محمدجواد حقشناس در یادداشتی اختصاصی برای «اعتمادآنلاین» مطرح کرد:
آیا زمامداران امروز امریکا، ایران و ایرانیان را بهدرستی میشناسند؟ آیا در محاسبات نظامی و سیاسی واشینگتن، در کنار توان موشکی، ظرفیت اقتصادی و ساختار حکمرانی، جایی نیز برای تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و اراده ملی ایرانیان در نظر گرفته شده است؟ و مهمتر آنکه آیا تصمیمسازان امریکایی میتوانند میان نارضایتی مردم از ناکارآمدیهای حکمرانی و احساس تعلق آنان به استقلال و تمامیت سرزمینی ایران تمایز بگذارند؟
محمدجواد حقشناس در یادداشتی اختصاصی با عنوان «واشینگتن و معمای تابآوری ایرانیان/ روابط ایران و امریکا؛ گفتارهایی پیرامون جمهوری سوم» برای اعتمادآنلاین نوشت: آیا زمامداران امروز امریکا، ایران و ایرانیان را بهدرستی میشناسند؟ آیا در محاسبات نظامی و سیاسی واشینگتن، در کنار توان موشکی، ظرفیت اقتصادی و ساختار حکمرانی، جایی نیز برای تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و اراده ملی ایرانیان در نظر گرفته شده است؟ و مهمتر آنکه آیا تصمیمسازان امریکایی میتوانند میان نارضایتی مردم از ناکارآمدیهای حکمرانی و احساس تعلق آنان به استقلال و تمامیت سرزمینی ایران تمایز بگذارند؟
این پرسشها هنگامی اهمیت بیشتری مییابند که سیاست واشینگتن در قبال ایران، میان اهدافی متفاوت در نوسان بوده است؛ از مهار برنامه هستهای و تغییر رفتار منطقهای تا تهدید ساختار سیاسی و سخن گفتن از توافق. آیا اهداف سیاسی جنگ، بهاندازه ابزارهای نظامی آن روشن بودهاند؟
در نخستین روز جنگ، حمله به مدرسهای در میناب، بنا بر آمار اعلامشده، جان ۱۶۸ انسان بیگناه را گرفت که بیشتر آنان کودکان دبستانی بودند. این فاجعه، پیش از هر چیز، مصیبتی انسانی است که بررسی مستقل مسوولیت عاملان آن را ضروری میسازد. اما پیامدهای چنین رویدادی به همان روز و همان شهر محدود نمیماند. مرگ کودکان در مدرسه، زخمی بر حافظه جمعی جامعه بر جای میگذارد که با پایان عملیات نظامی بهآسانی التیام نمییابد. آیا طراحان جنگ، تأثیر چنین فجایعی را بر احساسات و مناسبات آینده ملتها در محاسبات خود منظور کردهاند؟
برای فهم واکنش جامعه ایران به تهدید خارجی، باید از شناخت صرفاً سیاسی و نظامی فراتر رفت. ایران تنها نام یک حکومت یا مجموعهای از نهادهای رسمی نیست؛ سرزمینی است با تاریخی دیرپا، فرهنگی ریشهدار و حافظهای که نسلهای پیاپی در شکلگیری آن سهم داشتهاند. زبان فارسی، شاهنامه، نوروز، آیینهای ملی و میراث فرهنگی، در کنار تنوع قومی، زبانی و مذهبی، رشتههایی از پیوند میان ایرانیان پدید آوردهاند که از عمر حکومتها فراتر میروند.
شاید یادآوری این واقعیت تاریخی به زمامداران کاخ سفید بیمناسبت نباشد که ایرانیان در چند هزار سال زیست تاریخی خود، تهاجم ارتش اسکندر مقدونی، سقوط شاهنشاهی هخامنشی و به آتش کشیدهشدن تخت جمشید را دیدهاند؛ یورش سپاهیان عرب مسلمان، سقوط تیسفون و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را پشت سر گذاشتهاند؛ ایلغار لشکریان مغول به فرماندهی چنگیزخان، شکست سلطان محمد خوارزمشاه و ویرانی شهرهای آباد ایران را تجربه کردهاند؛ از لشکرکشیهای تیمور و قساوت سپاهیانش گذشتهاند و در روزگار معاصر نیز اشغال تهران به دست نیروهای متفقین در شهریور ۱۳۲۰ را به چشم دیدهاند.
در این گذرگاههای خونین تاریخ، حکومتها سقوط کردند، پایتختها به تصرف درآمدند، شهرها ویران شدند و نسلهای بسیاری جان باختند؛ اما ایران از میان نرفت. ایرانیان با وجود دگرگونیهای عمیق سیاسی، دینی و فرهنگی، توانستند پیوند خود را با سرزمین و بخشهایی از میراث تاریخی خویش حفظ کنند و در تعامل با شرایط و فرهنگهای تازه، هویت خود را بازآفرینند. راز ماندگاری ایران را باید در همین ظرفیت تاریخی برای بقا، سازگاری و نوزایی جستوجو کرد.
تجربه جنگ هشتساله ایران و عراق، نمونهای روشن از پیوند دفاع از سرزمین با مشارکت گسترده اجتماعی است. بر پایه آمار منتشرشده به مناسبت هفته دفاع مقدس، ۲۱۳ هزار و ۲۵۵ تن در آن جنگ به شهادت رسیدند؛ فرزندانی برخاسته از سراسر جغرافیای ایران، با زبانها و پیشینههای گوناگون. از خوزستان و کردستان تا آذربایجان و خراسان، از سیستانوبلوچستان تا فارس، گیلان و مازندران، خانوادههای بسیاری سهمی از این رنج بزرگ داشتند. دفاع از خاک ایران به تجربهای مشترک بدل شد که آثار آن همچنان در حافظه ملی باقی است.
در همان جنگ، همیاری مردم با خانوادههای آسیبدیده و آوارگان شهرهای جنگزده نیز جلوهای از همبستگی اجتماعی بود. خانهها گشوده شد، سفرهها گسترده شد و شبکههای مردمی یاریرسانی شکل گرفت. دههها بعد، در جنگ اخیر، میزبانی گسترده مردم استانهای شمالی از هموطنانی که ناچار به ترک خانههای خود شدند، یادآور همان ظرفیت اجتماعی بود. در روزهایی که میلیونها نفر جابهجا شدند، بسیاری از خانوادهها نشان دادند همبستگی ملی تنها مفهومی برای سخنرانیهای رسمی نیست.
تشکیل زنجیرههای انسانی پیرامون برخی نیروگاهها نیز، با تأکید بر ضرورت حفظ ایمنی شهروندان، جلوهای از احساس مسوولیت نسبت به سرمایههای ملی بود. زیرساختهای حیاتی، متعلق به یک دولت یا جریان سیاسی نیستند؛ سرمایه نسلهای امروز و فردای ایراناند.
در کنار این رفتارهای اجتماعی، واکنش خودجوش مردم به نمادهای ملی نیز درخور توجه است.
سرود «ای ایران» بار دیگر در فضای عمومی طنینانداز شد؛ سرودی که فراتر از مرزبندیهای سیاسی، پیوند عاطفی نسلهای گوناگون با سرزمین مادری را یادآوری میکند. پرچم سهرنگ ایران نیز حضوری پررنگتر یافت؛ گویی خود به بازیگری مستقل در کنار مردم تبدیل شده بود. این پرچم، در دست شهروندانی با باورهای متفاوت، تنها نشان یک ساختار سیاسی نبود؛ نماد سرزمینی بود که آنان در تاریخ، فرهنگ و سرنوشت آن سهیماند.
بااینحال، مهمترین نکته در شناخت جامعه ایران، توانایی تمایزگذاری میان نقد حکمرانی و دفاع از میهن است. نمیتوان مشکلات عمیق اقتصادی، فساد، محدودیتهای اجتماعی و سیاسی، کاهش اعتماد عمومی و ناکارآمدیهای ساختاری را نادیده گرفت. بخشهای بزرگی از جامعه نسبت به شیوه اداره کشور انتقاد دارند و خواهان تغییر و اصلاحاند. این واقعیت نه پنهانکردنی است و نه با تکیه بر افتخارات تاریخی از میان میرود.
اما از وجود نارضایتی نمیتوان نتیجه گرفت که ناراضیان، تعرض خارجی به کشورشان را میپذیرند. ایرانیان میتوانند همزمان منتقد جدی عملکرد حکومت و مخالف جنگ، اشغال، تجزیه یا آسیبرساندن به مردم و سرزمینشان باشند. یکسانانگاشتن نارضایتی سیاسی با همراهی در برابر تهاجم خارجی، میتواند به خطایی بزرگ در محاسبات راهبردی بینجامد.
غرور ملی را نیز نباید با شعارهای رسمی یا احساس برتری بر دیگر ملتها اشتباه گرفت. برای بسیاری از ایرانیان، ایران خانه مشترکی است که خاطره نیاکان، زبان مادری، فرهنگ، رنجها و امیدهای نسلهای آینده در آن به هم پیوند خوردهاند. خاک ایران تنها محدودهای بر نقشه نیست؛ با جان و خون نسلهایی درآمیخته که در گذر تاریخ، با همه تفاوتهایشان، نام ایران را زنده نگاه داشتهاند.
تجربه سیاست خارجی امریکا نیز نشان میدهد که شناخت ناقص تاریخ و جامعه ایران میتواند پیامدهای ماندگاری داشته باشد. جیمی کارتر در سالهای پایانی حکومت پهلوی با انقلابی روبرو شد که بسیاری از ارزیابیهای واشینگتن را به چالش کشید. مادلین آلبرایت، وزیر خارجه دولت کلینتون، در اسفند ۱۳۷۸ رسماً به نقش امریکا در سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق اذعان کرد و پذیرفت که کودتای ۱۳۳۲ به روند تحول سیاسی ایران آسیب رسانده است. باراک اوباما نیز در سخنرانی قاهره در سال ۲۰۰۹ به این مداخله تاریخی اشاره کرد. این اعترافها یادآور آن است که حافظه تاریخی ملتها را نمیتوان از محاسبات سیاست خارجی کنار گذاشت.
شاید مهمترین نکته برای زمامداران کاخ سفید، تفاوت بنیادین میان شکست یک سپاه، سقوط یک حکومت و پایان حیات تاریخی یک ملت باشد. قدرت نظامی میتواند تأسیسات را ویران کند و موازنه میدان نبرد را تغییر دهد، اما بهتنهایی قادر نیست حافظه تاریخی و احساس تعلق یک ملت را از میان ببرد.
شناخت ایران، البته وظیفهای یکطرفه نیست. همانگونه که واشینگتن نیازمند درکی واقعبینانه از تاریخ و جامعه ایرانی است، تهران نیز باید قدرت، منافع و محدودیتهای امریکا را دقیق بشناسد. خطای محاسباتی در هر دو سو هزینههایی سنگین بر ملتها تحمیل میکند.
همبستگی در برابر تهدید خارجی نیز جایگزین اصلاح حکمرانی نیست. سرمایه اجتماعی زمانی پایدار میماند که با پاسخگویی، عدالت، احترام به حقوق شهروندان و مشارکت واقعی مردم تقویت شود. از همین رو، ضرورت «توافق ملی پیش از توافق بینالمللی» معنایی راهبردی مییابد.
واشینگتن اگر آینده روابط خود با ایران را تنها بر پایه محاسبات نظامی، فشار اقتصادی یا برآورد نارضایتیهای داخلی طراحی کند، بخشی مهم از واقعیت این سرزمین را نادیده خواهد گرفت. ایران را باید با همه پیچیدگیهایش شناخت؛ با مشکلات انکارناپذیر امروز، تاریخ پرفرازونشیب دیروز و مردمی که آینده خود را در پیوند با این سرزمین میجویند. هنر سیاست، شناخت همین واقعیتها و گشودن راهی است که بهجای تکرار جنگ و ویرانی، امکان گفتوگو، امنیت و صلحی پایدار را فراهم آورد.
