در سوگِ بیصدا؛ تماشایِ سوختن یک سرو
پس از پروازِ خونینِ سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی،من در میانِ آن همه هیاهویِ تلخ، تشنهیِ دیدارِ پدری بودم که ریشهیِ این شجرهیِ طیبه بود. میخواستم در کنارش بنشینم و در چشمهایش بگردم تا شاید ذرهای آرامش برای این جانِ بیقرار پیدا کنم. اما وقتی لب به سخن گشودم و با سید رسول، برادرِ داغدارش، همکلام شدم، با حقیقتی مواجه گشتم که نه تنها آرامم نکرد، بلکه تمامِ وجودم را در آتشی از حزنِ بیپایان گداخت. آنچه شنیدم، روایتِ پدری بود که گویی جهانش را در نقطهیِ عطفِ یک فقدانِ بزرگ، متوقف کرده است.
پناهگاهی برایِ باور نکردن
سید رسول با نگاهی که انگار در غباری از خاکسترهایِ کهنه گم شده بود، پرده از احوالاتِ پدر برداشت. او دیگر آن پدرِ استوارِ پیشین نبود. از روزی که خبرِ شهادتِ سید عبدالرحیم به گوشش رسید، گویی زمان برای او در یک نقطهیِ سیاه متوقف شد. پدر نه پایِ تابوتِ فرزندش رفت، نه قدم بر مزارش گذاشت و نه حتی یک بار سراغش را گرفت. انگار او برای زنده نگه داشتنِ فرزند در قلبش، تصمیم گرفته حقیقتِ مرگ را به صلیبِ فراموشی بکشد. او ساعتها به اتاقی پناه میبرد، در را از پشت قفل میکند و در سیاهیِ مطلقِ آن اتاق، خود را به خواب میزند؛ خوابی که شاید تنها پناهگاهِ او برای فرار از بیداریِ تلخِ پس از پسر است. او میخواهد آنقدر بخوابد که شاید بیدار شود و ببیند همهیِ اینها کابوسی بیش نبوده است.
آینهیِ ممنوعه
تلخترین بخشِ روایت، قصهیِ قابِ عکس بود. سید رسول گفت که پارسال، در میانِ غبارِ غمِ شهادتِ دیگر فرماندهانِ رشید، عکسی از نوجوانیِ سید عبدالرحیم را رویِ دیوارِ اتاقِ پدر آویخت. اما روز بعد عکس نبود. گشت و جویا شد، تصور کرد در غبارروبی برداشته شده، اما دوباره که قاب را نصب کرد، باز همان اتفاق افتاد. تا اینکه از خواهران شنید: پدر، هر بار که نگاهش به قابِ عکس میافتد، تابِ دیدنِ آن لبخندِ یخزده را ندارد. او بیصدا برمیخیزد، قاب را برمیدارد و آن را از رویِ دیوارِ دیدگانش محو میکند. او نمیخواهد باور کند که آن قهرمان، روزدیگر در کنارش نیست.
مرثیهیِ سکوت
پدر حتی گریه هم نمیکند؛ گویی چشمهیِ اشکش در عمقِ قلبش خشکیده است. او با هیچکس از دردش نمیگوید و هر بار که نامی از سید عبدالرحیم به میان میآید، چنان با متانت بحث را عوض میکند که گویی زخمی عمیق را با انگشت لمس کرده باشد. او در سکوتی وهمآلود غرق شده است؛ سکوتی که از هزار فریاد، رساتر است. این پدر، این سروِ کهنسال که حالا در تندبادِ فقدان، تنهایِ تنهاست، بیش از هر زمانِ دیگری به نگاهِ خدا نیاز دارد. خداوندا، به آن قلبِ شکسته که در پسِ درهایِ بسته، رویاهایش را دفن کرده، صبری عطا کن که فراتر از توانِ بشری باشد؛ چرا که زیستن با این حجم از درد، تنها با توسل به تو ممکن است.
مقتلِ یک برادر
من و خانم فراهانی، در سکوتِ سنگینِ اتاق، مسحور و حیران، میخکوبِ کلامِ سید رسول شده بودیم. او از برادرش میگفت، اما کلماتش بویِ مقتل میداد. انگار نه در یک اتاقِ معمولی در قم، که در میانهیِ میدانی خونین نشسته بودیم و او داشت روضهیِ علیاکبر (ع) و پدری را که کمرش شکسته، بازخوانی میکرد. هر جملهیِ او، زخمی بود که بر دل مینشست؛ گویی روضهیِ قمر بنیهاشم بود و شرحِ بیعلمدار شدنِ یک خانواده. گوشهایم میشنید، اما جانم لرزیده بود. در میانِ روایتِ او، گویی صدایی از اعماقِ تاریخ در گوشم طنینانداز میشد: «الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی»؛ اکنون کمرم شکست و راهِ چارهام به بنبست رسید. و صدایی دیگر که در فضایِ اتاق میپیچید: «ولدی علی الدنیا بعدک العفاء»؛ پسرم، بعد از تو دنیا خاکستر است و زندگی چیزی جز غبارِ بیارزش نیست.
آتشفشانِ بغض
دیگر تاب و توانمان بریده بود. من و خانم فراهانی، بیمهابا و بلندبلند شروع به گریه کردیم؛ گریهای که از عمقِ جان میجوشید و هیچکس نبود که تشر بزند: «جلویِ برادری که جگرگوشهاش را از دست داده، اینگونه مویه نکنید.» اصلا در آن لحظات، حرمتِ ادب و عرف شکسته شده بود و همه غرق در اقیانوسی از سوگ بودیم. اتاق پر شده بود از صدایِ هقهقِ ما، گویی دیوارهایِ خانه هم با ما در این سوگِ جانکاه همراه شده بودند. ما دیگر تماشاگرِ یک روایت نبودیم؛ ما خود، بخشی از آن روضه شده بودیم.
غروبِ همیشگی
سید رسول، که تا آن لحظه سعی داشت حصاری از صبوری دورِ خود بکشد، دیگر تاب نیاورد. سدِ کلامش شکست و آتشفشانِ بغضش فوران کرد. شانههایش تکان خورد و اشک، راهِ چشمانش را بست. در میانهیِ آن سیلِ اشک، با صدایی که از اعماقِ یک گودالِ عمیق و تاریک برمیخاست، نالید: «به خدا، قسم به همان خدایی که او را از ما گرفت... بعد از آقا رحیم، دیگر برای من خورشیدی طلوع نمیکند. من دیگر منتظرِ طلوعِ هیچ خورشیدی نیستم؛ چرا که با رفتنِ او، شبِ ابدیِ من آغاز شده است.»
شبِ بیخوابی و پرسشهایِ بیپاسخ
وقتی از دفتر نشر بیرون آمدم، انگار در دنیایِ دیگری قدم میزدم. خیابانها گویی طولانیتر و تاریکتر از همیشه به نظر میرسیدند. به خانه که رسیدم، دلم آرام نگرفت. نتوانستم یک لحظه پلک روی هم بگذارم. تا اذانِ صبح، در حیاطِ خانه و راهروها قدم زدم و میانِ این اتاق و آن اتاق سرگردان بودم. سکوتِ خانه، سنگینتر از همیشه بود و گویی با تمامِ توان، مرا به بازنگریِ آنچه شنیده بودم، وادار میکرد.
با خودم نجوا میکردم: «آیا انسان، چنین موجودِ شکنندهای، واقعاً تابِ این حجم از فروپاشی را دارد؟» مگر میشود کوهی از استقامت، اینچنین بیصدا در خود فرو بریزد و باز هم نفس بکشد؟ در تمامِ آن شبِ طولانی، تصویرِ چهرهیِ درهمشکستهیِ سید رسول و سکوتِ مرگبارِ پدر در برابرِ چشمانم رژه میرفت. انگار گوشهای از قلبم را در آن خانه جا گذاشته بودم. مدام از خودم میپرسیدم: «چگونه میتوان با داغی به این سنگینی، صبح را به شب و شب را به صبح پیوند زد و از پای ننشست؟» این غم، فقط مرگِ یک برادر یا یک فرمانده نبود؛ یک پایانِ هستیسوز بود که در آن همه چیز، به ناگهان، رنگِ نیستی گرفته بود. آن شب، در لابهلایِ قدمزدنهایِ بیهدفم تا بانگِ اذان، به این حقیقتِ تلخ پی بردم که گاهی، برایِ ماندن و سوختن، صبوریِ یک عمر لازم است.
