از نوشتار و چاپ تا ساعت، رایانه و شبکههای اجتماعی؛ تاریخ رسانه را میتوان تاریخ دگرگونی تجربه انسان از زمان، جهان، قدرت و خویشتن دانست؛ تاریخی که در هر دوره، فناوری تازهای را وارد زندگی میکند و به تدریج شیوه دیدن و فهمیدن ما را تغییر میدهد.
سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مسعود تقیآبادی: رابرت حسن و توماس ساترلند در کتاب «فلسفه رسانه: تاریخچهای موجز از اندیشهها و نوآوریها از سقراط تا رسانههای اجتماعی» سراغ مسئلهای رفتهاند که شاید در نگاه نخست متعلق به مطالعات رسانه باشد، اما دامنه آن بسیار فراتر از این حوزه امتداد پیدا میکند: اینکه فناوریهای رسانهای چگونه در طول تاریخ، شیوه اندیشیدن، تجربه زمان، سازمانیابی سیاست و حتی تصور انسان از جهان را تغییر دادهاند. این کتاب نخستین بار در سال ۲۰۱۶ منتشر شد و انتشارات راتلج آن را منتشر کرد. اکنون ترجمه فارسی آن با ترجمه دکتر مسعود تقیآبادی و مریم عسگرانی منتشر میشود. من در مقام یکی از مترجمان کتاب، هنگام مواجهه با متن بارها با این پرسش روبهرو شدم که چرا رسانه را معمولاً به عنوان وسیلهای برای انتقال پیام میشناسیم، حال آنکه خود رسانه پیش از آنکه پیامی را منتقل کند، محیطی برای شکلگیری تجربه انسانی میسازد. حسن و ساترلند برای پاسخ به این پرسش، در تاریخ رسانه به یونان باستان بازمیگردند، به نوشتار، عدد، فلسفه، چاپ، ماشین و سپس رایانه میرسند. اهمیت کتاب برای خواننده امروز در همین مسیر تاریخی است: جهان دیجیتال ناگهان از هیچ پدید نیامده است و بسیاری از منطقهایی که اکنون بر زندگی ما حاکماند، ریشههایی بسیار قدیمیتر دارند.
تبدیل ابزار به محیط زندگی
رسانه زمانی بیش از همیشه بر زندگی ما اثر میگذارد که دیگر آن را نبینیم. انسان امروز هنگام نوشتن روی صفحه تلفن همراه، کمتر به نوشتن به عنوان یک فناوری فکر میکند؛ همانطور که هنگام استفاده از ساعت، کتاب، صفحهکلید یا موتور جستوجو، معمولاً به تاریخ و منطق شکلگیری آنها توجهی ندارد. فناوری پس از مدتی استفاده، از سطح آگاهی روزمره عقب میرود و به بخشی از محیط زندگی تبدیل میشود. حسن و ساترلند بحث خود را از همین نقطه آغاز میکنند و نشان میدهند که این نامرئی شدن، یکی از مهمترین دلایل دشواری فهم تحولات رسانهای است.
نویسندگان در مقدمه کتاب تصویری از جامعهای ارائه میکنند که رسانه در آن دیگر یک حوزه مستقل نیست. رسانه در سیاست، اقتصاد، فرهنگ، آموزش، سرگرمی و روابط روزمره حضور دارد و مرز میان زندگی رسانهای و زندگی غیررسانهای روزبهروز کمرنگتر میشود. وقتی چنین وضعیتی شکل میگیرد، انسان برای دیدن تغییرات بنیادی با مشکل مواجه میشود؛ زیرا خود بخشی از همان تغییری است که باید آن را مشاهده کند. بازگشت کتاب به نوشتار از همین جهت اهمیت دارد. نوشتن چنان با تفکر انسانی پیوند خورده که گاه فراموش میکنیم خود نوشتن یک فناوری است. والتر اونگ نشان داده بود که فناوری نوشتار پس از آنکه در زندگی فرهنگی انسان تثبیت شد، به تدریج از آگاهی ما درباره فناوری حذف شد. ویلم فلوسر نیز بر نقش نوشتن در شکلگیری درک تاریخی انسان تأکید داشت. جهان هنگامی به صورت تاریخ قابل فهم درمیآید که بتوان رخدادها را در قالب نشانههایی ثبت و در امتداد زمان مرتب کرد.
این بحث، کتاب را به یکی از پرسشهای بنیادی فلسفه رسانه میرساند: اگر رسانه در ساختن شیوه ادراک ما از جهان نقش دارد، چگونه میتوانیم خود رسانه را از درون همان جهان مشاهده کنیم؟ پاسخ حسن و ساترلند در بازسازی تاریخی آنها قرار دارد. آنها معتقدند برای فهم وضعیت دیجیتال باید به لایههای زیرین تاریخ رسانه برگشت؛ به جایی که نوشتار، عدد، محاسبه و عقلانیت شکل گرفتهاند. رایانه در این روایت یک اختراع منفرد و جداافتاده نیست. رایانه حاصل تاریخی طولانی از تلاش انسان برای تبدیل جهان به چیزی قابل ثبت، اندازهگیری، طبقهبندی و محاسبه است.
از فیثاغورس تا رایانه
یکی از مسیرهای فکری جذاب کتاب، ارتباطی است که میان اندیشه باستانی درباره عدد و منطق دیجیتال برقرار میکند. نویسندگان به فیثاغورس بازمیگردند؛ به سنتی که در آن عدد راهی برای کشف نظم جهان تلقی میشد. این تصور در طول تاریخ شکلهای گوناگونی پیدا کرد و بعدها در علم، فناوری و ماشینهای محاسباتی صورت تازهای یافت. در اینجا مفهوم عقلانیت اهمیت پیدا میکند. انسان مدرن به تدریج کوشید جهان را به موضوعی برای اندازهگیری و نظمدهی تبدیل کند. ساعت یکی از مهمترین ابزارهای این تحول بود. ساعت فقط زمان را نشان نمیداد؛ زندگی اجتماعی را نیز بر اساس واحدهای قابل شمارش سامان میداد. کارخانه، مدرسه، اداره و نظام اقتصادی مدرن به نوعی به همین نظم زمانی وابسته شدند. زمان از تجربهای زیسته به واحدهایی دقیق، قابل محاسبه و قابل مدیریت تبدیل شد.
حسن و ساترلند این مسیر را تا «زمان شبکهای» ادامه میدهند؛ زمانی که با گسترش اینترنت و ارتباطات دیجیتال شکل تازهای پیدا کرده است. اگر ساعت، زندگی مدرن را در واحدهای مشخص سامان میداد، شبکه دیجیتال انسان را در اکنونی تقریباً دائمی قرار میدهد. خبر پیش از آنکه تحلیل شود، واکنش میگیرد؛ پیام پیش از آنکه دربارهاش فکر کنیم، پاسخ داده میشود و رویدادی که هنوز در حال رخ دادن است، پیش از پایان یافتن در معرض قضاوت عمومی قرار میگیرد.
تفاوت میان زمان ساعت و زمان شبکهای فقط تفاوت میان دو فناوری نیست. این دو، دو شیوه متفاوت برای تجربه زندگی اجتماعیاند. ساعت به انسان مدرن نظم میدهد؛ شبکه او را در جریان دائمی اطلاعات قرار میدهد. یکی زندگی را قطعهبندی میکند و دیگری آن را به جریان پیوستهای از اکنونهای کوتاه تبدیل میسازد. به زعم نوبسندگان از همینجا مسئله رایانه اهمیت پیدا میکند. رایانه هرچند سرعت محاسبه را افزایش داده است اما منطق محاسباتی به تدریج وارد عرصههایی شده است که پیشتر در قلمرو قضاوت انسانی قرار داشتند. دستهبندی اطلاعات، پیشنهاد محتوا، سنجش رفتار، ارزیابی احتمال و حتی بخشی از فرایند تصمیمگیری اکنون به سامانههای محاسباتی سپرده میشود.
این تحول، پرسش قدیمی درباره رابطه انسان و ماشین را به مسئلهای تازه تبدیل کرده است. اگر ماشین بتواند بخشی از فرایندهای عقلانی را انجام دهد، جایگاه عقل انسانی چه خواهد شد؟ و اگر تصمیمی بر اساس محاسبات یک سامانه گرفته شود، مسئولیت آن بر عهده چه کسی است؟
انسان آنالوگ در جهان دیجیتال
مفهوم «آنالوگ» یکی از مهمترین مفاهیم کتاب است و نویسندگان از آن برای طرح پرسشی درباره وضعیت انسانی در عصر دیجیتال استفاده میکنند. انسان موجودی جسمانی، تاریخی و پیوسته است. تجربههای انسانی را نمیتوان بهسادگی به واحدهای جدا از یکدیگر تقسیم کرد؛ خاطره، احساس، بدن، رابطه، زمان و مکان در تجربه زیسته انسان به هم پیوستهاند. منطق دیجیتال، برعکس، جهان را در قالب واحدهای قابل رمزگذاری و پردازش سامان میدهد.
نویسندگان برای روشن کردن این تفاوت، به نمونههایی از فناوریهای پیشین اشاره میکنند. بسیاری از ابزارهای انسانی را میتوان به نوعی با ساختارهای طبیعی مقایسه کرد؛ نورافکن با خورشید، زیردریایی با موجودات دریایی و ابزارهای مختلف با قابلیتهایی که پیشتر در طبیعت وجود داشتهاند. اما رایانه وضعیت متفاوتی دارد. منطق آن بر پایه محاسبات انتزاعی و نظام دوتایی بنا شده و نمونهای مشابه با ساختار آن را نمیتوان به همان شکل در طبیعت پیدا کرد.
این بحث ممکن است در نگاه اول فلسفی به نظر برسد، اما پیامدهای اجتماعی روشنی دارد. هنگامی که انسان زندگی خود را بیش از پیش بر اساس منطق دیجیتال سامان میدهد، ممکن است به تدریج همان منطق را معیار شناخت جهان قرار دهد. آنچه قابل اندازهگیری نیست، دشوارتر دیده میشود؛ آنچه قابل تبدیل به داده نیست، ممکن است از فرایند تصمیمگیری کنار گذاشته شود و آنچه نمیتوان با سرعت ماشین پردازش کرد، ارزش کمتری پیدا کند. شبکههای اجتماعی نمونهای روشن از این وضعیتاند. آنها ارتباط را افزایش دادهاند، اما افزایش ارتباط همیشه به معنای تعمیق رابطه نیست. انسان میتواند در یک روز با صدها نفر ارتباط داشته باشد و همچنان تجربهای عمیق از تنهایی داشته باشد. شری تورکل سالها پیش درباره همین تناقض نوشته بود؛ فناوریهای ارتباطی گاه افراد را در فضای مجازی به یکدیگر نزدیک میکنند، اما میتوانند کیفیت حضور آنان در جهان واقعی را تغییر دهند.
مسئله اتوماسیون نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند. وقتی تصمیمهای انسانی به سامانههای خودکار سپرده میشوند، سرعت و مقیاس افزایش پیدا میکند، اما امکان فهم کامل فرایند نیز کاهش مییابد. معاملات مالی پرسرعت، سامانههای پیشنهاددهنده و سازوکارهای رتبهبندی نمونههایی از محیطهایی هستند که در آنها تصمیمگیری ماشینی میتواند بسیار سریعتر از ادراک انسان رخ دهد. کتاب از اینجا به مسئله اخلاق میرسد. جهان دیجیتال تنها به ابزارهای تازه نیاز ندارد؛ به صورتبندی تازهای از مسئولیت نیز نیازمند است. اگر یک سامانه خودکار تصمیمی اشتباه بگیرد، مسئولیت میان برنامهنویس، مالک سامانه، دادههای آموزشی، سازمان استفادهکننده و خود سازوکار محاسباتی چگونه تقسیم میشود؟ پاسخ به این پرسشها هنوز ساده نیست و شاید یکی از مهمترین ارزشهای کتاب این باشد که آنها را پیش از آنکه تبدیل به بحرانهای بزرگتری شوند، در برابر خواننده قرار میدهد.
چه کسی منطق رسانه را تعیین میکند؟
بخشهای پایانی کتاب، بحث رسانه را به سیاست و اقتصاد پیوند میدهند. رسانه همیشه در ساختار قدرت قرار داشته است؛ چاپ با بازار و سرمایهداری پیوند خورد، رسانههای جمعی با ساختارهای صنعتی و سیاسی گسترش یافتند و شبکههای دیجیتال نیز در دل اقتصاد داده و شرکتهای بزرگ فناوری شکل گرفتهاند. از این رو، نمیتوان درباره فناوری بدون توجه به مناسبات اجتماعی و اقتصادی پیرامون آن سخن گفت.
اندیشه ریموند ویلیامز در این زمینه برای نویسندگان اهمیت ویژهای دارد. ویلیامز نشان میداد که رسانه را نمیتوان جدا از ساختار اجتماعی تولید و مصرف آن بررسی کرد. مسئله فقط این نیست که یک پیام چگونه منتقل میشود؛ باید پرسید چه کسی آن را تولید میکند، برای چه مخاطبی، با چه هدفی و در چه ساختار اقتصادی و سیاسی. این پرسش در محیط دیجیتال پیچیدهتر شده است. مخاطب دیگر فقط دریافتکننده پیام نیست؛ داده تولید میکند، واکنش نشان میدهد، انتخاب میکند و همزمان در معرض انتخابهای از پیش سازمانیافته قرار میگیرد. رفتار او ثبت و تحلیل میشود و همین دادهها برای پیشبینی رفتار بعدی به کار میروند.
اینجا مفهوم «سیاست خودکار» که در فصلهای پایانی کتاب مطرح میشود، اهمیت پیدا میکند. سیاست مدرن بر مفاهیمی مانند انتخاب، اراده، شهروندی و مشارکت بنا شده است؛ اما هنگامی که رفتار سیاسی شهروندان به وسیله سامانههای محاسباتی رصد، دستهبندی و هدفگذاری میشود، معنای این مفاهیم دچار تغییر میشود. مسئله دیگر فقط این نیست که شهروند چه انتخابی دارد؛ مسئله این است که انتخاب او چگونه در محیط رسانهای شکل میگیرد.
بحث نوآوری فناورانه نیز در همین چارچوب قابل فهم است. فرهنگ معاصر اغلب نوآوری را مترادف پیشرفت میگیرد، اما کتاب این رابطه را زیر سؤال میبرد. هر فناوری تازه همیشه جامعه را به وضعیت مطلوبتری نمیرساند. فناوری میتواند امکانات تازهای ایجاد کند و همزمان شکلهای تازهای از وابستگی، کنترل یا بیگانگی به وجود آورد. همین مسئله در بحث اخلاق مسئولیتپذیری دیجیتال اهمیت پیدا میکند. انسان در جهانی زندگی میکند که بسیاری از تصمیمها از مسیر سامانههایی عبور میکنند که خود او طراحی کرده، اما همیشه نمیتواند پیامدهای آنها را پیشبینی کند. پرسش مهم این است که چگونه میتوان در برابر فناوری مسئول باقی ماند.
قوت کتاب و مرزهای آن
«فلسفه رسانه» در گستره تاریخی و بلندپروازی نظری خود کتابی قابل توجه است. حسن و ساترلند موفق شدهاند مسئله رسانه را از سطح فناوریهای معاصر فراتر ببرند و آن را به تاریخ اندیشه، فلسفه، اقتصاد، سیاست و تجربه انسانی پیوند دهند. استفاده از آرای افلاطون، ارسطو، فیثاغورس، مارکس، ریموند ویلیامز، مارشال مکلوهان، بندیکت اندرسون، ژاک الول و دیگر متفکران، به کتاب امکان میدهد تحولات رسانهای را در یک زنجیره فکری گستردهتر بررسی کند.
امتیاز دیگر کتاب، تلاش برای توضیح مفاهیم پیچیده برای خوانندهای است که متخصص فلسفه یا نظریه رسانه نیست. کتاب در صدد است میان تاریخ اندیشه و مسائل ملموس زندگی امروز ارتباط برقرار کند و همین ویژگی آن را برای دانشجویان علوم ارتباطات و علاقهمندان حوزه فناوری و فرهنگ خواندنی میکند.
با این حال، همین گستردگی میتواند نقطه ضعف کتاب نیز باشد. پیوند دادن فلسفه یونان باستان به رایانش دیجیتال مسیری جذاب و الهامبخش است، اما در برخی بخشها ممکن است پیوستگی تاریخی بیش از اندازه پررنگ شود. تاریخ فناوری مجموعهای از تداومهاست، اما گسستها، تصادفها و شرایط اجتماعی ویژه هر دوره نیز اهمیت دارند. همچنین تقابل میان انسان آنالوگ و جهان دیجیتال، اگر به عنوان دو قطب کاملاً جدا از یکدیگر فهمیده شود، میتواند بیش از حد سادهکننده باشد؛ زیرا فناوری دیجیتال نیز محصول فعالیت انسانهای جسمانی، روابط اجتماعی و جهان مادی است. به همین دلیل، شاید بهتر باشد برخی ادعاهای کتاب را پایان بحث ندانیم. ارزش اثر در بسیاری از موارد در این است که پرسشی را باز میکند که هنوز پاسخ نهایی ندارد.
خواندن این کتاب در زمانهای که سامانههای هوشمند، شبکههای اجتماعی و فناوریهای دادهمحور بخش بزرگی از تجربه روزمره را سازمان میدهند، معنای متفاوتی پیدا میکند. ما دیگر تنها از رسانه استفاده نمیکنیم؛ در محیطی زندگی میکنیم که رسانه ساختار آن را شکل داده است. خبر، آموزش، خرید، سرگرمی، روابط انسانی و سیاست، همگی در معرض سازوکارهای رسانهای و محاسباتی قرار گرفتهاند.
ترجمه این کتاب برای من نیز در جریان کار با متن، چنین پرسشی را پررنگ کرد که شاید مسئله اصلی رسانه در روزگار ما، بیش از آنکه «محتوا» باشد، «محیط» است. ما درباره درستی یک خبر، کیفیت یک فیلم یا اعتبار یک پیام بحث میکنیم، اما کمتر میپرسیم محیطی که این محتوا را به ما عرضه میکند چگونه انتخاب، توجه و ادراک ما را سامان میدهد.
رسانه زمانی به موضوعی فلسفی تبدیل میشود که متوجه شویم پیش از آنکه به ما بگوید چه فکر کنیم، ممکن است بر چگونگی فکر کردن ما اثر گذاشته باشد. نوشتار، چاپ، ساعت، تلویزیون، رایانه و شبکه اجتماعی هرکدام بخشی از این تاریخاند. آنچه تغییر کرده، فقط ابزار نیست؛ شکل رابطه انسان با زمان، دانش، سیاست و دیگری نیز تغییر کرده است.
«فلسفه رسانه» در چنین زمینهای گذشته را به اکنون بازمیگرداند تا بتوانیم چیزهایی را ببینیم که به دلیل حضور دائمیشان دیگر دیده نمیشوند. شاید مهمترین پرسش کتاب همین باشد: اگر رسانه تا این اندازه در ساختن جهان ما نقش دارد، چه کسی و چه چیزی منطق آن را تعیین میکند؟
«فلسفه رسانه» را میتوان شروع و فتح بابی برای بازگرداندن رسانه به قلمرو پرسشهای بزرگ انسانی دانست؛ پرسشهایی درباره زمان، عقلانیت، قدرت، سیاست، فناوری، اخلاق و آینده. حسن و ساترلند با حرکت از فلسفه یونان تا جهان دیجیتال، روایتی ارائه میکنند که خواننده را وامیدارد رسانه را کمتر به عنوان ابزار و بیشتر به عنوان بخشی از ساختار زندگی اجتماعی ببیند.
برای دانشجویان علوم ارتباطات و مطالعات رسانه، کتاب میتواند تصویری گستردهتر از تاریخ اندیشه رسانهای فراهم کند؛ برای دانشجویان فلسفه، نمونهای از ورود فناوری و رسانه به مسائل کلاسیک فلسفه است و برای خواننده عمومی نیز فرصتی فراهم میکند تا درباره محیطی که هر روز در آن زندگی میکند، دوباره فکر کند. رسانه امروز آنقدر به زندگی ما نزدیک شده که گاهی دیگر دیده نمیشود. شاید نخستین گام برای فهم جهان دیجیتال، همین باشد که دوباره آن را ببینیم.
