واکاوی چشمانداز جنگ و صلح تهران-واشینگتن در گفتوگو با عباس ملکی
همزمان با افزایش نگرانیها از احتمال جنگ، تلاشهایی برای گشودن مسیرهای تازه گفتوگو نیز در جریان است. بااینحال، مسئله اساسی صرفا پیشبینی وقوع جنگ یا دستیابی به توافق نیست، بلکه باید پیامدهای راهبردی هریک از این دو مسیر را برای آینده روابط تهران و واشینگتن بررسی کرد.
در فاصله سه روز مانده به انتخابات کنگره آمریکا، معادلات جنگ و صلح میان ایران و ایالات متحده در یکی از پیچیدهترین و حساسترین مقاطع خود قرار گرفته است. از یک سو، چشمانداز رویارویی نظامی همچنان جدی و نگرانکننده است و احتمال گسترش دامنه درگیری، پیامدهایی فراتر از مرزهای دو کشور و سراسر منطقه خواهد داشت؛ از سوی دیگر، تحرکات و میانجیگریهای دیپلماتیک کشورهای منطقه، بهویژه پس از نامه جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، به محسن رضایی، آغاز شده است و همچنان ادامه دارد.
به گزارش روزنامه شرق، این تحولات نشان میدهد همزمان با افزایش نگرانیها از احتمال جنگ، تلاشهایی برای گشودن مسیرهای تازه گفتوگو نیز در جریان است. بااینحال، مسئله اساسی صرفا پیشبینی وقوع جنگ یا دستیابی به توافق نیست، بلکه باید پیامدهای راهبردی هریک از این دو مسیر را برای آینده روابط تهران و واشینگتن بررسی کرد.
آیا رویارویی نظامی میتواند مناسبات دو کشور را وارد مرحلهای برگشتناپذیر کند؟ آیا توافق احتمالی قادر خواهد بود مبنای تازهای برای مدیریت اختلافات فراهم آورد؟ مهمتر از همه، هریک از طرفین تا کجا حاضرند در مسیر تقابل یا تعامل پیش بروند و چه تصویری از آینده روابط خود در ذهن دارند؟ پاسخ به این سؤالات و پرسشهایی از این دست، محور گپوگفتی با عباس ملکی، دیپلمات پیشین و تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل است که در ادامه از نظر میگذرانیم.
در شرایطی که به نظر میرسد جمهوریخواهان تحت تأثیر دو مسئله عمده، یعنی افزایش هزینههای زندگی و بحرانهای ناشی از جنگ با ایران، با چشمانداز دشواری در انتخابات مواجه شدهاند، ارزیابی شما از تحولات پیشروی سیاست خارجی دولت ترامپ چیست؟ بهویژه، با توجه به آرایش سیاسی موجود و احتمال تغییر در معادلات قدرت در واشینگتن، چه سناریوهایی را برای آینده روابط آمریکا با ایران و تحولات منطقهای متصور هستید؟
به نظر من، انتخابات سوم نوامبر در ایالات متحده، انتخاباتی پیچیده و واجد ابعاد و متغیرهای متعددی است. برای روشنترشدن موضوع، میتوان به انتخابات اخیر اسرائیل اشاره کرد که طی روزهای گذشته شاهد تحولات آن بودیم. با وجود تلاشهای گسترده جریانها و بازیگران مختلف، نتیجه بهگونهای رقم خورد که دستیابی به یک وضعیت روشن برای تشکیل دولت و پیشبرد سیاستهای آن همچنان با دشواری مواجه است. انتخابات ایالات متحده نیز از چنین پیچیدگیهایی برخوردار است و در تحلیل آن باید چند نکته را مدنظر قرار داد. یکی از این نکات، شیوه مواجهه متحد آمریکا، یعنی اسرائیل و شخص نتانیاهو در تلآویو با تحولات سیاسی است. آنچه در این میان اهمیت دارد، نوعی رویکرد مبتنی بر برهمزدن قواعد و زیر سؤال بردن روندهای موجود است؛ رویکردی که در ادبیات سیاسی میتوان از آن با تعبیر «زیر میز زدن» یاد کرد. برای نمونه، پس از طرح برخی ادعاها درباره احتمال دخالت کشورهای خارجی در انتخابات اسرائیل، این پرسش مطرح شد که آیا کشورهایی نظیر قطر و ترکیه، منابع مالی یا سرمایهگذاریهایی را برای تأثیرگذاری بر آرای اعراب ساکن اسرائیل اختصاص دادهاند یا خیر. به نظر میرسد طرح چنین موضوعاتی، در مواردی نوعی تلاش برای برهمزدن قواعد بازی و ایجاد تردید در روندهای انتخاباتی باشد. اما آنچه در شرایط کنونی برای ما ایرانیان اهمیت ویژهای دارد، احتمال تکرار چنین رویکردی در قالب طرح مسئله جنگ است. به بیان دیگر، نگرانی اصلی من این است که بار دیگر سخن از انجام یک عملیات نظامی، در قالب عملیاتی موسوم به «خشم حماسی» (Epic Fury)، به میان آید.
پس شما هم جزء آن دسته ار کارشناسانی هستید قائل به جنگ دوباره هستید؟
این موضوع از نظر من بسیار مهم و قابل تأمل است؛ زیرا نشانههایی وجود دارد که احتمال بازگشت آمریکا به چنین خطای راهبردیای را تقویت میکند.
به شکل مصداقی، منظورتان چه نشانههایی است؟
نخستین نشانه، دیداری است که روز پنجشنبه هفته گذشته، میان دریابد برد کوپر، فرمانده سنتکام و دونالد ترامپ در کاخ سفید انجام شد. این دیدار در حالی صورت گرفت که کوپر پیشتر با دیگر فرماندهان ارشد نظامی در کاخ سفید و همچنین با جیدی ونس ملاقات کرده بود. این مجموعه دیدارها از اهمیت خاصی برخوردار است؛ بهویژه اگر به خاطر داشته باشیم که در ماه ژوئن نیز دیدار مشابهی انجام شد که پس از آن، تبعات و پیامدهای سنگینی برای ایران به دنبال داشت و حملات گستردهای علیه کشورمان صورت گرفت. نکته دوم آن است که به نظر میرسد کشورهای عربی منطقه نیز تا حدودی متوجه شدهاند آمریکاییها درصدد انجام مجدد یک اقدام نظامی در این منطقه هستند و خبری هم منتشر شد دال بر اینکه آمریکا، کشورهای عربی منطقه را برای حمله دوباره به ایران بعد از انتخابات کنگره مطلع کرده است و به همین دلیل کشورهایی چون قطر این روزها شدیدا به دنبال میانجیگری هستند؛ چون بوی جنگ را شدیدا احساس کردهاند. نکته سوم، افزایش شمار نیروهای نظامی آمریکا در منطقه و حضور رزمناوهای این کشور است که باید در کنار سایر تحولات نظامی و سیاسی مورد توجه قرار گیرد. این مجموعه تحولات را از آن رو مطرح کردم که معتقدم شرایط موجود، چه در آستانه انتخابات سوم نوامبر و چه پس از آن، واجد پیچیدگیهای قابل توجهی است. با توجه به فرصت اندک باقیمانده تا انتخابات، این احتمال وجود دارد آمریکا حتی پیش از برگزاری انتخابات دست به چنین اقدام اشتباهی بزند. حتی اگر این اقدام به پس از انتخابات موکول شود، باز هم نمیتوان احتمال آن را نادیده گرفت.
اگر ترامپ در همین سه روز باقیمانده تا انتخابات کنگره دست به ماشه شود، با چه هدفی خواهد بود؛ بهنظر میرسد این اقدام تأثیر منفی روی انتخابات و شکست قطعی جمهوریخواهان خواهد داشت.
اگر آمریکاییها بخواهند پیش از انتخابات چنین اقدامی را انجام دهند، ممکن است در پی آزمودن تأثیر یک عملیات نظامی بر افکار عمومی آمریکا و سنجش واکنش جامعه این کشور باشند؛ رویکردی که میتوان آن را در چارچوب نظریه «انتظار» یاExpectation تحلیل کرد. به اعتقاد من، چنین احتمالی خطرناک است و باید با حساسیت جدی مورد توجه قرار گیرد.
انتشار نامه جیدی ونس خطاب به محسن رضایی، بار دیگر بحث وجود کانالهای ارتباطی میان تهران و واشینگتن را مطرح کرده است. برخی معتقدند پیشتر کانال ارتباطی میان جیدی ونس و محمدباقر قالیباف وجود داشته و اکنون، با توجه به نامه اخیر، احتمال شکلگیری یا فعالبودن کانال ارتباطی دیگری میان ونس و محسن رضایی نیز مطرح است. ارزیابی شما از اهمیت و ماهیت این نامه چیست؟
من شخصا از اینکه چنین نامهای نوشته شده است، بسیار خوشحال شدم.
چرا؟ چون این نامه میتواند جلوی جنگ را بگیرد؟
نه لزوما؛ خوشحالم چون به هر حال فردی که در جایگاه نفر دوم کشور آمریکا قرار دارد، به این جمعبندی رسیده است که باید نامه را خطاب به چه شخصیتی در ایران بنویسد و در نهایت نیز این اقدام را انجام داده است.
حالا نامه ونس به رضایی بخشی از سناریوی چماق و هویج و مقدمه جنگ است یا راهی به سوی دیپلماسی؟
در چارچوب کلی سیاستگذاری آمریکا، نامهنگاری نیز میتواند بخشی از اقدامات قهرآمیز این کشور باشد. به بیان دیگر، ممکن است نامهای ارسال شود، اما در عین حال، همان نامه در قالب یک اقدام قهرآمیز (Coercive Action) قابل ارزیابی باشد. برای مثال، محتوای نامه میتواند متضمن تهدید باشد، اطلاعات نادرست را منتقل کند یا اساسا با هدف ایجاد ادراک نادرست در طرف مقابل تنظیم شده باشد؛ به این معنا که بخواهند برداشت یا تصوری خاص را به طرف ایرانی القا و در ذهن او تزریق کنند.
اگر تفسیر شما از نامه ونس اینگونه است، پس چرا از نوشتنش خوشحالید؟
چون من نفس نامهنگاری را اقدامی مثبت ارزیابی میکنم. هم سطح و جایگاه شخصی که نامه را نوشته و هم جایگاه شخصیتی که نامه را دریافت میکند از اهمیت برخوردار است. با وجود این، دو نکته اساسی وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرد. نخست آنکه این نامه میتواند بخشی از عملیات قهرآمیز آمریکا باشد؛ به این معنا که همان هدفی را دنبال کند که ایالات متحده از طریق اعزام هواپیماهای نظامی به منطقه پیگیری میکند. بنابراین، نباید صرف ارسال نامه را بهمنزله نشانهای قطعی از تغییر رویکرد آمریکا تلقی کرد.
نکته دوم آن است که امیدوارم جمهوری اسلامی ایران حتما به این نامه پاسخ دهد و دیدگاهها و مواضع خود را بهروشنی بیان کند. نکته پایانی من این است که چه ارتباطی را در قالب «ونس-قالیباف» در نظر بگیریم و چه ارتباط احتمالی «ونس-رضایی» را در هر دو حالت، بدنه کارشناسی وزارت امور خارجه و دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی از ظرفیت مشترکی برخوردار است که میتواند به این دو شخصیت مشاوره کارشناسی و تخصصی ارائه دهد. به اعتقاد من، این بدنه کارشناسی در هر دو مسیر نقش مهمی ایفا میکند و از این رو خوشحالم که جمهوری اسلامی ایران از چنین ظرفیت کارشناسی قابل توجهی برخوردار است.
در پاسخ به پرسش نخست، به دیدار برد کوپر با دونالد ترامپ و همچنین تجربه ماه ژوئن اشاره کردید؛ دیداری که پس از آن، شاهد حملات نظامی گسترده علیه ایران بودیم. اکنون نیز برخی تحلیلگران، میان نامه اخیر جیدی ونس خطاب به محسن رضایی و نامهای که پیش از جنگ ۱۲روزه از سوی دونالد ترامپ خطاب به رهبر انقلاب ارسال شده بود، شباهتهایی قائل هستند. آیا از نظر شما میتوان میان این دو نامه و شرایط سیاسی و نظامی پیرامون آنها نوعی همسانی راهبردی برقرار کرد؟
همانطورکه عرض کردم، این تحولات را باید در قالب مجموعهای از اقدامات و سیاستهایی بررسی کرد که ایالات متحده در اندیشکدهها، ستادهای نظامی و امنیتی و همچنین در کاخ سفید برای آنها برنامهریزی کرده است. به نظر من، این اقدامات با یکدیگر همگرایی دارند و نمیتوان آنها را مجموعهای از تحرکات پراکنده و فاقد ارتباط با یکدیگر دانست. برخلاف تصوری که گاهی مطرح میشود مبنی بر اینکه در ساختار تصمیمگیری آمریکا هر فرد یا نهادی مسیر مستقلی را دنبال میکند و هرکس ساز خود را میزند، در اینجا با مجموعهای از اقدامات نسبتا همسو و هماهنگ مواجه هستیم. برای مثال، ملاحظه میکنید که نامه در شرایطی نوشته و ارسال شده است که پیش از آن، جلساتی میان فرماندهان ارشد نظامی آمریکا و جیدی ونس و دونالد ترامپ در کاخ سفید برگزار شده است. این همزمانی را نمیتوان از مجموعه تحولات موجود جدا کرد. با این حال، نکته اساسی از نظر من، نحوه مواجهه ایران با این شرایط است. معتقدم نامه اخیر نباید بدون پاسخ باقی بماند.
پاسخگویی به چنین مکاتباتی، از یک سو با سنت و سابقه تاریخی ما در تعاملات سیاسی و دیپلماتیک سازگار است و از سوی دیگر، فرصتی برای تبیین مواضع و نشاندادن مبانی و وجوه برحق دیدگاههای ایران فراهم میکند. نکته دوم آن است که همانطور که شما نیز اشاره کردید، نباید صرفا از ارسال یک نامه چنین برداشتی شود که طرف آمریکایی به دنبال آغاز یک گفتمان جدید یا تغییر بنیادین در رویکرد خود است. به نظر من، با توجه به مجموعه تحولات منطقهای و بینالمللی، احتمال چنین برداشتی چندان زیاد نیست. در واقع، اگر بخواهم وضعیت کنونی نظام بینالملل را توصیف کنم، معتقدم اساسا با یک نظم جدید و تثبیتشده مواجه نیستیم، بلکه آنچه وجود دارد، نوعی بینظمی آشوبناک است. متأسفانه کاخ سفید و شخص رئیسجمهور آمریکا نیز در شکلگیری و پیگیری این وضعیت، نقش و تأثیر قابل توجهی دارند.
در ارزیابی راهبرد احتمالی آمریکا در قبال ایران، به نظر میرسد دستکم با دو مؤلفه مهم مواجه هستیم. نخست، ظرفیت ایران برای تأثیرگذاری بر بازار جهانی انرژی و افزایش هزینههای اقتصادی هرگونه ماجراجویی نظامی آمریکا و دوم، پیامدهای منطقهای هرگونه حمله نظامی به ایران و این واقعیت که در صورت وقوع چنین حملهای، پایگاهها و منافع کشورهای عربی منطقه نیز ممکن است در معرض آسیب و تهدید قرار گیرند. به اعتقاد شما، آیا این دو مؤلفه میتوانند محاسبات راهبردی واشینگتن را تغییر و دستکم احتمال توسل آمریکا به گزینه نظامی را کاهش دهند؟
به نظر من، مؤلفه دوم میتواند تأثیرگذار باشد. ایران باید مواضع خود را بهگونهای مطرح کند که رهبران کشورهای منطقه بهروشنی متوجه شوند در صورت هرگونه حمله به ایران، چه حملهای با دامنه محدود و چه حملهای گسترده، آنها نیز متحمل خسارت خواهند شد. معتقدم این رویکرد، رویکرد درستی است و باید بهروشنی به کشورهای منطقه منتقل شود. اما درباره موضوع انرژی، به نظر من چند نکته وجود دارد. نخست آنکه نرخ رشد اقتصادی آمریکا در سهماهه سوم، بیش از میزانی بوده که پیشتر پیشبینی میشد. البته تورم نیز افزایش یافته است و افزایش تورم تأثیر بسیار منفی بر مصرفکنندگان کالا و مردم عادی در ایالات متحده دارد و میتواند نگرش آنان را نسبت به حکومت و دولت تحت تأثیر قرار دهد. در این موضوع تردیدی وجود ندارد. با وجود این، میخواهم تأکید کنم افزایش قیمت نفت و مسائل مرتبط با انرژی در روزهای باقیمانده تا انتخابات، دیگر نمیتواند تأثیر تعیینکنندهای داشته باشد.
به نظر من، فشاری که در نتیجه افزایش قیمت بنزین و بهویژه گازوئیل بر مردم آمریکا وارد شده، تا حد زیادی خود را نشان داده است و احتمالا تا زمان برگزاری انتخابات، فشار بیشتری از این ناحیه متوجه جامعه آمریکا نخواهد شد. بهویژه باید به این نکته توجه داشت که در تعطیلات تابستانی، بخش قابل توجهی از مردم آمریکا با خودروهای شخصی خود سفر میکنند و افزایش قیمت سوخت در چنین دورهای تأثیر ملموسی بر هزینههای زندگی آنان دارد. بنابراین، اینکه قیمت نفت از حدود ۱۰۰ دلار به ۱۱۵ دلار یا حتی ۱۵۰ دلار افزایش پیدا کند، به نظر من نباید یکی از عواملی باشد که در تصمیمگیریهای خود بیش از اندازه بر آن تکیه کنیم. افزون بر این، افزایش قیمت نفت از منظر اقتصادی نیز لزوما به نفع ایران نخواهد بود. این افزایش قیمت، از نظر درآمد حاصل از فروش نفت، منفعت بسیار محدودی برای ما به همراه خواهد داشت؛ در حالی که از نظر درآمد و سود خالص، منافع بسیار بیشتری نصیب شرکتهای بزرگ، بهویژه شرکتهای فعال در حوزه انرژی و صاحبان این شرکتها خواهد شد.
اگر بار دیگر جنگی میان ایران و آمریکا یا متحدان منطقهای آن شکل بگیرد و ایران نیز متناسب با شرایط به آن پاسخ دهد، بسیاری معتقدند دامنه و شدت درگیری احتمالی بهمراتب فراتر از جنگهای ۱۲ و ۴۰روزه خواهد بود و ممکن است پیامدهایی بهشدت ویرانگر برای ایران و کل منطقه به دنبال داشته باشد. با توجه به تحولات پس از هفتم اکتبر و تغییراتی که در معادلات امنیتی و ژئوپلیتیکی خاورمیانه رخ داده است، به نظر میرسد واشینگتن درصدد تعیینتکلیف نهایی پرونده ایران است؛ چه از مسیر جنگ و چه از طریق مذاکره و توافق. با توجه به مطالعات و آثار شما درباره سیاست خارجی آمریکا، تجربه مذاکرات برجام و فرازونشیب روابط ایران و آمریکا طی چهار دهه گذشته، ارزیابی شما از راهبرد واقعی واشینگتن چیست؟
اینکه تصور کنیم در یک مقطع تاریخی، ناگهان با یک چرخش بنیادین مواجه میشویم و مسیر تاریخ بهطور کامل تغییر میکند، به نظر من چندان محتمل نیست. معمولا تحولات و تغییرات بزرگ بهتدریج اتفاق میافتند و روندها گامبهگام و بهاصطلاح میلیمتری پیش میروند. به نظر من، جریانی که جناح راست در نقاط مختلف جهان طی سالهای اخیر به دنبال تقویت آن بود، اکنون با نشانههایی از توقف و عقبنشینی مواجه شده است. اگر به تحولات کشورهای مختلف جهان تا همین چند روز پیش نگاه میکردید، مشاهده میکردید جریان راست در بسیاری از کشورها در حال پیشروی بود و حتی در برخی کشورها نشانههایی از گرایشهای فاشیستی نیز دیده میشد. اما به نظر میرسد این روند اکنون با موانع جدی مواجه شده است. این وضعیت در کاخ سفید نیز نمود داشت.
رفتار اقتدارگرایانه رئیسجمهور آمریکا و رویکرد او در قبال ایران که به اعتقاد من در آغاز جنگ و همچنین در ادامه آن با اشتباهاتی همراه بود، تنها به ایران محدود نمیشود. دولت ترامپ در روابط خود با کانادا، اتحادیه اروپا و چین نیز با مشکلات و چالشهای مشابهی مواجه بوده است.
در مجموع، من نشانههایی از تضعیف جریان راست و گرایشهای سیاسی مرتبط با آن در نقاط مختلف جهان مشاهده میکنم. برای نمونه، پیروزی آقای لولا در برزیل، اتفاقی مبارک و قابل توجه بود. همچنین، نتانیاهو، هر شرایطی که در ادامه در سیاست داخلی اسرائیل با آن مواجه شود، به احتمال زیاد دیگر از قدرت و نفوذ پیشین برخوردار نخواهد بود. در خود ایالات متحده نیز، همانطور که شما اشاره کردید، پیشبینی میشود که قدرت جناح راست در انتخابات افزایش پیدا نکند. البته باید منتظر ماند و دید که دموکراتها چه تعداد کرسی در سنا و مجلس نمایندگان به دست خواهند آورد.
در کشورهای دیگر نیز نشانههایی از این تغییر جهت قابل مشاهده است. برای مثال، در کانادا سیاستها بهتدریج به سمت رویکردهای میانهروانهتر حرکت میکند. فردی که در این زمینه مورد توجه قرار گرفته، سالها ریاست بانک مرکزی انگلستان را بر عهده داشته و مواضع اقتصادی و سیاستگذاری او نیز تا حدود زیادی روشن است. در کنار این تحولات، سفر اخیر اعضای پیمان مکه به تهران نیز از نظر من اهمیت دارد. مجموع این نشانهها مرا به این جمعبندی میرساند که برخلاف تصوری که برخی جریانها دارند، مبنی بر اینکه کار ایران به پایان رسیده و میتوان با حمایت آمریکا و همراهی اسرائیل، خاورمیانه بزرگتری را مطابق ادعاهای رهبران اسرائیل شکل داد و جهان را به نظمی آمریکایی بازگرداند، تحقق چنین طرحی بسیار بعید است. به اعتقاد من، امکان تحقق این سناریو بسیار ضعیف است.
نکته دیگری که برای من اهمیت دارد، گرایش نسل جوان در کشورهای مختلف جهان است. در میان جوانان، گرایش به جریانهایی که میتوان آنها را در چارچوب اقتصاد رفاه و در برخی موارد سوسیالیسم تعریف کرد، قابل توجه است. این تحول برای من بسیار جالب است و نشان میدهد که جهتگیریهای فکری و اقتصادی نسل جدید در بسیاری از جوامع با گرایشهای مسلط جناح راست تفاوت دارد. بر همین اساس، تصور نمیکنم آمریکا بتواند بهسادگی پرونده ایران را یکسره کند.
حتی در کشورهای عربی نیز در میان روشنفکران، از مدتها پیش بحثهایی در این زمینه مطرح بوده است. اکنون میتوان نشانههایی از این تحولات را در میان رهبران برخی کشورهای عربی، از جمله مصر، مشاهده کرد. مصر یکی از کشورهایی است که بهتدریج به سمت همان پیمان مکه حرکت میکند. اما پیمان مکه چیست؟ به اعتقاد من، این پیمان همان تحولی است که آمریکاییها را وادار کرد در برابر آن، ائتلافی متشکل از یونان، اسرائیل، آمریکا و قبرس را با شتاب و بهسرعت طراحی کنند. این مسئله نیز خود نشاندهنده اهمیت تحولات جدید در معادلات منطقهای است.
اساساً تکلیف راهبردی جمهوری اسلامی ایران در قبال ایالات متحده چیست؟
به اعتقاد من، تکلیف ایران در قبال آمریکا را منافع ملی کشور مشخص میکند.
این پاسخ شما، حوالهدادن به یک امر کاملا نسبی است. چون هر کسی یک قرائتی از منافع ملی دارد که تجمیعش عملا غیرممکن است، اصلا خوانش شما از منافع ملی چیست؟
به باورم منافع ملی ما اقتضا میکند که در حوزه قدرت و دفاع از کشور، در بالاترین سطح ممکن از آمادگی و توانمندی قرار داشته باشیم. این موضوع هم مورد پذیرش مردم است و هم مسئولان کشور بر آن تأکید دارند. اهمیت و جایگاهی که شورای عالی امنیت ملی در شرایط کنونی پیدا کرده است نیز از همین ضرورت ناشی میشود.
آن وقت منافع ملی از منظر شما ارزشی برای مذاکره قائل است؟
قطعا. بدون تردید باید مذاکره کنیم. ما باید مذاکره کنیم تا بتوانیم منافع ملی خود را حفظ کنیم. واقعیت این است که هر جنگی، بهنحوی، با مذاکره پیوند خورده است و شاید کمتر به این نکته توجه شده باشد که هیچ جنگی بدون مذاکره به پایان نرسیده است؛ مگر در مواردی که یک کشور بهطور کامل تسلیم شده باشد. چنین وضعیتی در جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران اساسا قابل تصور نیست؛ زیرا نمیتوان فرض کرد که یکی از طرفهای این منازعه بهطور کامل تسلیم شود.
بنابراین، مذاکره ضرورت دارد و باید برای احقاق حقوق خود نیز از این مسیر اقدام کنیم. تجربه جنگ ایران و عراق نیز همین واقعیت را نشان میدهد. در طول آن جنگ، نیروهای ایرانی در جبهههای مختلف تلاشها و مجاهدتهای فراوانی انجام دادند و هزینههای سنگینی متحمل شدند؛ اما در نهایت، این مذاکرات بود که زمینه دستیابی به نتیجه را فراهم کرد. حتی در آخرین مکاتبات و مواضعی که صدام حسین خطاب به رئیسجمهور ایران مطرح کرد، این مضمون وجود داشت که هر آنچه ایران در طول جنگ و پس از آن مطالبه کرده است، مورد پذیرش قرار میگیرد.
به بیان دیگر، او عملا میپذیرفت که مطالبات ایران، از جمله درباره اروندرود و سایر مسائل مورد اختلاف، باید تأمین شود؛ همان موضوعاتی که طی سالها تلاش کرده بود از طریق جنگ آنها را از ایران بگیرد. میخواهم بر این نکته تأکید کنم که جنگ بدون مذاکره به پایان نمیرسد. از سوی دیگر، ایران کشوری با ظرفیتهای بسیار گسترده است. اگر منابع زیرزمینی، منابع روی زمینی و سایر منابع طبیعی را در نظر بگیریم، ایران از جایگاه ممتازی در جهان برخوردار است. از نظر منابع انسانی نیز میتوان گفت که ایران در شمار ۱۰ کشور نخست جهان قرار دارد. ما از نیروی انسانی توانمندی برخورداریم؛ دیپلماتهای باتجربه، متخصصان برجسته، کارشناسان دانشگاهی و نیروهای کارآمدی که در وزارت امور خارجه و نمایندگیهای دیپلماتیک کشور فعالیت میکنند. این افراد در حوزه تخصصی خود از دانش و تجربه قابل توجهی برخوردارند و مردم باید به آنان اعتماد کنند؛ اعتمادی که به اعتقاد من وجود دارد. این مجموعه کارشناسی و تخصصی در حال انجام وظایف خود است و باید از ظرفیت آن برای پیشبرد منافع ملی کشور بهره گرفت.
شما در پاسخهای پیشین به تجربه جنگ هشتساله ایران و عراق و نقش تعیینکننده مذاکرات در پایاندادن به آن اشاره کردید. خودتان نیز در کمیته قطعنامه ۵۹۸ حضور داشتید و از نزدیک با روندهای سیاسی و دیپلماتیک منتهی به پایان جنگ آشنا هستید. با این حال، یکی از انتقاداتی که همواره درباره آن مقطع مطرح بوده، این است که چرا ایران زودتر به نقطه پذیرش قطعنامه و خاتمه جنگ نرسید. امروز نیز برخی معتقدند شرایط کشور، از منظر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، بهمراتب دشوارتر از سال ۱۳۶۷ است. از سوی دیگر، اگر قرار باشد راهبرد مقاومت در برابر فشارهای خارجی و احتمال وقوع جنگی دیگر دنبال شود، این راهبرد نمیتواند صرفاً بر توان نظامی متکی باشد و به پشتوانهای مستحکم در داخل کشور نیاز دارد. حال آنکه به نظر میرسد مؤلفههایی همچون وضعیت معیشتی مردم، انسجام اجتماعی و اعتماد عمومی با چالشهای جدی مواجهاند. در چنین شرایطی، آیا اساسا میتوان انتظار داشت که کشور وارد یک روند طولانی و فرسایشی از مقاومت و دیپلماسی شود؟
به نظر من، بخشی از فرمایش شما درست است و بخشی دیگر نیازمند تأمل و بازنگری است. اینکه دولتی که در روزهای خوشی و شرایط عادی در کنار مردم بوده است، در روزهای دشوار و مقاطع سرنوشتساز باید توجه و حمایت بیشتری از مردم خود داشته باشد، کاملا درست است. به اعتقاد من، دولت باید در چنین شرایطی بیش از گذشته در کنار مردم قرار بگیرد. برای مثال، من واقعاً متوجه نمیشوم که چرا دولت تا این اندازه مسئله ارتباطات الکترونیکی و اینترنت را محدود میکند. دلیل این رویکرد برای من روشن نیست و نمیتوانم آن را درک کنم. مسائل دیگری نیز از همین جنس وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرند. با این حال، نباید فراموش کنیم که دولتها و جنگها، هر دو، دورهها و مقاطع زمانی محدودی دارند و باید تحولات را در چنین چارچوبی ارزیابی کرد.
در این ادعا که جنگ ایران و عراق میتوانست زودتر به پایان برسد نیز باید به یک نکته مهم توجه کرد. کسانی که معتقدند پس از آزادسازی خرمشهر امکان پایان دادن به جنگ وجود داشت، باید اسناد و شواهد روشنی ارائه کنند. آیا واقعا پس از فتح خرمشهر، عربستان سعودی، کویت یا سایر کشورها به ایران تضمین داده بودند که غرامتهای مورد مطالبه ایران را پرداخت خواهند کرد و بازگشت نیروهای عراقی به مرزهای بینالمللی را تضمین میکنند؟ این در حالی است که پس از آزادسازی خرمشهر، همچنان حدود یکهفتم از اراضی ایران در اختیار عراق قرار داشت. بنابراین، ما هنوز در موقعیتی نبودیم که بتوانیم خود را پیروز قطعی جنگ بدانیم و صرفاً بر مبنای آن، درباره خاتمه جنگ تصمیم بگیریم. به هر حال، قطعنامه ۵۹۸ نیز خود موضوعی چندبعدی و دارای ابعاد و پیچیدگیهای فراوان است و بررسی آن به بحث مستقلی نیاز دارد.
اما نکتهای که میخواهم بر آن تأکید کنم این است که با وجود همه این ملاحظات و انتقاداتی که ممکن است درباره عملکردهای گذشته مطرح باشد، در شرایط کنونی نباید ضعف نشان دهیم. در عین حال، همانطور که شما نیز بهدرستی اشاره کردید، باید با مردم خود صادق باشیم. صداقت با مردم یک ضرورت اساسی است. نمیتوان پذیرفت که مسئولی به همه امکانات و خدمات اینترنتی دسترسی داشته باشد، اما یک شهروند عادی از چنین امکانی محروم باشد یا برای دسترسی به آن ناچار شود از ابزارهای غیرقانونی عبور از فیلترینگ استفاده کند.
در واقع، با چنین رویکردی، مسئولان عملا به مردم آموزش میدهند که برای دسترسی به حقوق و امکاناتی که خودشان از آن برخوردارند، به روشهای خلاف قانون متوسل شوند. این مسئله تنها به اینترنت محدود نمیشود و در حوزههای دیگر نیز مصادیق مشابهی دارد. بنابراین، تأکید من بر سه نکته است؛ نخست، باید در داخل کشور با مردم صادق باشیم؛ دوم، باید در برابر فشارهای خارجی مقاومت کنیم؛ و سوم، باید قدر تلاشهای بخشهای نظامی و دیپلماتیک کشور را بدانیم. ترکیب توان نظامی و ظرفیت دیپلماتیک است که راهبرد کلان یا «استراتژی بزرگ» (Grand Strategy) کشور را شکل میدهد و باید این دو مؤلفه را در کنار یکدیگر دید. در شرایط کنونی، زمان مناسبی برای پرداختن به اختلافات گذشته و اینکه چه کسی چه اقدامی انجام داده یا نداده است، نیست. اکنون باید مقاومت کنیم و پس از آنکه سایه جنگ و تهدید از سر ایران برداشته شد، میتوانیم بنشینیم و درباره انتقادات، کاستیها و عملکردهای گذشته گفتوگو کنیم.
در کتاب مشترک شما و جان تیرمن با عنوان «روابط ایران و ایالات متحده آمریکا؛ آغازی برای گفتوگو»، چارچوبی برای مناسبات تهران و واشینگتن مطرح شده است. با توجه به تحولات سالهای اخیر، بهویژه پس از هفتم اکتبر و تغییرات گسترده در معادلات امنیتی و ژئوپلیتیکی منطقه، آیا آن چارچوب همچنان پاسخگوی شرایط کنونی است؟
بله، من معتقدم پس از هفتم اکتبر نظم جدیدی شکل نگرفته است؛ بلکه آنچه اتفاق افتاده، نوعی بینظمی جدید است.
شما از شکلگیری نوعی بینظمی جدید در نظام بینالملل و بهویژه در معادلات منطقهای پس از هفتم اکتبر سخن گفتید. برای روشنترشدن چارچوب تحلیلی شما، مایلم این مسئله را از منظر مفهومی دقیقتر بررسی کنیم. آیا وضعیت کنونی را باید در چارچوب مفهوم «آنارشی» (Anarchy) در روابط بینالملل تحلیل کرد؛ یا آنچه امروز با آن مواجه هستیم، بیشتر مصداق «بینظمی» (Disorder) و فروپاشی ترتیبات و قواعد پیشین است؟ همچنین، اگر وضعیت موجود را نوعی آشوبزدگی (Chaos) بدانیم، این آشوب تا چه اندازه بر امکان شکلگیری یک چارچوب جدید برای روابط ایران با آمریکا و کشورهای منطقه تأثیر میگذارد؟ از سوی دیگر، با فرض اینکه ایران ناگزیر از ورود به یک فرایند مذاکره جدید باشد، به نظر شما این مذاکرات باید بر چه اصول و اولویتهایی استوار شوند؟ مهمترین خطوط قرمز و مطالبات راهبردی ایران در چنین مذاکراتی چه باید باشند؟
به نظر من، در شرایط کنونی با نوعی «بینظمی» (Disorder) مواجهیم و این وضعیت تا اندازه زیادی با آشوبزدگی (Chaos) نیز همراه شده است. اما درباره نکتهای که شما درباره چارچوب مذاکرات مطرح کردید، به اعتقاد من نخستین مسئلهای که باید مورد توجه قرار گیرد، حفظ تمامیت ارضی ایران است. حاکمیت ایران بر آبها، سرزمین و فضای کشور باید به رسمیت شناخته شود و مورد احترام قرار گیرد. این یکی از مهمترین موضوعاتی است که باید در هرگونه مذاکرهای بر آن تأکید کنیم. دومین نکته، ضرورت حرکت به سمت شکلگیری یک سازوکار امنیت جمعی در منطقه است.
به نظر من، ایران باید بهدنبال ایجاد چنین فرایندی باشد. در این زمینه، نشانههایی نیز وجود دارد که نشان میدهد برخی کشورهای دیگر منطقه به این ایده تمایل دارند. برای مثال، چین میتواند در چنین سازوکاری، حتی اگر نخواهد به عضویت آن درآید، نقش یک ناظر را در چارچوب ترتیبات امنیت جمعی منطقه خلیج فارس ایفا کند. البته اینکه چین صرفاً ناظر باشد یا نقش دیگری بر عهده بگیرد، خود میتواند موضوع بحثهای جداگانهای باشد.
به اعتقاد من، چنین سازوکاری در شرایط کنونی جذابیت و ظرفیت بسیار بیشتری نسبت به پیمانهایی مانند سنتو دارد؛ پیمانی که در گذشته بهعنوان یک ترتیبات امنیتی منطقهای شکل گرفته بود. از سوی دیگر، باید به این واقعیت توجه کنیم که آمریکا در شرایط کنونی حتی در حفاظت از پایگاههای نظامی خود در منطقه نیز با دشواریهایی مواجه است. بنابراین، این پرسش مطرح میشود که کشوری که نمیتواند از پایگاههای خود بهخوبی محافظت کند، چگونه میتواند امنیت کشورهای دیگر را تضمین کند؟ در مقابل، تجربه نشان داده است که چین توانسته میان ایران و عربستان سعودی زمینه نزدیکی و برقراری روابط را فراهم کند. این نمونه و سایر تحولاتی که در منطقه رخ دادهاند، نشان میدهند که میتوان برای ایجاد ترتیبات امنیتی جدید، بر ظرفیتهای کشورهای منطقه و بازیگران مؤثر بینالمللی تکیه کرد.
شما کتابی با عنوان «دولتها چگونه فکر میکنند؟» یا همان روانشناسی سیاست بینالملل نوشته رابرت جرویس را ترجمه کرده اید که به نقش ویژگیهای ذهنی و روانشناختی رهبران در شکلگیری رفتار سیاست خارجی پرداخته شده است. با توجه به ویژگیهای شخصیتی دونالد ترامپ، از جمله خودشیفتگی و تمایل آشکار او به دریافت ستایش و تأیید، آیا ایران نمیتوانست در دو سال گذشته از این ویژگیها برای پیشبرد اهداف دیپلماتیک خود بهره بگیرد؟ نمونهای که به ذهن میرسد، رفتار ولادیمیر پوتین است؛ با وجود تقابل غیرمستقیم آمریکا و روسیه بر سر جنگ اوکراین، پوتین در تعامل با ترامپ از ادبیات ستایشآمیز استفاده میکند و در عین حال، منافع و امتیازات موردنظر مسکو را نیز پیگیری میکند. چرا ایران نتوانست از چنین الگویی در مواجهه با ترامپ استفاده کند تا دستکم مانع وقوع جنگ دوازدهروزه شود؟ اکنون نیز، فارغ از نتیجه انتخابات کنگره و اینکه اکثریت در اختیار دموکراتها باشد یا جمهوریخواهان، دستکم دو سال دیگر با دولت ترامپ مواجه خواهیم بود و احتمالاً سایه جنگ همچنان بر سر کشور باقی میماند. آیا نمیتوان در این دوره، با اتکا به روانشناسی سیاسی و شناخت ویژگیهای شخصیتی ترامپ، رویکرد دیپلماتیک مؤثرتری در پیش گرفت؟
ما نتوانستیم چنین کاری انجام دهیم، زیرا تولید ناخالص داخلی کشور در سالهایی کاهش پیدا کرد. خاطرتان هست که در دورهای، درآمد حاصل از فروش نفت به حدود ۷۰۰ میلیارد دلار رسید؛ اما در آن دوره نیز به نظر نمیرسد کار متناسب و مؤثری در داخل کشور انجام شده باشد. ببینید، آنچه شما به آن اشاره میکنید، یعنی نفوذ در رفتار و تصمیمگیری آقای ترامپ از طریق روانشناسی سیاسی به سرمایهگذاری زیادی نیاز دارد. برای نمونه، امیر قطر یک فروند هواپیما به ارزش ۴۰۰ میلیون دلار به ترامپ هدیه میدهد و بلافاصله پس از آن، هواپیماهای اسرائیلی به دوحه حمله میکنند و رهبران حماس را هدف قرار میدهند. این نمونه نشان میدهد که چنین مناسباتی چه ابعادی پیدا میکند. البته ما اساساً چنین اعتقادی نداریم که به یک فرد باج بدهیم یا برای تأثیرگذاری بر او پولی پرداخت کنیم.
برای نمونه، به آلبانی نگاه کنید؛ جزیرهای را در اختیار آمریکاییها قرار دادند، اما آنان باز هم خواستههای بیشتری مطرح میکنند. این افراد رویکردی حداکثری دارند؛ یعنی همهچیز را یکجا میخواهند. در مورد ایران نیز همین مسئله وجود دارد. در ذهن آنان این تصور هست که ایرانِ پیش از انقلاب را، با تمام امکانات و ظرفیتهایی که در آن زمان در اختیار آمریکا بود، دوباره به دست آورند. افرادی که در حوزه روابط ایران و آمریکا تجربه و شناخت بیشتری دارند، این موضوع را صریحاً مطرح کردهاند. من این نکته را هم از جیمز بیل شنیدهام و هم از ریچارد کاتم؛ هر دو از ایرانشناسان برجسته و صاحبنظر در زمینه ایران و آمریکا بودند. آنان میگفتند بهترین وضعیت برای آمریکا، بازگشت به شرایطی شبیه سال ۱۹۷۶ است؛ زمانی که آقای کارتر به تهران آمد و جام شراب را با شاه به هم زد. در آن مقطع، تقریباً همه پروژههای بزرگ نظامی و صنعتی ایران در اختیار آمریکاییها بود. روشن است که آنان خواهان بازگشت به چنین وضعیتی هستند؛ اما ایران نمیتواند به آن شرایط بازگردد. بنابراین، به نظر من، آنچه اکنون پیش روی ما قرار دارد همین است؛ باید مسیر فعلی را ادامه دهیم.
میدانم که این کار دشوار است؛ برای خود من دشوار است و برای دیگر مردم ایران نیز دشواریهای زیادی دارد. باید این مسیر را ادامه دهیم و فریب برخی اقدامات رسانهای آنان را نخوریم؛ برای مثال، اینکه ناگهان اعلام میکنند امشب جنگ آغاز خواهد شد. از سوی دیگر، نباید تصور کنیم که صرف حضور مسئولان چند کشور دیگر به معنای رفع سایه جنگ از سر ایران است. این مسیری است که من به آن باور دارم. البته پس از آنکه شرایط تا اندازهای بهتر شد و وضعیت جنگی و ناآرامیها به پایان رسید، باید کارهای بسیار بیشتری انجام دهیم. با این حال، معتقدم از همین امروز نیز باید تلاش گستردهای صورت گیرد؛ بهویژه باید تولید ناخالص داخلی کشور را آنقدر افزایش دهیم که بتوانیم با کشورهای دیگر در موقعیتی متوازن و متناسب گفتوگو کنیم.
اما آیا به نظر شما آمریکا اجازه خواهد داد ایران پس از جنگ نیز فرصت کافی برای بازسازی و تقویت اقتصادی خود داشته باشد؟ حتی اگر جنگی رخ دهد و ترامپ در مقطعی به سمت پایان دادن به آن حرکت کند، بعید نیست سیاست آمریکا پس از آن بهسوی تشدید محاصره و طرد اقتصادی ایران سوق پیدا کند. در چنین شرایطی، آیا اساساً کشور از فرصت و فضای کافی برای عبور از فشارهای اقتصادی و بازسازی ظرفیتهای خود برخوردار خواهد بود؟
چنین فشارهایی وجود خواهد داشت؛ اما اگر جنگی در میان نباشد، ایران میتواند بر محاصره اقتصادی نیز تا اندازهای غلبه کند. ایران مرزهای متعددی دارد و مسیرهای گوناگونی برای ارتباط با کشورهای دیگر در اختیار آن است. ما در شمال به دریای خزر دسترسی داریم؛ هرچند این دریا از نظر حملونقل نمیتواند همان خدمات و امکاناتی را فراهم کند که خلیج فارس و دریای عمان در اختیار ما میگذارند، اما به هر حال یک مسیر ارتباطی و ظرفیت اقتصادی محسوب میشود. افزون بر این، ما از شبکه راهآهن و مسیرهای ارتباطی با کشورهای دیگر نیز برخورداریم. در اینجا خوب است به افغانستان هم اشاره کنم. افغانستان در همین دوره کمکهای قابلتوجهی به ما کرده است. بنابراین، باید همواره همسایگان دیگرمان را نیز در نظر داشته باشیم و از ظرفیت روابط با آنان استفاده کنیم.
