یک تحلیل‌گر مسائل بین‌الملل می‌گوید: «وقتی با ارتشی طرفید که بودجه نظامی‌اش ۱۲۹ برابر ماست و به تعبیر خودشان مجتمعی نظامی-صنعتی با بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در اقصی نقاط جهان است، شکست دادن چنین کلیتی به مفهوم فروپاشی کامل و عدم بازسازی آن، با ابزارهای نظامی ما ممکن نیست.»

سخنرانی اخیر مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده در آکروپولیس آتن و در سالروز وقایع ۷ اکتبر که در آن روایتی ۲۵۰۰ ساله از تقابل «تمدن غرب» با تمدن نابودگر ایران ارائه داد، واکنش‌های گسترده‌ای را در محافل تحلیلی برانگیخته است. علی نصری، پژوهشگر مؤسسه پایاب و تحلیل‌گر مسائل بین‌الملل، در گفت‌وگوی تفصیلی با برنامه «کافه خبر» خبرگزاری خبرآنلاین در هشتمین ماه از آغاز جنگ، این نطق را نه یک موضع‌گیری گذرا، بلکه تلاشی ساختارمند برای «نظریه‌پردازی جنگ و مشروعیت‌بخشی به خشونت بی‌قیدوشرط» علیه ایران دانست؛ راهبردی که با تداوم ادبیات نتانیاهو و تهدیدهای ترامپ، به دنبال عادی‌سازی اقدامات نامتعارفی نظیر زدن زیرساخت‌های انرژی یا استفاده از سلاح‌های تاکتیکی است.

این کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل با نقد تفسیر روبیو از مفهوم افلاطونی «تیموس» و اشاره به پاسخ اخیر فرانسیس فوکویاما، تأکید کرد که معضل واقعی جهان امروز «خجالت غرب از اعمال زور» نیست، بلکه طغیان «قدرت بی‌مسئولیت» است که پیمان‌ها و حقوق بین‌الملل را نقض می‌کند. نصری هشدار داد که ایران نباید در دام پاسخ‌های هویتی و تقابل تمدنی بیفتد؛ چرا که تلافی با ادبیات جنگ باستانی، در جوامع غربی توجیه‌گر اعمال زور علیه کشورمان خواهد شد. به باور وی، در برابر بودجه نظامی ۱۲۹ برابری آمریکا، مزیت بنیادین ایران در «قدرت معنایی»، همبستگی اجتماعی مردم در داخل و توانایی همراه ساختن افکار عمومی جهان نهفته است.

نصری در بخش دیگری از این گفت‌وگو، تهدید اساسی ماه‌های پیش‌رو را گرفتار شدن در «تله تشدید ناخواسته» خواند که در پی ناکامی ترامپ در فروش توافقات پیشین به عنوان دستاورد انتخاباتی پدید آمده است. با این حال، وی با ترسیم انشقاق عمیق درون جنبش «ماگا» و ظهور جریانی به رهبری چهره‌هایی چون جی‌دی ونس (که اسرائیل را مانع صلح با ایران می‌دانند) یادآور شد که محافظه‌کاران واقعی بقای سیاسی خود را در پایان دادن به این جنگ ارزیابی می‌کنند. وی انفعال در دیپلماسی عمومی، غیبت در رسانه‌های آمریکایی و گرفتار ماندن در تابوهای خودساخته نظیر ممنوعیت مذاکره مستقیم را آسیبی جدی دانست و خواستار هوشمندی دستگاه دیپلماسی برای بهره‌برداری از این فرصت‌ها شد.

متن کامل گفت‌وگوی خبرآنلاین را با علی نصری، پژوهشگر اندیشکده پایاب و تحلیل‌گر مسائل بین‌الملل در ادامه مطالعه کنید.

صحبت‌های روبیو در آتن، نظریه‌پردازی جنگ و توجیه خشونت عریان علیه ایران بود

*** دقیقاً روز هفتم اکتبر، آقای مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، پس از گذشت هفت ماه از آغاز تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، در یونان سخنرانی داشتند که از دیدگاه بسیاری از تحلیل‌گران و پژوهشگران، نوعی صورت‌بندی جدید برای جنگ ایران و آمریکا بود؛ به نوعی که یک تمدن سیاه به نام تمدن ایران را معرفی می‌کرد که از ۲۵۰۰ سال پیش تلاش می‌کند تمدن غرب را از بین ببرد، و در مقابل، یک تمدن سفید به نام تمدن غرب را معرفی می‌کرد که قرار است در برابر این تمدن نابودگر ایستادگی کند. دلیل بیان این مسائل در این برهه از زمان و در میانه جنگ چه می‌تواند باشد؟

سخنرانی مارکو روبیو در آتن نظریه‌پردازی جنگ بود؛ تلاشی برای مشروعیت‌بخشی به تهدیدهای ترامپ و توجیه اخلاقی جهت حملات اتمی تاکتیکی یا زدن زیرساخت‌های کشورصحبت‌های آقای روبیو صحبت بسیار مهمی بود؛ اولاً به دلیل تاریخی که انتخاب کرد، یعنی سالروز هفتم اکتبر، و ثانیاً به دلیل مکانی که برگزید، یعنی در آتن و در مقابل بنای آکروپولیس که مهد تمدن غرب به شمار می‌رود. این سخنرانی در واقع «نظریه‌پردازی جنگ» بود؛ یعنی صورتبندی یک شکل جدید از جنگ، و می‌توان گفت به نوعی تداوم همان صحبت‌های اولیه نتانیاهو پس از هفتم اکتبر به شمار می‌رفت.

نتانیاهو در آن مقطع ادعا کرد که جهان متمدن و تمدن برتر در برابر «عمالیق» قرار گرفته‌اند. در نگاه او، عمالیق دشمنی تمدنی است که می‌توان با هر شدتی از خشونت آن را نابود کرد؛ چنان‌که در متون مربوط به عمالیق آمده که حتی زنان، کودکان، پیران، جوانان و حیوانات آن قوم را هم می‌توان از میان برد.

این رویکرد یک سازگاری کاملاً مشخص با تهدیدهای آقای ترامپ دارد که می‌گوید تمدن شما را نابود می‌کنم یا شما را به عقب برمی‌گردانم. این همان مباحثی است که اخیراً درباره احتمال استفاده از بمب‌های اتمی تاکتیکی یا تحقیقات مفصل رابرت پیپ در خصوص هدف قرار دادن زیرساخت‌های انرژی ایران مطرح شده است. صحبت روبیو صورت‌بندی نظری، توجیه‌سازی و مشروعیت‌بخشیدن به چنین رفتارهای خشن نظامی بود.

این نگرش مختص آقای روبیو نیست؛ شبکه‌ای از اتاق‌های فکر و احزاب در اروپا و آمریکا وجود دارد که زیربنای نظری «راست آلترناتیو» (Alt-Right) را در این سال‌ها با همین تئوری‌ها ساخته‌اند. تفاوت این دیدگاه با نظریه برخورد تمدن‌های ساموئل هانتینگتون در این است که هانتینگتون تمدن‌ها را ارزش‌گذاری نمی‌کرد و صرفاً می‌گفت جهان به هشت تمدن تقسیم شده که ناچار با یکدیگر اصطکاک پیدا می‌کنند.

اگر به دام جنگ تمدنی بیفتیم و پاسخ هویتی بدهیم، استفاده بی‌قیدوشرط و ویرانگر غرب از قدرت سخت در افکار عمومی آن‌ها توجیه پیدا می‌کنداما در نوع تفکری که روبیو نمایندگی می‌کند، و شاید حتی پیش‌زمینه‌ای برای ورودش به رقابت‌های آینده ریاست‌جمهوری باشد، پیش‌فرض این است که تمدن غرب ذاتاً تمدنی برتر است و نیازی ندارد با تمدن‌های دیگر بر اساس استانداردهای مساوی رفتار کند. از نگاه آنان، قوانین و حقوق بین‌الملل دست‌وپای غرب را بسته است.

روبیو در سخنانش صراحتاً گفت که معضل اصلی امروز ما این است که غرب با «شرمساری و خجالت» از قدرتش استفاده می‌کند! او به تفسیر خاص خود از حرف‌های افلاطون و روح «تیموس» یونانی ارجاع داد که ناظر به شور و انگیزه جاه‌طلبانه است و ادعا کرد ما از قدرت کافی استفاده نمی‌کنیم. این ادعا در شرایطی مطرح می‌شود که با تمام شواهد عینی در تناقض است؛ در غزه و لبنان پرهزینه‌ترین و بی‌سابقه‌ترین عملیات‌های نظامی تاریخ را اجرا کردند و حتی در سند امنیت ملی سال گذشته از «عملیات پتک» سخن به میان آوردند. حال این پرسش پیش می‌آید که پس از این همه تخریب، آن‌ها به دنبال چه مرحله دیگری از اعمال قدرت هستند که هنوز این میزان از خشونت را ناکافی و توأم با خجالت می‌دانند؟

*** پیش از آنکه به نوع قدرتی که می‌خواهند استفاده کنند برسیم، مبتدای بحث را روشن‌تر کنیم. این صورت‌بندی جدید جهان را به دو قطب خیر و شر تقسیم می‌کند. این شر دقیقاً کجاست؟ آیا فقط شامل ما ایرانی‌ها می‌شود یا روسیه، چین و دیگران را نیز در بر می‌گیرد؟

حوزه رقابت واقعی ما با آمریکا در بودجه نظامی ۱۲۹ برابری یا فناوری نیست؛ قدرت واقعی جمهوری اسلامی، قدرت معنایی و ایستادگی بر اصول اخلاقی استشر در واقع هر تمدنی است که تمدن غرب به حساب نمی‌آید. این نگرش حتی در یونان باستان هم حاکم بود؛ یعنی هر چه خارج از دولت‌شهر آتن و حوزه تمدنی آنان قرار داشت، «بربریت» تلقی می‌شد. امروز نیز از همین مفهوم در مباحث ضدمهاجرتی استفاده می‌کنند تا مانع ورود فرهنگ‌های دیگر شوند و بگویند مهاجران دموکراسی و فرهنگ ما را دگرگون می‌کنند.

اما تمرکز ویژه امروز آنان بر ایران به این دلیل است که ایران را «امنیتی‌سازی» کنند. در واقع، چون این ایران است که در منطقه در برابر آن‌ها ایستاده، نیاز دارند ایران را به شکل همان قوم بربر تصویر کنند. این اقدام می‌تواند برای ما یک تهدید باشد اگر به آن پاسخ ندهیم یا پاسخ غلط بدهیم.

توجه داشته باشید که شاید برای نخستین بار در ۴۷ سال گذشته، افکار عمومی بین‌المللی، حتی در درون آمریکا و اروپا و در بحبوحه جنگ، به شکل بی‌سابقه‌ای با ایران همسو شده است. در کشوری ناسیونالیستی مثل آمریکا، بسیاری از نخبگان و مردم عادی با ما همدلی دارند. حال اگر ما در این دام بیفتیم و نبرد را به جنگ تمدنی بدل سازیم و بگوییم: «اگر شما تصور کردید اسکندرید، ما هم شما را مثل والرین به زانو درمی‌آوریم»، موضوع هویتی می‌شود. با هویتی شدن منازعه، جوامع غربی با خود می‌گویند این‌ها واقعاً قصد نابودی تمدن ما را دارند؛ در نتیجه، کاربرد بی‌قیدوشرط قدرت سخت علیه ایران در افکار عمومی آن‌ها توجیه پیدا می‌کند.

بنابراین، پاسخی که ما به نظریه روبیو می‌دهیم باید بسیار دقیق باشد. ما نباید وارد زمین بازی جنگ تمدنی شویم. از قضا، ورود روبیو به این حوزه برای ما یک فرصت است؛ زیرا او پا به عرصه‌ای گذاشته که قلمرو قدرت واقعی ماست، یعنی «قدرت معنایی». ما در حوزه توان نظامی صرف، شاخص‌های اقتصادی و نفوذ سازمانی بین‌المللی از آن‌ها ضعیف‌تریم؛ بودجه نظامی آمریکا ۱۲۹ برابر ایران است، فناوری بسیار بالاتری دارند و از اقتصادی به مراتب بزرگ‌تر برخوردارند. پس حوزه هماوردی ما با آمریکا صرفاً نظامی، اقتصادی یا نفوذ سیاسی نیست؛ قدرت اصلی ما قدرت معنایی است.

این قدرت معنایی می‌تواند بر سایر ملت‌ها نیز اثر بگذارد. پس از هر جنگی خلئی پدید می‌آید که بستری برای بازتعریف خود است و ما باید از این فرصت برای شناساندن حقیقت هویت خود به دنیا استفاده کنیم. آسیب‌شناسی روبیو از جهان این است که مشکل امروز، کمبود قدرت یا فقدان روحیه جاه‌طلبی در میان حاکمان است؛ یعنی مدعی است آدم‌های خوب به اندازه کافی محکم ضربه نمی‌زنند!

اما آسیب‌شناسی ما کاملاً برعکس است؛ معضل امروز جهان، فزونی قدرتِ بی‌مسئولیت است. ما با قدرتی مواجهیم که نه احترامی برای قانون قائل است، نه عرف را به رسمیت می‌شناسد و نه به پیمان‌ها پایبند می‌ماند و درست در میانه میز مذاکره، به جنگ روی می‌آورد. این قدرتی است که هیچ مهار و قیدی ندارد و قوانین بین‌المللی نیز به دلیل نداشتن سازوکار اجبارکننده، قادر به توقف آن نیستند.

حال سؤال بنیادین این است: چگونه می‌توان «قدرت توأم با مسئولیت» را ترویج کرد؟ ریشه‌های قدرت مسئولانه در کجاست؟ این مبحثی است که می‌توانیم روی آن کار کرده و کشورهای دیگر را نیز با خود همسو کنیم. در تمامی فرهنگ‌ها و تمدن‌های اصیل بشری، اصولی برای انضباط اخلاقی قدرت وجود دارد. زمانی بحث گفت‌وگوی تمدن‌ها را داشتیم؛ اکنون باید لایه‌ای عملیاتی‌تر به آن اضافه کنیم: دعوت تمدن‌ها به بازنگری در مفهوم قدرت در سنت‌ها، متون و آیین‌های بومی خودشان. از سنت‌های شوالیه‌گری در اروپا تا مفاهیم پهلوانی و فتوت در ایران، همگی تبلور این مفهوم هستند که قدرت باید همراه با اخلاق باشد.

امروز شی جین‌پینگ در چین نیز از هم‌نشینی «حاکمیت قانون» و «حاکمیت فضیلت» سخن می‌گوید؛ چرا که قانون صرف کافی نیست و اگر زورمندی نخواهد آن را اجرا کند، نقضش می‌کند. اما اگر حاکمیت فضیلت باشد، می‌توان به ریشه‌های ارزشی درون فرهنگ‌ها ارجاع داد و این گفتمان می‌تواند پادزهری علیه زیاده‌خواهی‌های افسارگسیخته باشد.

پاسخ فوکویاما به روبیو: تفاوت مگالوتیمیای بیمارگونه ترامپ با اراده در خدمت خیر همگانی

*** آیا این رویکرد در دنیای واقعی عملیاتی است؟ در چارچوب‌های سیاسی امروز می‌بینیم آرای عمومی به سمت افراد موفق جلب می‌شود نه لزوماً افراد بافضیلت؛ مثلاً شخصیتی چون ایلان ماسک صرفاً به دلیل ثروت و موفقیت مورد توجه است، نه به خاطر سجایای اخلاقی.

پاسخ ما به برتری‌جویی کور غرب، بازگشت به فضیلت و مروت است؛ تمدن‌های اصیل بشری همگی قدرت را مشروط به مهار اخلاقی و خدمت به خیر همگانی کرده‌انداتفاقاً فرانسیس فوکویاما اخیراً پاسخ شایسته‌ای به روبیو داد که می‌تواند پاسخ به پرسش شما هم باشد. او در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان که سال ۱۹۹۲ منتشر شد، مفهوم تیموس (روحیه جاه‌طلبی) را که روبیو به آن اشاره کرد، به دو بخش بزرگ تقسیم می‌کند: نخست، ایزوتیمیا (Isothymia)؛ یعنی میل بنیادین به «به رسمیت شناخته شدن» و در حاشیه قرار نگرفتن، که شالوده دموکراسی و حقوق برابر است. دوم، مگالوتیمیا (Megalothymia)؛ یعنی عطش سیطره‌طلبی و برتری‌جویی بر دیگران.

فوکویاما توضیح می‌دهد که مگالوتیمیا نیز دو وجه دارد؛ یک وجه بیمارگونه و مخرب دارد که در شخصیتی مانند ترامپ دیده می‌شود؛ فردی خودشیفته که تنها هدفش نابودی رقیب و اعمال سلطه مطلق است. اما وجه دیگر آن، اراده‌ای است که برای خدمت به عموم و تحقق «خیر همگانی» به کار گرفته می‌شود. اگر ایلان ماسک ثروت و هوش خود را به کار گیرد تا بینایی را به فردی نابینا بازگرداند یا توان‌یابی را از صندلی چرخ‌دار بلند کند، بشریت آن نبوغ را ستایش می‌کند؛ چرا که انگیزه‌ای در خدمت انسان‌هاست.

اما مگالوتیمیایی که روبیو از آن دفاع می‌کند، قدرت مهارگسیخته و سلطه‌جویی بی‌حدومرزی است که جهان نمونه‌اش را در غزه دیده و هیچ وجدان سالمی بر آن صحه نمی‌گذارد. پاسخ ما به روبیو، ایزوتیمیا و مگالوتیمیای سازنده است: ما هم خواهان تقویت قدرت، دانش و اقتصاد خود هستیم و می‌خواهیم در اوج باشیم، اما این ظرفیت را در مسیر خیر همگانی و پاسداری از کرامت انسانی به کار می‌گیریم.

تصور بازدارندگی بی‌نهایت برای خودمان و سقوط سریع آمریکا، یک خطای راهبردی است

*** شما دیدگاه بسیار مثبتی دارید، اما در داخل کشور برخی چهره‌ها و گروه‌ها اصلاً به این مفاهیم اعتقادی ندارند و صراحتاً از تسلط، شکست دادن آمریکا و تغییر نظم جهانی سخن می‌گویند؛ با این نگاه چه باید کرد؟

تصور بازدارندگی بی‌نهایت برای خودمان و آسیب‌پذیری مطلق برای حریف، یک خطای تحلیلی خطرناک است؛ اقتصاد قدرت‌ها با نوسان قیمت سوخت یک‌شبه فرونمی‌پاشدباید این درک ایجاد شود که ورود به این میدان، بازی در زمینی است که در آن بازنده‌ایم. وقتی با ارتشی طرفید که بودجه نظامی‌اش ۱۲۹ برابر ماست و به تعبیر خودشان مجتمعی نظامی-صنعتی با بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در اقصی نقاط جهان است، شکست دادن چنین کلیتی به مفهوم فروپاشی کامل و عدم بازسازی آن، با ابزارهای نظامی ما ممکن نیست.

ما در این جنگ با مقاومت مشروع خود توانستیم بقای کشور را حفظ کنیم و این یک پیروزی تاریخی است؛ اما واقعیت این است که ما حتی یک موشک هم به خاک اصلی آمریکا شلیک نکردیم و اگر شلیک می‌کردیم هم اثر تعیین‌کننده‌ای نداشت.

خطای بنیادی برخی تحلیل‌گران داخلی این است که برای جامعه ما «بازدارندگی بی‌نهایت» متصورند؛ یعنی می‌گویند وضعیت اقتصادی و اجتماعی هر چه باشد، ما ملتی هستیم که تا ابد ایستادگی می‌کنیم. اما در نقطه مقابل تصور می‌کنند اگر یک موشک به آمریکا بخورد یا چند سربازشان کشته شوند یا قدری به بهای سوخت آن‌ها اضافه شود، اقتصادشان فرومی‌پاشد! به یاد بیاورید در دوره پس از بحران کرونا، تورم در آمریکا برای مقطعی به ۹ درصد رسید، اما بلافاصله با سیاست‌های پولی مهار شد و به کانال ۳ تا ۴ درصد برگشت و نظام آن‌ها سقوط نکرد. با نوسان قیمت سوخت و رسیدن تورم آمریکا به چند درصد، اقتصاد آن کشور فرونمی‌ریزد.

داشتن سلاح هسته‌ای بدون برخورداری از توان ضربه دوم خودکشی است

*** اگر موشک زدن به خاک اصلی اثر ندارد، آیا دستیابی به بمب اتم می‌تواند معادله بازدارندگی را دگرگون کند؟

دسترسی به سلاح اتمی بدون برخورداری از توان ضربه دوم انتحار است؛ آنچه تا امروز مانع از شکست ما در این جنگ شد، سرمایه اجتماعی و غیرت ملی توده‌های مردم بودبمب اتم بدون تردید درصدی از بازدارندگی روانی را ایجاد می‌کند؛ درست مانند تفاوتی که در مواجهه انسان با مگس یا زنبور وجود دارد؛ نیش زنبور دردناک است و فرد با احتیاط بیشتری به سمت آن می‌رود. داشتن سلاح هسته‌ای چنین بازدارندگی روانی را به همراه دارد.

اما مسئله اصلی این است: چگونه به آن برسیم و پس از آن، آیا از «توان ضربه دوم» (Second-Strike Capability) برخورداریم یا خیر؟ صرف داشتن بمب اتم بدون برخورداری از توان ضربه دوم، در واقع خودکشی راهبردی است؛ چرا که طرف مقابل با خود می‌گوید این کشور هر لحظه ممکن است به من ضربه بزند، پس من باید پیش‌دستانه با هر چه دارم آن را نابود کنم. چنین سلاحی زمانی بازدارنده است که اگر کشور هدف حمله اتمی قرار گرفت، بتواند از نقاط نامعلوم دیگر، مثل زیردریایی‌های پنهانکار در اعماق دریا، پاسخ متقابل بدهد. حال چگونه می‌خواهیم بدون قرار دادن موجودیت کشور در معرض خطرات سهمگین به این نقطه برسیم؟ این سؤالی است که مروجان این ایده باید به آن پاسخ دهند.

محدود کردن زمین بازی به قدرت سخت صرف به نفع ما نیست. اگر وارد رینگ بوکس با حریفی شویم که جثه نظامی‌اش به مراتب بزرگ‌تر است، قدرت آتش برتر را او دارد. آنچه در این جنگ سبب شد نتوانند ما را به زانو درآورند، صرفاً توان نظامی نبود؛ حضور یکپارچه مردم در صحنه بود. اگر در هفته‌های آغازین آن خروش مردمی در خیابان‌ها شکل نمی‌گرفت، اگر آن غیرت ملی نبود که نگذارد تأسیسات کشور بمباران شود، مقاومت ممکن نمی‌شد. حتی مشاهده کردیم وقتی موشک‌های ایران به سمت تل‌آویو شلیک می‌شد، مسلمانان در کشورهای منطقه اذان سر می‌دادند و نام علی ولی‌الله را تکرار می‌کردند؛ این همان «قدرت معنایی» ماست که مانع از شکست ما شد و باید آن را تقویت کنیم.

خطر اصلی، تله تشدید ناخواسته است؛ بن‌بست ترامپ می‌تواند او را به جنگ زیرساختی بکشاند

*** شما اشاره کردید که تا امروز شکست نخورده‌ایم، اما جنگ ادامه دارد و روبیو در تلاش است تا با ایجاد ائتلاف‌های جدید، فشارهای بیشتری وارد کند. تا به امروز متحدان آمریکا حاضر به ورود مستقیم نظامی به نفع واشنگتن نشدند و مانند جنگ عراق یا افغانستان نیرو اعزام نکردند. چگونه می‌توان در ادامه مانع ورود نظامی آن‌ها شد؟

بزرگ‌ترین خطر پیش‌روی ما، نه یک حمله برنامه‌ریزی‌شده، بلکه سقوط در تله تشدید ناخواسته‌ای است که مهار آن از دست ترامپ و ارتش‌ها نیز خارج خواهد شدما نمی‌توانیم همه چیز را از پیش متوقف کنیم. آنچه بسیار خطرناک به نظر می‌رسد، توسعه کنترل‌شده جنگ نیست، بلکه پدیده‌ای است که به قول رابرت پیپ باید آن را «تله تشدید» (Escalation Trap) نامید؛ یعنی افتادن در مسیری که ناخودآگاه و حتی برخلاف اراده اولیه آمریکا، سطح درگیری چنان بالا برود که هیچ‌کس نتواند مانع آن شود. اگر جنگ کنترل‌شده بود، ضرباتی ردوبدل می‌شد و سپس پای میز مذاکره می‌نشستند؛ اما خطر اصلی سقوط در تله تشدید است.

یک نمونه ملموس آن توافق‌نامه اسلام‌آباد بود. پس از امضای آن توافق، ما در ایران خرسند بودیم که از ۱۴ بند آن، ۱۱ بند منافع کشور را تضمین کرده است. ترامپ نیز می‌خواست بازگشایی تردد در تنگه هرمز را به عنوان یک پیروزی بزرگ انتخاباتی به افکار عمومی بفروشد؛ اما با انتقاد شدید هر دو حزب و لابی‌ها در واشنگتن مواجه شد که به او گفتند تنگه پیش از تجاوز خودت باز بود و بسته‌شدنش محصول اقدام خودت بود؛ پس بازگشایی مجدد آن دستاورد تازه‌ای نیست!

ترامپ دریافت که برای توجیه این بحران، نیازمند دستاورد دیگری مانند امتیازگیری در پرونده هسته‌ای است. اما بدیهی است که ما نمی‌توانیم بدون پایبندی طرف مقابل به تعهداتش، پایان جنگ، رفع محاصره و لغو تحریم‌ها امتیازی در موضوع هسته‌ای واگذار کنیم.

وقتی ترامپ به این بن‌بست سیاسی می‌رسد، چه بسا ناچار شود برای خروج از بن‌بست، دست به تشدید دوباره جنگ بزند. با این حال، ادامه جنگ با الگوی ۴۰ روزه گذشته کارایی ندارد، چرا که نتیجه آن مساوی بود؛ بنابراین او ممکن است به سراغ هدف قرار دادن زیرساخت‌ها یا گزینه‌های سنگین‌تر برود و ما نیز پاسخ منطقه‌ای خواهیم داد. این همان تشدید ناخواسته‌ای است که همه در آن بازنده خواهند بود. به باور من، خطر اصلی این است؛ نه اینکه ترامپ بتواند اروپایی‌ها یا دولت‌های منطقه را در ائتلافی یکپارچه علیه ما بسیج کند، چرا که زمینه چنین اجماعی وجود ندارد.

روان‌شناسی ترامپ مبتنی بر محاسبات حزبی نیست؛ شکست در انتخابات می‌تواند او را به انتقام‌جویی بکشاند

*** احتمال این تشدید نظامی را چقدر می‌دانید؟ پیش‌تر صحبت از این بود که این رویداد قبل یا بعد از انتخابات میان‌دوره‌ای دوازدهم آبان ماه کنگره رخ می‌دهد؛ با توجه به نزدیک شدن به این موعد، احتمال ورود آمریکا به فاز جنگ زیرساختی چقدر است؟

ترامپ اهل محاسبات عقلانی و وفاداری حزبی نیست؛ اگر در انتخابات میان‌دوره‌ای شکست بخورد، ممکن است برای انتقام‌جویی کل صحنه را مین‌گذاری کنددر این موضوع، روان‌شناسی فردی ترامپ تأثیر بسزایی دارد. اگر ترامپ، که البته احتمالش اندک است، در انتخابات پیروز شود، با خیال راحت‌تری از پشتوانه کنگره تصمیم‌گیری می‌کند؛ اما اگر شکست بخورد، این احتمال وجود دارد که از سر کینه‌توزی و انتقام‌جویی دست به اقدامات تند بزند.

او یک سیاستمدار متعارف و حزبی نیست که نگران مصالح تشکیلاتی باشد یا بخواهد چهره بعد از خودش در حزب موفق‌تر ظاهر شود؛ او حتی ممکن است کل زمین بازی را مین‌گذاری کند! به خاطر دارید زمانی که جایزه صلح نوبل را به او ندادند، نامه‌ای به نخست‌وزیر نروژ نوشت و اعلام کرد که دیگر رئیس‌جمهور صلح نخواهد بود!

از سوی دیگر، اسرائیلی‌ها سرمایه‌گذاری سنگینی روی القای ترس به ترامپ کرده‌اند و بر اساس برخی گزارش‌ها، به او قبولانده‌اند که اگر نظام ایران ساقط نشود، حتی پس از اتمام دوران ریاست‌جمهوری‌اش جان او در خطر خواهد بود.

جنبش ماگا دچار انشقاق شده است؛ پیروزی جریان ونس در گرو توافق با ایران و پایان جنگ است

*** ترامپ در شرایط سختی قرار دارد و در صورت شکست در انتخابات ممکن است جسورتر شود؛ با توجه به اینکه اوضاع بین‌المللی چندان به کام ما نیست، ما چه مسیری پیش‌رو داریم؟

انشقاق درون جنبش ماگا و مواضع ضداسرائیلی افرادی چون جی‌دی ونس، بزرگ‌ترین برگ برنده ماست؛ آن‌ها پیروزی سیاسی خود را در پایان دادن به این جنگ می‌دانندروند خودبه‌خودی تحولات به نفع ما نیست؛ اما جوهره دیپلماسی کارآمد، «زمان‌شناسی»، «موقعیت‌شناسی» و توان بهره‌برداری از فرصت‌های پیش‌بینی‌نشده است. باید بتوانیم جریان‌شناسی دقیقی از درون ساختار حریف داشته باشیم.

اگر به آرایش درونی جنبش «ماگا» (Make America Great Again) نگاه کنید، انشقاق شدیدی مشاهده می‌شود. ترامپ در ابتدا با شعار خشکاندن مرداب لابی‌های واشنگتن و پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان به قدرت رسید و از جورج بوش به دلیل هدر دادن ۸ تریلیون دلار در جنگ عراق و باز کردن فضا برای رشد چین انتقاد می‌کرد. هسته اولیه جنبش ماگا متشکل از جمهوری‌خواهانی بود که از اشتباه جنگ عراق درس گرفته بودند و نمی‌خواستند آن خطا تکرار شود. اما اکنون خود ترامپ با فرمان نتانیاهو وارد همان جنگ احمقانه و بی‌پایانی شد که شکننده‌تر از جنگ عراق است.

در این فضا، ترامپ موقعیت رهبری راستین ماگا را از دست داده و چهره‌هایی چون جی‌دی ونس، تاکر کارلسون و مارجوری تیلور گرین در حال پس گرفتن پرچم ماگا هستند. ونس در آغاز کمپین انتخاباتی‌اش در یک سخنرانی سه‌ساعته با صراحتی بی‌سابقه در تاریخ سیاسی آمریکا گفت: «اسرائیل مانع صلح ما با ایران است؛ بگذارید بروند به جهنم!»

پیروزی این جریان جدید وابسته به توافق با ایران و بستن پرونده جنگ است؛ و این برگ برنده در دستان ما قرار دارد. اگر در آستانه فصل انتخابات، بتوان این پیام را به صورت ضمنی منتقل کرد که مهار جنگ و رفع تحریم‌ها می‌تواند به موفقیت آنان بینجامد، می‌توان بر ریل رویدادها اثر گذاشت و به جای تسلیم شدن در برابر آینده‌ای محتوم، آینده‌ای مطلوب را خلق کرد.

راست سنتی آمریکا ریشه در دوران جنگ سرد دارد، اما پایگاه اجتماعی ماگا واقعیت را درک کرده است

*** تبدیل شدن ترامپ از نماد راست آلترناتیو به یک چهره نومحافظه‌کار شبیه به جورج بوش را چگونه تحلیل می‌کنید؟ آیا جریان‌های راست جایگزین همیشه پس از رسیدن به قدرت شکست می‌خورند و تسلیم لابی‌های اسلحه‌سازی می‌شوند؟

جریان‌های راست سنتی و کارتل‌های نظامی ترامپ را به درون جنگی بی‌پایان کشاندند که قرار بود شعار مقابله با آن را سر دهدجریان راست کلاسیک در ساختار سیاسی آمریکا ریشه‌ای دیرینه دارد و بازمانده دوران جنگ سرد است. آن‌ها از حیث نظری صاحب ادبیاتی پیچیده در حوزه ژئوپلیتیک هستند؛ متفکرانی از کیسینجر گرفته تا نومحافظه‌کاران امروز، گفتمانی ساخته‌اند که نهادهایی چون پنتاگون به آن خو گرفته‌اند. ترامپ نیز با قرار گرفتن در مسند قدرت، در محاصره این لابی‌ها واقع شد؛ به طوری که حتی پسرانش به خرید سهام شرکت‌های دفاعی و ساخت پهپاد روی آورده‌اند.

اما بدنه اجتماعی راست آلترناتیو هنوز در نهادهای رسمی آمریکا تثبیت نشده است؛ با این وجود، افکار عمومی و پایگاه اجتماعی جمهوری‌خواهان به شدت از رویکردهای ضدجنگ حمایت می‌کنند. وقتی شخصیتی مانند تاکر کارلسون واقعیات را برای جامعه مسیحی بازگو می‌کند، آنان متوجه تناقضات می‌شوند و می‌بینند که متحدانشان در تل‌آویو نه تنها کودک‌کشی و نسل‌کشی به راه انداخته‌اند، بلکه در متون خود به مقدسات مسیحیان نیز بی‌احترامی می‌کنند؛ بنابراین آن وجدان عمومی به سمت مخالفت با جنگ حرکت می‌کند.

در تاریخ فکری آمریکا سنتی وجود دارد (از زمان هنری دیوید ثورو در قرن نوزدهم که به نشانه اعتراض به جنگ مکزیک حاضر به پرداخت مالیات نشد) که در برابر جنگ‌افروزی ایستادگی می‌کند. جامعه آمریکا در لایه‌های زیرین خود صاحب سنتی است که آزادی را با باورهای دینی پیوند می‌زند؛ اگر بتوان این وجدان فطری را بیدار کرد، افکار عمومی آمریکا در برابر ستم موضع می‌گیرد.

در فضای رسانه‌ای آمریکا غایبیم؛ بخشی از جامعه ما در این سال‌ها قربانی ویرانی‌طلبی شد

*** ما چگونه می‌توانیم با این جامعه ارتباط بگیریم، در حالی که لابی رسمی نداریم، مسئولان ما مصاحبه‌های انگشت‌شماری دارند و نخبگان دانشگاهی ما نیز تولیدی در رسانه‌های آمریکایی ارائه نمی‌کنند؟

وجدان بیدار افکار عمومی غرب و سنت‌های کهن عدالت‌خواهی در جامعه آمریکا، ظرفیت‌های عظیمی هستند که گفتمان رسمی ما از مخاطب قرار دادن آن غافل مانده استاین یک آسیب‌شناسی جدی از ضعف عملکرد ماست. این تصور نادرست در کشور ما وجود دارد که گمان می‌کنند آمریکا و اسرائیل یک پیکره واحدِ تغییرناپذیرند؛ در حالی که اسرائیل برای جا انداختن روایت جعلی خود سالانه میلیاردها دلار در شبکه‌های اجتماعی، هالیوود و حمایت از کارزارهای انتخاباتی هزینه می‌کند. گزارش‌هایی وجود دارد که برخی مقامات پیش از آغاز جنگ به ترامپ گوشزد کرده بودند این جنگ در خدمت منافع اسرائیل برای تضعیف رقبای منطقه‌ای و حذف پایگاه‌های خود آمریکاست.

اما ما در صحنه دیپلماسی عمومی آمریکا تقریباً غایبیم. اگر بخشی از افکار عمومی جهان به سمت ما متمایل شده، حاصل کنجکاوی شخصی خود کاربران در فضای مجازی و بازتاب مظلومیت ملت‌ها بوده است؛ تا آنجا که حتی برخی شهروندان آمریکایی مختصات مراکز نظامی را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذاشتند.

از طرف دیگر، دیاسپورای ما در این سال‌ها به جای دفاع از ملت خود، در مسیری دیگر حرکت کرد. جامعه ما قربانی بزرگ‌ترین کارزار جنگ روانی در تاریخ رسانه‌ها شد؛ فرایندی شبیه به تکنیک‌های هیپنوتیزم تدریجی، که ابتدا با عادی‌سازی مسائل کوچک آغاز می‌شود و در نهایت کار به جایی می‌رسد که فرد حتی به تخریب نمادهای ملی خود تن می‌دهد. این خشم مهندسی‌شده سبب شد بخشی از خارج‌نشینانِ بریده از واقعیت، از تحریم و حتی تهاجم نظامی علیه هم‌وطنان خود استقبال کنند و به تمجید از بمباران‌ها بپردازند!

این طرز فکر، یعنی این توهم که برای ساختن یک جامعه ابتدا باید آن را با خاک یکسان کرد، نوعی «ویرانی‌طلبی» است. این تفکر به اشتباه گمان می‌کند فروپاشی به معنای رسیدن به رهایی است و تنها راه نجات، مداخله یک منجی متجاوز خارجی است! این عارضه خطرناک محصول یک طراحی رسانه‌ای و روان‌شناختی بود که پیکره جامعه را متأثر ساخت.

باید تابوهای خودساخته را شکست؛ دست‌وپای دیپلماسی کشور نباید در داخل بسته شود

*** برای درمان این آسیب‌ها و اثرگذاری واقعی بر محاسبات بین‌المللی چه باید کرد؟ به نظر می‌رسد هنوز راهکار عملیاتی در حکمرانی برای این مسائل تدوین نشده است.

لابی‌های اسرائیل سالانه میلیاردها دلار خرج تصویرسازی در آمریکا می‌کنند، در حالی که دیپلماسی عمومی ما در آن عرصه کاملاً غایب و بی‌تحرک استآسیب‌شناسی‌ها و راهکارها کاملاً روشن است؛ آنچه در آن دچار کمبود هستیم، «اراده اقدام» است. درست مثل چالش زلزله تهران یا بحران آب، تا زمانی که کارد به استخوان نرسد و اضطرار را در تمام وجودمان حس نکنیم، به سراغ اجرای راهکارهای تخصصی نمی‌رویم. اما در سیاست خارجی، امروز دیگر به این نقطه اضطرار رسیده‌ایم و باید تصمیمات شجاعانه بگیریم.

ما باید تابوهای خودساخته را بشکنیم. نباید مسائلی نظیر «مذاکره مستقیم» را به تابویی دست‌نیافتنی تبدیل کنیم و دست‌وپای کشور را ببندیم. اگر مذاکره مستقیم در جایی به نفع امنیت ملی باشد، باید با شجاعت به سمت آن رفت و اگر به ضرر باشد، نباید انجام شود.

من وقتی صحنه جهانی را رصد می‌کنم، می‌بینم هیچ وزیر خارجه‌ای در دنیا به اندازه وزیر خارجه ایران تحت فشارهای فرساینده داخلی قرار ندارد. دیپلمات‌های دیگر کشورها هنگام سخنرانی و مصاحبه آزادی عمل دارند؛ اما ما در داخل چنان دست‌وپای نمایندگان دیپلماسی خود را می‌بندیم که اگر لبخند بزنند می‌گوییم سیگنال ضعف دادند و اگر تحرکی نشان دهند با اتهام‌زنی روبه‌رو می‌شوند! این فشار داخلی توان اثرگذاری دستگاه دیپلماسی را تحلیل می‌برد و یکی از جدی‌ترین آسیب‌هایی است که باید هرچه سریع‌تر آن را درمان کنیم.

منبع: خبرآنلاین