گاهی برای خراب شدن یک روز، کافی است فقط یک اتفاق کوچک بیفتد؛ مثلاً ماشینت درست وقتی از همیشه عجله بیشتری داری، خراب شود.

اولین اپیزود سریال «تاکسی» ساخته سروش صحت با همین موقعیت آشنا آغاز می‌شود. پسری دسته‌گل به دست، در تلاش است خودش را به قراری مهم برساند، اما خرابی ماشین، او را به خیابان و در نهایت به تاکسی‌ای می‌رساند که راننده‌اش خوابیده و اساساً قصد کار کردن ندارد. یک مسافر عجول، راننده‌ای بی‌حوصله و سفری که قرار نبود شروع شود.

«درخت سیب» بیش از آنکه قصه رسیدن به یک مقصد باشد، روایت روزی است که همه‌چیز در آن خلاف انتظار پیش می‌رود. هر بار که به نظر می‌رسد گرفتاری‌ها تمام شده، اتفاق تازه‌ای از راه می‌رسد و مسیر را پیچیده‌تر می‌کند. جذابیت کمدی این قسمت هم در همین موقعیت‌هاست؛ جایی که برای خنداندن مخاطب نیازی به شوخی‌های پی‌درپی یا دیالوگ‌های اغراق‌شده نیست. اتفاقات به‌اندازه کافی عجیب و در عین حال آشنا هستند که لبخند به همراه بیاورند.

یکی از شوخی‌های تکرارشونده و موفق اپیزود، وعده همیشگی پسر به نامزدش است: «پنج دقیقه دیگه می‌رسم.» پنج دقیقه‌ای که هر بار طولانی‌تر می‌شود و در نهایت به چند ساعت می‌رسد. او خودش هم می‌داند دیگر توضیح قانع‌کننده‌ای ندارد، اما همچنان تلفن را برمی‌دارد و همان وعده را تکرار می‌کند. تکراری که به‌تدریج از یک شوخی ساده فراتر می‌رود و درماندگی شخصیت را هم نشان می‌دهد.

در سوی دیگر ماجرا، راننده‌ای قرار دارد که از ابتدا تکلیفش را روشن کرده: «کار نمی‌کنم.» با این حال، او هم ناخواسته وارد سفری می‌شود که هیچ علاقه‌ای به آن نداشته است. رابطه این دو نفر در طول مسیر، آرام‌آرام از چارچوب معمول راننده و مسافر فاصله می‌گیرد. در ابتدا یکی فقط می‌خواهد زودتر به مقصد برسد و دیگری به دنبال خلاص شدن از دست مسافرش است، اما چند ساعت همراهی و گرفتاری‌های مشترک، شکل رابطه‌شان را تغییر می‌دهد.

نکته قابل‌توجه «درخت سیب» همین تغییر تدریجی است. قصه بدون آنکه از فضای کمدی فاصله بگیرد یا به احساسات‌گرایی پناه ببرد، فرصتی برای شناخت بیشتر شخصیت‌ها فراهم می‌کند. دو آدم غریبه که ابتدا مدام با هم کلنجار می‌روند، کم‌کم از زندگی و دغدغه‌هایشان حرف می‌زنند. شوخی‌ها همچنان ادامه دارند، اما حالا پشت رفتار هرکدام، چیزی فراتر از آنچه در نگاه اول دیده‌ایم وجود دارد.

ماجرای درخت سیب هم در همین مسیر معنا پیدا می‌کند. خاطره‌ای عاشقانه که برای پسر اهمیت زیادی دارد، در مواجهه دوباره با واقعیت، شکل دیگری به خود می‌گیرد. انگار آنچه در ذهنش نگه داشته، دقیقاً همان چیزی نیست که روزی اتفاق افتاده است. اشاره‌ای ظریف به اینکه گاهی خاطراتمان را بیشتر آن‌طور که دوست داریم به یاد می‌آوریم تا آن‌طور که واقعاً بوده‌اند.

«درخت سیب» در مجموع کمدی موقعیتی است که تلاش می‌کند شخصیت‌هایش زیر سایه اتفاقات خنده‌دار گم نشوند. بدشانسی‌های متوالی، فقط بهانه‌ای برای ساختن لحظات کمیک نیستند؛ این اتفاقات دو آدم متفاوت را برای چند ساعت کنار هم قرار می‌دهند تا هرکدام، ناخواسته، گوشه‌ای از زندگی دیگری را بشناسد.

و شاید پایان‌بندی اپیزود، بهترین جمع‌بندی برای تمام این ماجرا باشد. راننده پس از آن روز طولانی، دوباره به تاکسی برمی‌گردد، صندلی را می‌خواباند و چشم‌هایش را می‌بندد. مسافر دیگری از راه می‌رسد و می‌پرسد: «دربست می‌رید؟»

جواب همان جواب اول است: «نه آقا، کار نمی‌کنم.»

همه‌چیز ظاهراً به نقطه شروع برگشته، اما در فاصله میان این دو «نه»، یک روز عجیب گذشته؛ روزی که دو غریبه، بی‌آنکه بخواهند، برای چند ساعت همسفر زندگی یکدیگر شده‌اند.

نویسنده: علی جعفری مهر