مجری و مستندساز مطرح تلویزیون در برنامه روبروی تصویر تابناک روایتی تکاندهنده از ۵ روز حضور در ویرانههای میناب را به تصویر میکشد؛ روایتی اندوهناک از مادرانی که هنوز چشم بهراه بازگشت فرزندانشان از کلاساند و پدران بیتابی که پر کشیدن دستهگلهای زندگیشان را مویه میکنند.
به گزارش تابناک، جنگ، روایتهای ناگفتهای از رنج انسانها، فقدان عزیزان و ایستادگی مردمی دارد که زندگیشان ناگهان در میانه آتش و ویرانی قرار میگیرد. در این میان، آنچه بر کودکان میناب و دانشآموزان مدرسه شجره طیبه گذشت، به یکی از تلخترین تصاویر این روزها تبدیل شد؛ روایتی از کودکانی که صبح برای آموختن راهی مدرسه شدند، اما دیگر به خانه بازنگشتند.
در این قسمت از برنامه «روبهروی تصویر» تابناک، گفتگویی با مژده لواسانی، مجری و مستندساز تلویزیون داشتیم؛ مجری که در جریان جنگ، دوربین خود را میان مردم برد تا از نزدیک، روایتگر رنجها، داغها و واقعیتهایی باشد که گاه در هیاهوی اخبار و تحلیلهای سیاسی به حاشیه رانده میشوند. او در این گفتوگو از تجربه حضور در میناب و مواجهه با ویرانههای مدرسه شجره طیبه، دیدار با خانوادههای دانشآموزان جانباخته و بازماندگان حادثه، و لحظههایی سخن میگوید که ثبت آنها برایش تنها یک کار حرفهای نبود، بلکه مواجههای عمیق با اندوه و حقیقت بود.
این گفتگو تنها روایت یک مستند یا خاطرات یک روزنامهنگار و مستندساز از مناطق آسیبدیده نیست؛ تلاشی است برای بازخوانی سرنوشت کودکانی که قربانی جنگ شدند، یادآوری رنج خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادند. لواسانی همچنین از واکنشهایی میگوید که پس از روایت این اتفاقات با آنها مواجه شد، از ضرورت حفظ محل مدرسه میناب بهعنوان سندی از آنچه رخ داده و از مسئولیتی که در برابر بازماندگان و حافظه جمعی جامعه احساس میکند.
متن کامل گفتگوی با مژده لواسانی را در ادامه ببینید و بخوانید.
تابناک: عکس اول مربوط به مدرسه شجره طیبه است. چند روز از این حادثه گذشته بود؟ چه زمانی به آنجا رفتید؟
فروردینماه بود. عکس مربوط به نخستین مواجهه من با ویرانههای مدرسه شجره طیبه است؛ اولین باری که وارد آنجا شدم. شب قبل از آن، به گلزار شهدا رفته بودیم. دیدن قبرهای کوچک و مادرانی که بر سر مزار فرزندانشان بودند، حال من را بهشدت بد کرد. بهگونهای که احساس کردم دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.
روز بعد گفتند در مدرسه شجره طیبه با تعدادی از پدر و مادرها و همچنین یکی دو نفر از معلمانی که بازمانده این حادثه بودند قرار گذاشتهاند. عکس دقیقاً مربوط به همان لحظهای است که وارد مدرسه شدم. از آن لحظه به بعد، دیگر متوجه چیزی نبودم. بچهها فقط تصویربرداری میکردند و من در حال خودم بودم و فقط نگاه میکردم. هنوز مشغول بررسی بخشهایی از مدرسه بودم. هر طرف را که نگاه میکردی، چیزی از وسایل بچهها باقی مانده بود؛ کاردستیای که آن را برداشتم، نام بچهها، کیف و کتابهایشان. وحشتناک است که بگویم هنوز تارهای موی بچهها و پوست بدن بچهها روی بقایای آنها باقی مانده بود. دیدن این صحنهها بسیار تکاندهنده بود. واقعاً شرایط سختی بود که برای به سرانجام رسیدن مستند پشت سر گذاشتم. نمیتوانم بهراحتی توصیف کنم. ما روز دوم یا سوم جنگ کار را شروع کردیم و وقتی به میناب رسیدیم با چنین وضعیتی مواجه شدیم. همانجا شعری نوشتم که فقط ابتدای آن را میخوانم:
«نمیدانم گریه کنم
بایستم یا همینجا تمام شوم
ببین که چگونه میریزم از دست و دلم
بر زمینی که تو رفتهای و برنگشتهای هنوز برنگشتهای
و زمین نامت را بلد شده است
اما راه رفتنت و راه آمدن با مادران این شهر را نه...»
در واقع، این همان زبان مادران میناب بود؛ چون احساس میکردم همه آنها چنین حالی دارند. نمیدانند گریه کنند، بایستند، حرف بزنند یا اصلاً نگاه کنند. نمیدانند باید چه کار کنند. این عکس که بعدها به پوستر مستند «من زندهام» تبدیل شد، برای من سرشار از حرف، خاطره و احساس حاصل از مواجهه با مدرسه شجره طیبه است؛ از راه رفتن در میان ویرانههای آن.

تابناک: تصویر بعدی مربوط به مسیحا است؛ این عکس داستان خاصی دارد؟
یکی از روایتهایی که میخواهم درباره آن صحبت کنم، داستان عجیبی دارد. مسیحا هفت سال داشت و اینجا خانه آنهاست. ابتدا میخواهم نکتهای را بگویم. من به خانه پدر و مادرها میرفتم تا با آنها گفتوگو کنم اما غمی که در آن خانههای ساده و کوچک وجود داشت، واقعاً سنگین بود. زندگی آنها در نهایت سادگی میگذشت و شدت اندوهی که این پدر و مادرها در خانههایشان تحمل میکردند، بهگونهای بود که وقتی میخواستند با من صحبت کنند، اصلاً نمیتوانستم حرف بزنم. اگر مستندها را ببینید، شاید با خودتان بگویید این همان مژده لواسانی است که همیشه صحبت میکند؟ من فقط نگاه میکردم، گریه میکردم و سکوت میکردم. به نظرم اصلاً نمیشد چیزی گفت. اگر مستند را دیده باشید، صادقانهترین واکنش من همین بود؛ از شدت گریه نمیتوانستم کاری انجام بدهم. واقعاً توان انجام هیچ کاری را نداشتم. به بچهها گفتم که دیگر نمیتوانم ادامه بدهم. آن شب، اتفاق عجیبی افتاد.
به خانه مسیحا رفتیم. چه عکس زیبایی! مسیحا پسربچهای زیبا و هفتساله بود. پدر و مادرش داستان او را برای ما تعریف کردند. از مسیحا فقط یک لنگه کفش باقی مانده بود. وقتی پدرش این ماجرا را برای من تعریف کرد و ما آن را در مستند آوردیم، هنوز به دلیل شرایط روحی مادرش، حقیقت ماجرا را بهطور کامل برای او بازگو نکرده بود. پدر مسیحا توضیح نداده بود که از فرزندش چیزی جز یک لنگه کفش باقی نمانده است. در آن زمان به خاطر مادرش میگفتند که مثلاً تکهای از پا هم باقی مانده یا بالاخره چیزی از پیکر او به جا مانده است. حدود یک ماه پیش، فکر میکنم نزدیک اربعین بود، پدر مسیحا این موضوع را رسانهای کرد و گفت که فرزند من هم مانند ماکان است؛ برای پیدا کردن همان یک لنگه کفش هم بهسختی تلاش کردیم. در واقع از پیکر او چیزی باقی نمانده بود؛ نه پایی و نه پوستی. و آن یک لنگه کفش، چه داستان عجیبی دارد. میخواهم بگویم هر کدام از این بچهها داستانی دارند که واقعاً باید درباره آنها فیلم ساخته شود و نمایشهایی روی صحنه برود. مسیحا آن روز صبح از خواب بیدار شده بود و کفش اصلیاش را شسته بود. کفش دیگرش را هم جایی پنهان کرده بود تا به مدرسه نرود. در نهایت، کفش دومی را که بهسختی پیدا کردند، پای بچه کردند و او را به مدرسه فرستادند اما در پایان، فقط همان یک لنگه کفش باقی ماند. اصلاً تصور کنید پدر و مادر چگونه میتوانند با چنین اتفاقی کنار بیایند. وقتی این پدر و مادرها صحبت میکردند و این اتفاقات را تعریف میکردند، من چه حالی داشتم! واقعاً بسیار تکاندهنده بود. من در تمام عمرم چنین گفتوگوهایی نداشتم. شما میدانید که از کودکی کارم همین بوده اما هیچ چیزی بهاندازه گفتوگوهای میناب من را تکان نداد.
تابناک: چند روز در میناب بودید؟
پنج روز. چهار قسمت از مستند ما در همین پنج روز ساخته شد. شبها حالم آنقدر بد میشد که مرا برای دریافت سرم میبردند و بستری میشدم و فردای آن روز دوباره کار را شروع میکردم. این وضعیت فقط ناشی از فشار روحی بود؛ چون واقعاً دیگر از نظر روحی نمیتوانستم کاری انجام بدهم. داستانهای بسیار عجیبی وجود داشت. انگار این بچهها آدمهای عادی نبودند که صبح از خواب بیدار شوند، به مدرسه بروند و زندگی روزمرهشان را بگذرانند؛ هرکدام از آنها روایت خاص خودشان را دارند.
تابناک: گاهی پدر و مادری به فرزندشان میگویند کاری را انجام ندهد، اما کودک آن کار را انجام میدهد و مثلاً گوشه دستش زخمی میشود اما درباره این پدر و مادرها، نمیدانم تا پایان عمرشان چگونه میخواهند با خودشان کنار بیایند...
پدر مسیحا این ماجرا را با حال بسیار بدی تعریف کرد. مسیحا آن روز نمیخواست به مدرسه برود و کفشش را پنهان کرده بود. این اتفاق واقعاً وحشتناک است.
تابناک: عکس بعدی مربوط به عسل، بازمانده مجروح مدرسه شجره طیبه است. درباره این عکس توضیح میدهید؟
ما به خانه عسل رفتیم، اما مادرش اصلاً دوست نداشت درباره روز حادثه صحبت کند چون این اتفاق تأثیر بسیار عمیقی بر او گذاشته بود و از نظر روحی بهشدت درگیر آن بود. حالش خیلی بد میشد و بههم میریخت. مادرش میگفت عسل با خودش گریه میکند، پرخاشگر شده و حال روحی خوبی ندارد. او نمیخواست درباره دوستانش که شهید شده بودند، صحبت کند. عسل از نظر جسمی نیز آسیبهای زیادی دیده بود. دستهایش و قسمتهای مختلف بدنش تحت عمل جراحی قرار گرفته بودند اما میخواهم بگویم بازماندگان این حادثه نیز شرایط بسیار سختی دارند و باید بهشدت مورد رسیدگی قرار بگیرند.
این بچه چگونه میخواهد به زندگی عادی برگردد، در حالیکه همه دوستانش شهید شدهاند، خودش نیز بیهوش بوده و او را با وجود تمام جراحات و آسیبها به بیمارستان منتقل کردهاند. فشار روحی این حادثه بهاندازهای بود که عسل دیگر در شرایط عادی قرار نداشت. واقعاً حال روحی خوبی نداشت و نمیخواست درباره آن روز صحبت کند. به همین دلیل، به بچههای گروه تصویربرداری و کارگردانی گفتم که عسل همینجا حضور دارد و همین که او را دیدهایم، کافی است. نباید اذیتش کنیم. قرار نیست مدام از او بپرسیم چه اتفاقی افتاد، چه دید و آنجا چه شد و از او بخواهیم همهچیز را تعریف کند. به بچهها گفتم دیگر کافی است؛ نمیخواهم اذیت شود. وقتی میبینیم صحبت کردن درباره این اتفاق برایش آزاردهنده است، باید رهایش کنیم. این آسیب روحی شاید هیچوقت از ذهن این بچهها پاک نشود. واقعاً امیدوارم به این موضوع رسیدگی شود و مشاور و روانشناس در کنار این بچهها و بازماندگان باشند و تحت درمان قرار بگیرند.
تابناک: اکنون داستان میناب حتی در ابعاد بینالمللی نیز مورد توجه قرار گرفته اما چند وقت دیگر نباید این بچهها فراموش شوند. هم کسانی که شهید شدهاند و هم کسانی که زنده ماندهاند، به رسیدگی نیاز دارند. بازماندگان به حمایتهای مختلف نیاز دارند و درباره شهدایی که دیگر میان ما نیستند نیز باید به فکر راههایی باشیم که یاد و خاطره آنها را زنده نگه داریم؛ از جمله از طریق فعالیتهای هنری و پرداختن به ابعاد مختلف ماجرا...
من چون به آنجا رفتم با خودم عهد کردم که هر جا بتوانم درباره این موضوع صحبت کنم؛ چه در مصاحبهها، چه در برنامههای دیگر. برای مثال، من اجرای مراسم اختتامیه جشنواره فیلم کودک را بر عهده داشتم و در آغاز برنامه بعد از سلام نیز اشارهای به میناب کردم. این موضوع چیزی بود که با خودم عهد کرده بودم چون به آنجا رفتم و آنچه را اتفاق افتاده بود از نزدیک دیدم. میگویند:
«جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن
برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن»
عدهای نشستهاند و میگویند میناب اینطور شده و آنطور شده اما من در بطن این ماجرا بودم و خودم آنجا رفتم و دیدم. بنابراین نمیتوانم سکوت کنم. هر جا کسی درباره این موضوع صحبت کند، نمیتوانم بیتفاوت از کنار آن بگذرم و هر جا فرصتی پیش بیاید، درباره میناب حرف میزنم.
تابناک: واقعاً فکر میکنم شما هم قبول داشته باشید که در حوزه رسانه، موضوع میناب تا سالها میتواند در پیشبرد بحث مظلومیت این مردم و نشان دادن مظلومیت آنها نقش مهمی داشته باشد.
این موضوع بسیار ملموس است. با چه توجیهی میتوان شهادت این بچهها را سیاسی بررسی کرد؟ اینها فقط کودکانی بودند که صبح از خواب بیدار شدند و به مدرسه رفتند. این اتفاق سند مظلومیت ایران است.
تابناک: تصویر بعدی را نمایش بدهند...
این عکس به نظرم نمادی بود که باعث شد چشم آدمها به روی ماجرای میناب باز شود. پس از آن، تصویر پیکر این کودک منتشر شد. وقتی این عکس را دیدم، یاد شعری از نصرت رحمانی افتادم که میگوید: «ببین چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدند». واقعاً چه خداحافظیای است؟ اینکه این تصویر، آخرین عکس یک مادر از فرزندش باشد... میکائیل، خیلی برای من عزیز است. خیلی...
تابناک: عکس بعدی مربوط به ناو دنا است ...
میخواهم درباره ناو دنا هم صحبت کنم. ما پس از میناب به بندرعباس رفتیم. به من گفتند پیکر دو نفر از شهدای ناو دنا را به گلزار شهدای بندرعباس آوردهاند چون این دو شهید اصالتاً اهل بندرعباس بودند. ما به گلزار شهدا رفتیم. دو همسر جوان بر سر مزار شوهرانشان نشسته بودند. دو زن جوان، با چادرهای محلی و بومی ...
با یکی از آنها گفتوگو کردم و سپس سراغ دیگری رفتم. همسر دوم ۲۲ سال داشت و زمانی که فروردینماه با او صحبت کردم باردار بود. گفت سه ماه دیگر فرزندم به دنیا میآید. این اولین فرزندشان بود. تعریف کرد که همسرش در همین ناو دنا و در جریان همین سفر، از طریق تماس تصویری با او صحبت کرده بود و با هم نام فرزندشان را انتخاب کرده بودند. آخرین تصویر آنها نیز در واقع، اسکرینشات همان تماس تصویری بود. به این فکر میکردم که این کودک به دنیا میآید، در حالیکه پدرش سه ماه پیش از تولد او به شهادت رسیده است. معصومیت آن زن را تصور کنید؛ دختری ۲۲ساله، با نهایت معصومیت و سادگی، اهل بندرعباس که چادرش را به شیوه محلی بسته بود. اصلاً نمیدانید من در آن لحظه چه حالی داشتم. او تعریف میکرد که همسرش خدمه ناو بوده و از شرایط او میگفت. واقعاً این افراد به کدامین گناه باید چنین سرنوشتی پیدا کنند؟
تابناک: چند روز پیش یکی از ناوهای جنگی آمریکا به خاک این کشور تروریستی بازگشت. در فیلمی که از آن منتشر شد، تعدادی از مادران را دیدیم که فرزندانشان را در آغوش گرفته بودند. دقیقاً به خاطر دارم که یکی از رسانههای خارجی چه تیتری برای آن انتخاب کرده بود: «این پدر برای نخستین بار فرزندش را میبیند.» آنها فضایی از مظلومیت و قهرمانپروری ایجاد میکنند و در این کار مهارت دارند. من هم واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم و کامنتی نوشتم که این پدر، پس از کشته شدن تعداد زیادی از دانشآموزان، اکنون در کنار فرزندش قرار گرفته است...
در حالیکه پدران بسیاری وجود دارند که هنوز فرزندانشان را ندیدهاند. آن پدر با شوق و ذوق منتظر بازگشت بود تا فرزندش را که به دنیا آمده، ببیند. این همان نکتهای است که شما به آن اشاره میکنید و باید آن را ادامه داد. اگر ما بر روایت میناب و ماجرای ناو دنا پافشاری نکنیم و این داستانها را پیگیری نکنیم رسانههای دیگر تصویر مورد نظر خودشان را ارائه میکنند؛ تصویری از قهرمانانی که میجنگند و پس از بازگشت به خاک آمریکا، فرزندانشان را پس از مدتها میبینند. ما که به هر حال در رسانه حضور داریم، نباید این روایتها را رها کنیم. این داستانها حتی به هیچگونه شاخوبرگ اضافهای هم نیاز ندارند. کافی است اصل ماجرا روایت شود. نه به رنگولعاب عجیبوغریب نیاز دارد و نه لازم است کار خاصی انجام دهیم تا تأثیرگذارتر شود؛ خود این داستانها بهاندازه کافی تأثیرگذارند.
تابناک: یکی دو شب پیش جلسهای با وزیر علوم داشتیم. یکی از دوستان در آن جلسه مطرح کرد که تعدادی از دانشگاههای ما آسیب دیدهاند و پیشنهاد داد این مکانها را جمعآوری نکنند و بخشی از محوطه را به همان شکل حفظ کنند. برای من بسیار عجیب بود که وزیر علوم در پاسخ گفت بسیاری از این موارد را رؤسای دانشگاهها زودتر جمع کردهاند، بلدوزر انداختهاند و کار تمام شده چون هر کسی ممکن است نگاه متفاوتی به حفظ آثار و مستندات تاریخی داشته باشد. افرادی که دهه ۶۰ را به یاد دارند، میدانند که در خرمشهر با وجود تمام مشکلاتی که همچنان وجود دارد، بخشهایی از آثار جنگ را دستنخورده نگه داشتهاند. میخواهم نظر شما را هم درباره این موضوع بدانم که در چنین شرایطی چه کاری باید انجام دهیم. با توجه به ماجرای مدرسه میناب.
روزی که خبرها منتشر میشد و میگفتند قرار است مدرسهای جدید بسازند، با خودم گفتم نکند بیتدبیری کنند و تصمیم بگیرند مدرسه را بازسازی کنند. به نظرم باید مدرسه جدید را در جای دیگری بسازند و این مکان را حفظ کنند چون اینجا دیگر فقط یک مدرسه نیست بلکه نماد و سند مظلومیت بچههای ایران است. این مکان باید باقی بماند.
مانند آثار گلولهها و ترکشهایی که در مسجد جامع خرمشهر باقی ماندهاند و بهعنوان سندی از آن دوران حفظ شدهاند.
تابناک: در شهر قم، گروهی برای اجرای سرود در زمان جنگ به محلی میرفتند. زمانی که سوار مینیبوس شده بودند تا به محل اجرای سرود بروند یا از آنجا بازگردند، موشکی از سوی ارتش بعث به همان مینیبوس اصابت کرد. این ماجرا نیز داستان عجیبی دارد. من این موضوع را شنیده بودم و چون به حادثه مدرسه مربوط میشد، فکر کردم بد نیست اینجا به آن اشاره کنم.
این اتفاق نشاندهنده اهمیت کار رسانه است. واقعاً همینطور است. وقتی من برای تهیه این مستند رفتم، فارغ از اینکه دنیای خودم چقدر زیرورو شد، از بسیاری از اطرافیانم شنیدم که میگفتند تصور نمیکردیم ماجرا اینگونه باشد. میگفتند نمیدانستیم چنین اتفاقی افتاده و اینکه شما رفتید و با آنها صحبت کردید، تأثیرگذار بود.
تابناک: آیا به دلیل اینکه برای میناب کار کردید، افرادی شما را بلاک کردند؟
تعداد زیادی؛ فکر میکنم حدود ۴۰ تا ۵۰ هزار نفر من را آنفالو کردند. میخواهم یک تجربه شخصی برایتان تعریف کنم. یکی از دوستان بسیار نزدیکم، کسی که واقعاً مثل خواهرم بود، با پرخاشگری به من گفت که اینها پروپاگاندای حکومتی است و از این حرفها زد. به او گفتم: «من خودم به آنجا رفتم و با چشم خودم دیدم.»
تابناک: واقعاً چه اتفاقی میافتد که چشم و گوش بعضی افراد تا این اندازه بسته میشود؟ در ذهنشان چه میگذرد؟
این موضوع بسیار عجیب و حتی ترسناک است. من برای اولین بار چو بید بر سر ایمان خود لرزیدم. واقعاً فکر نمیکردم روزی برسد که بر سر کشته شدن بچههای بیگناه نیز با یکدیگر بحث کنیم. تصور میکردم ممکن است درباره مسائل سیاسی و موضوعات دیگر اختلافنظر داشته باشیم، اما هرگز فکر نمیکردم روزی به جایی برسیم که بر سر چنین موضوعی با دوستانم اختلاف پیدا کنم و آنها مرا بلاک کنند.
تابناک: تصویر بعدی را ببینیم.
این تصویر مربوط به بندرعباس است. این عکس برای خود من تلنگر عجیبی بود. این بچهها گلفروش بودند؛ عمران و یک نفر دیگر که نامش را فراموش کردهام. ما درباره جنگ، موشک و اتفاقات مختلف صحبت میکردیم اما این بچهها در همان شرایط مشغول گلفروشی بودند. به تصویربردارها گفتم یک دقیقه به من فرصت بدهند تا با آنها صحبت کنم؛ این بخش هم در مستند وجود دارد.
از بچهها پرسیدم: «نمیترسید؟ در چنین شرایطی دارید گل میفروشید؟» یکی از آنها گفت: «مادرم مریض است و باید کار کنم.» همین جمله برای من بسیار تأملبرانگیز بود. آنجا واقعاً به این فکر کردم که زور زندگی از همهچیز بیشتر است. من همیشه این جمله را میخواندم و فکر میکردم، زندگی مهم است و همه ما برای زندگی تلاش میکنیم اما این بخش از زندگی بود که به من ثابت کرد تحت هر شرایطی، نیروی زندگی بر همهچیز غلبه میکند.
در رمان «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا، پاراگرافی وجود دارد که بسیار هم دستبهدست شد و درباره همین موضوع زندگی صحبت میکند: زندگی حتی وقتی آن را انکار میکنی، حتی وقتی نادیدهاش میگیری و حتی وقتی آن را نمیخواهی، از هر چیز دیگری قویتر است. این جمله برای من واقعاً ترجمان همان رمان بود؛ اینکه زندگی از هر چیز دیگری قویتر است. حتی در چنین شرایطی، نیروی زندگی غلبه میکند. این همان نشانه «من زندهام» بود. در آن شرایط، این بچهها گل میفروختند چون برای تأمین نیازهای زندگی خود و مادر بیمارش به این کار احتیاج داشتند. زندگی ادامه داشت؛ حتی زیر بمباران.
تابناک: عکس بعد مربوط به چهل ستون است.
شاید بعضیها باور نکنند، اما واقعاً تخریب آثار تاریخی اصفهان نیز برای من به همان اندازه دردناک بود. نمیخواهم بگویم به اندازه میناب اما دیدن آسیبهایی که به آثار تاریخی مانند چهلستون و عالیقاپو وارد شده بود، واقعاً برایم بسیار دردناک بود. در چهلستون نشسته بودم و اشک میریختم. حالم بهگونهای شده بود که اطرافیان میپرسیدند چرا اینقدر دگرگون شدهام. به آنها میگفتم این میراث ماست. مگر میتوانیم دوباره آن را بسازیم؟ حتی اگر بگوییم بهتر از آن را میسازیم، اصلاً ارزش این آثار به همین است که چند صد سال قدمت دارند و به ما رسیدهاند تا از آنها محافظت کنیم و آنها را به فرزندانمان و نسلهای بعدی بسپاریم. این آثار متعلق به ایران و بخشی از میراث نیاکان ما هستند. احساس میکردم زخمی بر شکوه تمدن و فرهنگ ما وارد شده، دیدن این صحنهها واقعاً حالم را بد کرد. بهویژه وقتی از نزدیک دیدم چه میزان تخریب صورت گرفته است.
تابناک: چون ما به کاخ گلستان نزدیک هستیم، تصاویر مربوط به این مجموعه برایمان ملموستر بود.
در اصفهان استانداری و بناهای تاریخی آسیب دیده بودند. ساختمان استانداری نیز در بافت سنتی و فرهنگی شهر قرار دارد و خود بنایی تاریخی است که تخریب کامل شده بود. چهلستون و عالیقاپو نیز در میدان نقش جهان قرار دارند. دو قسمت از مستند ما بهطور کامل به میراث فرهنگی اختصاص داشت؛ میراثی که متأسفانه زخمی شده بود. واقعاً تلخ بود. با خودم فکر میکردم این آثار را چگونه میخواهیم مرمت کنیم. وقتی چنین صحنههایی را از نزدیک میبینید و میبینید که شکوه یک تمدن اینگونه آسیب دیده و فرو ریخته است، واقعاً دردناک است.
تابناک: برخورد مردم اصفهان چگونه بود؟ وقتی با آنها گفتوگو میکردید، نگاهشان به این اتفاقات چگونه بود؟
مردم اصفهان در موضوع آسیبدیدن آثار تاریخی تا حد زیادی با من همنظر بودند اما ما روایت بسیار وحشتناکی را نیز در مستند مطرح کردیم. مردی که ساعت سه نیمهشب، در شیفت شب مشغول کار بوده در همان زمان، موشکی به منطقهای به نام هفتم اصابت میکند و خانه آنها با خاک یکسان میشود. در این حادثه، تمام اعضای خانوادهاش جان خود را از دست میدهند؛ نه یک یا دو نفر بلکه ۹ نفر از اعضای خانوادهاش، از جمله پدر، مادر، برادران و عمو و دیگر بستگانش.
تصور کنید که او در شرایطی سر کار رفته بود که خانواده داشت، خانهاش پابرجا بود و زندگیاش جریان داشت اما ساعت سه صبح، وقتی برمیگردد، دیگر هیچچیزی برایش باقی نمانده است. خودش میگفت: «دیگر هیچچیزی ندارم؛ نه مدارک هویتی دارم، نه لباس، نه زندگی، نه خانه و نه خانواده.» این حس غربت و تنهایی واقعاً غیرقابلتصور بود.
او بازگشته بود و ۹ نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داده بود. میگفت همهچیز تمام شده است. من نام آن قسمت از مستند را «بازمانده» گذاشتم چون او واقعاً تنها بازمانده بود. حتی میگفت: «من برای چه ماندهام؟ در این شرایط، چرا باید بمانم؟ همهچیزم را از دست دادهام.» نمیدانید چه حس غربتی داشت. با خودم فکر میکردم اصلاً چگونه باید با او گفتوگو کنم؟ چه چیزی میتوانست بگوید؟ تصور کنید وقتی با من صحبت میکرد، محل تماسهایش را نشانم داد و گفت: «اینجا زنگ میزدم و مادرم به استقبال من میآمد. اینجا اتاق برادرم بود.» آن روایت بسیار وحشتناک بود. خاطره اصفهان برای من بسیار تلخ بود.
تابناک: تصویر بعد مربوط به مرزبانان است...
زمانی که این تصویر منتشر شد، آن را در صفحهام بازنشر کردم و نوشتم که ما همیشه از رستم سخن میگوییم و به او افتخار میکنیم؛ از اسطورههای ایرانی و دلاوران ایران در تاریخ، حماسه و اسطورهها یاد میکنیم. حالا درباره این افراد، جز اینکه بگوییم اینها رستمهای ایران هستند، چه میتوانیم بگوییم؟
اصلاً سیاست را کنار بگذاریم. این افراد در آن سرمای شدید، در حالیکه در حال یخزدن هستند همچنان از مرزهای کشور محافظت میکنند. همانطور که درباره آن فردی که کنار لانچر بود و دستوپایش را از دست داده بود، نوشتم که او آرش کمانگیر ایران است، درباره این مرزبانها هم باید همین را گفت. واقعاً به این تصویر نگاه کنید؛ در آن سرمای شدید، چرا باید چنین شرایطی را تحمل کنند؟ برای پول؟ برای چه چیزی؟ جز اینکه برای ایران و به خاطر ایران آنجا هستند، چه دلیلی میتواند داشته باشد. حتی درباره مرزبانها هم همینطور است. ما یک عمر گفتهایم که رستم برای ایران ایستاد و از همهچیزش گذشت و آرش جان خود را در تیر گذاشت. این افراد چه کسانی هستند، جز کسانی که دقیقاً زندگی آرش و رستم را تکرار کردهاند؟ میخواهیم بگوییم این اسطورهها چه کسانی هستند؛ همین افرادند.
تابناک: حتی برای لذت بردن از برف و برفبازی هم در چنین شرایطی زمان محدودی وجود دارد اما این افراد، با وجود سرمای شدید همچنان در حال انجام وظیفهاند.
بهخوبی مشخص است که با کلاه و تجهیزات خود در آن شرایط ایستادهاند و از سرما میلرزند. مرزبانان در نقاط مرزی کشور شرایط واقعاً سختی دارند.
تابناک: این تصویر مربوط به مجلس عروسی است که بر اثر بمباران به عزا تبدیل شد.
وقتی این عکس را دیدم، همان لحظه به یاد شعری از نزار قبانی افتادم که برای همسرش سروده بود. نکته جالب این است که این عاشقانهها در دل بمباران، انگار به یکدیگر شبیهاند. همسر نزار قبانی به بیروت رفته بود و در جریان بمباران شهید شد. او در سوگ همسرش، بلقیس، شعری سروده بود که در بخشی از آن میگوید: «رفته بودی انار بیاوری، دانههایت را آوردند.»
من همین شعر را برای این عکس نوشتم. این تصویر مربوط به یک مجلس عروسی است؛ دستهای عروس حنا بسته شده بود. هر چیزی را که در آن لحظه میبینیم، در ذهنمان به شکلی دیگر معنا میشود. اینجا یک انفجار و بمباران اتفاق افتاده و قصه واقعاً متفاوت است.
تابناک: تصور کنید شبی را که هر دختر و پسری آرزو دارد مراسم عروسیاش به بهترین شکل و بدون مشکل برگزار شود، اما ناگهان چنین بلایی بر سر آن میآید. واقعاً عجیب و باورنکردنی است.
اینکه کسی لباس سفید عروسی بپوشد و بعد در همان مجلس، رخت عزا بر تنش کند. دیگر نمیدانم چه حرفی میتوان باقی بماند چون همه چیز بهاندازه کافی گویاست. هنوز هم وقتی درباره میناب مطلبی منتشر میکنم با واکنشهایی مواجه میشوم. هنوز هم افرادی میآیند و برایم مینویسند که در آنجا یک سایت موشکی بوده است.
من میگویم: «من خودم به آنجا رفتم. آن ویرانیای که تا عمق زمین پیش رفته بود، بر اثر کدام موشک ایجاد شده بود که ما ندیدیم؟» بالاخره اگر آنجا یک سایت موشکی بوده، نباید نشانهای از آن وجود داشته باشد؟ در همان خرابههایی که نشان دادند، گودالی وجود داشت که مثل یک چاه عمیق به داخل زمین رفته بود. بالاخره این اتفاق باید نشانهای داشته باشد. کدام سایت موشکی؟
من هنوز هم درباره میناب مطلب منتشر میکنم و همچنان با چنین ادعاهایی روبهرو میشوم. نمیخواهم بگویم همه مردم عادی چنین نظری دارند، اما حتی برخی دوستانی که انتظار ندارم چنین حرفهایی بزنند، این ادعاها را مطرح میکنند. به آنها میگویم: «به خدا من خودم آنجا رفتم. در آن منطقه حضور داشتم. تا چند کیلومتری آنجا هم پاسگاهی وجود نداشت. دیگر این توجیهات را کنار بگذارید.» بالاخره باید واقعیت را پذیرفت.
تابناک: آدم نمیتواند قبول کند با وجود این میزان از اشراف اطلاعاتی و توانمندیهای فناورانه که داشتند، چنین اتفاقی صرفاً ناشی از یک اشتباه بوده باشد.
وقتی مسئولیت آن را پذیرفتهاند و اعلام کردهاند که این حمله را انجام دادهاند. یکی از دوستان اصرار داشت که حتماً موضوع به همان شکل دیگری بوده است. به او گفتم: «بسیار خب، فرض کنیم چنین بوده؛ اگر آنجا متعلق به سپاه بوده و سایت موشکی بوده، چرا عصر یا شب به آن حمله نکردند؟ چرا صبح، درست در آغاز روز آنجا را هدف قرار دادند؟» مگر دیگر مناطق را در ساعات دیگر هدف قرار ندادند؟ اگر قرار بود یک سایت موشکی را هدف بگیرند، چرا باید آن زمان به مدرسه حمله میشد؟ مگر موشک فرار میکند که حتماً باید صبح شلیک شود؟ حتی اگر فرض کنیم احتمال بسیار اندکی وجود داشته که اشتباهی رخ داده باشد، باز هم این سؤال مطرح است که چرا در آن زمان چنین اتفاقی افتاد.
تابناک: امیدواریم این اتفاقات دیگر تکرار نشود و هرچه زودتر مشکلاتی که در کشور ایجاد شده برطرف شود. همه ما دوست داریم زندگیها هرچه زودتر به شرایط عادی بازگردد.
این کمترین وظیفهای بود که میتوانستم انجام دهم. گاهی میگویند یک رزمنده توانسته به پای لانچر برود، فرد دیگری کار دیگری انجام داده و هر کسی به شکلی برای ایران کاری کرده است. من هم با خودم فکر کردم باید کاری انجام دهم تا اگر روزی فرزنددار شدم، بتوانم به فرزندم بگویم روزی که در این مملکت جنگ بود، من در خانه ننشستم تا هیچ کاری نکنم بلکه هر کاری که از دستم برمیآمد، انجام دادم. این کمترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم؛ کاری که بعدها وقتی به آن فکر میکنم، پیش خودم شرمنده نباشم که چرا هیچ کاری نکردم.
