کورش؛ از حافظه اسطوره‌ای ایران تا شکوه زنده صحنه

تئاتر، در والاترین تجلی خویش، هنر بازگویی آن چیزی نیست که بوده است؛ هنر کشف دوباره آن چیزی است که هنوز در اعماق حافظه، اندیشه و تجربه انسانی زنده مانده است. هنرمند بزرگ، گذشته را همچون شیئی به‌جامانده در ویترین تاریخ تماشا نمی‌کند؛ به سراغ آن می‌رود تا از دل سکوت قرن‌ها، صدایی تازه بیرون بکشد و در مواجهه میان دیروز و امروز، افقی برای اندیشیدن بگشاید. نادر برهانی‌مرند، در مقام نمایشنامه‌نویس و کارگردان، با انتخاب موضوعی چون کورش، پای در چنین میدان دشواری گذاشته است؛ میدانی که در آن، عظمت موضوع تنها نقطه آغاز است و رسیدن به حقیقت دراماتیک، به تخیل، دانش، جسارت و حساسیت هنری نیاز دارد.

انتخاب کورش برای صحنه، انتخاب نامی معمولی از میان صفحات تاریخ نیست؛ مواجهه با یکی از ماندگارترین چهره‌های حافظه تاریخی ایران و ورود به قلمرویی است که تاریخ، اسطوره، هویت ملی و پرسش‌های بنیادین قدرت در آن به یکدیگر گره خورده‌اند. چنین انتخابی، هنرمند را با مسئولیتی دوگانه روبه‌رو می‌کند: از یک سو باید حرمت و پیچیدگی میراث تاریخی را دریابد و از سوی دیگر، از حصار تصویرهای تثبیت‌شده عبور کند و به زبانی دست یابد که این میراث را برای انسان امروز زنده و معنادار سازد.

ارزش چنین مواجهه‌ای را باید در دشواری تبدیل یک نام بزرگ به یک تجربه هنری جست‌وجو کرد. نام‌های بزرگ، پیش از ورود به صحنه، در ذهن مخاطب زندگی می‌کنند؛ با خاطرات، روایت‌ها، عواطف و داوری‌هایی که طی نسل‌ها پیرامونشان شکل گرفته است. کار هنرمند آن نیست که صرفاً این تصویرها را دوباره به نمایش بگذارد؛ رسالت او آن است که در دل آشنایی، امکان کشف ناآشنایی را فراهم کند و از موضوعی که همگان گمان می‌کنند می‌شناسند، دریچه‌ای تازه به سوی شناخت بگشاید.از این منظر، باید به جسارت موضوعی نادر برهانی‌مرند و انتخاب چنین عرصه‌ای برای آفرینش نمایشی ارج نهاد؛ عرصه‌ای که در آن، هنرمند ناگزیر است میان شکوه تاریخ و ظرافت درام، میان حافظه جمعی و آزادی تخیل و میان عظمت شخصیت و پیچیدگی انسان، نسبتی هنرمندانه برقرار کند. این همان نقطه‌ای است که تئاتر از بازسازی صرف گذشته فاصله می‌گیرد و به قلمرو آفرینش و اندیشه قدم می‌گذارد.

هنگامی که تاریخ از حافظه برمی‌خیزد

بعضی نام‌ها از مرز زمان عبور می‌کنند. قرن‌ها می‌گذرند، حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، جغرافیای قدرت تغییر می‌کند و نسل‌ها جای یکدیگر را می‌گیرند؛ اما نام‌هایی همچنان در حافظه جمعی باقی می‌مانند و هر بار که فراخوانده می‌شوند، معنایی تازه پیدا می‌کنند. کورش از جمله این نام‌هاست؛ شخصیتی که در حافظه تاریخی ایرانیان با بنیان‌گذاری قدرت، تدبیر سیاسی و شکل‌گیری نظمی گسترده پیوند خورده و در گذر زمان، از یک چهره تاریخی به یکی از نشانه‌های ماندگار تخیل تاریخی ایران تبدیل شده است.

اما تاریخ، هنگامی که به تئاتر راه می‌یابد، دیگر صرفاً مجموعه‌ای از وقایع، تاریخ‌ها و نام‌ها نیست. آنچه در کتاب ثبت شده، بر صحنه باید به حضور تبدیل شود؛ آنچه در روایت تاریخی به شکل یک واقعه آمده، باید در بدن بازیگر، در لحن کلام، در حرکت و سکوت و در برخورد اراده‌ها، دوباره امکان وقوع پیدا کند. تاریخ‌نگار از آنچه اتفاق افتاده سخن می‌گوید؛ تئاتر می‌کوشد از دل آنچه اتفاق افتاده، تجربه‌ای انسانی بیافریند.

نمایش کورش به نویسندگی و کارگردانی نادر برهانی‌مرند، با دنبال‌کردن مسیر زندگی این شخصیت از تولد تا فتح هگمتانه، در همین فاصله حساس میان تاریخ و درام حرکت می‌کند. این مسیر، تنها بازگویی سرگذشت یک فرمانروا نیست؛ امکان بازنمایی فرایند شکل‌گیری یک اراده تاریخی و مواجهه آن با نیروهایی است که مسیر زندگی فرد و سرنوشت جمعی را تغییر می‌دهند.

در چنین مواجهه‌ای، گذشته بهانه‌ای برای بازگشت به گذشته نیست؛ فرصتی است برای اندیشیدن به اکنون. تماشاگر در برابر شخصیتی قرار می‌گیرد که به جهان دوردست تاریخ تعلق دارد، اما پرسش‌هایی که پیرامون او شکل می‌گیرند، همچنان به زندگی امروز انسان مربوط‌اند: قدرت چگونه پدید می‌آید؟ اراده فردی چگونه به نیرویی تاریخی تبدیل می‌شود؟ پیروزی چه نسبتی با مسئولیت دارد؟ و چرا برخی انسان‌ها از محدوده زندگی شخصی خود فراتر می‌روند و در حافظه یک ملت ماندگار می‌شوند؟

تئاتر، در این لحظه، حافظه را از سکون بیرون می‌آورد. تاریخ دیگر تنها چیزی نیست که به یاد آورده می‌شود؛ چیزی است که در برابر ما قرار می‌گیرد تا دوباره دیده، شنیده و فهمیده شود.

از هیبت قهرمان تا حقیقت انسان

بزرگ‌ترین خطر در بازنمایی قهرمانان تاریخی آن است که شکوه نام، جای پیچیدگی انسان را بگیرد. زمان، شخصیت‌ها را به نماد تبدیل می‌کند؛ روایت‌های متوالی، برخی ویژگی‌ها را برجسته می‌سازند و برخی دیگر را در سایه می‌گذارند؛ تا جایی که گاه قهرمان تاریخی از انسان واقعی فاصله می‌گیرد و به تصویری یکپارچه، دور از دسترس و مصون از پرسش تبدیل می‌شود.

اما صحنه تئاتر، اگر بخواهد به حقیقت درام نزدیک شود، نمی‌تواند به عظمت نام بسنده کند. درام به انسان نیاز دارد؛ به انسانی که می‌خواهد، تصمیم می‌گیرد، با مانع روبه‌رو می‌شود، انتخاب می‌کند و پیامد انتخاب‌هایش را بر دوش می‌کشد. شخصیت نمایشی، نه فقط با آنچه به دست آورده، بلکه با کشمکش‌هایی که در مسیر رسیدن به خواسته‌هایش تجربه می‌کند، جان می‌گیرد.

قهرمان، در قلمرو تئاتر، زمانی از یک تصویر تاریخی به شخصیتی دراماتیک تبدیل می‌شود که اراده‌اش در معرض آزمون قرار گیرد؛ زمانی که میان خواسته و امکان، میان قدرت و محدودیت و میان تصمیم و پیامد، شکافی پدید آید که حرکت درام را ممکن سازد. اینجاست که عظمت از سطح ستایش عبور می‌کند و به موضوع اندیشه تبدیل می‌شود.

کورش، به اعتبار جایگاه تاریخی خود، ظرفیت آن را دارد که در مرکز چنین مواجهه‌ای قرار گیرد. او می‌تواند ما را به تأمل در معنای قهرمانی دعوت کند؛ به اینکه آیا بزرگی صرفاً در توانایی غلبه بر دیگران معنا می‌یابد یا در چگونگی مواجهه با قدرت نیز ریشه دارد. آیا پیروزی، به‌تنهایی، معیار سنجش یک شخصیت تاریخی است؟ آیا هر اراده نیرومندی الزاماً به معنای حقانیت است؟ و چگونه می‌توان میان دستاوردهای تاریخی یک شخصیت و پرسش‌های اخلاقی پیرامون قدرت او تمایز قائل شد؟

طرح این پرسش‌ها به معنای کاستن از شأن تاریخی قهرمان نیست؛ برعکس، به معنای جدی‌گرفتن اوست. شخصیتی که فقط ستایش می‌شود، ممکن است به‌تدریج از دسترس فهم خارج شود؛ اما شخصیتی که امکان پرسش درباره او وجود دارد، همچنان در قلمرو اندیشه زنده می‌ماند.

هنر نمایش، در بهترین شکل خود، قهرمان را از ارتفاع یک تندیس پایین نمی‌آورد تا او را کوچک کند؛ او را به عرصه تجربه انسانی بازمی‌گرداند تا ابعاد پیچیده‌تر بزرگی‌اش آشکار شود. این همان فاصله ظریفی است که میان ستایش تاریخی و آفرینش دراماتیک وجود دارد.

نادر برهانی‌مرند و معماری دشوار درام تاریخی

تبدیل تاریخ به تئاتر، تنها با گردآوری اطلاعات و بازسازی ظاهر یک دوره ممکن نمی‌شود. تاریخ، ماده خام اثر است؛ اما درام از جایی آغاز می‌شود که رویداد به کنش، کنش به تعارض و تعارض به مسئله‌ای انسانی تبدیل شود. نویسنده باید از میان انبوه روایت‌ها، لحظه‌هایی را کشف کند که ظرفیت نمایشی دارند؛ کارگردان نیز باید آن لحظه‌ها را در نظمی زنده قرار دهد که تماشاگر بتواند در آن، حرکت اراده‌ها و پیامد تصمیم‌ها را تجربه کند.

در نمایش تاریخی، این وظیفه دشوارتر نیز می‌شود؛ زیرا هنرمند با جهانی روبه‌روست که هم باید از منطق تاریخی خود برخوردار باشد و هم نمی‌تواند در محدوده گزارش تاریخی محصور بماند. اگر اثر تنها به انتقال اطلاعات بپردازد، صحنه به تریبونی برای روایت گذشته تبدیل می‌شود؛ و اگر تخیل هنری از منطق تاریخی و انسانی موضوع جدا شود، شخصیت‌ها ممکن است به تصویرهایی بی‌ریشه بدل شوند.

هنر دشوار در فاصله سنجیده میان این دو شکل می‌گیرد؛ جایی که شناخت تاریخ، تخیل را غنی می‌کند و تخیل، امکان فهم عمیق‌تر تاریخ را فراهم می‌آورد.

در این میان، کارگردانی صرفاً تنظیم حرکت‌ها و قرارگرفتن بازیگران در فضای صحنه نیست؛ معماری مناسباتی است که از طریق آن، جهان نمایش ساخته می‌شود. کارگردان باید میان شخصیت و فضا، میان کلام و بدن، میان فرد و جمع و میان لحظه‌های آرام و نقاط اوج درام، پیوندی معنادار برقرار کند. او باید بتواند از مجموعه‌ای از عناصر پراکنده، کلیتی بسازد که در آن هر جزء در نسبت با اجزای دیگر معنا پیدا کند.

نادر برهانی‌مرند با انتخاب کورش، خود را در برابر چنین مسئله‌ای قرار داده است؛ مسئله‌ای که در آن، گستردگی موضوع به‌تنهایی کفایت نمی‌کند و اثرگذاری نهایی به کیفیت تبدیل آن به زبان نمایش وابسته است. ارزش هنری چنین تلاشی، در نهایت، با میزان موفقیت متن و اجرا در تبدیل تاریخ به تجربه‌ای زنده سنجیده می‌شود؛ امری که داوری دقیق درباره آن مستلزم مشاهده مستقیم اجراست.

بااین‌حال، اهمیت این انتخاب را می‌توان در گشودن عرصه‌ای برای گفت‌وگو درباره توان تئاتر معاصر ایران در مواجهه با شخصیت‌های بزرگ تاریخی دریافت. چنین مواجهه‌ای، اگر با دقت و تخیل همراه شود، می‌تواند تاریخ را از انحصار روایت‌های مکتوب بیرون آورد و به بخشی از تجربه زنده فرهنگی جامعه تبدیل کند.

صحنه؛ تلاقی بدن، کلام و زمان

راز تئاتر در این است که گذشته را نه با حذف فاصله زمانی، بلکه با معنا بخشیدن به آن، به اکنون نزدیک می‌کند. تماشاگر می‌داند که با جهانی متعلق به قرن‌ها پیش روبه‌روست؛ اما بدن بازیگر، صدای او و حضور زنده‌اش، این فاصله را به تجربه‌ای محسوس تبدیل می‌کند. در چنین لحظه‌ای، تاریخ از سطح دانسته‌های ذهنی عبور می‌کند و در برابر چشم مخاطب شکل می‌گیرد.

بدن بازیگر در تئاتر تاریخی، حامل حافظه است. آنچه در اسناد و روایت‌ها به شکل تصمیم، فرمان یا واقعه ثبت شده، در صحنه می‌تواند به حرکت، مکث، نگاه یا سکوت تبدیل شود. یک نگاه ممکن است مناسبات قدرت را آشکار کند؛ یک مکث می‌تواند سنگینی تصمیم را به نمایش بگذارد و یک سکوت سنجیده، فضایی از تردید یا انتظار بیافریند که هیچ توضیح مستقیمی قادر به جایگزینی آن نیست.

کلام نیز در این جهان، صرفاً ابزار انتقال اطلاعات نیست. سخن زمانی به نیروی دراماتیک تبدیل می‌شود که تغییری در وضعیت شخصیت‌ها ایجاد کند؛ رابطه‌ای را برهم زند، تعارضی را آشکار سازد یا فردی را در برابر مسئولیت گفته‌هایش قرار دهد. زبان نمایش، زبان وقوع کنش است؛ نه فقط زبان شرح رویداد.

در کنار بازیگری و متن، طراحی صحنه، لباس، نور، موسیقی و حرکت نیز در ساختن جهان تاریخی سهم دارند. بااین‌حال، ارزش این عناصر به میزان شکوه ظاهری آن‌ها محدود نمی‌شود. یک طراحی صحنه زمانی به زبان هنر نزدیک می‌شود که فضای قدرت، تنهایی، اضطراب یا شکوه را در خدمت منطق درام بیان کند؛ موسیقی هنگامی مؤثر است که به تجربه عاطفی و معنایی اجرا عمق ببخشد و نور زمانی از کارکرد تزئینی عبور می‌کند که نگاه تماشاگر را به سوی کانونی از معنا هدایت کند.

در تئاتر، عظمت الزاماً در انبوه تصاویر نیست؛ گاه در تناسب، ایجاز و هماهنگی عناصر پدیدار می‌شود. آنچه اهمیت دارد، یکپارچگی تجربه است؛ اینکه متن، بدن، فضا و صدا به جای رقابت با یکدیگر، در ساختن جهانی مشترک سهیم شوند.این همان افقی است که تئاتر تاریخی را به هنری مستقل تبدیل می‌کند: گذشته را نمی‌توان تنها با لباس و دکور احضار کرد؛ گذشته زمانی بر صحنه جان می‌گیرد که به تجربه‌ای انسانی و دراماتیک تبدیل شود.

فتح هگمتانه؛ آن‌سوی جغرافیای قدرت

در روایت زندگی فرمانروایان، فتح معمولاً لحظه‌ای تعیین‌کننده است؛ لحظه‌ای که اراده به نتیجه می‌رسد و مناسبات قدرت دگرگون می‌شود. اما در نگاه تئاتری، اهمیت یک فتح تنها به تغییر جغرافیا یا پیروزی یک نیروی سیاسی بر نیرویی دیگر محدود نمی‌ماند. هر فتح، اگر به مسئله‌ای دراماتیک تبدیل شود، می‌تواند دریچه‌ای به سوی پرسش از ماهیت قدرت، مسئولیت و پیامدهای تصمیم‌های بزرگ بگشاید.

فتح هگمتانه در مسیر روایی کورش، از این منظر، می‌تواند فراتر از یک نقطه تاریخی، به لحظه‌ای برای اندیشیدن درباره نسبت میان اراده فردی و سرنوشت جمعی تبدیل شود. در چنین خوانشی، رویداد تاریخی دیگر تنها به دلیل وقوعش اهمیت ندارد؛ اهمیت آن در امکان فهمیدن نیروهایی است که به وقوعش انجامیده‌اند و پیامدهایی که از آن سرچشمه گرفته‌اند.

قدرت، در عین آنکه امکان تغییر جهان را فراهم می‌کند، دامنه مسئولیت را نیز گسترش می‌دهد. تصمیم یک فرمانروا، برخلاف تصمیمی که تنها به زندگی شخصی او مربوط است، می‌تواند بر زندگی شمار فراوانی از انسان‌ها اثر بگذارد. بنابراین، سنجش قدرت تنها با میزان پیروزی و غلبه کامل نمی‌شود؛ نوع نظمی که از دل آن پدید می‌آید و نحوه مواجهه صاحب قدرت با پیامدهای تصمیم‌هایش نیز اهمیت دارد.این همان جایی است که تئاتر می‌تواند از بازنمایی هیجان‌انگیز یک رویداد تاریخی فراتر برود و مخاطب را به تأملی اخلاقی و سیاسی دعوت کند. پرسش آن نیست که صرفاً چه کسی پیروز شد؛ پرسش آن است که پیروزی چه چیزی را آشکار می‌کند، چه مسئولیتی می‌آفریند و چگونه در حافظه نسل‌های بعد معنا پیدا می‌کند.

تئاتر، با چنین رویکردی، تاریخ را از یک روایت قطعی به عرصه‌ای برای اندیشیدن تبدیل می‌کند؛ عرصه‌ای که در آن، شکوه قدرت در کنار محدودیت‌های انسان قرار می‌گیرد و پیروزی، از پاسخ نهایی به یکی از پرسش‌های دشوار زندگی انسانی تبدیل می‌شود.

حافظه ایرانی؛ شکوهی که باید به اندیشه راه ببرد

نام کورش در حافظه تاریخی ایران، تنها یک نام متعلق به گذشته نیست؛ بخشی از پیوند فرهنگی جامعه با تاریخ خویش است. چنین نام‌هایی در شکل‌گیری احساس استمرار تاریخی، تعلق به سرزمین و تصور جمعی از گذشته نقش دارند. ازاین‌رو، مواجهه با آن‌ها همواره واجد لایه‌ای از عاطفه و حساسیت فرهنگی است.

اما حافظه ملی هنگامی زنده می‌ماند که امکان بازخوانی داشته باشد. گذشته اگر فقط به مجموعه‌ای از تصاویر ستایش‌برانگیز تبدیل شود، به‌تدریج ظرفیت گفت‌وگوی خود را از دست می‌دهد. از سوی دیگر، اگر اهمیت پیوندهای فرهنگی و عاطفی جامعه با میراث تاریخی نادیده گرفته شود، بخش مهمی از معنای این میراث نیز از دسترس خارج می‌شود.

هنر می‌تواند میان این دو وضعیت، راهی برای مواجهه‌ای سنجیده و خلاقانه بگشاید؛ راهی که در آن، احترام به گذشته با آزادی اندیشه همراه باشد. تئاتر نه موظف است تاریخ را به تصویری بی‌پرسش تبدیل کند و نه برای اثبات استقلال هنری خود ناگزیر است پیوندهای فرهنگی مخاطب را نادیده بگیرد. توانایی هنر در این است که میان حافظه و پرسش، میان تعلق و تأمل و میان عاطفه و شناخت، رابطه‌ای تازه برقرار کند.از این منظر، بازخوانی کورش بر صحنه می‌تواند فرصتی برای اندیشیدن به نسبت هویت ملی و مسئولیت تاریخی باشد. تعلق به گذشته، هنگامی به نیرویی سازنده تبدیل می‌شود که به شناخت بهتر اکنون یاری برساند؛ هنگامی که جامعه بتواند در آینه میراث خویش، نه‌تنها تصویری از آنچه بوده است، بلکه پرسشی درباره آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد، مشاهده کند.

این ویژگی، یکی از ظرفیت‌های منحصربه‌فرد تئاتر است. صحنه، تاریخ را از سکون روایت‌های تثبیت‌شده بیرون می‌آورد و در برابر نگاه نسل معاصر قرار می‌دهد. تماشاگر، با تجربه‌ها و پرسش‌های خود به این مواجهه وارد می‌شود و معنای اثر در فاصله میان آنچه می‌بیند و آنچه در ذهنش شکل می‌گیرد، گسترش می‌یابد.در چنین لحظه‌ای، تئاتر تنها بازنمایی گذشته نیست؛ گفت‌وگویی میان یک ملت و حافظه تاریخی خویش است.

شکوه بی‌هیاهو؛ هنر در برابر وسوسه عظمت

هرچه موضوع یک اثر بزرگ‌تر باشد، خطر فروغلتیدن در ظواهر نیز بیشتر می‌شود. شخصیت‌های تاریخی نامدار، به‌ویژه آن‌ها که با حافظه جمعی و هویت ملی پیوند خورده‌اند، ظرفیت فراوانی برای ایجاد تصاویر باشکوه دارند؛ اما شکوه ظاهری، به‌تنهایی، معیار ارزش هنری نیست.

هنر زمانی از سطح نمایش عظمت فراتر می‌رود که بتواند از دل آن، ظرافت معنا را کشف کند. یک صحنه پرشکوه ممکن است چشم را خیره سازد، اما آنچه در حافظه می‌ماند، لزوماً بزرگی تصویر نیست؛ گاه لحظه‌ای کوتاه، تعارضی انسانی یا سکوتی معنادار، اثری عمیق‌تر بر ذهن تماشاگر می‌گذارد.

در تئاتر تاریخی، همه عناصر باید در خدمت درام قرار گیرند. عظمت موضوع نباید جای خالی کشمکش را پر کند و نام قهرمان نباید به‌جای شخصیت‌پردازی بنشیند. اثر زمانی به استقلال هنری نزدیک می‌شود که بتواند از دل تاریخ، جهانی بسازد که نه صرفاً به سبب شهرت موضوع، بلکه به دلیل انسجام و قدرت بیان خود واجد ارزش باشد.

این نکته، در ستایش انتخاب نادر برهانی‌مرند نیز اهمیت دارد. ورود به چنین عرصه‌ای، خود مستلزم پذیرش مسئولیتی دشوار است؛ مسئولیتی که در آن، هنرمند باید میان جاذبه موضوع و ضرورت آفرینش مستقل، تعادلی خلاقانه برقرار کند. چنین انتخابی، تئاتر را به مواجهه با پرسش‌هایی دعوت می‌کند که فراتر از یک اجرای منفردند و به نسبت هنر معاصر ایران با حافظه تاریخی و میراث فرهنگی مربوط می‌شوند.

ستایش حقیقی هنر، نه در چشم‌پوشی از معیارهای نقد، بلکه در جدی‌گرفتن ظرفیت‌های آن شکل می‌گیرد. می‌توان به جسارت هنرمند ارج نهاد و هم‌زمان بر اهمیت دقت در متن، عمق درام، کیفیت بازیگری و هماهنگی عناصر اجرا تأکید کرد. این دو، در تقابل با یکدیگر نیستند؛ احترام به هنر، مستلزم آن است که آن را در افق بلندترین امکان‌هایش مورد توجه قرار دهیم.

پایان یک روایت، آغاز یک پرسش

تئاتر با خاموش‌شدن چراغ‌های صحنه پایان می‌یابد، اما تجربه آن لزوماً در همان لحظه خاموش نمی‌شود. گاه تصویری در ذهن باقی می‌ماند، گاه جمله‌ای پس از پایان اجرا معنایی تازه پیدا می‌کند و گاه پرسشی که در طول نمایش شکل گرفته است، همراه تماشاگر از سالن بیرون می‌آید و در زندگی روزمره او ادامه می‌یابد.

شاید یکی از شریف‌ترین دستاوردهای هنر نمایش همین باشد: اینکه به‌جای بستن راه اندیشه، آن را باز نگه دارد؛ به‌جای تبدیل تاریخ به روایتی پایان‌یافته، امکان مواجهه دوباره با آن را فراهم کند و به‌جای آنکه قهرمان را صرفاً در دوردست شکوه تاریخی قرار دهد، او را به آینه‌ای برای شناخت انسان امروز تبدیل سازد.

کورش در این افق، فرصتی برای تأمل در معنای قهرمانی، ماهیت قدرت، مسئولیت تاریخی و نسبت حافظه ملی با اکنون است. انتخاب چنین موضوعی از سوی نادر برهانی‌مرند، تئاتر را به قلمرویی پیوند می‌دهد که در آن، گذشته می‌تواند به سرچشمه پرسش‌های تازه تبدیل شود؛ پرسش‌هایی که هر نسل باید آن‌ها را با زبان، تجربه و حساسیت زمانه خود از نو صورت‌بندی کند.در نهایت، آنچه از مواجهه هنر با تاریخ باقی می‌ماند، الزاماً یک تصویر باشکوه یا یک روایت قطعی نیست. گاه ارزشمندترین دستاورد، لحظه‌ای است که تماشاگر در برابر گذشته می‌ایستد و ناگهان درمی‌یابد آنچه می‌بیند، تنها سرگذشت مردمانی دوردست نیست؛ بخشی از پرسش‌های همیشگی انسان درباره قدرت، انتخاب، مسئولیت، هویت و سرنوشت نیز در آن حضور دارد.

کورش، در حافظه تاریخی، به گذشته تعلق دارد؛ اما هنگامی که هنر او را به صحنه می‌آورد، گذشته دیگر صرفاً گذشته نیست. تاریخ در برابر چشم ما به حرکت درمی‌آید، قهرمان به موضوع اندیشه تبدیل می‌شود و صحنه، میان حافظه یک ملت و پرسش‌های انسان امروز پلی می‌زند.و این، شاید یکی از زیباترین رازهای تئاتر باشد: هنر، تاریخ را به صحنه می‌آورد تا گذشته را تکرار نکند؛ آن را احضار می‌کند تا انسان، خویشتن را دوباره کشف کند.

در برابر چنین افقی، نام نادر برهانی‌مرند نیز به‌عنوان هنرمندی که با انتخاب یک موضوع بزرگ، امکان گفت‌وگویی تازه میان تاریخ و صحنه را پیش روی مخاطب قرار داده است، شایسته توجه و تأمل است؛ زیرا تئاتر، هنگامی به رسالت خویش نزدیک می‌شود که از مرز بازنمایی عبور کند و به آفرینش معنا برسد.

تاریخ، در کتاب‌ها به یاد سپرده می‌شود؛ در حافظه ملت‌ها استمرار می‌یابد؛ اما بر صحنه تئاتر، دوباره به پرسش تبدیل می‌شود. و قهرمان، آن‌گاه که از حصار اسطوره و ستایش بیرون می‌آید و در برابر نگاه انسان امروز می‌ایستد، نه‌فقط بخشی از گذشته، بلکه امکانی برای فهم عمیق‌تر اکنون خواهد بود.