سریال «یل»، اثر جدید برادران محمودی، سازندگان «پوست شیر»، از فیلمنت پخش شده و داستان آن حول محور قتلهای زنجیرهای دختران جوان میچرخد.
قسمت اول سریال جدید برادران محمودی که پیشتر روی «پوست شیر» کار کردهاند، با عنوان «یل» از فیلمنت پخش شده و دست روی پروندهای راجب قتلهای زنجیرهای گذاشته است.
طبق چیزی که میدانیم، «یل» قرار است سه فصل و ۲۴ قسمت داشته باشد و هر جمعه پخش شود. بخش بزرگی از عوامل آن همان کسانیاند که «پوستشیر» را ساختند. در کنار برادران محمودی، بامداد افشار برای موسیقی و سارا آهنی نیز برای تدوین اثر بازگشته است. پوست شیر در نمایش خانگی جریانساز شد و سریالهای بسیاری بعد از آن کوشیدند همان حس و محبوبیت را تکرار کنند و نتوانستند. طبیعتا تماشاگر با چنین پیشینهای از «یل» همان حس را طلب میکند.
خبرهای اولیه از اسپینآف بودن سریال حرف میزدند و همچنین این وسط تیزرها و تبلیغات و حتی صحنهای که یادآور گندمزار معروف آن سریال بود، ذهن بیننده را از قبل به همان سمت پوست شیر بردند. بعد از دیدن قسمت اول، فهمیدیم که اسپینآفی در کار نیست و همه چیز بیشتر برای بازاریابی و هیاهو بوده است. فارغ از این که سریال ربطی به پوست شیر دارد یا نه، موضوع مهمتر کیفیت خود سریال است که در اینجا به بررسی قسمت اول آن میپردازیم.

هشدار: بخشهایی از متن، داستان قسمت اول سریال را لو میدهد.
خلاصه داستان سریال که از قبل هم مشخص شده بود، چندان غافلگیرکننده نبود. در دهه ۱۳۵۰، وقوع قتلهای مرموز دختران جوان در روستایی دورافتاده، زنجیرهای از اتفاقات هولناک را رقم میزند و اهالی را درگیر کشف حقیقتی پنهان میکند. در نتیجه همه میدانستیم که قرار است با چه داستانی روبرو شویم اما مهم این است که این داستان چگونه روایت و گسترش و در نهایت پایان یابد. قسمت اول یک سریال معمولا باید جهانسازی کند، شخصیتها را معرفی کرده و یک گره اصلی در روایت بسازد که بیننده را به قسمت بعد بکشاند. «یل» در مورد اول چندان عالی عمل نمیکند. اول از همه فضاسازی به شکلی نیست که ما دقیقا بفهمیم در چه دوره و حتی منطقهای هستیم و این در ابتدا گیجکننده است. نه شاهد لهجهی مشخصی هستیم، نه لباسها چندان روستایی هستند (با اینکه داستان در یک روستا جریان دارد) و یک نانوایی با صف طولانی در روستایی در دههی ۵۰ باورپذیر هم نیست چرا که در آن زمان بیشتر مردم خودشان در خانه نان میپختند. حتی شخصیت اصلی داستان هم با تیپ بعضا امروزی دیده میشود.
با این حال در سکانسی که از قضا خوب هم از کار در آمده «سلطان قلبها» اثر فردین، محصول ۱۳۴۷، روی پردهی فضای باز نمایش داده میشود و شاگرد کافه میگوید چند بار این فیلم را آوردهاند و بنابراین میتوان حدس زد که سریال در چه برههای جریان دارد. هرچند که به مرور مشخص میشود اما این روش فضاسازی زیرپوستی محمودی چندان در ابتدا جذاب نیست و بیشتر گیجکننده است. البته هرچقدر از فضاسازی بگوییم، نمیتوان منکر شد که مهمترین نقطهی قوت این قسمت همین است که زمان زیادی صرف باورپذیر کردن یک جامعهی کوچک میکند. روابط خانوادگی، رفاقتها، شوخیها، مسابقهی تیراندازی، شب فیلم و جشن، همه برای ایناند که بیننده آرامش اولیه را باور کند. به عبارتی تاثیر فاجعه فقط وقتی بیشتر میشود که پیش از آن چیزی برای نگرانی و از دست دادن وجود داشته باشد.
در این مسیر، سریال شخصیتها را نسبتا خوب معرفی میکند. چهار پنج شخصیت اصلی روشناند و مرز آنها با فرعیها مشخص است و برخلاف بسیاری از سریالها قرار نیست در قسمت اول با تعداد زیادی شخصیت درگیر شویم. سهراب (میلاد کیمرام) قهرمان تیراندازی روستاست و همچنین «یل» داستان. بعد از مرگ بیبی، او درس و زندگی در تهران را رها کرده و برگشته تا کنار خواهر و برادرش باشد. همان ابتدا با کارهای جزئیاش تا حدی او را میشناسیم. او با دختران خواهر و دوستش به شدت خوشرفتار و مهربان است، بابت پشمک پول بیشتری به کاسب میدهد و بقیه را نمیگیرد، همه در کافه به احترامش بلند میشوند و حتی به خواهرش میگوید که دختر دوستش مادر ندارد و او را هم مثل دختر خودت ببوس.
ولی تا اینجا او مرد مهربان و بدون ضعفی است که بیشتر به تیپ پهلوانمانند کلیشهای میماند تا شخصیتی چندلایه. برای شناخت بیشتر او باید این وسط اندکی ضعف و ترس و تناقض هم ببینیم. بازی کیمرام در «یل» آرامتر و متفاوتتر از گذشته است اما بعید میدانم که تفاوت فاحشی با نقشهای قبلیاش که او را به آنها میشناسیم داشته باشد، حداقل بعد از اینکه اوضاع بیریخت شود. سرنخهایی مثل تماس تلفنی مرموز و پاسخ طفرهآمیز او دربارهی ازدواج میتوانند یکی از راههای رسیدن به پیچیدگی شخصیت او باشند.

محسن (حسین یاری) که زندگیاش را وقف دخترش کرده در صحنهای که از مردی آسیبدیده در برابر چند نفر دفاع میکند، به نوعی معرفی میشود. بازی یاری در سکانس اول کمی ضعیف بود، ولی هرچه جلوتر میرویم بهتر میشود. در «یل» محسن و سهراب قرار است رفیقهای صمیمی یکدیگر باشند اما انگار بیشتر آشنایانی هستند که احترام متقابل دارند و بیشتر از آن چیزی دیده نمیشود. وقتی سهراب باید در قسمتهای بعد خودش را به در و دیوار بزند تا قاتل را پیدا کند، انگیزهاش بیشتر از جنس انساندوستی و عشق و محبت به دختربچههای داستان است تا رابطهی شخصی با محسن.
پری (پردیس احمدیه) و مرتضی (مهبد جهاننوش)، خواهر و برادر سهراب، شخصیتهایی شوخ و بیتعارف دارند که روابط را باورپذیرتر میکند، به خصوص از این نظر بازی احمدیه بسیار خوب است. اما هستهی عاطفی قسمت دو دختربچهاند: غزل با بازی آرشیدا درستکار و لیلا با بازی تصنیف حسینی. نحوه استفاده از بازیگر کودک یکی از نقاط ضعف قدیمی سینمای ایران است و آنچه این دو، به خصوص آرشیدا از بدن و صدا و احساسات خودش نشان میدهند در این قسمت یک استثناست و واقعا جای تحسین دارد. از این نظر سکانس مربوط به «سلطان قلبها» نیز با بازی این دو عالی از آب درآمده و فضایی دلنشین ساخته است.
در نهایت شخصیت مهم دیگری که جای پرداخت دارد، شهلا (ندا جبرئیلی) که در صف نانوایی به خاطر گذشتهی مادرش تحقیر میشود و بعد حتی جرات نمیکند وارد کافهی پری شود. این صحنه به نوعی اجتماعیترین لحظهی قسمت است و جامعهای که برای قهرمانش آرزوی موفقیت میکند، دختری را به خاطر گناهی که نکرده طرد میکند. البته حمایت پری از او نشان میدهد همه یکسان نیستند. با این حال سکانس تحقیر شهلا در نانوایی که لانگ گرفته شده و تمرکز آن روی نگاهها و فشار جمع است، با اینکه خوب کار شده اما از نظر کارکرد جای بحث دارد. از سکانس نگاه یواشکی شهلا به سهراب در نمایش فیلم، متوجه میشویم که قرار است احتمالا شاهد یک رابطه خاص بین این دو باشیم و شهلا قطعا نقش مهمی در داستان خواهد داشت اما در قسمت اول سکانسهای او کلا دخلی به داستان ندارند و حتی اگر همه سکانسهای مربوط به او را هم حذف کنیم مشکلی پیش نمیآید و از این نظر شاید بهتر بود که این سکانسها در قسمتهای بعد دیده میشد.
همانطور که گفتم، یکی از وظایف قسمت اول یک سریال این است که یک گره اصلی روایت بسازد. بحث اصلی دربارهی «یل» این است که ما از همان ابتدا خلاصه ماجرای «قتلهای زنجیرهای دختران جوان روستا» را میدانیم و خود قسمت هم بارها همین را تکرار میکند. غزل میگوید باز دیر آمدی و آن چیزی را که میخواستم نخریدی. محسن قول فردا میدهد، غزل برای پدرش غذا میپزد و کفشش را واکس میزند. لیلا از کنار کافه رد میشود و برای غزل دست تکان میدهد و میگوید «مواظب باش». ما اینها را میبینیم و عملا میدانیم که قرار است اتفاقی برای او رخ دهد. اول از همه این همه تاکید بیننده را از غافلگیری محروم میکند و جالب نیست. به خصوص اینکه هرچه دختر در روز ربودهشدن شیرینتر میشود، فاش بودن ماجرا واضحتر میشود. شاید اگر به جای غزل، لیلا ربوده میشد، شگفتی بیشتری داشت.

البته که این پیشبینیپذیری خودخواسته است و کارگردان قصد دارد که به جای تعلیق، دلهره ببینیم و در شرایطی که فاجعه را میدانیم و لحظهبهلحظه به آن نزدیک میشویم، میزان دلخراش بودن آن را بیشتر درک کنیم. به عبارتی دیگر به جای فکر کردن به اینکه «چه میشود؟» به این فکر میکنیم که «کی و چطور؟». هرچند همهی این کاشت و پرداختهای قسمت اول و ابراز علاقههای بیش از حد، در بهترین حالت تحمیلی به نظر میرسند و اگر خلاصه را نخوانده باشید، از این قسمت لذت بیشتری میبرید چرا که انگار کارگردان قصد دارد مخاطب را احساساتی کند و باید دید که در نهایت در قسمتهای بعد چطور داستان پیش میرود.
البته این وسط یک جای دیگر کار هم میلنگد. در روزی که مهمترین جشن روستا (برای برنده شدن سهراب در مسابقه تیراندازی) برگزار شده نه خبری از محسن و نه خبری از غزل است. محسن به دلیل کار خود نمیتواند حضور پیدا کند اما غزل و لیلا عملا دوستان صمیمی یکدیگر هستند، از آن دوستانی که در چنین لحظاتی کنار هم حضور دارند اما در اینجا غزل غایب است و از قضا همان روز هم قصد دارد که برای محسن غذا بپزد و سهراب هم که در ابتدا جوری نشان داده میشود که انگار غزل مانند دختر اوست هم چندان پیگیر او در این جشن نیست. البته که چون همه گرد کافهاند، تا جدی کسی متوجه غیبت دختر نمیشود اما به طور کلی حس میشود که فقط قصد این بوده که به شکلی دختر داستان بدون منطق کافی تنها شود. در مورد مظنونین اصلی قتل هم فعلا نمیتوان تصمیم گرفت که کار چه کسی است اما اگر اتفاق عجیب و غریبی نیفتد، فکر نمیکنم که هیچکدام از اشارههای سریال در قسمت اول از فرد مست ابتدای داستان گرفته تا رقیب سهراب و میوهفروش، قاتل اصلی باشند. این اشارهها بیشتر انگار قصد دارند تا تنش روستا را بیشتر کنند و هر بینندهای که تعدادی فیلم و سریال جنایی دیده باشد میتواند حدس بزند که چنین اشارههای مستقیم معمولا برای گمراه کردن هستند و انگیزههای هیچکدام از آنها برای تبدیل شدن به یک قاتل زنجیرهای کافی نیست.
اگر قرار باشد یک سکانس را بهترین بدانیم، سکانس پایانی است. غزل بیخبر که پیش پدرش میرود، ناگهان ربوده میشود. با چند افکت صوتی و تغییر زاویه، نیزار زیبا به چیزی تهدیدآمیز تبدیل میشود. موسیقی، افکتهای صوتی و صدای پرندگان همگی خوب کار میکنند و سکانس خوبی را شاهد هستیم. در مورد موسیقی گفتیم، بد نیست اشاره کنیم که موسیقی بامداد افشار فعلا عالی از آب درآمده و با سکانسهای سریال هماهنگ است. از نظر بصری هم کار چشمنواز است و زردی گندمزار به تم رنگی کل قسمت تبدیل میشود اما این تم رنگی شاید در طولانی مدت خستهکننده شود.
در پایان اگر بخواهیم جمعبندیای بر قسمت اول داشته باشیم، «یل» شروع بدی ندارد و از قضا از نظر فنی هم خوب از آب در آمده اما مورد مهمتر فیلمنامه است که فعلا چرخ آن روان نمیچرخد و گاها پنچر هم میشود. هرچند هنوز برای تصمیمگیری در مورد آن زود است و باید دید که مسیر سریال در قسمتهای آینده به چه شکل خواهد بود و شاهد شخصیتپردازی عمیقتر، منطق روایی بهتر و به طور کلی داستان بهتری از پوست شیر خواهیم بود یا نه؛ به خصوص که شباهتها انکارناپذیرند.
شناسنامه سریال «یل»
پخش: فیلمنت، ۱۴۰۵
کارگردان: جمشید محمودی
بازیگران: نوید محمدزاده، میلاد کیمرام، حسین یاری، سید جواد رضویان، پردیس احمدیه، ندا جبرائیلی
خلاصه داستان: داستان در روستایی در دهه ۱۳۵۰ میگذرد؛ جایی که قتلهای زنجیرهای دختران جوان، اهالی روستا را با معمایی پیچیده روبهرو میکند. یک کارآگاه برای کشف حقیقت وارد این روستا میشود.
