لسکوف در «آواز حزین زن» به سراغ زندگی زنی به نام ناستیا می‌رود؛ زنی که سرنوشتش از همان ابتدا زیر سایه مناسباتی شکل می‌گیرد که برای او تصمیم می‌گیرند: خانواده، ازدواج، مالکیت و قدرت مردانه. داستان او، پیش از آن‌که روایت یک عشق نافرجام باشد، تصویری از جهانی است که در آن زن نه مالک سرنوشت خویش، بلکه موضوع تصمیم‌ها و خواسته‌های دیگران است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - راحیل احمدی، داستان‌نویس: نیکلای لسکوف از آن نویسندگانی است که جایگاه‌شان در ادبیات روسیه، به‌تدریج و گاه برخلاف داوری‌های زمانه خودشان، آشکار شده است. او در کنار چهره‌هایی چون داستایفسکی، تولستوی و تورگنیف، از مهم‌ترین روایتگران روسیه قرن نوزدهم به شمار می‌رود؛ نویسنده‌ای که برای شناخت جامعه روسی، نه‌فقط به سراغ اشراف و روشنفکران، بلکه به دل زندگی مردم عادی، خانواده‌ها، روستاها، کلیساها و حاشیه‌نشینان جامعه می‌رفت. اگر داستایفسکی اغلب انسان را در کوره بحران‌های اخلاقی و روانی می‌آزماید و تولستوی چشم‌اندازی گسترده از جامعه و تاریخ می‌سازد، لسکوف را می‌توان استاد روایت‌هایی دانست که از دل زبان، باورها، حکایت‌ها و تناقض‌های زندگی روزمره روس‌ها جان می‌گیرند.

لسکوف در سال ۱۸۳۱ به دنیا آمد و در ۱۸۹۵ درگذشت. او در دوران حیاتش همیشه به اندازه برخی از هم‌عصران نامدارش قدر ندید، اما بعدها به سبب شیوه ویژه داستان‌گویی، تسلط بر زبان‌های گوناگون مردم و توانایی‌اش در بازآفرینی لحن شفاهی و فرهنگ عامه، جایگاهی ممتاز پیدا کرد. والتر بنیامین، فیلسوف و منتقد آلمانی، در جستار مشهور خود «قصه‌گو» از لسکوف به‌عنوان نمونه‌ای برجسته از هنر قصه‌گویی یاد کرد؛ نویسنده‌ای که در آثارش تجربه زیسته، حکمت عامیانه و هنر روایت به هم می‌رسند.

یکی از ویژگی‌های مهم جهان داستانی لسکوف، بی‌اعتمادی او به تصویرهای ساده و یک‌سویه از انسان است. شخصیت‌های او به‌ندرت در قالب‌های اخلاقی ازپیش‌ساخته جا می‌گیرند. آدم‌های خوب ممکن است ضعف‌هایی بزرگ داشته باشند و کسانی که در نگاه نخست گناهکار یا منحرف به نظر می‌رسند، گاه قربانی مناسبات اجتماعی، فقر، تعصب یا محدودیت‌هایی باشند که راه انتخاب را بر آن‌ها بسته است. لسکوف به‌جای صدور حکم، اغلب اجازه می‌دهد شخصیت‌ها از خلال رفتار، گفتار و تصمیم‌هایشان خود را آشکار کنند. در این میان، طنز، تلخی و شفقت در کنار هم قرار می‌گیرند و روایتی می‌سازند که هم به زندگی نزدیک است و هم از قضاوت‌های شتاب‌زده فاصله می‌گیرد.

نام لسکوف برای بسیاری از علاقه‌مندان ادبیات جهان با داستان بلند «لیدی مکبث ناحیه متسنسک» نیز گره خورده است؛ اثری درباره زنی جوان که در فضای بسته زندگی خانوادگی و مناسبات مردسالارانه، به مسیری خشونت‌بار کشیده می‌شود. این اثر بعدها الهام‌بخش اپرای مشهور دیمیتری شوستاکوویچ شد و چندین اقتباس سینمایی نیز از آن ساخته شد؛ از جمله فیلم آندری وایدا با عنوان «لیدی مکبث سیبری» و فیلم بریتانیایی «لیدی مکبث» ساخته ویلیام اولدروید در سال ۲۰۱۶.

این اقتباس‌ها نشان می‌دهند که جهان لسکوف، با وجود ریشه‌داشتن در جامعه روسیه قرن نوزدهم، محدود به زمان و مکان خود نمانده است. او از موقعیت‌های خاص و بومی به پرسش‌هایی می‌رسد که همچنان برای خواننده و تماشاگر امروز زنده‌اند: انسان تا کجا در برابر شرایطی که به او تحمیل شده مسئول است؟ میل و محرومیت چگونه می‌توانند اخلاق را دگرگون کنند؟ و جامعه‌ای که از فرد اطاعت می‌خواهد، چه سهمی در فاجعه‌ای دارد که بعداً به نام همان فرد ثبت می‌شود؟

رمان کوتاه «آواز حزین زن» که به‌تازگی با ترجمه بابک شهاب از زبان روسی و به همت نشر خوب به فارسی منتشر شده است، فرصتی برای آشنایی با وجهی کمتر شناخته‌شده از هنر لسکوف فراهم می‌کند؛ نویسنده‌ای که در همان سال‌های آغازین فعالیت ادبی‌اش، به سراغ زندگی زنانی رفت که در مناسبات اجتماعی روسیه قرن نوزدهم، سهم اندکی از اختیار و آزادی داشتند. این اثر در سال ۱۸۶۳ منتشر شد و نخستین بار در مجله «کتابخانه برای خواندن» و با نام مستعار م. استبنیتسکی به چاپ رسید.

لسکوف در این اثر به سراغ زندگی زنی به نام ناستیا می‌رود؛ زنی که سرنوشتش از همان ابتدا زیر سایه مناسباتی شکل می‌گیرد که برای او تصمیم می‌گیرند: خانواده، ازدواج، مالکیت و قدرت مردانه. داستان او، پیش از آن‌که روایت یک عشق نافرجام باشد، تصویری از جهانی است که در آن زن نه مالک سرنوشت خویش، بلکه موضوع تصمیم‌ها و خواسته‌های دیگران است. ازدواج، که در تصور متعارف باید آغاز زندگی مشترک و آرامش باشد، برای ناستیا به تجربه‌ای ناخواسته و دردناک تبدیل می‌شود. او به مردی شوهر داده می‌شود که دوستش ندارد و در فضایی زندگی می‌کند که امکان انتخاب آزادانه را از او گرفته است.

داستان سرنوشت زنی که بهای انتخابش را می‌پردازد

«ناستیا در روزهای نامزدی تا عروسی، مانند پروانه‌ای گردِ همه می‌چرخید و گویی خاموش با همه خداحافظی می‌کرد، اما بیش از همه خودش را به دامان مادرش می‌انداخت و با ماشنکای کوچک وقت می‌گذراند. تدارکش برای رفتن به خانه شوهر چندان دردناک بود که دلِ هر کسی با دیدنش خون می‌شد. کنستانتین اما غم به دلش راه نمی‌داد: برای خودش می‌گشت و نوک سبیل‌هایش را می‌گزید. شب‌ها هم پول‌هایش را کیسه می کرد و با پراکودین ودکا می‌نوشید...»

سرگذشت ناستیا را می‌توان در امتداد یکی از مضمون‌های ماندگار ادبیات روسیه در قرن نوزدهم خواند: تقابل خواست زن برای انتخاب زندگی خویش با نظمی اجتماعی که چنین حقی را به رسمیت نمی‌شناسد. از آنا کارنینای تولستوی تا کاترینا ایزمایلووای خود لسکوف در «لیدی مکبث ناحیه متسنسک»، زنان بسیاری در ادبیات روسیه با این پرسش روبه‌رو می‌شوند که برای دستیابی به عشق و آزادی تا کجا می‌توان پیش رفت و جامعه چه بهایی از آنان مطالبه می‌کند. بااین‌حال، ناستیا بیش از آن‌که شورشی آگاه و مصمم باشد، قربانی جهانی است که حتی ابتدایی‌ترین امکان انتخاب را از او دریغ کرده است. اگر آنا در برابر قواعد جامعه اشرافی می‌ایستد و کاترینا برای گریز از زندگی خفه‌کننده‌اش به خشونت کشیده می‌شود، تراژدی ناستیا در این است که راه رهایی برای او تقریباً از همان ابتدا بسته شده است. به این ترتیب، لسکوف نه فقط داستان زنی ناکام در عشق، بلکه سرگذشت انسانی را روایت می‌کند که در جامعه‌ای فاقد آزادی، حتی برای انتخاب سرنوشت خویش نیز اختیار چندانی ندارد.

ناستیا در ادامه با استپان آشنا می‌شود و رابطه‌ای میان آن دو شکل می‌گیرد؛ رابطه‌ای که به بارداری و تصمیم به فرار می‌انجامد. اما فرار از مناسبات مسلط، به معنای رهایی از قدرت آن‌ها نیست. این دو دستگیر می‌شوند و سرنوشت‌شان به زندان و مجازات گره می‌خورد. ناستیا در زندان فرزندی نارس به دنیا می‌آورد که روز بعد می‌میرد؛ استپان نیز از دنیا می‌رود و ناستیا، پس از تحمل تنبیه بدنی، به زندگی پیشین بازگردانده می‌شود، که برای او مساوی است با مرگی تراژیک.

این خط داستانی، در نگاه نخست، ممکن است به سرگذشت تلخ زنی محدود به نظر برسد که عشق او به فاجعه می‌انجامد؛ اما اهمیت اثر در آن است که تراژدی ناستیا را نمی‌توان صرفاً نتیجه تصمیم‌های شخصی او دانست. زندگی این زن در شبکه‌ای از اجبارهای اجتماعی شکل گرفته است؛ اجبارهایی که حتی میل به دوست‌داشتن و انتخاب همراه زندگی را به رفتاری مجرمانه تبدیل می‌کنند. ناستیا برای رسیدن به ابتدایی‌ترین حق انسانی خود، یعنی انتخاب کسی که دوستش دارد، ناچار می‌شود در برابر نظمی بایستد که سرپیچی از آن را برنمی‌تابد. مجازات او نیز تنها متوجه یک رابطه ممنوع نیست؛ گویی جامعه می‌خواهد با شکستن فرد، اقتدار خود را دوباره تثبیت کند.

یکی از وجوه مهم داستان، همین فاصله میان داوری اجتماعی و تجربه انسانی است. جامعه می‌تواند ناستیا را زنی گناهکار یا نافرمان بداند، اما روایت لسکوف ما را به درون زندگی او می‌برد و امکان می‌دهد رنج، محرومیت و میل او به رهایی را ببینیم. نویسنده با تمرکز بر زندگی روزمره و سرنوشت فردی، پرسشی اخلاقی پیش می‌کشد: آیا می‌توان انسانی را به خاطر سرپیچی از قواعدی محکوم کرد که از ابتدا امکان انتخاب را از او گرفته‌اند؟ و آیا نظمی که برای حفظ اقتدار خود، زندگی و عشق را قربانی می‌کند، واقعاً از ارزش‌های اخلاقی دفاع می‌کند؟

لسکوف در این اثر، برخلاف نویسندگانی که شخصیت‌هایشان را در قالب‌های روشن خیر و شر قرار می‌دهند، تراژدی را از دل مناسبات عادی زندگی بیرون می‌کشد. خشونت لزوماً در هیئت حادثه‌ای استثنایی ظاهر نمی‌شود؛ گاه در تصمیمی خانوادگی، ازدواجی تحمیلی یا مجازاتی که از نظر جامعه پذیرفته شده است، حضور دارد. همین عادی‌بودن خشونت است که داستان را تلخ‌تر می‌کند. فاجعه از جایی آغاز می‌شود که جامعه، سلب اختیار از یک انسان را امری طبیعی می‌پندارد و سپس از همان انسان انتظار دارد مطابق قواعد آن زندگی کند.

عنوان فارسی «آواز حزین زن» نیز خواننده را به سوی وجه عاطفی و سوگ‌بار داستان هدایت می‌کند. در زندگی ناستیا، عشق نه نیرویی رهایی‌بخش که بتواند بر محدودیت‌ها غلبه کند، بلکه تجربه‌ای است که در برخورد با قدرت اجتماعی، به رنج و فقدان می‌انجامد. بااین‌حال، تلخی داستان صرفاً از سرنوشت شخصی قهرمان آن ناشی نمی‌شود؛ از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که آنچه برای ناستیا رخ می‌دهد، در چارچوب جامعه داستان، چندان هم استثنایی نیست. زندگی او نمونه‌ای از وضعیتی است که در آن فرد برای دستیابی به آزادی، باید بهایی بپردازد که گاه از توان تحملش فراتر می‌رود.