متن «سمفونی پرواز» اجازه می‌دهد انسان پشت کابین خلبان با ترس‌ها، تردیدها و پناه بردنش به چوب و موسیقی دیده شود. شاید همین بخش‌هاست که کمک می‌کند محمد رحیمی را نه فقط به عنوان یک خلبان، بلکه به عنوان انسانی با تجربه‌های خاص خودش بشناسیم.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزائی اعتمادی: انتظار عمومی از خاطرات یک خلبان جنگنده، خواندن روایتی از مانورهای پیچیده و پیروزی‌های هوایی است. اما کتاب «سمفونی پرواز» (خاطرات سرهنگ محمد رحیمی پناهی، تدوین میلاد رضازاده، انتشارات سوره مهر) با شکستن این کلیشه، تصمیم گرفته است به جای تمرکز صرف بر «اسطوره»، تجربه‌های زیسته «انسان» را روایت کند.

خلبان رحیمی در این کتاب فقط از پرواز و عملیات نمی‌گوید. بلکه به روزهای اول جنگ هم اشاره می‌کند؛ روزهایی که هنوز ابعاد اتفاقی که افتاده بود برای خیلی‌ها روشن نبود. او از شوک جنگ و مواجهه با مرگ هم‌رزمانش حرف می‌زند و می‌گوید: «سرگرد سلیمانی هم رسید و گفت: عراق حمله کرده است. کم کم سایر خلبانان هم آمدند. خشم و عصبانیت در چهره‌ی همه نمایان بود. شاید هیچ کس انتظار حمله و آغاز جنگ از سوی عراق را نداشت.»

بخش دیگری از زندگی رحیمی به پیش از جنگ برمی‌گردد. او در آمریکا آموزش خلبانی دیده بود و امکان زندگی در آن کشور را داشت. با این حال به ایران بازگشت؛ در دوره‌ای که کشور در آستانه تحولات انقلاب قرار داشت و بعد هم جنگ آغاز شد. این بخش از زندگی او را می‌توان از زاویه انتخاب شخصی و تعلق به وطن نگاه کرد. نه لزوما با شعارهایی که معمولا در روایت‌های جنگی می‌شنویم. گاهی برای فهمیدن یک انتخاب، باید دید آدم در چه شرایطی بوده و چه چیزی را پشت سر گذاشته است.

قوت اصلی کتاب در ثبت وقایعی است که در روایت‌های رسمی کمتر دیده می‌شوند. در صفحه ۸۵، رحیمی از لحظه‌ای می‌گوید که در آستانه بمباران یک هدف بوده است: «ناگهان دیدم که درست روی خانه‌های سازمانی هستم... می‌دانستم در آن‌ها زن و کودکان بی‌گناه زندگی می‌کنند... بمب‌ها را در فاصله دورتری رها کردم.» این تصمیم‌های آنی در کابین خلبان، کتاب را از یک گزارش نظامی صرف خارج کرده و به یک مطالعه موردی در باب وجدان انسانی در دل جنگ تبدیل می‌کند.

تکنیک یا روایت؟

با وجود این نقاط قوت، بزرگ‌ترین ضعف کتاب در نحوه چیدمان و تدوین متن نهفته است. رضازاده در تلاش برای اثبات مستند بودن روایت، حجم انبوهی از جزئیات فنی (شماره اسکادران‌ها، مدل بمب‌ها، ارتفاع پرواز و تاکتیک‌هایی چون لوپینگ یا سوخت‌گیری هوایی) را وارد متن کرده است. این داده‌ها در جای خود ارزش تاریخی دارند، اما در موارد متعددی، تعادل روایت را بر هم می‌زنند و این اطلاعات فنی است که روایت را به جلو می‌برد نه صدای راوی. نقد جدی‌تر به ساختار متن برمی‌گردد. کتاب مرگ همرزمان (مانند شهادت سید محمد حجتی یا حادثه بمباران اشتباهی توسط خودی‌ها) را ثبت کرده است، اما متن در این نقاط به سرعت از روی حادثه عبور می‌کند و به مأموریت بعدی می‌رود. در واقع، روایت به جای توقف روی پیامدهای این حوادث، به یک گزارش وقایع‌نگارانه اکتفا کرده و از زخم‌های برجای‌مانده در متن خاطرات، سرسری گذشته است. حتی به تلفات زیاد خلبانان اشاره می کند که «با توجه به تلفاتی که خلبانان شکاری در طول این مدت وارد شده بود، تعداد خلبانان آماده به رزم کاهش یافته بود. به همین دلیل ستاد نیرو تصمیم گرفت، تعدادی از خلبانانی را که با هواپیمای شناسایی پرواز می‌کنند، به هواپیماهای شکاری منتقل کنند.»

کتاب تصاویر و اسناد زیادی هم دارد. عکس‌های دوران آموزش خلبانی در آمریکا، در دهه ۱۳۵۰، تصاویر هواپیماهای آموزشی سنا تی-۴۱ و تی-۳۷، گواهی‌نامه‌های پرواز و کارت‌های شناسایی. عکس‌های دسته‌جمعی خلبانان ایرانی هم در میان صفحات دیده می‌شوند. تصاویر هواپیماهای اف-۵ و تانکرهای سوخت‌رسان، بخش دیگری از این مجموعه را تشکیل می‌دهند.

این عکس‌ها فقط برای پر کردن صفحات کتاب نیستند. دست‌کم بعضی از آنها کمک می‌کنند که مخاطب با فضای آن سال‌ها بهتر آشنا شود. چهره خلبانانی که در عکس‌ها جوان و خندان‌اند و بعدها نام بعضی از آنها در میان شهدای جنگ قرار می‌گیرد، معنای دیگری به خاطرات می‌دهد. همچنین، دیدن چهره‌های جوان و بی‌تجربه خلبانان در دهه ۵۰ در آمریکا و مقایسه آن با تصاویر دوران جنگ و سپس بازنشستگی، خود به تنهایی یک رمان تصویری از گذار زمان و هزینه‌های جنگ است.

زندگی پس از جنگ

جذاب‌ترین بخش تدوین، مربوط به فصل‌های پس از بازنشستگی است. جایی که رحیمی از آسمان جنگ به زمین می‌آید. او در صفحه ۱۸۴ می‌گوید: «از قدیم به کار با چوب و نجاری علاقه‌مند بودم... یکی از تفریحاتم گوش کردن به موسیقی، جلسات شعرخوانی، مثنوی‌خوانی و... است.» این گذار از اوج تنش به آرامش یک کارگاه نجاری، بدون شک یکی از خواندنی‌ترین بخش‌های کتاب است. تصاویر ضمیمه شده در این بخش (از عکس‌های جوانی در آمریکا تا دوران پیری در باغچه خانه) به خوبی این گذار زمانی را مستند می‌کند. همچنین او به انتخاب نام سمفونی پرواز اشاره می‌کند و می‌گوید: «برای منی که همواره با موسیقی مانوس بوده‌ام، پرواز کردن و اوج گرفتن و به خصوص قرار گرفتن در لابه‌لای ابرها، مانند نواختن نت‌های موسیقی، لذت‌بخش بوده است. شاید فقط خلبانان بتوانند این حس فوق‌العاده را درک کنند که هر پروازی مانند موسیقی، سمفونی مخصوص به خود را دارد و این سمفونی پرواز، سراسر عشق است.»

سخن آخر

«سمفونی پرواز» در پرداخت به جزئیات فنی دچار افراط شده و از بسط دادن تجربه‌های احساسی پس از حوادث تلخ، سرسری گذشته است. با این حال، ارزش کتاب در لحظاتی است که این جزئیات فنی کنار می‌روند و متن اجازه می‌دهد انسان پشت کابین خلبان با ترس‌ها، تردیدها و پناه بردنش به چوب و موسیقی دیده شود. شاید همین بخش‌هاست که کمک می‌کند محمد رحیمی را نه فقط به عنوان یک خلبان، بلکه به عنوان انسانی با تجربه‌های خاص خودش بشناسیم.