سوم خرداد ۱۳۶۱ ایران خرمشهر را آزاد کرده، ارتش عراق را به عقب رانده و در یکی از قدرتمندترین موقعیت‌های نظامی و سیاسی خود از آغاز جنگ قرار گرفته بود. صدام از آتش‌بس و عقب‌نشینی سخن می‌گفت، اما تهران تصمیم گرفت جنگ را تا «تنبیه متجاوز» ادامه دهد.

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- در روز سوم خرداد ۱۳۶۱، پرچم ایران بار دیگر بر فراز خرمشهر برافراشته شد؛ شهری که برای ایرانیان به نماد مقاومت و برای عراقی‌ها به نماد یک شکست تحقیرآمیز بدل شده بود. در همان روزها، صدام حسین که از فروپاشی نظامی‌اش در جنوب به وحشت افتاده بود، به‌یک‌باره از موضع تهاجم به موضع صلح و مذاکره رسید؛ نیروهایش را عقب کشید، آتش‌بس یک‌طرفه اعلام کرد و نوید عقب‌نشینی کامل از خاک ایران را سر داد. تاریخ‌نگاران داخلی جنگ اغلب این نقطه را «سرِ دوراهی» می‌نامند؛ لحظه‌ای که ایران می‌توانست جنگی را که با تجاوز عراق آغاز شده بود، در اوج پیروزی و با کوله‌باری از مشروعیت بین‌المللی به پایان برساند. اما داستان به گونه‌ی دیگری رقم خورد. آنچه در پی آمد، شش سال دیگر جنگ، صد‌ها هزار کشته و مجروح، ویرانی گسترده‌ی زیرساخت‌ها، رویارویی مستقیم و خونین با نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس، و نهایتا پذیرش قطعنامه‌ای بود که آیت‌الله خمینی آن را «جام زهر» خواند؛ قطعنامه‌ای که در بسیاری از شرایط اصلی‌اش تفاوت چندانی با آنچه در سال ۱۳۶۱ در دسترس بود نداشت. این نوشتار به روایت و تحلیل این مسیر می‌پردازد: از تصمیم ادامه‌ی جنگ در پی فتح خرمشهر تا فروپاشی جبهه‌ها در بهار ۱۳۶۷ و پذیرش دیرهنگام قطعنامه‌ی ۵۹۸؛ مسیری که در آن، غرور راهبردی و آرمان‌های بلندپروازانه، بار‌ها فرصت‌های واقع‌گرایانه برای پایان جنگ را زیر پا گذاشت.

سوم خرداد ۱۳۶۱؛ لحظه‌ای که تاریخ می‌توانست تغییر کند

آزادسازی خرمشهر توازن روانی و میدانی جنگ را یکسره به سود ایران تغییر داد. شورای امنیت سازمان ملل که در تمام دوران اشغال خرمشهر از سوی عراق، حتی یک قطعنامه‌ی جدی برای خروج نیرو‌های متجاوز صادر نکرده بود، ناگهان و تنها هجده روز پس از این فتح، در ۲۱ تیر ۱۳۶۱ قطعنامه‌ی ۵۱۴ را تصویب کرد؛ قطعنامه‌ای که خواستار آتش‌بس و بازگشت نیرو‌ها به مرز‌های بین‌المللی بود، بی‌آنکه اشاره‌ای به هویت متجاوز یا غرامت داشته باشد. این واکنش شتاب‌زده‌ی جامعه‌ی بین‌المللی، خود گواهی بود بر این حقیقت که تا پیش از پیروزی ایران، هیچ فوریتی برای پایان جنگ احساس نمی‌شد.

صدام حسین، که ژنرال‌های نامدارش، از جمله «جواد شیتنه» و «صلاح‌القاضی»، را پس از شکست خرمشهر اعدام کرده بود، در بیستم خرداد ۱۳۶۱ آتش‌بس یک‌طرفه اعلام کرد و نوید داد ظرف دو هفته نیروهایش را از خاک ایران خارج خواهد کرد. اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطرات همان روز خود نوشته است که نیمه‌شب خبر رسید عراق آتش‌بس یک‌طرفه اعلام کرده و حاضر است ظرف دو هفته نیروهایش را خارج کند و «قضیه را به میانجی‌های صلح واگذار کند». البته عقب‌نشینی صدام «بی‌قیدوشرط» نبود؛ مناقشاتی بر سر بخش‌هایی از نقاط مرزی، ارتفاعات و مناطق مورد اختلاف باقی ماند و بغداد نه مسئولیت تجاوز را پذیرفت و نه تعهد روشنی به پرداخت خسارت داد. تهران تضمین هم می‌خواست و از دید طرف ایرانی، بازگشت ساده به مرز بدون تضمین می‌توانست به صدام فرصت دهد ارتش خود را بازسازی و در زمان مناسب دوباره حمله کند. اما مشکل اینجا بد که طرف ایرانی تقریبا به هیچ تضمینی اعتماد نداشت؛ به‌ویژه به تضامین دیگر دولت‌های جهان و همچنین تضامین نهاد‌های بین‌المللی.

آیت‌الله خامنه‌ای که در آن زمان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بود، در ۱۴ خرداد اعلام کرد ایران خواستار ۱۵۰ میلیارد دلار غرامت جنگی است و از اصول خود عدول نخواهد کرد. آیت‌الله خمینی نیز در ۲۲ خرداد، در واکنش به بیانیه‌ی عراق درباره‌ی صلح، گفت ایران خواهان صلح است، اما «با قید و شرط»؛ و خواستار آن شد که هیئتی بین‌المللی به بررسی جرائم حکومت عراق و میزان خسارات وارده بر ایران بپردازد. در تهران چند منطق با یکدیگر رقابت می‌کردند. یک منطق می‌گفت هدف اصلی، یعنی دفع تجاوز و آزادسازی خاک، کمابیش حاصل شده و اکنون باید از برتری نظامی برای گرفتن امتیاز‌های حقوقی و امنیتی استفاده کرد. منطق دوم بر این باور بود که صلح پایدار بدون «تنبیه متجاوز» ممکن نیست؛ ایران باید بخشی حساس از خاک عراق را در اختیار بگیرد تا بغداد ناچار شود متجاوز بودن خود را بپذیرد، غرامت بدهد و تضمین ارائه کند. منطق سوم از این نیز فراتر می‌رفت: رژیمی که جنگ را آغاز کرده بود، ذاتا تهدیدی دائمی تلقی می‌شد؛ بنابراین، امنیت ایران نه با قرارداد با صدام، بلکه با سقوط او و، یحتمل، برآمدن حکومتی همسو در بغداد تامین می‌شد. گرچه باورش دشوار است، اما در نهایت این منطق سوم بود که غلبه یافت. ایران پایان جنگ را به برکناری صدام حسین از قدرت مشروط کرد و این موضع، به‌مرور زمان، به باوری چنان استوار و انعطاف‌ناپذیر بدل شد که در سال‌های پایانی جنگ، عدول از آن دیگر به‌سادگی ممکن نبود.

تصمیم ایران و ورود به خاک عراق

ادامهٔ جنگ از همان آغاز موافقان و مخالفان خود را داشت و حتی آیت‌الله خمینی نیز در ابتدا با آن موافق نبود. احمد خمینی دراین‌باره گفته است: «امام معتقد بودند بهتر است جنگ تمام شود و فتح خرمشهر بهترین موقع برای پایان جنگ است.» او سپس مدعی می‌شود که مسئولان جنگ برای دستیابی به غرامت، پیشروی تا شط‌العرب را پیشنهاد کردند، اما آیت‌الله خمینی در آغاز با این پیشنهاد موافق نبود. بااین‌حال، در روایت اکبر هاشمی رفسنجانی و شماری از فرماندهان نظامی، مخالفت آیت‌الله خمینی بیش از آنکه متوجه اصل ادامهٔ جنگ باشد، ناظر بر ورود نیرو‌های ایرانی به شهر‌های عراق و آسیب رسیدن به مردم آن کشور بود.

ناخدا حمید احمدی، از فرماندهان وقت نیروی دریایی، نیز روایت کرده است که همراه با ناخدا بهرام افضلی و سرهنگ هدایت‌الله حاتمی نزد هاشمی رفسنجانی رفتند و به او هشدار دادند که ورود به خاک عراق نتیجه‌ای جز طولانی‌شدن جنگ و ناکامی در پی نخواهد داشت. هاشمی رفسنجانی نیز در خاطرات ۲۰ خرداد نوشته است: «امام با ورود به خاک عراق موافق نبودند، اما فرماندهان نظامی در حضور ایشان استدلال کردند که ادامهٔ جنگ با ممنوعیت ورود به خاک عراق سازگار نیست.»

سرانجام، منطق ادامه جنگ و «تنبیه متجاوز» بر اندیشه پایان‌دادن به جنگ از موضع قدرت غلبه یافت. چند هفته بعد، ایران عملیات رمضان را با هدف نفوذ به خاک عراق و تهدید بصره آغاز کرد؛ تصمیمی که جنگ را شش سال دیگر ادامه داد و مسیر آن را دگرگون کرد.

عملیات رمضان؛ عبور از مرز و آغاز جنگی دیگر

ساعت ۲۱:۳۰ روز ۲۲ تیر ۱۳۶۱، تنها یک روز پس از تصویب قطعنامه ۵۱۴، که خواستار آتش‌بس طرفین بود، عملیات رمضان در شرق بصره آغاز شد. هدف، شکستن خطوط دفاعی عراق، نزدیک‌شدن به بصره و ایجاد موقعیتی بود که بغداد را به پذیرش شروط ایران وادارد. این نخستین عملیات بزرگ ایران در خاک عراق پس از تغییر موازنه جنگ بود. نیرو‌هایی که در دشت‌های خوزستان با تحرک، غافلگیری و روحیه بالا موفق شده بودند، این بار با محیطی متفاوت روبه‌رو شدند: استحکامات عمیق، خاکریز‌های مثلثی، میدان‌های مین، آتش متمرکز توپخانه، موانع مصنوعی و ارتشی که اکنون در مقام دفاع از خاک خود می‌جنگید.

عملیات در چند مرحله ادامه یافت، اما هدف اصلی حاصل نشد. ایران تلفاتی سنگین داد و دریافت که فرمول آزادسازی سرزمین خود الزاماً برای تصرف و نگهداری زمین در عراق کارآمد نیست. محدودیت پشتیبانی هوایی، کمبود آتش توپخانه، دشواری هماهنگی میان یگان‌ها و اتکای زیاد به نیروی پیاده، در برابر دفاع لایه‌لایه عراق آشکار شد. امید به شورش گسترده شیعیان عراق یا فروپاشی ارتش بعث نیز تحقق نیافت. سرکوب سیاسی در عراق شدید بود، ملی‌گرایی عراقی همچنان نیرو داشت و ورود ارتش ایران، حتی برای مخالفان صدام، الزاماً به معنای فرصتی برای قیام نبود.

رمضان یک شکست عملیاتی مهم بود، اما پیام راهبردی آن به‌درستی درک نشد. شکست می‌توانست سبب بازبینی هدف نهایی شود: آیا تصرف بصره ممکن بود؟ اگر ممکن بود، با چه هزینه‌ای و سپس با چه طرحی برای اداره بحران؟ اگر هدف فقط کسب اهرم بود، چه مقدار زمین و برای چه مدت لازم بود؟ مرز میان «عملیات محدود برای مذاکره» و «جنگ تا تغییر رژیم عراق» کجا قرار داشت؟ پاسخ‌های علنی و منسجمی برای این پرسش‌ها ارائه نشد. در عوض، مفهوم «یک عملیات سرنوشت‌ساز» بار‌ها بازتولید شد؛ هر بار چنین تصور می‌شد که یورش بعدی می‌تواند بن‌بست را بشکند.

از «دفع تجاوز» تا «تنبیه متجاوز»

مطالبی دیگر برای مطالعه در همین زمینه

استدلال رسمی ایران این بود که توقف در مرز، بدون تنبیه عراق، صلح را به وقفه‌ای میان دو جنگ تبدیل می‌کند. این استدلال از تجربه‌ای واقعی تغذیه می‌شد: صدام قرارداد الجزایر را یک‌جانبه کنار گذاشته بود، جنگ را با محاسبه فرصت‌طلبانه آغاز کرده و در برابر قطعنامه‌های نخست سازمان ملل امتیاز معناداری نداده بود. تهران همچنین می‌گفت تا زمانی که متجاوز تعیین و خسارت جبران نشود، آتش‌بس عدالت را قربانی مصلحت قدرت‌های بزرگ می‌کند.

مشکل در مشروعیت این مطالبات نبود؛ مشکل در ترتیب، سنجش‌پذیری و حد نهایی آنها بود. «تنبیه متجاوز» دقیقاً با چه وضعیتی محقق می‌شد؟ عقب‌نشینی کامل؟ اعتراف رسمی؟ پرداخت مبلغی معین؟ سقوط صدام؟ ایجاد حکومت اسلامی در عراق؟ هرچه جنگ پیش رفت، پاسخ‌ها بیشتر سیاسی و ایدئولوژیک و کمتر عملیاتی شد. اگر سقوط حکومت بعث شرط پایان بود، ایران به نیرویی برای شکست ارتش رو به گسترش عراق، تصرف مراکز اصلی آن کشور و مدیریت پیامد منطقه‌ای چنین تحولی نیاز داشت؛ امکاناتی که در اختیار نداشت. اگر غرامت و تعیین متجاوز هدف بود، باید دستگاه دیپلماسی در کنار عملیات نظامی، طرحی قابل قبول برای جامعه جهانی می‌ساخت؛ اما مذاکره اغلب مترادف «وادادن» و نشانه ضعف انگاشته شد.

در بازجویی‌های اف‌بی‌آی از صدام پس از سقوط حکومتش، او برای توجیه تصمیم ۱۳۵۹ تمثیلی به کار برد: اگر کشاورزی دام‌هایش را به زمین همسایه بفرستد و آب همسایه را منحرف کند، صاحب زمین چه باید بکند؟ صدام مدعی بود ایران قرارداد الجزایر را نقض و در امور عراق دخالت کرده است. این سخن، روایت دفاعیِ کسی بود که خود دستور حمله را صادر کرده بود و گزارش ۱۹۹۱ دبیرکل سازمان ملل ادعای مشروعیت تجاوز او را نپذیرفت. بااین‌حال، همین روایت نشان می‌دهد که هر دو حکومت، جنگ را در قالب تهدیدی وجودی و حیثیتی تعریف می‌کردند. هنگامی که حیثیت جای نتیجه قابل اندازه‌گیری را بگیرد، عقب‌نشینی سیاسی برای هر دو طرف دشوار می‌شود.

پیروزی‌های موضعی، بن‌بست راهبردی

پس از عملیات رمضان، سلسله عملیات‌های مسلم‌بن‌عقیل، محرم، والفجر و خیبر ادامه یافت. ایران در برخی از این نبرد‌ها دستاورد‌های موضعی به دست آورد و بخشی از توان رزمی عراق را فرسود، اما هیچ‌یک نتوانست موازنه کلی جنگ را به سود ایران دگرگون کند. در اسفند ۱۳۶۲، عملیات خیبر نیرو‌های ایرانی را به جزایر مجنون رساند. نبرد در هور، ابتکار و جسارت عملیاتی ایران را به نمایش گذاشت، اما حفظ این مناطق زیر آتش سنگین عراق دشوار بود. هم‌زمان، عراق استفاده از سلاح شیمیایی را از اقدامی استثنایی به بخشی ثابت از راهبرد نظامی خود تبدیل کرد؛ گاز خردل و عوامل عصبی برای متوقف کردن موج حمله، برهم زدن خطوط تدارکات و ایجاد رعب به کار گرفته می‌شدند.

بااین‌همه، ایران در بهمن ۱۳۶۴ با اجرای عملیات والفجر ۸ شبه‌جزیره فاو را تصرف کرد. عبور غافلگیرانه از اروندرود، طراحی دقیق عملیات، مهندسی رزمی و پایداری نیرو‌ها در برابر پاتک‌های عراق، این عملیات را به بزرگ‌ترین پیروزی ایران پس از آزادسازی خرمشهر بدل کرد. این موفقیت البته تنها محصول ابتکار عملیاتی نبود. ایران در ماه‌های پیش از عملیات توانسته بود از طریق شبکه خرید‌های تسلیحاتی پنهانی، که بعد‌ها در ماجرای مک‌فارلین و ایران-کنترا آشکار شد، بخشی از کمبود موشک‌ها، قطعات یدکی و تجهیزات خود را جبران کند؛ عاملی که در کنار تجربه انباشته نیرو‌های ایرانی، در افزایش توان رزمی و موفقیت عملیات نقش داشت. تصرف فاو عراق را از بخش مهمی از دسترسی مستقیم خود به خلیج فارس محروم می‌کرد، بصره را زیر فشار قرار می‌داد و نگرانی دولت‌های جنوبی خلیج فارس را برمی‌انگیخت. این پیروزی نشان داد که ایران همچنان توان طراحی و اجرای عملیات‌های پیچیده و غافلگیرکننده را دارد.

فاو دومین پنجره مهم برای پایان دادن به جنگ بود. ایران پس از چهار سال نبرد در خاک عراق، برای نخستین بار اهرمی در اختیار داشت که می‌توانست مبنای یک مصالحه سیاسی قرار گیرد. تهران می‌توانست عقب‌نشینی از فاو را در برابر تعیین متجاوز، سازوکاری برای جبران خسارت، تضمین امنیت مرز‌ها و تبادل اسرا پیشنهاد کند. حسین علایی، از فرماندهان پیشین سپاه، سال‌ها بعد استدلال کرد که ایران پس از فتح فاو می‌توانست خود ابتکار صلح را به دست گیرد و از موضع برتر وارد مذاکره شود. البته موفقیت چنین ابتکاری قطعی نبود؛ عراق و حامیانش ممکن بود این شروط را نپذیرند. بااین‌حال، تفاوت اساسی با سال ۱۳۶۱ آن بود که ایران این بار افزون بر برتری اخلاقی، برگ برنده‌ای عینی نیز در اختیار داشت.

با وجود این، فتح فاو بیش از آنکه فرصتی برای پایان دادن به جنگ تلقی شود، نشانه‌ای از نزدیک بودن پیروزی نهایی شمرده شد. عملیات کربلای ۴ در دی ۱۳۶۵ با شکست و تلفات سنگین پایان یافت و اندکی بعد کربلای ۵ در شلمچه یکی از خونین‌ترین نبرد‌های جنگ را رقم زد. نیرو‌های ایرانی تا آستانه استحکامات اصلی عراق پیش رفتند، اما نتوانستند بصره را تصرف کنند. این نبرد‌ها توان تهاجمی ایران را به‌شدت فرسود، درحالی‌که عراق با اتکا به منابع مالی گسترده، حمایت خارجی و انباشت تسلیحات، فرصت یافت قوای خود را بازسازی کند. بدین‌ترتیب، فاو نیز، همچون خرمشهر، به‌جای آنکه به اهرمی برای پایان جنگ بدل شود، در انتظار دستیابی به «پیروزی نهایی» مستحیل شد.

خلیج فارس؛ جایی که جنگ بین‌المللی شد

سال ۱۳۶۳، جنگ وارد مرحله‌ای تازه شد. با آغاز «جنگ نفتکش‌ها»، میدان نبرد از جبهه‌های زمینی به آب‌های خلیج فارس گسترش یافت. عراق با حمله به نفتکش‌ها و کشتی‌های مرتبط با صادرات نفت ایران می‌کوشید مهم‌ترین منبع درآمد تهران را از میان ببرد. ایران نیز در پاسخ، کشتی‌های مرتبط با عراق و دولت‌های عربی حامی آن، به‌ویژه کویت، را هدف قرار داد. بدین‌ترتیب، امنیت کشتیرانی و جریان صدور نفت در خلیج فارس به بخشی از خود جنگ تبدیل شد.

گسترش درگیری پای قدرت‌های بزرگ را نیز به میدان کشاند. کویت که خود را در معرض تهدید می‌دید، از ایالات متحده و اتحاد شوروی درخواست حمایت کرد. آمریکا در سال ۱۳۶۶ با ثبت شماری از نفتکش‌های کویتی تحت پرچم خود و آغاز عملیات اسکورت، حضوری مستقیم و دائمی در خلیج فارس یافت. از آن پس، ناوگان آمریکا دیگر ناظر تحولات نبود؛ به یکی از بازیگران جنگ بدل شده بود.

تنش میان ایران و آمریکا به‌سرعت رو به افزایش گذاشت. در ۲ مهر ۱۳۶۶، نیرو‌های آمریکایی کشتی «ایران‌اجر» را به اتهام مین‌ریزی توقیف و منهدم کردند. چند هفته بعد، در عملیات «نیمبل آرچر»، دو سکوی نفتی ایران هدف حمله قرار گرفت. بحران در فروردین ۱۳۶۷ به اوج رسید: ناو آمریکایی «ساموئل بی. رابرتز» با مین برخورد کرد و آسیب دید و ایالات متحده چهار روز بعد، در ۲۹ فروردین، عملیات گسترده «آخوندک» را به اجرا گذاشت. در این عملیات، سکو‌های نفتی ایران، ناوچه سهند و شناور موشک‌انداز جوشن هدف قرار گرفتند و ناوچه سبلان نیز آسیب سنگینی دید.

سال‌ها بعد، دیوان بین‌المللی دادگستری اعلام کرد که ایالات متحده نتوانسته است حمله به سکو‌های نفتی ایران را با استناد به حق دفاع مشروع توجیه کند، هرچند ادعای ایران برای دریافت غرامت را نیز نپذیرفت. فارغ از داوری حقوقی، آنچه در این مرحله اهمیت داشت، دگرگونی ماهیت جنگ بود. از میانه دهه ۱۳۶۰، جنگ دیگر صرفاً رویارویی ایران و عراق نبود؛ رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و مداخله مستقیم قدرت‌های بزرگ، معادله نبرد را دگرگون کرده بود. از این پس، تهران تنها با بغداد نمی‌جنگید، بلکه باید هزینه حضور روزافزون بازیگرانی را نیز می‌پرداخت که حفظ موازنه منطقه‌ای را بخشی از منافع خود می‌دانستند.

سلاح شیمیایی و معنای تنهایی

عراق از ۱۹۸۳ به بعد، نخست به‌طور محدود و سپس به‌صورت گسترده، سلاح شیمیایی را علیه نیرو‌های ایرانی به کار گرفت و تا پایان جنگ، این سلاح‌ها بخشی سازمان‌یافته از راهبرد عملیاتی بغداد شد. در حلبچه، در ۲۵ اسفند ۱۳۶۶/ ۱۶ مارس ۱۹۸۸، حمله شیمیایی جان هزاران غیرنظامی کرد را گرفت؛ در جبهه‌های جنوبی نیز از گاز‌های شیمیایی برای شکستن خطوط، گشودن رخنه و تعقیب نیرو‌های عقب‌نشسته استفاده شد. در نگاه ایرانیان، این تجربه فقط یادآور قدرت ویرانگر یک سلاح نبود؛ حسی عمیق از رهاشدگی و تنهایی نیز بر جای گذاشت.

واکنش شورای امنیت دیرهنگام و محتاط بود. قطعنامه ۶۱۲ شورای امنیت در ۹ مه ۱۹۸۸ استفاده از سلاح‌های شیمیایی را محکوم کرد، اما در متن آن، برخلاف شواهد میدانی و گزارش‌های کارشناسی، نامی از عراق برده نشد و از هر دو طرف خواسته شد از این سلاح‌ها پرهیز کنند. برای ایرانیان، این زبان یادآور تجربهٔ آغاز جنگ بود: متجاوز و قربانی در عبارتی متقارن کنار هم می‌نشستند. از همین‌رو، احساس تنهایی ایران فقط محصول تبلیغات رسمی نبود؛ نشانه‌های واقعیِ معیار دوگانه و ملاحظه‌کاری قدرت‌ها نیز آن را تغذیه می‌کرد.

«فرصت‌های از دست‌رفته»

در فاصله خرمشهر تا پذیرش ۵۹۸، چهار پنجره برای تغییر مسیر دیده می‌شود: تابستان ۱۳۶۱، هنگامی که ایران در اوج مشروعیت بود؛ فتح فاو در بهمن ۱۳۶۴، که اهرمی باارزش برای معامله فراهم کرد؛ تصویب قطعنامهٔ جامع‌تر ۵۹۸ در تیر ۱۳۶۶، هنگامی که مواضع ایران هنوز حفظ شده بود؛ و بهار ۱۳۶۷ پس از سقوط فاو، زمانی که توقف زودتر می‌توانست از شکست‌های بعدی بکاهد. «فرصت از دست‌رفته» به این معنا نیست که صلحی کامل منتظر امضای ایران بود؛ معنای دقیق‌تر آن است که نسبت هزینه و فایده در این مقاطع از تیر ۱۳۶۷ بهتر بود و ایران می‌توانست به‌جای شرط‌بندی همه‌چیز بر پیروزی قاطع، مسیر‌های مرحله‌ای و قابل بازنگری را بیازماید.