عصر ایران؛ فردین علیخواه
میگویند این روزها دیگر کسی حوصله خواندن متنهای طولانی را ندارد. شاید همینطور باشد. اما من هنوز فکر میکنم متنهای طولانی هم خواننده خودشان را پیدا میکنند. شاید کسی جایی میان همین چند هزار کلمه مکث کند، جملهای را دوباره بخواند و احساس کند این متن برای او نوشته شده است.
***
برای شناختن یک خانه، گاهی فقط به دیوارهایش نگاه میکنم. لازم نیست چیزی را جستوجو کنم یا پا به بخشهای خصوصی خانه بگذارم. همان دیوارِ پذیرایی که قابها و تابلوهای مختلفی روی آن نشستهاند، میتواند اطلاعات زیادی درباره آدمهای خانه به من بدهد. عکس، تابلو، خوشنویسی، تابلوفرش، نقاشی بچهها و گاهی اثری که یکی از اعضای خانواده ساخته است، هرکدام بخشی از قصه زندگی آدمهای خانه را با خودشان آوردهاند. بعضی دیوارها شلوغاند و بعضی تقریباً خالی. بعضی خانهها انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارند و بعضی ترجیح میدهند کمتر چیزی نشان بدهند. بر دیوار سکوت نشسته است.
جامعهشناسان و پژوهشگرانی که درباره اشیای خانه نوشتهاند، نشان دادهاند که برای فهم خانه نمیتوان اشیا را از زندگی کسانی که در آن زندگی میکنند جدا کرد.
جیکوبز و مالپاس در مقاله «اشیای مادی، هویت و خانه» به رابطه میان اشیای مادی و خانه میپردازند و توضیح میدهند که خانه و وسایل آن، در رابطهای دوسویه با ساکنانش، هویت و حافظه آنان را شکل میدهند(جیکوبز و مالپاس، ۲۰۱۳). از این رو، دیوار خانه فقط سطحی برای پوشاندن سفیدی گچ نیست. بخشی از زندگی روزمره در آن اتفاق افتاده است.
بعضی دیوارها آنقدر شلوغاند که آدم نمیداند اول به کدام قاب نگاه کند. آدم دلش میخواهد لابهلای این همه قاب و تابلو، دنبال خودِ دیوار بگردد. تابلوهای بزرگ و کوچک کنار هم نشستهاند؛ عکس عروسی کنار عکس بچهها، تصویر پدربزرگ کنار منظرهای از دریا، یک تابلوفرش بالای مبل و چند قاب کوچک در فاصله میان آنها.
گاهی احساس میکنم خانه تبدیل به موزه عکس یا قاب شده است؛ موزهای که برخلاف موزههای معمولی، هیچوقت چیزی را از گردونۀ نمایش خارج نمیکند. هرچه خاطره بیشتری ساخته شده، قاب دیگری به دیوار اضافه شده است. بنابراین، آنچه می بینیم دیواری است که انگار میخواهد همه گذشته خانه را یکجا در مقابل چشمان ما قرار دهد.
برای بعضیها خالی گذاشتن دیوار حس خوبی ندارد. دیوار خالی ممکن است ناتمام، بیروح یا حتی بیصاحب به نظر برسد؛ انگار دیوار لخت مانده است. برای همین چیزی به آن اضافه میکنند؛ بعد چیز دیگری و بعد قاب دیگری. از این رو بعضی دیوارها بهتدریج پر میشوند، بیآنکه کسی یک روز نشسته باشد و تصمیم گرفته باشد دیوار را تا این اندازه شلوغ کند.
بگذارید کمی به گذشته برگردیم. من از پنجاهسالگی گذشتهام و طبیعی است که کمکم سهم گذشته در ذهنم دارد از آینده بیشتر میشود. بخشی از آنچه میگویم، از مشاهدههای من در سالهای کودکی میآید؛ و بخشی هم حاصل گفتوگوهایم با نسلهای قبل تر. پرسیدهام، آنها گفتهاند و من در دفترچهام یادداشت کردهام.
آدم وقتی درباره زندگی روزمره مینویسد، ناچار میشود گوشهوکنار زندگی کودکیاش را شخم بزند؛ خاطرهها را زیرورو کند و از میان چیزهایی که سالها در ذهنش مانده، دوباره ببیند که زندگی روزمره آن روزها چگونه میگذشت. چه چیزهایی در خانهها بود، چه چیزهایی روی دیوارها قرار میگرفت و چه چیزهایی برای آدمها آنقدر مهم بود که بخواهند نگهشان دارند و جلوی چشم بگذارند.
چند دهه پیش، در بعضی از خانهها، بالای طاقچه میشد سه قاب را دید: الله، علی (ع) و آقاجان. بعد از الله و علی، نوبت پدر خانواده بود. آقاجان آن بالا مینشست؛ با صورتی جدی که معمولاً لبخندی روی آن نبود. در جامعهای که مرد و پدر محور بسیاری از امور خانواده بود، تصویر او روی دیوار نیز جایگاهی ویژه داشت. زمانهای بود که «بابا نان داد» فقط جملهای در کتاب فارسی مدرسه نبود؛ تصویری از نظم و اقتدار خانه هم محسوب می شد. این سه قاب، البته سه چیز کاملاً همسطح نبودند.
الله و علی (ع) در جایگاه امر مقدس قرار داشتند و آقاجان در جایگاه خانواده. اما کنار هم قرارگرفتنشان خودش چیزی درباره نظم آن خانه میگفت. یکی نشانه ایمان به خداوند بود، یکی نشانه تشیع و دیگری نشانه پدر. خانه، با چند قاب ساده، جهانی از ارزشها را روی دیوارش نظم می داد.
بعد، کمکم آدمهای دیگری به دیوار آمدند. عکسهای خانوادگی جای خودشان را روی دیوار و طاقچه پیدا کردند. خانواده، به معنای مجموعهای از افراد، کمکم قابل دیدن شد. در بسیاری از عکسهای قدیمی، اعضای خانواده کنار هم و گاهی مقابل زیارتگاهها ایستاده بودند. پدر هنوز اغلب در مرکز تصویر قرار داشت، اما دیگر تنها نبود. زن و بچهها کنار او بودند. آقاجان از آن بالای دیوار پایین آمده بود و در کنار خانواده ایستاده بود.
توجه کنیم که عکس خانوادگی فقط آنچه را که در قاب دیده میشود روایت نمیکند؛ گاهی آنچه در قاب نیست هم حرفی برای گفتن دارد. افسانه کامران در پژوهشی درباره عکسهای خانوادگی در ایران، از دوره ناصرالدینشاه تا دهههای اخیر، نشان میدهد که آنچه در این عکسها بازنمایی میشود، لزوماً همه واقعیت زندگی خانوادگی را دربرنمیگیرد و برخی آدمها، موضوعات و نشانهها میتوانند در بیرون قاب بمانند یا به حاشیه رانده شوند (کامران، ۱۳۹۸).
از این منظر، برای خواندن یک عکس خانوادگی فقط نباید به کسانی نگاه کرد که در آن ایستادهاند؛ شاید بد نباشد از خودمان بپرسیم چه کسی یا چه چیزی در این تصویر نیست و چرا نیست. گاهی آنچه روی دیوار نیست، به اندازه آنچه هست، درباره جامعه و خانواده حرف میزند.
در هر صورت، این تغییر، فقط تغییری ساده در یک قاب نبود. عکس خانوادگی به خانه امکان میداد خودش را به یاد بیاورد. گیلین رز در پژوهش «چشماندازهای خانوادگی: عکاسی، فضا و روابط خانوادگی» درباره عکسهای خانوادگی نشان میدهد که عکسها و شیوه نمایش آنها در خانه فقط گذشته را ثبت نمیکنند؛ بلکه به تولید فضای خانه و پیوندزدن زمانهای مختلف زندگی نیز کمک میکنند (رز، ۲۰۰۳).
به بیان سادهتر، یک عکس خانوادگی میتواند آدمی را که دیگر در خانه نیست، دوباره وارد فضای خانه کند. برای همین است که عکس پدربزرگی که سالهاست از دنیا رفته، هنوز روی دیوار مانده است. او دیگر عضوی از زندگی روزمره خانه نیست، اما هنوز عضوی از فضای خانه است. خانه گاهی آدمهای غایبش را روی دیوار نگه میدارد.
تابلوفرش روی دیوار اتاق پذیرایی
همه خانهها روی دیوارهایشان فقط قاب عکس نداشتند. در خانه برخی اشراف و خانها، بهویژه در فضاهایی که شکار اهمیت بیشتری داشت، ممکن بود سر آهو یا قوچِ شکارشده و تاکسیدرمیشده یا حتی اسلحهای بر دیوار نصب شده باشد. خان با دیدن آن حیوان یا اسلحه، فقط یک شیء تزئینی نمیدید. او گذشته خودش را میدید. شکار، قدرت، روزهای پررونق و جایگاهی را که زمانی در آن ایستاده بود به یاد میآورد و شاید از دیدن آنها اعتمادبهنفس میگرفت.
اگر چنین چیزهایی در پذیرایی قرار میگرفتند، معنای دیگری هم پیدا میکردند: مهمان هم باید میدید و میفهمید که صاحب این خانه روزگاری چه جایگاهی داشته، چه تواناییهایی داشته و در چه جهانی زندگی میکرده است. دیوار در اینجا همزمان هم آینه صاحبخانه بود و هم ویترین او.
در فیلم «دادا»، ساختۀ ایرج قادری نیز میتوان نمونهای روایی از چنین فضایی را دید که در آن با خانی مواجهایم که بر دیوارهای خانهاش نشانههای قدرت و شکار را میبینیم. گویی شکارها و اسلحهای که با آن شکار کرده بود، فقط وسایل خانه نیستند؛ بخشی از افتخارات و تصویریاند که خان از خودش دارد.
اینها به من یادآوری میکنند که دیوار خانه همیشه محل نمایش چیزهای زیبا یا دوستداشتنی نبوده است. آدمها روی دیوار چیزهایی را گذاشتهاند که میخواستهاند بخشی از هویت و ارزشهایشان را به دیگران نشان دهند؛ گاهی ایمان، گاهی خانواده، گاهی هنر و خاطره و گاهی قدرت و منزلت. شکل چیزها عوض شده، اما میل به اینکه بخشی از خودمان را در معرض دید قرار دهیم، ظاهراً قدیمیتر از قابهای امروزی است.
به نظر من، عکس عروسی روی دیوار را میتوان یکی از مهمترین اعلانهای بصریِ شکلگیری خانواده هستهای دانست؛ تصویری که تشکیل یک زوج و آغاز یک زندگی خانوادگی جدید را به خودِ اعضای خانه و، بهویژه وقتی در پذیرایی قرار می گرفت، به دیگران اعلام میکرد. تصویری که قرار بود یک روز خاص را از میان همه روزهای زندگی جدا کند و برای سالها به یادگار نگه دارد. عکس عروسی زن و شوهر ممکن بود در پذیرایی باشد، جایی که مهمانها هم آن را ببینند، یا بعدها در اتاق خواب، جایی که بیشتر برای خود زن و شوهر معنا داشت.
همین جابهجایی ساده نشان میدهد که همه دیوارهای خانه یک مخاطب ندارند. بعضی چیزها برای دیدهشدن توسط دیگران انتخاب میشوند و بعضی برای اینکه خود اهل خانه هر روز آنها را ببینند.
عکس عروسی در یکی دو سال اول زندگی معمولاً در قابهای بسیار بزرگ چاپ میشد و در معرض دید قرار میگرفت. البته تردید دارم که در اینجا از فعل ماضی استفاده کنم؛ شاید هنوز هم همینطور باشد. بعد، کمکم از جایگاه اصلیاش در پذیرایی فاصله میگرفت و به گوشهای حاشیهایتر میرفت و سرانجام راهش را به اتاق خواب باز میکرد. متأسفانه بعضی قابهای عروسی هم سرانجام با عصبانیت به داخل سطل زباله شهرداری پرتاب میشوند.
اگر فرصت کافی داشتم، حتماً یک پژوهش مستقل درباره مسیر حرکت قابهای عکس عروسی انجام میدادم؛ اینکه این قابها چگونه وارد خانه میشوند، چه زمانی جایگاهشان را از دست میدهند و سرنوشتشان در نهایت چه میشود.
پرسشی صادقانه مطرح کنم؟ چند بار پیش آمده به عکس عروسیتان روی دیوار یا در قاب روی کنسول نگاه کنید؟ احتمالاً خیلی وقتها این عکس را همراه با مهمانها دیدهاید؛ وقتی مهمانی دربارهاش پرسیده، شاید شما هم نگاهی به عکس انداختهاید و توضیح مختصری درباره آن روز، لباسها، آدمهای حاضر در عکس یا حتی جایی که عکس گرفته شده، دادهاید.
پذیرایی یکی از جاهایی است که خانواده در آن خودش را کمی برای دیگران مرتب میکند. پرده، مبل، فرش و تابلو همه در معرض نگاه مهماناند. برای همین؛ چیزهایی که در پذیرایی روی دیوار میروند، همیشه فقط انتخابهای شخصی نیستند. آنها گاهی بخشی از تصویری هستند که خانواده دوست دارد از خودش به دیگران نشان دهد.
ریچل هردلی در مقاله «برچیدن طاقچهها: روایت هویتها و مادّیکردن فرهنگ در خانه» نشان میدهد که مردم هنگام توضیحدادن درباره اشیای بهنمایشگذاشتهشده در خانه، در واقع بخشی از داستان خودشان را هم تعریف میکنند. از نظر او، اشیا و روایتهای شخصی در خانه از هم جدا نیستند و شیوه نمایش یک شیء میتواند به شکلی از معرفی خود و بیان هویت فرد تبدیل شود (هردلی، ۲۰۰۶).
بنابراین وقتی کسی درباره تابلویی که روی دیوار گذاشته میگوید «این را فلان سال خریدیم»، «این را پدرم برایمان آورد» یا «این کارِ دخترمونه» در واقع فقط درباره یک تابلو حرف نمیزند. دارد بخشی از زندگی خودش را روایت میکند.
بوردیو در کتاب تمایز نشان میدهد که سلیقه آدمها فقط یک امر شخصی نیست. اینکه چه چیزی را زیبا میدانیم، چه چیزی را به خانه میآوریم و چه چیزی را روی دیوار نصب میکنیم، تا حدی به تجربههای زندگی، تربیت، آموزش و محیط اجتماعی ما مربوط است (بوردیو، 1984).
عکس های روی دیوار منزل یک روستایی
این تجربهها و شرایط اجتماعی میتوانند با جایگاه افراد در جامعه نیز ارتباط داشته باشند؛ به همین دلیل، سلیقههای هنری گاهی با تفاوتهای میان گروهها و طبقات اجتماعی پیوند پیدا میکنند. بنابراین، وقتی میگوییم «این تابلو را دوست دارم»، پشت این دوستداشتن ساده، داستانی اجتماعی هم وجود دارد. البته این حرف به این معنا نیست که هرکس فلان تابلو را دارد، حتماً نماینده یک طبقه اجتماعی خاص است.
خانه پیچیدهتر از این حرفهاست. ممکن است کسی یک نقاشی معروف را به این دلیل روی دیوار گذاشته باشد که واقعاً دوستش دارد؛ دیگری همان تصویر را به خاطر خاطرهای خانوادگی خریده باشد و سومی فقط به این دلیل که رنگهایش با مبلها هماهنگ است. اما همین تفاوتها نشان میدهد که سلیقه چیزی نیست که در خلأ شکل بگیرد، خانه، خانواده، امکانات، خاطرات و حتی نگاه دیگران در انتخابهای ما بیتأثیر نیستند.
البته اگر راستش را بخواهید، من برخلاف بوردیو، در همهجا و در همهچیز فرد را مطیع و ساخته جامعه نمیبینم. فکر میکنم آدمها، با همه تأثیری که از محیط و شرایط اجتماعیشان میگیرند، هنوز جایی برای انتخاب، سلیقه شخصی و حتی مقاومت دارند. شاید همین فاصله کوچک میان آنچه جامعه به ما یاد میدهد و آنچه خودمان انتخاب میکنیم، همان جایی باشد که «سلیقه شخصی» شکل میگیرد. بگذریم.
در این جستار میخواهم جامعهشناسی در پسزمینه بماند؛ نه اینکه هر بار آن را به رخ خواننده بکشم. دوست دارم از لابهلای روایت خانهها، آدمها و چیزهایی که روی دیوارهایشان میگذارند، جامعه شناسی خودش را نشان دهد.
تابلوفرش در این میان داستان جالبی دارد. روی یکی ممکن است آیه یا حدیثی بافته شده باشد؛ روی دیگری منظرهای از طبیعت؛ و روی دیگری بازسازی یک نقاشی معروف اروپایی. حتی ممکن است یک خانواده چند تابلوفرش داشته باشد که هرکدام به دنیای متفاوتی تعلق دارند. همه تابلوفرشاند، اما همه یک چیز نمیگویند. یکی میتواند به باور دینی خانواده مربوط باشد، دیگری انتخابی برای زیباتر کردن خانه و سومی تلاشی برای نزدیککردن فضای خانه به چیزی که صاحبخانه آن را هنر فاخر میداند.
تغییر قاب عکس در ادارات پس از انقلاب 57
برخی هم تابلوفرش را به دیوار زدهاند، اما حس خاصی به خود تابلوفرش ندارند؛ چراکه این تابلوها اغلب هدیهای بودهاند که در مناسبتی به پدر و مادر داده شدهاند. در چنین مواردی، شاید بیشتر از خود تابلوفرش، قیمت و ارزش مالی آن به چشم میآید. ناگفته نماند که در خانوادههای ایرانی، درباره آنچه قرار است روی دیوار خانه قرار بگیرد، بهویژه اگر پای تابلوفرش در میان باشد، احتمال چشموهمچشمی را هم نباید نادیده گرفت.
گاهی انتخاب یک تابلو فقط به این دلیل نیست که آن را زیبا میدانیم؛ شاید قیمتش، اصل بودنش، اینکه از کجا خریده شده یا اینکه دیگران دربارهاش چه فکری میکنند هم در انتخاب ما بیتأثیر نباشد.
تابلوفرشها حتی میتوانند تاریخ تغییر سلیقه یک خانواده را هم روی دیوار نگه دارند. ممکن است تابلوفرشی را ببینیم که زمانی با افتخار خریداری شده، اما امروز جوانترهای خانه آن را دوست ندارند. با این حال پایین آوردنش آسان نیست. پولی برای آن پرداخت شده، کسی آن را هدیه داده، سالها بخشی از دکور خانه بوده و شاید حتی بخشی از تصویر خانواده از «خانه خوب» بوده است.
کمتر کسی هنگام خرید تابلوفرش به خودش میگوید که قصد دارد سرمایه فرهنگیاش را روی دیوار پذیرایی نمایش دهد. معمولاً میگوید «این قشنگه» یا «این به مبلها میاد». اما همین انتخابهای به ظاهر ساده، گاهی تفاوت میان خانوادهها و حتی تفاوت میان نسلها را آشکار میکند. پژوهشهای انجامشده درباره خانه و سلیقه نیز نشان دادهاند که انتخاب اشیای تزئینی میتواند با سرمایه فرهنگی، تصور افراد از جایگاه اجتماعی و میل به متمایزکردن خود ارتباط داشته باشد (بنت، امیسون و فرو، ۱۹۹۹).
برای همین گاهی اختلاف خانواده بر سر یک تابلو، در واقع اختلاف بر سر سلیقه است و اختلاف بر سر سلیقه هم میتواند اختلاف بر سر هویت باشد. نوجوانی را تصور کنیم که وارد پذیرایی میشود، به تابلوفرش نگاه میکند و میگوید: «مامان، بابا، این دیگه خیلی خز شده!» کلمه «خز» فقط به معنای «من این را دوست ندارم» نیست. نوجوان با آن، سلیقه والدین را هم نامگذاری میکند و از آن فاصله میگیرد. او در واقع میگوید این چیزها متعلق به نسلی است که من نمیخواهم شبیه آن باشم. والدین هم دفاع خودشان را دارند: «خز چیه؟ قشنگه. تازه گرون هم خریدیم.»
قاب عکس های یک اتاق در کاخ سفید
در این گفتوگوی کوتاه، دو معیار متفاوت برای ارزشگذاری یک شیء کنار هم قرار میگیرد. برای یکی، قیمت و زحمت خرید و خاطره اهمیت دارد؛ برای دیگری، ظاهر و تصویری که آن شیء از صاحبش ارائه میکند. پژوهش دورانت و همکارانش درباره نمایش عکسهای خانوادگی در هشت خانواده در جنوب انگلستان نشان داد که انتخاب و نمایش تصاویر در خانه میتواند با روابط قدرت میان نسلها ارتباط داشته باشد و والدین و نوجوانان الزاماً درباره اینکه چه چیزی باید دیده شود، توافق ندارند (دورانت، فرولیچ، سلن و لایونز، ۲۰۰۹). گاهی دعوای خانواده بر سر این نیست که «این عکس کجا باشد»؛ بر سر این است که «چه تصویری از خانواده حق دارد روی دیوار دیده شود».
دیوار اتاق برخی اعضای خانواده، نظیر نوجوانان، داستان دیگری دارد. آنجا شاید یکی از نخستین جاهایی باشد که فرزند خانواده اعلام میکند: «این اتاق مال من است.» پوسترها عوض میشوند، عکسها جابهجا میشوند، نقاشیها کنار میروند و چیزهای دیگری جای آنها را میگیرند. گاهی چیزی روی دیوار میرود که برای پدر و مادر هیچ معنایی ندارد، اما برای نوجوان بسیار مهم است. اینجا دیوار دیگر فقط محل تزئین نیست؛ بخشی از قلمرو شخصی است.
چندی پیش در میان اقوام، نوجوانی را دیدم که دوچرخه دوران کودکیاش را از انباری بیرون آورده و به اتاق خودش برده بود. دوچرخه بخشی از چیدمان اتاق او شده بود. به نظرم این جابهجایی فقط جابهجایی یک وسیله نبود؛ انگار میخواست خاطرهای را که تا آن زمان در انباریِ خانه نگه داشته میشد، به فضای شخصی خودش منتقل کند و آن را هم، به نوعی، شخصیسازی کند. چیزی از گذشته را با خودش به اتاق آورده بود؛ گذشتهای که حالا میتوانست درباره جای آن، شیوه نگهداریاش و اینکه چه زمانی دیده شود، خودش تصمیم بگیرد.
پژوهش فیدزانی و رید درباره شخصیسازی اتاق نوجوانان در کشور بوتسوانا نیز نشان میدهد که این فضا میتواند به محلی برای بیان هویت تبدیل شود؛ نوجوانان از اشیای شخصی و تزئینی برای نشاندادن علایق، خاطرات، روابط و تجربههای گذشته خود استفاده میکنند (فیدزانی و رید، ۲۰۱۴). از این منظر، اتاق نوجوان فقط فضایی برای جدا شدن از جمع خانواده نیست؛ جایی است که فرد کمکم یاد میگیرد گذشته، خاطرات و چیزهای متعلق به خودش را نیز به شیوهای که خودش میخواهد در کنار هم قرار دهد. به همین دلیل اشیای شخصی، وقتی وارد اتاق نوجوان میشوند، معنای تازهای پیدا میکنند؛ آنها فقط بخشی از دکور اتاق نیستند، بخشی از داستان «من» هستند.
در اتاق خواب زن و شوهر هم فضای خصوصی دیگری شکل میگیرد. عکس عروسی، عکس سفر، هدیهای از یکدیگر یا حتی تابلویی که معنایش را فقط خودشان میدانند، ممکن است در این اتاق قرار داشته باشد. چیزی که شاید برای پذیرایی بیش از حد شخصی باشد، در اتاق خواب کاملاً طبیعی است. خانه با همین تقسیمبندیهای ساده، مرزهای خودش را میسازد: اینجا برای همه است، اینجا برای مهمان است، اینجا برای خانواده است و اینجا برای من یا ما.
جالب است که در سایت گالریهایی که تابلو نقاشی میفروشند، گاهی انتخابی با عنوان «تابلو برای اتاق خواب» هم وجود دارد. همین دستهبندی ساده نشان میدهد که حتی انتخاب اثر هنری نیز به فضای قرارگیری آن وابسته است. گویی تابلویی که قرار است در اتاق خواب دیده شود، قرار نیست دقیقاً همان نقشی را داشته باشد که یک تابلو در پذیرایی دارد. پذیرایی بیشتر در معرض نگاه مهمان است، اما اتاق خواب فضایی خصوصیتر است و مخاطب اصلی آن خودِ آدمهای خانهاند. بنابراین طبیعی است که انتخاب تصویر برای این دو فضا هم متفاوت باشد؛ در یکی ممکن است زیبایی، هماهنگی با دکور و تأثیری که بر مهمان میگذارد اهمیت بیشتری داشته باشد و در دیگری، سلیقه شخصی، خاطره و احساسی که تصویر در آدم ایجاد میکند.
حتی اینکه بازار هنر برای «اتاق خواب» دستهبندی جداگانهای درست میکند، نشان میدهد که دیوارهای خانه فقط بر اساس اندازه و شکلشان از هم جدا نمیشوند؛ هرکدام مخاطب، کارکرد و معنای اجتماعی متفاوتی دارند. همانطور که اتاق خواب از پذیرایی خصوصیتر است، تصویر روی دیوار آن نیز میتواند چیزی شخصیتر درباره کسانی که در آن اتاق زندگی میکنند بگوید. گاهی به این فکر میکنم که اگر اتاق خواب برای خوابیدن است، چرا دیوارهایش را با تابلو و تصویر پر میکنیم؟ چرا حتی در خصوصیترین و آرامترین فضای خانه هم چیزی برای نگاه کردن، به یاد آوردن یا معنا دادن به فضا لازم داریم؟ گمان می کنم دیوار اتاق خواب هم، با وجود کارکرد ساده این اتاق، نمیتواند از میل ما به تصویر و خاطره خالی بماند.
گاهی هم اثر هنری روی دیوار را یکی از اعضای خانواده ساخته یا به بیانی خلق کرده است. نقاشی کودک، خوشنویسی پدر، کاردستی فرزند، کار هنری مادر، یا نقاشی یکی از اعضای خانواده ممکن است سالها جایی از خانه باقی بماند. این آثار شاید از نظر بازار هنر ارزش چندانی نداشته باشند، اما در خانه معیار دیگری برای ارزش وجود دارد. در موزه بیشتر به ارزش و جایگاه یک اثر فکر کنیم؛ در خانه اما گاهی سؤال مهمتر این است که چه کسی آن را ساخته یا کشیده است. خانه، موزه نیست. ارزش یک شیء در خانه میتواند از رابطهای بیاید که میان آن شیء و آدمهای خانه وجود دارد.
یخچال هم گاهی به یک دیوار خانوادگی تبدیل میشود. عکس بچهها، کارتپستال سفر، نقاشی کودک و تکهکاغذهایی که شاید در نگاه اول ارزش چندانی نداشته باشند، کنار هم روی درِ یخچال قرار میگیرند و کمکم تصویری از زندگی خانواده میسازند.
آنا یدرژیوفسکی در پژوهشی درباره عکسهای روی یخچال در کانادا، این سطح روزمره را بهعنوان بخشی از فرهنگ بصری خانه بررسی میکند؛ جایی که عکسها فقط نگهداری نمیشوند، بلکه انتخاب و به نمایش گذاشته میشوند (یدرژیوفسکی، ۲۰۰۹). از این رو، در بعضی خانهها، یخچال چیزی شبیه یک آلبوم خانوادگیِ همیشه باز است؛ آلبومی که به جای ورق خوردن، هر روز از کنار آن عبور میکنیم. تجربههای روایتشده از سوی افراد در گزارشی از گاردین نیز نشان میدهد که این عکسها و یادگاریهای کوچک برای بسیاری از خانوادهها به بخشی از داستان زندگی روزمرهشان تبدیل شدهاند (گاردین، ۲۰۱۷).
عکس و آلبوم خاطرات کودکی
دیوارها فقط تغییرات درون خانواده را ثبت نمیکنند. گاهی خود جامعه هم روی دیوارهای خانه بازتاب می یابد. در کودکی، جستهوگریخته شاهد اتفاقات و فضای پرالتهاب انقلاب ۵۷ ایران بودم. بخشی از آن سالها هنوز در ذهنم به صورت تصویرهایی پراکنده باقی مانده است؛ تصاویری که گاه نه از خیابان و تظاهرات، بلکه از خانهها و تغییراتی که در آنها رخ میداد شکل می گرفت.
یکی از این تصاویر به تابلوهایی مربوط میشود که اقوام روی دیوار خانههایشان نصب میکردند و گاه مدتی بعد آنها را برمیداشتند. برای کودکی که معنای سیاسی این جابهجاییها را درک نمیکرد، تغییر یک تصویر روی دیوار شاید اتفاقی ساده بود؛ اما اکنون که به آن سالها بازمیگردم، به نظرم میرسد دیوار خانه نیز، به شیوهای خاموش، از تحولات جامعه تأثیر میپذیرفت.
یکی از آشنایانمان عکسهای خانوادگی متعددی داشت که مردان خانواده در آنها با کتوشلوار و کراوات دیده میشدند. پس از انقلاب، این عکسها از روی دیوار و طاقچه جمع شدند و در کمد پنهان ماندند. آن زمان برای من روشن نبود چرا باید تصویر اعضای یک خانواده از فضای دیدنی خانه حذف شود. بعدها فهمیدم که کراوات در فضای سیاسی و فرهنگی سالهای نخست پس از انقلاب، برای بخشی از نیروهای انقلابی نمادی از غربگرایی و سبک زندگی پیش از انقلاب تلقی میشد. بنابراین عکس خانوادگی، که در ظاهر چیزی جز یادآوری گذشته نبود، میتوانست معنایی فراتر از خاطره شخصی پیدا کند. تصویر آدمهای آشنا بر دیوار، ناگهان حامل نشانهای از دورهای شده بود که نسبت افراد با آن میتوانست مسئلهساز باشد.
جالب آنکه سالها بعد، با نوستالژیِ شکل گرفته در جامعه ایرانی، و ارزشیافتن اشیاء و تصاویر متعلق به گذشته، همان عکسها دوباره از کمد بیرون آمدند، رنگی شدند و به قابها بازگشتند. معنای تصویر، بدون آنکه خود تصویر تغییر کرده باشد، در گذر زمان تغییر کرده بود. عکسی که در دورهای بهتر بود از برابر نگاهها دور بماند، بعدها به نشانهای از گذشته تبدیل شد؛ گذشتهای که اکنون میشد آن را به یاد آورد، دربارهاش سخن گفت و حتی دوباره به نمایش گذاشت. یکی از ویژگیهای جالب دیوار خانه همین است: تصاویر و اشیایی که بر آن قرار میگیرند، فقط زندگی شخصی خانواده را ثبت نمیکنند؛ گاهی تغییر معنای گذشته را نیز در خود نگه میدارند.
اگر سالها بعد کسی فقط به دیوار خانهها نگاه کند، می تواند بخشی از تغییرات جامعه را نیز از روی آنها حدس بزند. با تغییر عقاید و ارزشها، گاهی تابلوها هم جابهجا میشوند؛ آنچه زمانی طبیعی و پسندیده به نظر میرسید، ممکن است چند سال بعد از دیوار پایین بیاید و چیز دیگری جای آن را بگیرد. اما این تغییر همیشه اتفاق نمیافتد. بعضی تابلوها چنان با خاطره خانواده گره خوردهاند که حتی وقتی سلیقه یا فضای اجتماعی جامعه تغییر کرده، همچنان بر دیوار باقی ماندهاند. یک قاب قدیمی ممکن است سالها بعد هنوز همانجا باشد، نه لزوماً به این دلیل که خانواده همچنان به نگاه گذشته خود وفادار است، بلکه چون آن قاب دیگر فقط یک شیء یا تصویر نیست؛ بخشی از حافظه خانه شده است.
این روزها قاب عکس دیجیتال هم به بعضی خانهها آمده است. معمولاً آن را روی میز عسلی، شلف یا گوشهای از پذیرایی میگذارند. چندین عکس در آن قرار میگیرد و تصویرها یکییکی عوض میشوند؛ عکس عروسی، سفر، بچهها، پدر و مادر و گاهی آدمهایی که سالهاست در خانه نیستند. قاب دیگر مجبور نیست یک خاطره را برای همیشه نگه دارد. میتواند چندین خاطره را در خود جا دهد و مدام یکی را جای دیگری بنشاند.
انگار همان میل قدیمی به نگهداشتن و نمایش خاطره، این بار به شیوهای متحرک ادامه پیدا کرده است. عکس خانوادگی هنوز باید جایی در معرض دید باشد، فقط دیگر لازم نیست برای همیشه همان یک عکس باشد.
این تغییر کوچک شاید مهمتر از آن چیزی باشد که در نگاه اول به نظر میرسد. در قاب قدیمی، خانواده یک تصویر را انتخاب میکرد و میگفت این تصویر باید بماند. در قاب دیجیتال، تصویرها میتوانند مدام جای یکدیگر را بگیرند. خاطره دیگر الزاماً یک عکس نیست؛ مجموعهای از عکسهاست که یکی پس از دیگری ظاهر میشوند. با این حال، میل قدیمی همچنان سر جای خودش است: چیزی از زندگی خانوادگی باید جلوی چشم بماند. تابلوهای دیجیتال تصویر را در جایی از پذیرایی به شکل دیگری زنده نگه میدارند. تصویر در آنها ثابت نمیماند؛ تغییر میکند، جابهجا میشود و گاهی مجموعهای از عکسها و خاطرات را یکی پس از دیگری نمایش میدهد.
اما این تصویرِ همیشه در حال تغییر، به چیزی وابسته است که تابلوهای قدیمی به آن نیاز ندارند: برق. وقتی برق میرود، تابلو هم خاموش میشود و تصویر از روی دیوار ناپدید میشود. در آن لحظه، دیوار دوباره به همان سطح خالی و ساکت تبدیل میشود. انگار در قاب دیجیتال، حتی خاطره هم برای دیدهشدن به فناوری و زیرساخت نیاز دارد؛ تصویری که تا زمانی حضور دارد که برق و دستگاه امکان نمایش آن را فراهم میکنند.
نصب تلویزیون روی دیوار هم نشانهای از تغییر در شیوه استفاده ما از دیوار و تصویر است. تلویزیونهای هوشمند وقتی برنامهای پخش نمیکنند، میتوانند نقاشی، اثر هنری یا عکس نمایش دهند و هر لحظه تصویر دیگری را جایگزین کنند. به این ترتیب، تلویزیون دیگر فقط وسیلهای برای تماشای برنامه نیست؛ بخشی از چیدمان خانه است و گاهی چیزی میان تلویزیون و تابلو.
با این حال، همین تغییر برای من چندان خوشایند نیست. وقتی تلویزیون را در مرکز دیوار قرار میدهیم، به نظرم به یک وسیله رسانهای جایگاهی بیش از آنچه باید میدهیم؛ جایگاهی که پیشتر شاید به قابهای دیگری تعلق داشت. حتی گاهی به این فکر میکنم که تلویزیون نشسته است جای همان سه قاب «الله، علی، آقاجان». این تصویر برای من یادآور تغییری است که در معنای دیوار خانه رخ داده: تصویری که زمانی نشانهای ثابت و آشنا بود، حالا جایش را به صفحهای داده که هر لحظه میتواند تصویر دیگری را به خود بگیرد.
با این همه، یک چیز همچنان ثابت مانده است: میل ما به اینکه روی دیوار چیزی باشد. چیزی که خانه را از یک فضای خالی جدا کند؛ چیزی که بگوید اینجا خانه چه کسانی است، چه چیزهایی را دوست دارند، چه چیزهایی را به یاد میآورند و دوست دارند چه چیزهایی را ببینند. از «الله، علی، آقاجان» تا تابلوفرش و عکس عروسی و نقاشی بچه و قاب دیجیتال، تصویرها عوض شدهاند، آدمها عوض شدهاند، سلیقهها عوض شدهاند و حتی معنای «قشنگ بودن» تغییر کرده است، اما هنوز چیزهایی را روی دیوار میگذاریم.
تصویرها عوض شدهاند، آدمها عوض شدهاند، سلیقهها عوض شدهاند
ما فقط دیوار را تزئین نمیکنیم؛ بخشی از زندگیمان را روی آن میچینیم. گاهی چیزی را روی دیوار میگذاریم چون میخواهیم به یادش بیاوریم، گاهی چون میخواهیم دیگران آن را ببینند، گاهی چون نمیتوانیم از آن دل بکنیم و گاهی چون میخواهیم به خودمان و دیگران بگوییم چه چیزهایی را زیبا، ارزشمند یا متعلق به خودمان میدانیم.
چیکسنتمیهایی و روشبرگ-هالتون در کتاب "معنای اشیا: نمادهای خانگی و خود"، معتقدند که اشیای خانه میتوانند خاطرات، روابط و تجربههای زندگی را در خود نگه دارند و به همین دلیل، معنای یک شیء همیشه در قیمت یا کاربرد آن خلاصه نمیشود. گاهی چیزی برای ما ارزشمند است، نه به خاطر آنچه هست، بلکه به خاطر کسی که آن را به ما داده، جایی که از آن خریدهایم یا خاطرهای که با خود به همراه دارد. بنابراین، آنچه روی دیوار قرار میدهیم، فقط یک تصویر یا شیء نیست؛ میتواند بخشی از داستان زندگی ما باشد که به فضای خانه سپردهایم تا بماند و دیده شود (چیکسنتمیهایی و روشبرگ-هالتون، ۱۹۸۱).
به همین دلیل است که دیوارهای خانهها هیچوقت فقط دیوار نیستند. یکی ممکن است روی دیوارش عکس آقاجان را نگه داشته باشد، دیگری تابلوی فرزندش را، دیگری یک تابلوفرش مذهبی را و دیگری یک نقاشی معروف اروپایی را. نوجوانی ممکن است دیوار اتاقش را پر از چیزهایی کند که والدینش هیچ علاقهای به آنها ندارند. زنی ممکن است عکس عروسیاش را در اتاق خواب نگه دارد و خانوادهای عکس کودک را روی یخچال بزند. قاب دیجیتال هم ممکن است روی شلف بنشیند و هر چند ثانیه یک خاطره را عوض کند.
وقتی به اینها نگاه میکنم، بیشتر از آنکه به خود قابها فکر کنم، به آدمهایی فکر میکنم که آنها را انتخاب کردهاند. دیوار خانه جایی است که زندگی خصوصی، سلیقه، خاطره، رابطه خانوادگی و حتی بخشی از جامعه، بیآنکه لزوماً قصدی برای توضیحدادن داشته باشند، کنار هم قرار میگیرند. برای همین، اگر روزی وارد خانهای شدیم، بد نیست چند لحظهای به دیوارهایش نگاه کنیم. نه برای اینکه خانه را قضاوت کنیم، بلکه برای اینکه ببینیم چه چیزهایی برای آدمهایش آنقدر مهم بوده که بخواهند آنها را در معرض دید نگه دارند.
شاید روی دیوار، گذشتهای نشسته باشد که دیگر در خانه زندگی نمیکند؛ یا سلیقهای که نسل بعد آن را «خز» میداند؛ یا کودکی که هنوز نقاشیاش بالای مبل مانده است. شاید هم فقط یک دیوار شلوغ باشد. اما همان دیوار شلوغ، اگر کمی بیشتر نگاهش کنیم، دیگر فقط شلوغ نیست. آدمها، خاطرهها، سلیقهها و دورههای مختلف زندگی روی آن کنار هم نشستهاند. خانه، گاهی پیش از آنکه با زبان حرف بزند، روی دیوارهایش خودش را نشان داده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
Bennett, T., Emmison, M., & Frow, J. (1999). Accounting for Tastes: Australian Everyday Cultures. Cambridge University Press.
Bourdieu, P. (1984). Distinction: A Social Critique of the Judgement of Taste (R. Nice, Trans.). Harvard University Press.
Csikszentmihalyi, M., & Rochberg-Halton, E. (1981). The Meaning of Things: Domestic Symbols and the Self. Cambridge University Press.
Durrant, A., Frohlich, D., Sellen, A., & Lyons, E. (2009). Home curation versus teenage photography: Photo displays in the family home. International Journal of Human-Computer Studies, 67(12), 1005–1023.
Fidzani, L. C., & Read, M. A. (2014). Identity expression and bedroom personalization by urban adolescents in Botswana. Journal of Adolescent Research, 29(6), 691–715.
Hurdley, R. (2006). Dismantling mantelpieces: Narrating identities and materializing culture in the home. Sociology, 40(4), 717–733.
Jacobs, K., & Malpas, J. (2013). Material objects, identity and the home: Towards a relational housing research agenda. Housing, Theory and Society, 30(3), 281–292.
Jedrzejowski, A. M. (2009). Photographs on a Refrigerator: A Display of Visual Culture [Master’s thesis, Ryerson University].
Rose, G. (2003). Family photographs and domestic spacings: A case study. Transactions of the Institute of British Geographers, 28(1), 5–18.
The Guardian. (2017, January 7). Our fridge magnets and pictures tell the stories of our lives. The Guardian.
کامران، افسانه. (۱۳۹۸). بررسی نشانههای غیاب در عکسهای خانوادگی در ایران. مطالعات فرهنگی و ارتباطات، ۱۵(۵۶)، ۱۶۹–۱۹۵.
