مجموعه «آقا و خانمها»ی راجر هارگریوز با یک ویژگی شناخته میشوند؛ شگردی که در کتابهای طنز کودک به شخصیتها هویت میدهد. اما در زندگی واقعی، آیا میتوان کودکان را با یک صفت شناخت یا چنین نامگذاریهایی بخشی از شخصیت آنها را از نظر پنهان میکند؟ در ایران این مجموعهها در انتشارات قدیانی و با ترجمه مهدی حجوانی منتشر شدهاند.
سرویس کودکونوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ «عجول آقا»، «بیادب آقا»، «خوشحال آقا»، «داغون آقا» و «خوشرو خان»؛ در مجموعهی «آقاها و خانمها»ی راجر هارگریوز، هر شخصیت با یک ویژگی شناخته میشود. نامها بهسرعت تصویری از شخصیت میسازند و داستانها از همان ویژگی برای شکلدادن به موقعیتهای طنزآمیز استفاده میکنند. اما این شیوهی سادهی شخصیتپردازی پرسشی فراتر از کتابها پیش میکشد: وقتی کودکی را با یک صفت معرفی میکنیم، تا چه اندازه او را میشناسیم و چه بخشهایی از شخصیتش را نادیده میگیریم؟
دنیایی که با یک صفت ساخته میشود
راجر هارگریوز، نویسنده و تصویرگر بریتانیایی، مجموعهی «آقاها و خانمها» را با شخصیتهایی ساخت که هرکدام ویژگی رفتاری یا خلقوخویی مشخصی دارند. در این جهان داستانی، خوشحالی، عجله، بیادبی یا رفتارهای نامتعارف به نقطهی اصلی شخصیتپردازی تبدیل میشوند. نامها کوتاهاند، شکلها بهآسانی در ذهن میمانند و ویژگی هر شخصیت، مسیر ماجرا را تعیین میکند.
در «عجول آقا»، عجله بخشی از هویت شخصیت است؛ «بیادب آقا» با رفتارهایی شناخته میشود که در روابط اجتماعی پذیرفته نیستند و «خوشحال آقا» نمایندهی خلقوخویی است که در نامش آشکار شده. شخصیتها به توضیح طولانی نیاز ندارند. خواننده با دیدن نام و تصویر آنها میتواند حدس بزند که با چه نوع رفتاری روبهرو خواهد شد.
این سادگی یکی از ابزارهای اصلی مجموعه است. هارگریوز با اغراق در ویژگیهای شخصیتی، موقعیتهایی میسازد که برای مخاطب خردسال قابلفهم و خندهدارند. عجلهی یک شخصیت میتواند ماجرا را به بینظمی بکشاند؛ بیادبی او ممکن است واکنش دیگران را برانگیزد و خوشحالی یک شخصیت، در برخورد با موقعیتهای گوناگون، زمینهی شوخی شود. ویژگی شخصیت در این کتابها صرفاً توصیفی کوتاه نیست؛ نیرویی است که داستان را حرکت میدهد.
از این نظر، مجموعهی «آقاها و خانمها» نمونهای از استفادهی خلاقانه از شخصیتپردازی موجز در ادبیات کودک است. کتابهای کوتاه و تصویری فرصت محدودی برای معرفی شخصیت و پیشبردن ماجرا دارند. هارگریوز از نام، رنگ، شکل و رفتار کمک میگیرد تا شخصیتها را بهسرعت از یکدیگر متمایز کند. هر شخصیت با یک ویژگی وارد جهان داستان میشود و خواننده نیز با دنبالکردن ماجرا میبیند که آن ویژگی چه موقعیتهایی به وجود میآورد.
رفتاری که به هویت تبدیل میشود
در زندگی روزمره نیز برای شناختن و توصیف کودکان از صفتهای کوتاه استفاده میکنیم. یکی خجالتی است، دیگری شلوغ، یکی تنبل و دیگری باهوش. این واژهها گاهی توصیف مناسبی از رفتار کودک در موقعیتی مشخصاند؛ اما ممکن است بهتدریج به تعریفی ثابت از او تبدیل شوند.
میان جملهی «امروز در جمع حرف نزد» و جملهی «او خجالتی است» تفاوتی وجود دارد. جملهی نخست به یک موقعیت اشاره میکند، اما جملهی دوم ویژگیای را به کودک نسبت میدهد که ممکن است به موقعیتهای دیگر هم تعمیم داده شود. شاید همان کودک در جمع دوستانش پرحرف باشد یا در محیطی آشنا با اعتمادبهنفس صحبت کند. بااینحال، صفتی که به او نسبت داده شده میتواند پیش از شناخت رفتارهای دیگرش در ذهن اطرافیان جا بیفتد.
این تفاوت دربارهی صفتهایی مانند «شیطان»، «تنبل» یا «بیادب» هم وجود دارد. کودکی ممکن است در یک موقعیت رفتار نامناسبی داشته باشد، اما این رفتار بهتنهایی تمام شخصیت او را توضیح نمیدهد. وقتی بهجای اشاره به رفتار، خود کودک را با آن رفتار تعریف میکنیم، مرز میان کاری که انجام داده و کسی که هست کمرنگ میشود.
در اینجا میتوان از مجموعهی هارگریوز پرسشی تازه مطرح کرد. در جهان داستانی او، تبدیل یک ویژگی به نام شخصیت بخشی از بازی ادبی و طنز است؛ اما آیا همین منطق برای شناختن کودک واقعی هم کار میکند؟ آیا میتوان با یک ویژگی، تصویری کامل از یک کودک به دست آورد؟
صفتها چگونه بر نگاه ما اثر میگذارند؟
صفتها ابزارهای زبانی مفیدی هستند. با کمک آنها میتوانیم تفاوتهای رفتاری را توضیح دهیم و دربارهی تجربههای خودمان حرف بزنیم. مسئله از جایی آغاز میشود که یک صفت به تنها معیار شناختن فرد تبدیل شود.
فرض کنیم کودکی در کلاس چند بار حرف دیگران را قطع میکند و معلم او را «بیادب» مینامد. پس از مدتی، ممکن است رفتارهای دیگر او نیز زیر سایهی همین تعریف قرار بگیرند. اگر روزی در گفتوگویی شرکت کند و به دیگران فرصت صحبت بدهد، شاید این رفتار کمتر دیده شود؛ اما اگر دوباره میان حرف کسی بپرد، صفت قبلی بهآسانی به یاد میآید. در این وضعیت، برچسب میتواند بر انتظارات اطرافیان اثر بگذارد و راه شناخت رفتارهای متفاوت کودک را محدود کند.
این فرایند لزوماً در همهی کودکان به یک شکل رخ نمیدهد و نمیتوان گفت هر صفتی که از زبان بزرگسالان شنیده میشود، به تصویری ثابت در ذهن کودک تبدیل خواهد شد. بااینحال، وقتی یک توصیف بارها تکرار میشود، ممکن است کودک نیز آن را بخشی از تصور خود از خویشتن بداند. او بهتدریج با این انتظار روبهرو میشود که باید همان کسی باشد که دیگران توصیف میکنند.
توجه به این مسئله به معنای کنارگذاشتن صفتها نیست. بزرگسالان میتوانند دربارهی رفتار کودک صریح باشند، از او بخواهند مسئولیت کارش را بپذیرد یا پیامدهای رفتارش را توضیح دهند. تفاوت در این است که رفتار را قابلتغییر بدانند و آن را به تعریفی قطعی از شخصیت کودک تبدیل نکنند. گفتن «این رفتارت دیگران را ناراحت کرد» با گفتن «تو همیشه دیگران را ناراحت میکنی» یک معنا ندارد.
سادهسازی در داستان، پیچیدگی در زندگی
شخصیتهای هارگریوز قرار نیست تصویری کامل از پیچیدگی انسان ارائه دهند. آنها در قالبی طنزآمیز ساخته شدهاند و اغراق در ویژگیهایشان بخشی از جذابیت کتابهاست. خواننده میتواند از عجلهی «عجول آقا» یا رفتار «بیادب آقا» بخندد، چون میداند با شخصیتی روبهروست که برای یک هدف داستانی مشخص طراحی شده است.
اما کودک واقعی در موقعیتهای گوناگون رفتارهای متفاوتی دارد. ممکن است یک روز عجول و روز دیگر صبور باشد، گاهی با دیگران مهربانی کند و گاهی از روی خشم رفتار نامناسبی نشان دهد. حتی ویژگیهایی که نسبتاً پایدار به نظر میرسند، در شرایط مختلف شکلهای متفاوتی پیدا میکنند. شناخت کودک به دیدن همین تفاوتها نیاز دارد.
کتابهای هارگریوز از این جهت فرصتی برای تأمل دربارهی زبان و شناخت فراهم میکنند. آنها نشان میدهند که یک ویژگی چگونه میتواند در داستان به شخصیتی روشن و بهیادماندنی تبدیل شود؛ در عین حال، مقایسهی این شیوهی داستانپردازی با زبان روزمره به ما یادآوری میکند که سادگیِ یک شخصیت داستانی را نباید به شناخت یک انسان واقعی تعمیم داد.
شاید یکی از پرسشهای مهم در مواجهه با کودکان این باشد که صفتی که به آنها نسبت میدهیم، چه چیزی را روشن میکند و چه چیزهایی را از نظر پنهان نگه میدارد. آیا «خجالتی» بودن، تمام تجربهی کودکی را توضیح میدهد که در یک جمع ساکت مانده؟ آیا «شیطان» نامیدن کودکی پرتحرک، به ما کمک میکند رفتار او را بفهمیم یا باعث میشود پیش از دیدن موقعیت، دربارهاش تصمیم بگیریم؟
یک صفت، تمام یک کودک نیست
در مجموعهی «آقاها و خانمها»، هر شخصیت با یک ویژگی شناخته میشود و همین ویژگی زمینهی شکلگیری داستان است. این انتخاب در جهان موجز و طنزآمیز هارگریوز کارکرد دارد: شخصیتها بهیادماندنی میشوند و مخاطب خردسال بهسرعت تفاوت آنها را درمییابد.
اما در زندگی واقعی، یک صفت فقط بخشی از ماجراست. کودک را باید در موقعیتهای مختلف دید، به رفتارهایش توجه کرد و برای تغییر و تناقض در او جا باز گذاشت. ممکن است بتوانیم یک رفتار را در چند کلمه توصیف کنیم، اما این توصیف نباید به آخرین کلمهی ما دربارهی آن کودک تبدیل شود.
شخصیتهای هارگریوز با یک ویژگی وارد داستان میشوند؛ کودک واقعی اما در یک ویژگی خلاصه نمیشود. صفتها میتوانند نقطهی شروع شناخت باشند، به شرط آنکه آنها را با تمام آنچه دربارهی یک کودک میتوان دانست، اشتباه نگیریم.
