پیش از اینکه اینترنت و مخلفاتش بیایند و تمرکز ما را به بازی بگیرند، مقالههای فهرستی بلای جان رسانهها بودند. آنها با این هنر که اطلاعات را مثل لقمههای آماده به خورد ما میدادند، هم وقتمان را نمیگرفتند و هم اجازه نمیدادند مغزمان برای پیدا کردن رابطه بین دو مفهوم، به زحمت بیفتد! این شیوه آنقدر همهگیر شد که حتی روزنامههای بزرگ و جدی هم برای اینکه زودتر کارشان را تمام کنند، تحلیلهایشان را به واحدهای شمارهگذاریشده و تیکهای کوچک تبدیل کردند. برای همین آن زمان، منتقدان معتقد بودند «فهرستها یعنی مرگ رسانه و پایان عصر تفکر عمیق» اما حالا که دنیای دیجیتال ما را در حجم عظیمی از اطلاعات پراکنده غرق کرده گویا تنها چیزی که قرار است با نظمبخشی به این آشفتگی، نجاتدهنده رسانهها و بازگرداننده دوباره همان تفکر عمیق باشد همین فهرستها هستند.
خرد شدن ذهن
ماجرایی که گفتیم مربوط به اوایل ۲۰۱۴ میلادی بود. ترجمان مینویسد: آن موقع برای پرتکردن حواسمان به مقالههای فهرستی پناه میبردیم. یکی از قالبهای تازهای که آن روزها در اینترنت رواج پیدا کرده بود و بیشتر هم برای جلب کلیک مخاطبان نوشته میشدند و تیترهایشان هم معمولاً از این دست بود: «۳۲ تصویر که باید پیش از مرگ ببینید» یا «۵۸ حقیقت که هرکدام در یک جمله ذهنتان را منفجر میکنند».
امروز، اما با ویدئو و ریلزهایی طرف هستیم که خیلی فراتر از مقالههای فهرستی، کلافمان را سر میبرند و مثلاً اگر قبلی ما را با خلاصهای روبهرو میکرد که نیازی به تمرکز نداشت، این یکی در میان سیلابی از تصویر و صدا طوری غرقمان میکند که اصلاً متوجه گذر زمان هم نباشیم چه برسد به اینکه دربارهشان فکر کنیم. مگر غیر از این است که صفحه شخصی هرکسی در تیکتاک یا اینستاگرام، لبریز از کلیپهای کوتاهی است که بر اساس سلیقه و محبوبیت، پشت سر هم ردیف شدهاند؟ نیویورکر از قول بردی بریکنر وود مینویسد: تماشای این ویدئوها، تجربهای است که شباهت عجیبی به مصرف همزمان چند ماده مخدر مختلف دارد. اگرچه هنوز تحقیقات علمی عمیقی درباره این خرد شدن ذهن در برابر ویدئوهای کوتاه انجام نشده، اما برای فهمیدن قدرت مهارناپذیر آنها، فقط کافی است چند دقیقه در این دریای بیپایان شنا کنید تا بفهمید چطور از چنگشان فرار نمیکنید.
بخش زیادی از این جذابیت به خاطر همین ناشناخته بودن است: شما هرگز نمیدانید ویدئو بعدی قرار است چه غافلگیریای برایتان داشته باشد و همین انتظار برای یک پاداش کوچک جدید، شما را در چرخه نگه میدارد. جالب اینجاست که بعد از مدتی، این تکههای پراکنده و بیربط، در ذهنمان چنان با هم قاطی میشوند که گویی یک نظم منطقی دارند؛ انگار چون پشتسرهم دیدهایم، حتماً باید به هم ربط داشته باشند. پس این عادت انسان به خردهاطلاعات فهرستوار و مطالب پراکنده و سطحی همیشه وجود داشته و قرار نیست از بین برود.
وسواس سلسلهمراتب
ابزار مرتب کردن
شان فنسی از مدیران شبکه رینگر (پلتفرم تخصصی موسیقی) میگوید: یک لیست یا فهرست درست و حسابی، باید بتواند مخاطب را تکان بدهد. اگر قرار باشد همه در مورد یک فیلم یا کتاب، مثل رباتها با هم همعقیده باشیم که دیگر هیجانی ندارد و بدتر حتی گفتوگویی هم شکل نمیگیرد تا به عمق موضوع برسیم. این مسئله موجب شده دوران سلطه منتقدان تمام شود و مثلاً دیگر لازم نباشد ساعتها منتظر یک منتقد اتوکشیده کتوشلواری بمانیم تا به ما بگوید چه چیزی خوب است یا بد. حالا پلتفرمهایی مثل «لترباکسد» یا «گودریدز» به هر کسی اجازه میدهند که خودش رئیس باشد و برای هر چیزی که میبیند یا میشنود، یک امتیاز خودسرانه بدهد. حتی گاهی این لیستهای دستساز مردمی، چنان جانی میگیرند که میتوانند بازار کتاب یا فیلمی را تکان بدهند.
ولی مراقب باشید که این آزادی عملی که گفتیم روی دیگری هم دارد و مثلاً احتمال دارد یک نقد عمیق و حرفهای، تبدیل شود به یک امتیاز الکی؛ چون وقتی همه شروع میکنند به امتیاز دادن، مرز بین یک تحلیل دقیق و یک نظر گذرا و سطحی، از بین میرود و آن نقد هنری که قرار بود مثل یک جراح، لایههای زیرین اثر را کالبدشکافی کند، حالا دیگر تبدیل شده به یک لایک یا دو کلمه ساده که تازه آن هم فقط برای این نوشته شده که در گوگل دیده شود.
بنابراین کل حرفمان این است که فهرستها ابزاریاند برای اینکه این دنیای شلوغ و سردرگم را کمی مرتبتر کنیم. اما در کنارش یادمان باشد که به قول بردی بریکنر وود یک فهرست خوب، باید با مداد نوشته شود تا همیشه راه برای اینکه چیزی به آن اضافه یا از آن پاک کنیم و یا اجازه بدهیم کشفهای تازه، جای خالی آن را پر کنند، باز باشد.
پس بهجای اینکه سر «کی رتبه اول است یا دوم»، چرا فلان چیز انتخاب نشد و... با هم دعوا کنیم، بیشتر به این فکر کنیم که هنوز کلی چیز برای دیدن، شنیدن و عاشق شدن در این دنیا وجود دارد که هنوز برای خودمان فهرست نکردهایم.
