ظاهراً این ویژگی اصلی خانواده گلستان ـ حقیقی است؛ خانواده‌ای که هر حرف یا حضور اعضایش می‌تواند در سطحی گسترده دیده شود و آن‌ها را به کانون توجه بیاورد، حتی اگر این حرف‌ها را یکی از کم‌نام‌ونشان‌ترین اعضای خانواده، یعنی محمود حقیقی، بزند؛ نوه ابراهیم گلستان، فرزند نعمت حقیقی و لیلی گلستان و برادر مانی حقیقی که حرفه‌اش ارتباطی با فرهنگ و هنر ندارد و در شمال شرقی ایران به تولید روغن زیتون مشغول است.

رویداد۲۴ | مازیار وکیلی - ژن خانواده گلستان در قدرت روایتگری و طنز خوشایند، یک خاطره‌گویی معمولی را در یک پادکست معمولی به خبر یک این روزهای فضای مجازی تبدیل کرده است. همین ویژگی صحبت ساده ناشناخته ترین عضو خانواده گلستان یعنی محمود، درباره درخت زیتون را به یک گفت وگوی لذت‌بخش و هیجان‌انگیز تبدیل کرده است.

خاندان گلستان؛ خاندانی که در پیوند با نعمت حقیقی، یکی از برجسته‌ترین فیلم‌برداران تاریخ سینمای ایران، تاریخچه‌ای جنجالی، جذاب و پرمناقشه از خود به جا گذاشته است. در رأس این خانواده، ابراهیم گلستان قرار دارد؛ یکی از معروف ترین نویسندگان و فیلم‌سازان معاصر ایران که رابطه جنجالی اش با فروغ فرخزاد، پر مناقشه‌ترین روابط جریان روشنفکری ایران بود. لیلی گلستان که به لطف پدرش، یکی از مشهورترین گالری‌داران ایرانی است و در همین حراج اخیر تهران، به همت او مجسمه «هیچ» تناولی رکورد فروش را در میان آثار حراج جابه‌جا کرد، فرزند این خانواده است و کاوه گلستان با عکس‌هایش تاریخ این سرزمین را روایت کرده است. مانی حقیقی از مهم‌ترین فیلم‌سازان معاصر سینمای ایران با بازی‌های خاطره‌انگیزش در «درباره الی» و «ورود آقایان ممنوع»، نوه این خاندان است.

گلستان‌ها در کنار نعمت حقیقی از مهم‌ترین و برجسته‌ترین تکه‌های پازل تاریخ فرهنگ و هنر معاصر ایران هستند.

ابراهیم گلستان؛ داستان پدرخوانده

به گزارش رویداد۲۴، نوشتن درباره ابراهیم گلستان سخت است؛ نه به این خاطر که نویسنده نمی‌داند درباره او چه بنویسد، بلکه به این دلیل که زندگی‌اش بیش از حد پرماجرا و پرمناقشه بوده است. گلستان در سال ۱۳۰۱ به دنیا آمد؛ همان سالی که ایران داشت از سنت‌های کهنه دوره قاجار جدا می‌شد و به دوران تازه رضاشاه پهلوی پا می‌گذاشت؛ دورانی که مردم سرخورده از شعارهای مدرن مشروطه، به دنبال دیکتاتوری تازه می‌گشتند تا ایران را بار دیگر منسجم کند. پدرش، سیدمحمدتقی گلستان، روزنامه‌نگار و صاحب روزنامه «گلستان» بود و نمایندگی فارس را در مجلس مؤسسان سال ۱۳۰۴ بر عهده داشت؛ مجلسی که پادشاهی را از قاجار به پهلوی منتقل کرد.

گلستان در دهه ۲۰ به تهران آمد و برای تحصیل در رشته حقوق به دانشگاه تهران رفت، اما هیچ‌گاه تحصیلاتش را تمام نکرد. دهه بیست سرآغاز شکل‌گیری جریان‌های چپ در ایران بود و هر روشنفکری که ادعای متفاوت‌اندیشیدن داشت، سروکارش به مهم‌ترین حزب چپ ایرانی، یعنی حزب توده، می‌افتاد. گلستان هم از این قاعده مستثنا نبود و از سال ۱۳۲۳ به‌عنوان عکاس روزنامه‌های «رهبر» و «مردم» حزب مشغول به کار شد. او یک سال به‌عنوان نماینده حزب توده در مازندران شرقی فعالیت کرد و بعد، به این دلیل که به گفته خودش شاهد «کثافت‌کاری‌های» حزب بود، از عضویت در آن کنار کشید و به شرکت نفت رفت؛ تا از آن پس دوستان سابقاً چپ او به طعنه «شرکت‌نفتی» خطابش کنند.

او بعدها به‌واسطه همکاری با شرکت نفت و کنسرسیوم، وضع مالی خوبی پیدا کرد و توانست در سال ۱۳۳۶ استودیوی مستقل فیلم‌سازی خود، یعنی «استودیو گلستان» را تأسیس کند. همان‌جا بود که با فروغ فرخزاد آشنا شد و رابطه عاطفی عمیقی میانشان شکل گرفت؛ رابطه‌ای که سرآغاز یکی از مهم‌ترین دوران‌های روشنفکری ایران بود.

گلستان و فروغ؛ یک روح در دو بدن

به گزارش رویداد۲۴، فروغ فرخزاد برای ابراهیم گلستان الهه الهام بود. این دو در کنار هم رشد کردند. فروغ پس از آشنایی با ابراهیم گلستان ناگهان شکوفا شد و با سرودن «تولدی دیگر» به یکی از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران تبدیل شد. خود گلستان درباره او گفته است: «او زن شاد و خوشحالی بود. اما بسیاری، از جمله اعضای خانواده او، درباره او چیزهایی می‌گویند بدون اینکه بدانند او چه کسی است. خیلی از کسانی که اشعار او را خوانده‌اند، اصلاً مفهوم اشعار او را نمی‌فهمند و این را من بر اساس واقعیت می‌گویم.»

فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان

گلستان در همین دوران تعدادی از بهترین مستندهایش، یعنی «یک آتش» و «موج و مرجان و خارا»، و فیلم دوران‌ساز «خشت و آینه» را ساخت که بسیاری آن را سرآغاز موج نو می‌دانند. فروغ فرخزاد هم مستند «خانه سیاه است» را ساخت که همواره در نظرسنجی‌های مجله معتبری مانند «سایت اند ساوند» در شمار فیلم‌های برتر تاریخ سینما قرار داشته و منتقدان مهمی مانند برگالا و جاناتان رزنبام نقدهای مهمی درباره آن نوشته‌اند. البته رابطه فروغ فرخزاد با ابراهیم گلستان باعث ویرانی یک زندگی شد و صدای خیلی‌ها، از جمله لیلی گلستان، را درآورد؛ اما نمی‌توان کتمان کرد که این رابطه، که در سنت‌های اجتماعی ایران به‌هیچ‌وجه مورد تأیید نیست، به یکی از درخشان‌ترین دوران‌های هنری ایران معاصر ختم شد و فروغ فرخزاد را از شاعری معمولی به نمونه ایرانی سیلویا پلات تبدیل کرد.

گلستان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی از ایران رفت و ساکن انگلستان شد و مدت‌ها در انزوا زندگی کرد؛ اما با اظهارنظرهای جنجالی‌اش همواره در رأس مناقشات فرهنگی ایران بود. زمانی که پرویز جاهد او را از خلوت خود بیرون کشید و با او مصاحبه کرد، گلستان با زبانی تندوتیز همه را، از احمد شاملو گرفته تا احسان یارشاطر، از دم تیغ گذراند و باعث شد خیلی‌ها به او حمله کنند. بااین‌حال، به شهادت فیلم‌ها و کتاب‌های داستانی درخشانی که از او باقی مانده، گلستان یکی از مهم‌ترین چهره‌های جریان روشنفکری ایران است. او نظرات موافق و مخالف زیادی برانگیخت که شاید بهترین نمونه‌اش سخن احمدرضا احمدی باشد: «با همه اتهاماتی که بر گلستان وارد آوردند و گفتند در برج عاج زندگی می‌کند و آقای محمود عنایت دربارهٔ چمن آفریقایی خانه‌اش مقاله نوشت یا آن متن افتضاح‌آمیز و رذیلانه‌ای که پرویز داریوش در مجله نگین دربارهٔ گلستان چاپ کرد و رذالت را تا آنجا پیش برد که به حریم خانوادگی گلستان هم تجاوز کرد، او پاکِ پاک بود… گلستان تا امروز مورد حقد و حسد دیگران بوده است. یکی از شاعران معاصر به من می‌گفت: این چه هنرمندی است که نه سیگار می‌کشد، نه تریاک می‌کشد، نه عرق می‌خورد؟! این بود قضاوت روشنفکران ما دربارهٔ او. در عوض، گلستان نه به کسی باج می‌داد و نه از کسی حساب می‌برد؛ چون پاکِ پاک بود.»

لیلی گلستان؛ در تلاش برای فرار از نام پدر

دختر چهره مشهور و معتبری مانند ابراهیم گلستان بودن به‌خودی‌خود سخت است، چه برسد به اینکه این رابطه همواره با تنش و دشواری همراه باشد. لیلی گلستان پدرش را فردی حساس و مستبد می‌نامد که در زندگی خانوادگی نسبت به مادرش بی‌رحم بود. او در سال ۱۳۲۳ به دنیا آمد و دوران خردسالی را به‌واسطه کار پدر، همراه خانواده در آبادان گذراند. وقتی خانواده به تهران بازگشت، پدر خانه‌ای در حوالی دروس گرفت که به مهم‌ترین سکوی پرتاب لیلی گلستان تبدیل شد. خود او درباره این خانه می‌گوید: «بعدها آن خانه تبدیل شد به مرکز فرهنگی هنری تهران. همه نقاش‌ها و نویسنده‌ها و شعرا جمعه‌ها خانه ما بودند. آل‌احمد، چوبک، پرویز داریوش، اخوان ثالث، بعدها یدالله رؤیایی، فرخ غفاری، جلال مقدم، سیمین دانشور و گاهی جوان‌ترها مثل بیضایی، سپانلو یا احمدرضا احمدی. من هم تماشاگر یک تئاتر بزرگ بودم.»

لیلی گلستان در کنار فخری، مادرش

لیلی گلستان در جوانی به فرانسه سفر کرد و در آنجا به تحصیل ادامه داد؛ دورانی که هم‌زمان با شکل‌گیری جریان موج نو در فرانسه بود. او در خاطراتش تعریف می‌کند که روزی پدرش، که به‌تازگی به فرانسه آمده بود، او را به رستورانی برد و به دو جوان فرانسوی معرفی کرد: «یک بار پدرم برای کار استودیویش به پاریس آمد و یک روز به من گفت که امروز با چند فرانسوی قرار ناهار دارد و مرا با خودش برد. من هجده، نوزده سال داشتم. وقتی به رستوران رفتیم، پدرم آن دو فرانسوی را به من و من را به آن دو معرفی کرد: دخترم لیلی. مسیو ژان‌لوک گودار، مسیو فرانسوا تروفو! من بهت‌زده و حیرت‌زده زبانم بند آمده بود.»

گلستان پس از تحصیل در فرانسه به ایران آمد و مدتی به‌عنوان طراح پارچه در کارخانه‌های پارچه‌بافی مقدم استخدام شد. پس از مدت کوتاهی، به مدیریت برنامه کودکان و نوجوانان برگزیده شد. او با نعمت حقیقی، فیلم‌بردار تلویزیون، آشنا شد و در تیرماه ۱۳۴۷ با او ازدواج کرد؛ ازدواجی که پس از شش سال به جدایی انجامید. گلستان در خاطراتش همواره از نعمت حقیقی به نیکی یاد می‌کند و دلیل جدایی از او را تفاوت نگاهشان به زندگی زناشویی می‌داند.

به گزارش رویداد۲۴ ، گلستان مدتی بعد به کار ترجمه روی آورد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، گاراژ خانه پدری را به کتاب‌فروشی تبدیل کرد که محل رفت‌وآمد نویسندگان و شاعرانی نظیر احمد شاملو، محمد زهری، احمد محمود، علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، عبدالحسین نوایی و بسیاری دیگر شد. گلستان در سال ۱۳۶۸ این مکان را به گالری تبدیل کرد؛ نگارخانه‌ای که تا امروز یکی از مشهورترین نگارخانه‌های ایران در زمینه هنرهای تجسمی است.

یکی از اتفاقات جالب این نگارخانه، برگزاری نمایشگاه پرستو فروهر بود. صبح روزی که قرار بود نمایشگاه نقاشی او برگزار شود، بنا بر ادعای گلستان، شخص ناشناسی تلفن کرد و گفت نمایشگاه نباید برگزار شود. گلستان توضیح داد که پیش‌تر هم از فروهر در این نگارخانه نمایشگاه برگزار شده است. شخص ناشناس پاسخ داد که با خود فروهر مشکلی ندارند، بلکه با آثارش مشکل دارند. به ابتکار گلستان و با تأیید فروهر، ۳۵ قاب خالی به دیوار آویخته شد و فهرست قیمت‌ها نیز به شکل معمول ارائه شد. هر ۳۵ تابلو به فروش رسید.

لیلی گلستان سرانجام به آرزویش رسید و توانست از زیر سایه پدر خارج شود و به هویت مستقلی دست پیدا کند؛ هویتی که زندگی شخصی و هنری او را شکل داد. خودش این زندگی را چنین توصیف می‌کند: «رنج با ما عجین است. درد با ما عجین است. باید صبوری و تحمل کنیم. ما از زندگی طلبکار هستیم، در حالی که باید به زندگی بدهکار باشیم. زندگی هدیه‌ای است که به ما داده شده و باید از آن نگهداری کنیم و به آن چیزی اضافه کنیم. در زندگی‌ام سعی کردم، زحمت کشیدم، مبارزه کرده‌ام و وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، می‌بینم خدا را شکر، همه چیز خوب بود. از زندگی‌ام خیلی راضی هستم. خواستم، شد.»

کاوه گلستان؛ عکاسی که جانش را بر سر هنرش داد

کاوه گلستان یکی از پرکارترین و درعین‌حال تأثیرگذارترین چهره‌های خانواده گلستان است؛ مردی که با هنر عینی عکاسی به شهرت رسید و آن‌قدر جسور و بی‌باک بود که جانش را در راه حرفه‌اش از دست داد. او در ۵۲سالگی، در شهر مرزی کفری، در ۱۳۰کیلومتری کرکوک عراق، که تحت کنترل اتحاد میهنی کردستان بود، بر اثر انفجار مین کشته شد.

کاوه گلستان، در کنار لیلی و فخری مادرشان

کاوه گلستان علاوه بر پروژه‌های متعدد با دغدغه‌های اجتماعی، نظیر مجموعه‌های «روسپی»، «کارگر» و «تیمارستان» که در دهه ۱۹۷۰ خلق شدند، رویدادهای تاریخی مهم بسیاری را مستند کرد؛ از مناقشه در ایرلند شمالی گرفته تا انقلاب ایران، جنگ ایران و عراق و جنگ‌های خلیج فارس. در سال ۱۹۷۹، به پاس «عکاسی ممتاز که مستلزم شجاعت و جسارت فوق‌العاده در خارج از کشور بوده است»، مدال طلای رابرت کاپا به او اهدا شد. بااین‌حال، او تا سیزده سال بعد، زمانی که دیگر آن آثار تهدیدی برای حکومت ایران محسوب نمی‌شدند، نتوانست این جایزه را دریافت کند.

اما فارغ از تمام این افتخارات، نگاه کاوه گلستان به عکاسی بود که او را از دیگران متمایز می‌کرد: «می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند.»

نعمت حقیقی؛ ثبت‌کننده تصاویر موج نوی سینمای ایران

نعمت حقیقی در کنار علیرضا زرین‌دست از مهم‌ترین فیلم‌برداران سینمای ایران در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی بودند. تا پیش از آن‌ها، در سینمای ایران و فیلم‌فارسی‌ها چیزی به نام دکوپاژ و میزانسن وجود نداشت و فیلم‌بردار نه یک مؤلف، بلکه صرفاً ثبت‌کننده تصاویر فیلم بود. اما با ظهور کارگردانانی مانند مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، امیر نادری و فریدون گله که جنس تصویر را به‌خوبی می‌شناختند و از چیزی به نام دکوپاژ سر درمی‌آوردند، نعمت حقیقی توانست خودی نشان دهد.

لیلی گلستان در کنار نعمت حقیقی

مسعود کیمیایی در مصاحبه‌ای گفته بود نعمت حقیقی تنها فیلم‌برداری در سینمای ایران بود که می‌توانست هنگام فیلم‌برداری سیاه‌وسفید، رنگ نقره‌ای درخشانی به کارگردان تحویل دهد که نمونه‌ای نداشت. کارهای زنده‌یاد نعمت حقیقی در «داش‌آکل» و «خاک» کم‌نظیر است. بخش بزرگی از درست از کار درآمدن فضای وهم‌آلود «نفرین» ناصر تقوایی، محصول فیلم‌برداری دقیق و درخشان نعمت حقیقی است و از همه مهم‌تر، تصاویری که در «گوزن‌ها» گرفت فراموش‌نشدنی است.

نعمت حقیقی در سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم به فعالیت خود ادامه داد و در همکاری درخشانی با بهروز افخمی، نمونه‌های ماندگار دیگری مانند سکانس تصادف در «عروس» و سکانس‌های اکشن «روز شیطان» را ثبت کرد که هنوز از نمونه‌های متفاوت فیلم‌برداری در سینمای ایران هستند. حقیقی در کنار زرین‌دست به حرفه فیلم‌برداری و مدیریت فیلم‌برداری در سینمای ایران معنای متفاوتی داد و جایگاه مدیر فیلم‌برداری را از ثبت‌کننده تصاویر به مؤلفی ارتقا داد که می‌تواند جهان فیلم را بازتعریف کند. آن‌ها راهی گشودند تا فیلم‌برداران نسل بعد بتوانند وارد سینمای ایران شوند و تصاویر متفاوتی خلق کنند.

مانی حقیقی؛ یک گلستان اصیل

مانی حقیقی یک گلستان اصیل است؛ همان‌اندازه متفرعن و شوخ‌طبع و همان‌اندازه بااستعداد و متفاوت. در کانادا فلسفه و مطالعات فرهنگی خواند و پس از بازگشت به ایران، شروع به ساخت فیلم‌هایی کرد که شاید ارتباط و نسبتی با سینمای جریان اصلی ایران داشتند، اما در نهایت یکسره به راه خود می‌رفتند؛ راهی که به شکلی از سینمای آلترناتیو ختم می‌شد و می‌توانست جایگزین و مکمل خوبی برای سینمای جریان اصلی ایران باشد. اما مسائلی مانند سانسور، شرایط تولید در سینمای ایران و از همه مهم‌تر، تماشاگری که به ژانرهای کلاسیکی مانند کمدی و ملودرام خو گرفته بود، باعث شد پروژه مانی حقیقی در سینمای ایران ابتر بماند.

مانی حقیقی کارش را در سینمای ایران با دو فیلم بسیار تجربی «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» آغاز کرد. اولی اکران نشد و دومی، که به قول آیدین آغداشلو سینمای خل‌وخلی موج نوی فرانسه را به خاطر می‌آورد، اکران محدودی داشت. اما همکاری با اصغر فرهادی باعث شد مانی حقیقی توانایی‌های خود را در نوشتن فیلم‌نامه ثابت کند و بعد در همکاری مشترک بعدی، سراغ ساخت یک ملودرام روشنفکرانه و سرراست‌تر به نام «کنعان» برود که بازخوردهای خوبی داشت و در گیشه هم موفق بود.

اصغر فرهادی بعدها در مانی حقیقی چیزی را کشف کرد که کمتر کسی در او سراغ داشت: بازیگری. او حقیقی را به یکی از محوری‌ترین شخصیت‌های فیلم تبدیل کرد. پس از آن بود که استعداد بازیگری حقیقی بیشتر دیده شد و با بازی در «ورود آقایان ممنوع»، «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»، «نگار»، «مارموز» و «دوزیست» توانایی خود را نشان داد.

در این میان، ساخت دو فیلم به‌شدت متفاوت «پذیرایی ساده» و «اژدها وارد می‌شود!» در کنار آثار تجاری‌تری مانند «خوک» و «پنجاه کیلو آلبالو»، به کارنامه کاری حقیقی ویژگی منحصربه‌فردی بخشید: پیوند غریب، درست و دقیق سینمای تجاری با ذهنیتی روشنفکرانه؛ همان ذهنیتی که باعث شد ابراهیم گلستان، پدربزرگ حقیقی، پس از فیلم «خشت و آینه» سراغ ساخت «اسرار گنج دره جنی» برود.

کارنامه حقیقی را می‌شود فیلم‌به‌فیلم بررسی کرد و به نتایج درخشانی رسید، اما دانستن همین نکته درباره او کافی است که توانسته برای خودش کارنامه‌ای بسازد که شبیه هیچ‌یک از کارگردانان سینمای ایران نیست. «اژدها وارد می‌شود!» در این کارنامه همان‌قدر مهم است که «۵۰ کیلو آلبالو»، منتها هرکدام از زاویه دیدی متفاوت. حقیقی که مطالعات فرهنگی خوانده، خوب بلد است وارد مجادلات فرهنگی هم بشود؛ مثلاً پاسخ مفصلی به مراد فرهادپور و مازیار اسلامی بنویسد که به شکلی رادیکال کیارستمی را نقد کرده بودند و از کارگردان محبوبش دفاع کند، یا مستند شوخ‌وشنگی درباره یکی از مناقشه‌برانگیزترین فیلم‌های سینمای ایران، یعنی «هامون»، بسازد. از این زاویه که نگاه کنیم، حقیقی یک گلستان اصیل است.