بیمار دکتر نیک مدفورد دلایل زیادی برای ترسیدن از یک آزمایش خون ساده داشت. او تصور می‌کرد بدنش به بخش کوچکی از اندازه واقعی خود رسیده و پزشکانی که بالای سرش ایستاده‌اند، غول‌پیکر به نظر می‌رسند. از طرف دیگر، سوزنی که قرار بود وارد رگش شود، در نگاه او از تمام بازویش بزرگ‌تر بود. شاید

بیمار دکتر نیک مدفورد دلایل زیادی برای ترسیدن از یک آزمایش خون ساده داشت. او تصور می‌کرد بدنش به بخش کوچکی از اندازه واقعی خود رسیده و پزشکانی که بالای سرش ایستاده‌اند، غول‌پیکر به نظر می‌رسند. از طرف دیگر، سوزنی که قرار بود وارد رگش شود، در نگاه او از تمام بازویش بزرگ‌تر بود.

شاید این صحنه به داستان آلیس در سرزمین عجایب شباهت داشته باشد، اما ماجرای این بیمار به ژانر کاملاً متفاوتی تعلق داشت: وحشت. از نظر او، گرفتن نمونه خون هیچ فایده‌ای نداشت، زیرا دیگر خونش را انسانی نمی‌دانست؛ خودش هم دیگر انسان نبود.

بیمار مدفورد به اختلالی نادر به نام لیکانتروپی بالینی مبتلا بود؛ عارضه‌ای که در آن فرد باوری هذیانی پیدا می‌کند و تصور دارد در حال تبدیل شدن به گرگینه است. برخلاف هیولاهای افسانه‌ای که در شب‌های مهتابی قربانیان بی‌خبر را به وحشت می‌اندازند و بدنشان را می‌درند، افرادی مانند بیمار مدفورد اغلب خودشان قربانی ترس هستند و در کابوسی هولناک گرفتار می‌شوند که گویی بدنشان به صحنه‌ای از یک فیلم وحشت جسمانی تبدیل شده.

به گفته مدفورد، بیمار می‌دانست مشکلی در وضعیتش وجود دارد، اما خودش نیز مانند دیگران درباره شرایطش سردرگم بود.

در دیجینوی بخوانید: