تملق و چاپلوسی مانند باتلاقی است که هم گوینده و هم مخاطبش را به درون خود می کشد و به مرور، هر دو را از صفات انسانی تهی میکند.
خبرآنلاین - ناصر امینی از دیپلمات های ارشد زمان شاه که مدتی نیز کنسول ایران در استانبول بوده خاطره جالبی از فسادناپذیری مقامات ترکی می گوید که در مقایسه با دولتمردان ایرانی، در این ٢٠٠ سال معاصرمان، دود از کله هر ایرانی بلند میشود.
و ناصر امینی خودش ترک نبوده که بگوییم در ستایش ترکیه قلم زده بلکه از دوستداران دو پهلوی بوده است.
او می گوید: روزی مهندس ریاضی رئیس مجلس ایران به همراه خانمش به دعوت رئیس مجلس ترکیه به استانبول آمدند و به مدت یک هفته از آنان پذیرایی شایانی شد در زمان بازگشت به ایران، رئیس مجلس ایران از من خواستند یک فرش گرانبهایی را که به عنوان هدیه به رئیس مجلس ترکیه آورده اند آن را تحویل ایشان دهم... به همراه راننده سفارت، فرش را به خانه ایشان بردیم.
رئیس مجلس ترکیه در طبقه دوم یک آپارتمانی زندگی می کرد خانم ایشان، پس از تعارف چایی گفت همسرش یک ربع دیگر میآید.
در این مدت قالیچه را درآورده وسط سالن پهن کردیم خانم رئیس مجلس ترکیه، چراغها را روشن کرد و آنقدر شیفته قالی شده بود که نمی توانست لحظه ای از آن چشم بردارد و مرتب میگفت چوخ گوزل(خیلی زیبا).
نیم ساعت دیگر رئیس مجلس ترکیه رسید و او نیز خیلی خوشش آمد و بخاطر این هدیه سپاسگزاری کرد.
من قلبا شاد بودم که توانستهام خانودهای را چنین خوشحال کنم. یک مرتبه خانم رئیس مجلس گفت: من فقط امشب را دارم که تا صبح نخوابم و به نقش و نگارهای زیبای این قالی نگاه کنم، چون فردا صبح همسرم باید آنرا ببرد و تحویل مجلس دهد.
در جوابش گفتم: این هدیه شخصی آقای مهندس ریاضی برای خانه شماست اگر به مجلس تعلق داشت آنرا به مجلس می بردم.
خانم گفت: این هدیه را بخاطر شغل شوهرم به او دادهاید.
ناصر امینی می نویسد که من هرچه اصرار کردم نتوانستم آنها را قانع کنم و رئیس مجلس گفت ما در کشوری زندگی می کنیم که همه چیز حساب و کتاب دارد.
اما داستان در اینجا ختم نمی شود بلکه رئیس مجلس ترکیه داستانِ جلال بایار رئیس جمهور اسبق ترکیه را برای ناصر امینی کنسول ایران نقل میکند و می گوید: جلال بایار رئیس جمهور ترکیه پس از پایان ریاست جمهوری، بازنشسته و خانه نشین شده بود در یک آپارتمانی زندگی میکرد و وضع مالی چندان خوبی نداشت.
تصمیم می گیرد سگ خود را به باغ وحش آنکارا بفروشد و مبلغ ناچیزی بگیرد.
اما چندی بعد، جلال بایار را که هشتاد سال داشت به دادگاه احضار می کنند و اتهام او این بود که چرا سگی را که پادشاه افغانستان در مقام ریاست جمهوری ترکیه به او هدیه کرده فروخته است؟ و او حق فروش آن را نداشته است و سرانجام، دادگاه با رعایت سن اش، او را به پرداخت جریمه نقدی محکوم میکند.
و این جلال بایار، کسی بوده که برجسته ترین خدمات را به ترکیه کرده و بالاترین مقامها را در آن کشور دارا بوده اما سرانجام، به جرم فروش یک سگ و آنهم بخاطر فشار مالی، قوه قضائیه کشور او را به محاکمه فرا می خواند و محکومش می کند.
حال قلم نگاره من با هزاران افسوس و آه چنین می نگارد:
آنجا که قانون، وجدان یک ملت میشود
چه روایت تأملبرانگیز و چه درس بزرگی در پسِ آن نهفته است؛ درسی که ارزش آن نه در یک قالیچه است و نه در سرنوشت یک هدیه، بلکه در نوع نگاهی است که انسان به «حق عمومی» پیدا میکند.
کاش چنین اندیشهای قرنها پیش در جان جامعه ما ریشه دوانده بود؛ آنچنان عمیق که دیگر برای رعایت حق مردم، نیازی به ناظر و بازرس و دادگاه نباشد؛ آنچنان که هر صاحبمنصبی، پیش از آنکه از قانون بترسد، از وجدان خویش شرم کند.
جامعه زمانی به بلوغ واقعی میرسد که مرز میان «مال من» و «مال مردم» نه فقط در کتاب قانون، که در ذهن و ضمیر انسانها ترسیم شده باشد.
چه زیباست آن لحظهای که همسر یک مقام، با همه دلبستگیاش به قالیچهای زیبا، میگوید این هدیه به سبب مقام همسرم به او داده شده است و بنابراین متعلق به خانه ما نیست. اهمیت ماجرا دقیقاً همینجاست: قانون، پیش از آنکه مأمور اجرای قانون از راه برسد، در درون انسان حضور یافته است.
ای کاش این معنا در طول تاریخ، نسل به نسل، در تار و پود فرهنگ اجتماعی ما نیز چنان نهادینه میشد که صاحب قدرت، مقام را نه فرصتی برای برخورداری بیشتر، بلکه امانتی سنگینتر میدید.
اگر چنین فرهنگی در سلولهای پیکر یک جامعه رسوخ کند، آثارش تنها در جلوگیری از یک هدیه یا یک تخلف باقی نمیماند؛ آرامآرام همهچیز را دگرگون میکند:
- نگاه ما به قدرت،
- رابطه ما با ثروت،
- رفتارمان با بیتالمال،
- شیوه انتخاب مدیران،
- معنای مسئولیت،
- و حتی تعریف ما از عزت و شخصیت انسانی.
آنگاه چاپلوسی نیز بازار خود را از دست میدهد؛ زیرا تملق در جایی رشد میکند که نزدیکی به صاحبان قدرت، امتیاز میآفریند. وقتی مقام، وسیله برخورداری نباشد و قانون میان صاحبمنصب و شهروند عادی تفاوتی نگذارد، دیگر چه نیازی است که کسی قامت خود را در برابر دیگری خم کند تا سهم بیشتری از سفره قدرت ببرد؟
فساد فقط با دادگاه و زندان از میان نمیرود. ریشه فساد را باید بسیار پیشتر خشکاند؛ در خانواده، مدرسه، دانشگاه، رسانه، فرهنگ عمومی و بیش از همه در رفتار صاحبان قدرت.
باید نسلی پرورش یابد که حتی هنگامی که هیچکس او را نمیبیند، دست به مال مردم دراز نکند؛ نه از ترس دوربین و بازرس، بلکه از آن رو که در درون خود باور دارد:
آنچه از آنِ من نیست، هرقدر زیبا، گرانبها و دستیافتنی باشد، از آنِ من نخواهد شد.
این جمله اگر روزی از یک توصیه اخلاقی به یک باور عمومی تبدیل شود، شاید بسیاری از قوانین دیگر حتی مجال اجرا پیدا نکنند؛ زیرا انسانها پیش از قانون، خود مراقب خویش خواهند بود.
و چه حسرت بزرگی است که گاه ملتها برای رسیدن به همین جمله ساده، باید دههها و حتی قرنها هزینه بپردازند.
تمدن را تنها با ساختمانهای بلند، خیابانهای زیبا، فناوری و ثروت نمیتوان سنجید. یکی از عمیقترین نشانههای تمدن آنجاست که انسانی در برابر چیزی که میتواند تصاحب کند، اما حق او نیست، آرام و بیهیاهو بگوید:
«این مال من نیست.»
شاید اصلاح یک جامعه از همین جمله کوتاه آغاز شود.
* عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران
