انسان از بهشت خود تبعید میشود و تمام اینها با یک اشتباه صورت میگیرد. یک هوس، یک میل و یک تصمیم اشتباه. حال فیلمی را تصور کنید که همهچیز در آن آرام است. معلمی خوش چهره و مهربان به سر کلاس میرود، درسش را میدهد و زندگی را به سادگی هرچه تمام سپری میکند. اما داستان ما اینقدرها هم آرام نیست. در قصه ما یک سیب گندیده وجود دارد. یک پسربچه بدخلق که جامعهستیز و آنارشیست است. درون معلم مهربان ما نیز یک میل به نابودی هست. یک میل به گاز زدن از سیب اما این بار از یک سیب گندیده! او ناخواسته به این سیب گاز میزند و درهای جهنم به روی او گشوده میشود…! Bad Apples روایت ویرانی آرامشها در یک لحظه است.

قبل از نوشتن عنوان کنم که این نقد به صورت کامل داستان را اسپویل خواهد کرد.
فیلم Bad Apples محصول سال ۲۰۲۵ به کارگردانی جاناتان اتزلر، اثری در ژانر کمدی سیاه و دلهرهآور است که سرشه رونان نقش اصلی آن را ایفا میکند. داستان درباره معلمی به نام ماریا است؛ زنی مهربان و آرام که روزهای خود را در مدرسه و در کنار دانشآموزانش سپری میکند. اما در میان این دانشآموزان، پسربچهای به نام دنی وجود دارد که گویی تمام قواعد زندگی را برای بههمریختن آنها آموخته است. کودکی سرکش و دردسرساز که نهتنها آرامش کلاس را از بین برده، بلکه زندگی شخصی و حرفهای ماریا را نیز به مرز فروپاشی رسانده است.
ماریا که دیگر تاب تحمل رفتارهای دنی را ندارد، در جریان اتفاقی ناخواسته باعث آسیب دیدن او میشود. اتفاقی که میتواند آینده شغلی و حتی زندگی او را نابود کند. بنابراین تصمیم میگیرد حقیقت را پنهان کند و دنی را در زیرزمین خانهاش زندانی نگه دارد. اما ماجرا زمانی عجیبتر میشود که نبودن این دانشآموز دردسرساز، آرامش را به کلاس بازمیگرداند. حال ماریا با موقعیتی روبهرو شده که در آن، میان وجدان و آسایش شخصی خود باید دست به انتخاب بزند. انتخابی که هرچه بیشتر در آن پیش میرود، مرز میان یک معلم مهربان و انسانی گرفتار در تاریکی را کمرنگتر میکند.
حال که با خلاصه داستان فیلم آشنا شدیم، قصد داریم به صورت بند بند به سراغ فیلم رفته و اثر را از منظر تکنیک و فرم بررسی کنیم.
فیلم در ابتدا یک ادعا را مطرح میکند. اثر میگوید که فشار روانی عمیقی بر روی کاراکتر اصلی (سرشه رونان) وجود دارد. کلاس درس این معلم مهربان، با وجود دنی به جهنم تبدیل میشود. هربار که او وارد کلاس میشود، یک فاجعه در شرف اتفاق است. این ادعا در چهره سرشه رونان کاملاً مشهود است.
دوربین به خوبی میداند که چگونه باید فشار را روی کاراکتر نشان دهد. کلوزآپهای درست، بازی فوقالعاده سرشه رونان و قاببندی دقیق از بچه شرور.
سرشه رونان بارها تلاش میکند از شر این بچه خلاص شود. به مدیر مدرسه پناه میبرد اما پاسخی دریافت نمیکند، تلاش میکند دنی را سر به راه کند و تمامی تلاشها بینتیجه میماند. در همین ۱۰ دقیقه ابتدایی فیلم کارگردان موفق میشود این فشار را بسازد.
در نیم پرده اول با یک صحنه بسیار درخشان روبهرو هستیم. ماریا (سرشه رونان) به یکی از بچههای کلاس میگوید که حواسش به دنی باشد. دوربین به سرشه رونان کلوز میکند و او در حال تماشای دیگر کلاس مدرسه است که چقدر دانشآموزان آرام و با نظم در حال ورزش کردن هستند. دوربین POV سرشه رونان است و ناگهان صدای افتادن میآید. دوربین در این مرحله از حالت سکون خارج شده و لرزان با سرشه رونان ادامه میدهد. او سرش را برمیگرداند و فاجعه! پسربچه شرور یکی از بچهها را از پلهها به پایین پرت کرده و دستِ دختربچه شکسته است! سرشه رونان با ترس به بالای سر بچه میرود و نیمنگاهی از خشم و ترس به دنی میاندازد؛ دنی نیز با زاویه از پایین به بالا در کادر قرار دارد… این دقیقاً همراهی فرم و تکنیک است. صحنهای عالی که تمام فیلم را در همان ۱۵ دقیقه ابتدایی میسازد.

بخش بعدی نقد به نیم پرده دوم و شروع تبعید از بهشت اشاره دارد. ماریا بعد از فاجعه رخداده، به سراغ پدر دنی میرود تا توضیحات لازم را به او بدهد. پدر دنی فردی بیمسئولیت است که نشان میدهد چرا دنی چنین جامعهستیز شده است.
در حال بازگشت همانطور که اشاره شد یک درگیری کوچک بین دنی و ماریا شکل میگیرد و ماریا نیز مجبور میشود دنی را در زیرزمین خانهاش حبس کند. در آن لحظه سخت ماریا تصمیمی میگیرد که اگر چنین نمیکرد در همان لحظه شغل، آینده و حتی آزادیاش را از دست میداد. او مجبور میشود از سیب گندیده بهشت کوچکش گاز بزند. او دنی را حبس میکند و این شروع اتفاقات بسیاری است.
از این لحظه به بعد بازی سرشه رونان قدرت میگیرد. او به خواسته کارگردان نزدیک شده و با یک فشار روانی ادامه میدهد. ترس در بازی او کاملاً مشهود است. استرس در چشمهایش لانه کرده و سرشه رونان به خوبی میداند که چگونه باید با این فشار روانی بازیاش را ادامه بدهد.
سرشه رونان بیشک یکی از بهترین بازیگران نسل جوان است که از شخصیت هنری خود بسیار مواظبت کرده است. او هرگز در دام حواشی نیفتاد. نقشها را به دقت انتخاب میکند و به سراغ فیلمهای مستقلی میرود که همیشه بویی از سینما دارند. او بلد است که از روی فیلمنامه تشخیص دهد این فیلم چگونه خواهد بود.
خلاصه کلام اینکه نیم پرده دوم ترکیب تکنیک سینمایی کارگردان در خلق تنش و بازی خوبِ سرشه رونان در نشان دادنِ این تنش است. مخاطب کاملاً تعلیق را حس میکند و همراه قصه است. برای مخاطب مهمترین مسئله این است که پایان این قصه چگونه خواهد بود؟ ماریا چگونه میخواهد از این مخمصه بیرون برود؟

فیلم تا اواسط خود اثری سینمایی و کامل است. اما وقتی که تنش برای ماریا عادی میشود و سعی میکند با دنی ارتباط برقرار کند، فیلم وارد مرحله سانتیمانتال میشود. هرچند از دید روانی فیلم به این موقعیت میرسد که همهچیز را به صورت الکی سرهم کند (منظور ماریا) اما هم مخاطب و هم ماریا میدانند که همهچیز در شرف نابودی است. این خود نقطه قوت خوبی در فیلم است.
این بهشت زیرزمینی و ساختگی نیز با ورود دختربچه عجیب و غریب باری دیگر به جهنم تبدیل میشود و ماریا را باز هم در موقعیتهای سخت قرار میدهد. اما این بار ماریا به جای محبوس کردن بچه، او را آزاد میگذارد و همین امر بهشت او را به ویرانی میکشد؛ دختربچهای با رفتارهای غریب که سرانجام موجب برملا شدن راز ماریا میشود.
صحنه لو رفتن ماریا از دید تکنیک سینمایی و فرم اصلا ساخته نشده است. والدین میپذیرند که دنی محبوس بماند بهتر است! این نه از دید سینمایی و نه از دید اخلاقی قابل دفاع نیست! چرا؟ فیلم او را با تد باندی اشتباه گرفته است؟ او نهایت یک پسربچه شرور است که باید به کانون اصلاح و تربیت منتقل میشد (در بدترین حالت) اما اینکه همگی اتفاق نظر دارند که او محبوس باشد بهتر است، مخاطب را از فیلم دور میکند. باورپذیر نیست. حتی همراهی و همدستی هم قابل باور نیست. هرچند که این فداکاری سینمایی توسط کارگردان یک هدف داشت. بعد از صحنه مذکور، مدرسه ماریا به یک بهشت تبدیل میشود. او به جایگاه معاون مدیر ارتقا مییابد و همهچیز در بهترین حالتِ ممکن پیش میرود اما ناگهان پسربچه شرور از زیرزمین فرار میکند و فیلم با لبخندهای ماریا تمام میشود که گویی فکر میکرد تا ابد میتواند این بازی را ادامه دهد و این همان پروسه اخراج از بهشت است. همان گاز زدن به سیب گندیده که تو را از بهشت بیرون میکند.

Bad Apples فیلمی است که در ابتدا بهخوبی میداند چگونه مخاطب را وارد جهان خود کند. کارگردان با استفاده از تکنیکهای درست سینمایی، فشار روانی را بر روی ماریا میسازد و سرشه رونان نیز با بازی درخشان خود این فشار را به مخاطب منتقل میکند. همهچیز در نیمپرده نخست در جای درست خود قرار دارد؛ تنش شکل میگیرد، تعلیق به وجود میآید و مخاطب با این پرسش همراه میشود که ماریا تا کجا میتواند این بازی خطرناک را ادامه دهد؟ اما مشکل از جایی آغاز میشود که فیلم برای پیشبرد قصه، منطق دراماتیک خود را قربانی میکند. اتفاقاتی رخ میدهند که نه از نظر روانی و نه از منظر سینمایی بهاندازه کافی ساخته نشدهاند. فیلم میخواهد ما را با خود همراه کند، اما در بعضی لحظات از مخاطب میخواهد چشم بر باورپذیری ببندد. با این وجود، نمیتوان از بازی بسیار خوب سرشه رونان و کیفیت اجرایی بخش ابتدایی فیلم چشمپوشی کرد.
در نهایت، Bad Apples قصه حوا و سیب عدن است؛ قصه انسانی که در بهشت کوچکش زندگی میکند، اما یک وسوسه کافی است تا تمام آن آرامش را از دست بدهد. ماریا تصور میکند میتواند از سیب گندیده گاز بزند و همچنان در بهشت باقی بماند. او حتی برای مدتی بهشت خود را بازمیسازد، اما مگر میشود از سیب گاز زد و انتظار داشت هیچ اتفاقی نیفتد؟ دنی از زیرزمین فرار میکند و لبخند ماریا در آخرین لحظات فیلم، دیگر لبخند یک معلم خوشبخت نیست؛ لبخند انسانی است که تازه فهمیده تبعید از بهشت، همیشه با یک اشتباه آغاز میشود. فیلمی که با وجود لغزشهای جدی در نیمه دوم، دستکم در همان دقایق ابتدایی نشان میدهد سینما چگونه میتواند یک فشار روانی ساده را به تجربهای تماشایی تبدیل کند.
نمره نویسنده به فیلم: ۷.۵ از ۱۰
