به کارگردانی امیرحسین کشمیری، اثری فانتزی و کمدی درباره پسری با دماغ بزرگ است که برای رسیدن به دختری به نام مریم، دماغش را عمل می‌کند، اما در نهایت مریم با مردی با دماغ بزرگ ازدواج کرده است. ایده اولیه یعنی به سخره‌گرفتن وسواس زیبایی و جراحی بینی، بالقوه قوی است و می‌توانست به یک کمدی اجتماعی تأمل برانگیز تبدیل شود. اما اجرا از ایده عقب می‌ماند؛ بار کمدی فیلم پایین است، بازی‌ها معمولی‌اند و موسیقی متن با موضوع همخوانی ندارد. مشکل اصلی، نبود پیچش دراماتیک است؛ موقعیت اولیه در نیمه اول بسط می‌یابد، اما نیمه دوم بدون هیچ غافلگیری یا تحولی به یک پایان قابل پیش بینی می‌رسد. «دل و دماغ» نشان می‌دهد که ایده خوب، بدون فیلمنامه منسجم و اجرای دقیق در سطح یک موقعیت خنده‌دار باقی می‌ماند.

دزو؛ بوم‌گرایی و چالش فرم

«دزو» به کارگردانی صادق بقایی، نخستین تجربه فیلمسازی او، در شهرستان راور استان کرمان ساخته شده و عنوان آن در گویش محلی به معنای «دزد» است. داستان درباره دختری به نام فالی است که پس از زمین‌گیر شدن پدرش، مسئولیت گله را بر عهده می‌گیرد و با ناپدید شدن مرموز گوسفندان، ناچار می‌شود به تنهایی با طبیعت روبه‌رو شود. کارگردان تأکید کرده که می‌خواسته به واقعیت نزدیک‌تر شود و زیست مردمی منطقه را روایت کند، نه کلیشه‌های رایج از زندگی بومی.

این رویکرد، قابل تقدیر است. اما ضعف‌های فنی، دستاورد فیلم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ قاب‌بندی‌های نامناسب و لرزش دوربین روی‌دست، در صحنه‌هایی که نیاز به تمرکز بر رابطه دختر و حیوان دارند، حس و حال را مختل می‌کنند. بقایی خود اذعان کرده که «هماهنگ کردن کاراکترها با حیوان» از بزرگ‌ترین چالش‌های تولید بوده است، اما این دشواری، نتوانسته در فیلم به یک دستاورد بصری تبدیل شود. «دزو» فیلمی است که دغدغه‌اش را می‌شناسد، اما زبان تصویری‌اش را هنوز پیدا نکرده است.