آمریکای لاتین در حافظه تاریخی جهان، جغرافیای زخمهای التیام نیافته و پیکرهای همواره در کمند طمع قدرتهای بیرونی است.
در کانون این اندام خاکیِ پهناور، برزیل با وسعتی به درازای یک قاره و شریانهای آبی خروشانش، سرزمینی ویژه و غولآساست.
تاریخ مدون این خطه هنگامی دگرگون شد که در ۲۲ آوریل ۱۵۰۰، ناوگان پدرو آلوارز کابرال در ساحل «باهیا» لنگر انداخت و بر اساس عهدنامه «توردسیاس» با اسپانیا، مالکیت آن را به تاجوتخت پرتغال پیشکش کرد.
استعمار پرتغال طی سه سده، سرنوشت این سرزمین بکر را با الگوی بهرهکشی اقتصادی پیوند زد؛ نخست با استخراج و تاراج چوب سرخرنگ «پائو برزیل»، سپس با تأسیس نظام تکمحصولی نیشکر در شمالشرق که به بهای جان میلیونها برده ربودهشده از آفریقا قوام یافت و سرانجام با غارت رگههای زرین طلا و الماس در ایالت «میناس گرایس» در قرن هجدهم. برخلاف متصرفات امپراتوری اسپانیا در آمریکای جنوبی که پس از جنگهای استقلالطلبانه به جمهوریهایی خرد و ناپایدار تبدیل شدند، برزیل مسیری یگانه را پیمود. در نوامبر ۱۸۰۷، هنگامی که ارتش ناپلئون بناپارت از پیرنه گذشت و لیسبون را درنوردید، خاندان سلطنتی براگانسا (پادشاهی پرتغال) به رهبری «ژائو ششم»، تحت حمایت ناوگان سلطنتی بریتانیا، از اقیانوس اطلس عبور و شهر ریودوژانیرو (در برزیل) را پایتخت امپراتوری پرتغال اعلام کرد. این تبعید تاریخی، ساختار اداری و تمامیت ارضی برزیل را به صورت دستنخورده حفظ کرد؛ تا آنجا که در سپتامبر ۱۸۲۲، «پدرو اول» در کنار رودخانه «ایپیرانگا» فریاد استقلال سر داد و نخستین نظام سلطنتی مشروطه و پایدار را در سراسر آمریکای جنوبی بنیان نهاد، اما برچیده شدن پرچم لیسبون، طلوع آزادی مطلق نبود؛ بلکه گشایش فصلی تازه از ورود نیروهایی نوپا به عرصه نفوذ و تسلط بر مقدرات این سرزمین به شمار میرفت.
سایه سنگین دکترین مونرو
در سال ۱۸۲۳ «جیمز مونرو» رئیسجمهور وقت ایالات متحده، با صدور پیامی خطاب به کنگره، دکترین مشهور خود را اعلام کرد: «نیمکره غربی دیگر نباید عرصه استعمارگری قدرتهای کهنهکار اروپایی باشد». این دکترین گرچه در ظاهر ردایی از نیت خیرخواهانه برای دفاع از حاکمیت ملی سرزمینهای نوپا را بر تن داشت، اما در باطن سند انحصاری سلطه و ایجاد حوزه نفوذ انحصاری برای کاخ سفید بود.
با وجود آنکه ایالات متحده در سال ۱۸۲۴ نخستین کشوری نام گرفت که استقلال برزیل را به رسمیت شناخت، اما در سراسر سده نوزدهم، بریتانیای عصر ملکه ویکتوریا با تسلط بر نظام مالی، بانکداری و خطوط آهن، نبض اقتصاد ریو و سائوپائولو را در دست داشت.
با افول تدریجی قدرت مالی لندن در آستانه قرن بیستم، بُردار تجارت برزیل تغییر جهت داد.
اقتصاد این غول آمریکای جنوبی بر کشت قهوه در سائوپائولو و ایالتهای همجوار استوار بود و ایالات متحده به خریدار بیش از ۶۰ درصد دانههای قهوه صادراتی برزیل تبدیل شد.
با فروپاشی امپراتوری برزیل در سال ۱۸۸۹ و استقرار جمهوری، نخبگان الیگارش حاکم که به طبقه زمینداران و تاجران بزرگ تعلق داشتند، سکان دیپلماسی را به «بارون ریو برانکو» سپردند.
ریو برانکو معمار سیاستی شد که تاریخنگاران آن را «همپیمانی نانوشته» نامیدهاند؛ سیاستی که بر پایه چرخش کامل از مدار لندن به سوی مدار اقتصادی و ژئوپلیتیک واشنگتن بنا شد.
بدینگونه، حیاط خلوت واشنگتن دیواری نفوذناپذیر یافت و برزیل پای در مسیری نهاد که در آن سرمایه، مستشاران و بانکهای والاستریت نقش اول را ایفا میکردند.
برزیل در چنگ اختاپوس دلار
در نخستین دهههای قرن بیستم، نفوذ اقتصادی ایالات متحده دیگر محدود به دادوستد دانههای قهوه و لاستیک خام آمازون نبود.
شرکتهای غولپیکر چندملیتی آمریکایی هجوم برنامهریزیشدهای را برای تسخیر زیرساختها، شبکه انرژی، حملونقل و معادن راهبردی برزیل ترتیب دادند. سودهای نجومی ناشی از تعرفههای سنگین بدون کوچکترین بازسرمایهگذاری در زیرساختهای بومی، به نیویورک سرازیر میشد.
در بخش معدن، منابع غنی سنگ آهن و منگنز در ایالت «میناس گرایس» تحت تسلط شرکت «معادن هانا» قرار گرفت؛ کارتل عظیم فلزات که سناتورها و وزرای آمریکایی در هیئت مدیره آن نقشی برجسته داشتند.
همزمان، واردات فراوردههای نفتی و کنترل بازارهای توزیع بنزین و سوخت این کشور بزرگ، در چنبره شرکت «استاندارد اویل» نیوجرسی و «تگزاکو» قرار گرفت.
این سلطه خفهکننده هرگونه ابتکار برای استخراج بومی یا ساخت پالایشگاههای ملی را در نطفه خاموش میکرد.
کشاورزی برزیل نیز با ورود غولهایی چون شرکت «کارگیل» دستخوش بحران شد و دهقانان سنتی به حاشیهنشینان بیاستطاعت شهرها و حلبیآبادها تبدیل شدند.
ایالات متحده نهتنها سودهای کلان از خاک برزیل بیرون میکشید، بلکه اجازه نمیداد صنایع پایه ملی در خاک این کشور شکل بگیرند؛ برزیل باید صرفاً تأمینکننده مواد خام ارزانقیمت برای کارخانجات دیترویت و پنسیلوانیا و مصرفکننده کالاهای ساخت کارخانههای ایالتهای شمالی آمریکا باقی میماند.
بازی وارگاس در شطرنج آتش و خون
با سقوط «والاستریت» در سال ۱۹۲۹ و بحران بزرگ اقتصاد جهانی، بهای قهوه سقوط کرد و الیگارشی وابسته صادرات در برزیل به زانو درآمد. در دل این فروپاشی، در سال ۱۹۳۰ «ژتولیو وارگاس»، چهرهای ملیگرا با پشتیبانی افسران جوان ارتش، قدرت را بدست گرفت. وارگاس دریافت که کشوری بدون صنعت و ساختار تولید انرژی مستقل، همواره مستعمرهای بیحقوحساب باقی خواهد ماند.
او با نبوغی عملگرایانه و بهرهگیری از فضای ژئوپلیتیک اواخر دهه ۱۹۳۰ و صفآرایی بلوکهای قدرت در جنگ جهانی دوم، ایالات متحده را در تنگنای تاریخی قرار داد. وارگاس روابط تجاری و صنعتی با آلمان نازی را به شکل کمسابقهای توسعه بخشید تا جایی که آلمانیها آمادگی خود را برای ساخت مجتمع ملی فولاد برزیل اعلام کردند. فرانکلین روزولت، رئیسجمهور آمریکا که از حضور یک متحد احتمالی برای برلین در قلب نیمکره غربی به وحشت افتاده بود، به دستودلبازی ژئوپلیتیک تن داد. ایالات متحده حاضر شد در قالب «بانک صادرات و واردات»، وامها و فناوری مهندسی لازم را برای ساخت نخستین و عظیمترین کارخانه یکپارچه فولاد آمریکای لاتین در «ولتا ردوندا» تأمین کند.
در ازای این امتیاز بزرگ، برزیل بنادر و پایگاههای هوایی شمالشرق خود؛ بهویژه پایگاه هوایی ناتال را در اختیار ارتش آمریکا گذاشت و نظامیان برزیلی را روانه ایتالیا کرد تا شانه به شانه متفقین بجنگند.
اما تقابل تاریخی وارگاس با سرمایهداری آمریکایی پس از جنگ پایان نیافت. او در دوره دوم حکومت خود (۱۹۵۱–۱۹۵۴) به کابوسی حقیقی برای شرکتهای چندملیتی بدل شد. وارگاس با طرح راهبرد انرژی مستقل، لایحه ملی کردن منابع هیدروکربنی را به صحن کنگره آورد و با برانگیختن خیزش اجتماعی و شعار مشهور «نفت مال ماست!»، در سوم اکتبر ۱۹۵۳ غول نفتی دولتی «پتروبراس» را تأسیس و دست کارتلهای نفتی آمریکایی را از طلای سیاه برزیل کوتاه کرد.
پاسخ واشنگتن، شرکتهای آمریکایی و ژنرالهای وابسته به آنها سنگین بود؛ کارزار گستردهای از ترور شخصیت، فشارهای سرسامآور ارزی، تحریم قطعات و اولتیماتومهای نظامی بر او تحمیل شد.
وارگاس در ۲۴ آگوست ۱۹۵۴ در کاخ ریاستجمهوری با شلیک گلوله به قلب، خودکشی کرد.
او در وصیتنامه جنجالیاش نوشت: «نیروهای تیرهدل بینالمللی مانع پیشرفت خلق من شدند... من زندگیام را دادم تا به تاریخ بپیوندم».
چکمهپوشان «ریودوژانیرو»
مرگ وارگاس شعله استقلالخواهی را در برزیل خاموش نکرد. در ابتدای دهه ۱۹۶۰ پس از کنارهگیری جانیو کوادروس، معاون چپگرا و مترقی او، ژوائو گولارت بر صندلی ریاستجمهوری تکیه زد.
گولارت مانیفستی بنیادین برای دگرگونی طبقاتی برزیل تدوین کرد که به «اصلاحات پایهای» شهرت یافت: اصلاحات ارضی سراسری برای خلعید از ملاکان غاصب، ملی کردن پالایشگاههای باقیمانده، محدود کردن خروج سودهای افسارگسیخته شرکتهای آمریکایی از کشور به سقف ۱۰ درصد ارزش اسمی و گسترش حق رأی به اقشار بیسواد.
او در صحنه بینالمللی نیز به سوی جنبش عدم تعهد گام برداشت، دولت چپگرای کوبا را به رسمیت شناخت و برای معامله با بلوک شرق آغوش گشود.
در واشنگتنِ عصر جنگ سرد، این اصلاحات عبور از خطوط قرمز تلقی شد.
جان اف.کندی و سپس لیندون بی.جانسون همراه با سفیر کهنهکار آمریکا در برزیل، «لینکلن گوردون» و وابسته نظامی فعال سفارت، «ورنون والترز» نقشه کودتایی هولناک را کشیدند. گوردون در تلگرافهای محرمانه خود وضعیت برزیل را «پیش از موعدِ سقوط کامل در دامان چپ» توصیف و تأکید کرد هرگونه تأخیر، برزیل را به کوبایی جدید بدل خواهد کرد.
در ۳۱ مارس ۱۹۶۴، تانکهای ارتش به فرماندهی ژنرالهای وابسته به آمریکا به خیابانها سرازیر شدند. برای تضمین پیروزی کودتاچیان، پنتاگون یک ناوگروه ضربت متشکل از ناو هواپیمابر «فارستال»، ۶ ناوشکن جنگی و چهار شناور تدارکاتی حامل هزاران تُن سوخت و مهمات را تحت مأموریتی موسوم به «عملیات برادر سام» به آبهای ساحلی برزیل فرستاد تا در صورت مقاومت نیروهای وفادار به قانون اساسی، رسماً مداخله نظامی انجام دهد.
گولارت برای جلوگیری از شکل گرفتن حمام خون، تسلیم شد و کشور را ترک کرد؛ کودتاچیان بر اریکه قدرت تکیه زدند و «لینکلن گوردون» با همان ادبیات تهوعآور و همیشگی کاخ سفید، پیروزی کودتا را «بزرگترین پیروزی آزادی در نیمکره غربی در سالهای اخیر» خواند!
به این ترتیب، دیکتاتوری نظامی به مدت ۲۱ سال (۱۹۶۴-۱۹۸۵) با آتش و شکنجه بر مقدرات ملت برزیل چنبره زد. سازمان مخوف امنیتی ارتش برزیل، با کمک مشاوران آمریکایی و تحت چتر شبکه ترور «عملیات کندور» (در آمریکای لاتین)، به ربایش سیستماتیک، شکنجه دهشتناک مخالفان و سربهنیستکردن هزاران دانشجو، کارگر و روشنفکر پرداخت.
از منظر اقتصادی، دیکتاتورها دروازهها را به طور کامل روی بانکهای والاستریت و صندوق بینالمللی پول گشودند؛ دورانی که ابتدا با تبلیغات فریبنده، «معجزه اقتصادی» خوانده شد، اما برزیل را در انتهای دهه ۱۹۷۰ با بدهی خارجی ویرانگر ۱۰۰ میلیارد دلاری، تورم افسارگسیخته و نابرابری اجتماعی عمیقی رها کرد که تا دههها پیکره جامعه را میسوزاند.
زایش چپ نوین
اواخر دهه ۱۹۷۰ هنگامی که فقر، سرکوب سیاسی و بحران اقتصادی ارکان استبداد نظامی را به لرزه درآورده بود، جنبشی در حاشیه قطب صنعتی ایالت سائوپائولو متولد شد.
این پدیده، نوعی ویژه از «سوسیالیسم دموکراتیک بومی» بود که نه از روی رسالههای ارتدوکس کمونیسم شوروی رونویسی شد و نه از جنگ چریکی در کوهستانها سود و بهره میبرد.
این تفکر چپگرای تازه، برآمده از دو خاستگاه بود؛ سندیکاهای کارگری (فلزکاران مستقل) و جریان روشنفکری چپگرای متمایل به کلیسا. پیوند این دو خاستگاه، در ۱۰ فوریه ۱۹۸۰ به تأسیس حزب کارگران انجامید. این جریان برخلاف الگوهای چپگرای خاورمیانه یا اروپای شرقی، ساختاری به شدت شبکهای، کثرتگرا، پایبند به مبارزات صندوق رأی و منتقد جدی بروکراسیِ دیکتاتوری داشت.
«لولا» وارد میشود
در رأس خیزش چپ نوین، سیاستمداری زیرک با دستهای پینهبسته نشسته بود؛ لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا. او متولد ۱۹۴۵ در منطقه فقیر و بحرانزده «گارانیونز» در شمالشرق برزیل بود.
در کودکی رنج فقر مطلق، سوءتغذیه و مرگ زودرس برادرانش را چشیده بود.
او پیش از آنکه به سن جوانی برسد، شغلهای زیادی را تجربه کرد؛ واکس میزد، بادامزمینی میفروخت و پس از مهاجرت به سائوپائولو، در ۱۲ سالگی ترک تحصیل کرد تا کارگر تراشکار شود.
او در ۱۹ سالگی هنگام کار طاقتفرسا در شیفت شب، انگشت کوچک دست چپش را زیر چرخهای دستگاه هیدرولیک صنعتی از دست داد.
«لولا» با برخورداری از ادبیاتی متفاوت، خود را به عنوان سخنگوی محرومان و طبقات فرودست مطرح کرد. او پس از تحمل زندان در دوران حاکمیت دیکتاتوری نظامی، تصمیم به شرکت در انتخابات گرفت، اما سه بار در انتخابات ریاستجمهوری شکست خورد تا اینکه در پاییز ۲۰۰۲ با حمایت ائتلافی تاریخی بر صندلی ریاستجمهوری تکیه زد.پژوهشگران حوزه تاریخ سیاسی معتقدند در دوران نخست ریاستجمهوری داسیلوا تحولاتی ریشهای در نظام اجتماعی برزیل پدید آمد. با اجرای برنامههای هدفمند نظیر «بولسا فامیلیا» (یارانه مشروط به تحصیل و واکسیناسیون کودکان) و پویش «گرسنگی صفر»، بیش از ۳۶ میلیون برزیلی از فقر مطلق نجات یافتند و طبقهای جدید از شهروندان برزیلی به وجود آمد.
در بخش صنعت، دولت لولا سرمایهگذاریهای سنگینی در صنایع کشتیسازی، هوانوردی پیشرفته و کشف میادین بزرگ نفت فراساحلی انجام داد و شرکت نفت دولتی «پتروبراس» به یکی از معتبرترین شرکتهای انرژی جهان تبدیل شد.
در صحنه بینالمللی، داسیلوا حیاط خلوت سنتی واشنگتن را به میدان قدرتنمایی استقلال قاره بدل کرد. او با کمک «هوگو چاوز» در ونزوئلا و «نستور کرشنر» در آرژانتین، معاهده استعماری تجارت آزاد قاره آمریکا را که هدفش ادغام اجباری بازارهای آمریکای لاتین در اقتصاد واشنگتن بود، در اجلاس تاریخی نوامبر ۲۰۰۵ در «مار دل پلاتا» با قاطعیت ناکام گذاشت.
علاوه بر آن، لولا با همراهی روسیه، هند و چین، بلوک ژئواکونومیک «بریکس» را پایهگذاری کرد تا پایانی باشد بر جهان تکقطبی پس از فروپاشی شوروی.
کودتای سفید علیه «لولا»
پیشرفت شتابان غول آمریکای جنوبی و استقلال رأی آن در بحرانهای جهانی، برای سیاستگذاران پنتاگون و دستگاه سیاست خارجی واشنگتن تحملپذیر نبود. از آنجا که در آن شرایط، مانند گذشته امکان اعزام تفنگداران دریایی یا به راه انداختن تانک در خیابان وجود نداشت، سازوکار کودتا به تاکتیکهای حقوقی، اطلاعاتی و قضایی مدرن یا اصطلاحاً «جنگ حقوقی» تغییر چهره داد. در سال ۲۰۱۴ پروژهای با عنوان مبارزه با فساد موسوم به «عملیات شستوشوی خودرو» با هدایت قاضی جوانی به نام «سرجیو مورو» در ایالت پارانا آغاز شد. افشاگریهای هدفمند وبگاه تحقیقی «اینترسپت» در سال ۲۰۱۹ موسوم به «آرشیو محرمانه برزیل» پروندهای جنجالی را باز کرد؛ قاضی مورو و تیم دادستانی به شکلی غیرقانونی و مستمر با مأموران وزارت دادگستری آمریکا و اداره تحقیقات فدرال آمریکا (افبیآی) در ارتباط بودند و دستورها و دادههای اطلاعاتی رمزگذاریشده را دریافت میکردند. هدف روشن بود: نابودی شرکتهای اقتصادی بزرگ برزیلی، فلج کردن شرکت نفت ملی پتروبراس، تضعیف حزب کارگران، استیضاح ساختگی دیلما روسف (رئیسجمهور وقت برزیل و عضو حزب کارگر) در سال ۲۰۱۶ و در نهایت بازداشت و حبس غیرقانونی لولا داسیلوا در آستانه انتخابات ۲۰۱۸ تا راه برای به قدرت رسیدن نامزدی همسو با آمریکا هموار شود.
با حبس لولا، «ژائیر بولسونارو» سرهنگ سابق ارتش و مدافع سرسخت دیکتاتوری نظامی و شکنجهگران آن، پیروز انتخابات شد.
بولسونارو که از همان روز نخست لقب «ترامپ حارهای» را با افتخار یدک میکشید، سیاستی کاملاً سرسپرده در پیش گرفت: او جنگلهای بارانی آمازون را در اختیار کارتلهای چندملیتی چوب و گلهداری گذاشت، به شرکتهای توزیع برق و پتروشیمی ملی چوب حراج زد و حتی در دیدارهای رسمی کاخ سفید، به تملقگویی مقابل ترامپ رو آورد و منافع ملی برزیل را پای راهبردهای ایالات متحده قربانی کرد.
انتخابات اخیر و کابوس واشنگتن
دادگاه عالی فدرال برزیل در سال ۲۰۲۱، با اثبات غرضورزی سیاسی و تخلفات سیستماتیک مورو، حکم زندان لولا داسیلوا را ابطال کرد. بازگشت لولا به خیابانها تغییرات عمدهای را در فضای سیاسی کشور رقم زد.
در اکتبر ۲۰۲۲، لولا توانست در انتخاباتی نفسگیر، بولسونارو را شکست دهد و برای سومین بار کلید کاخ ریاستجمهوری را بدست آورد.
این رخداد، فراتر از یک تغییر دولت ساده، زلزلهای سهمگین در راهبردهای کاخ سفید و بهویژه شخص دونالد ترامپ و جریان نومحافظهکار موسوم به «ترامپیسم» پدید آورد؛ امری که ریشههای آن را میتوان در چهار مؤلفه راهبردی پی گرفت:
۱. تسریع پروژه دلارزدایی و استحکام ساختار بریکس پلاس: لولا داسیلوا بلافاصله پس از بازگشت به قدرت، تندترین مواضع را علیه هژمونی دلار آمریکا در تجارت جهانی اتخاذ کرد.
او در مراسم سوگند دیلما روسف، رئیسجمهور پیشین برزیل، به عنوان رئیس «بانک توسعه جدید بریکس» در شانگهای، صراحتاً گفت: «چرا همه کشورها باید تعهدات تجاری خود را با دلار تسویه کنند؟
چه کسی تصمیم گرفت بعد از ناپدید شدن پشتوانه طلا، دلار واحد پول جهان باشد؟». تحت هدایت لولا، برزیل توافقنامههای رسمی را برای تسویه مبادلات دوجانبه با چین بر پایه «یوآن» و «رئال» (واحد پول برزیل) امضا کرد و پیشنهاد تأسیس ارز مشترک آمریکای جنوبی با عنوان «سور» را برای مراودات منطقهای پیش برد؛ برنامهای بنیادین که ستون اصلی تحریمهای خزانهداری آمریکا و ابزار سلطه اقتصادی غرب را نشانه میرود.
۲. درهمشکستن زنجیره ائتلاف بینالمللی راست افراطی: برای دونالد ترامپ و اتاق فکر راهبردی جریان راستگرایی نوین (شخصیتهایی نظیر استیو بنن)، دولت ژائیر بولسونارو یک جواهر بیبدیل در آمریکای جنوبی بود.
بولسوناریستها بازوی قدرتمند ترامپ برای مقابله با نهادگرایی بینالمللی، انکار تغییرات اقلیمی و سرکوب جنبشهای مردمی به شمار میرفتند.
لولا، نهتنها این دژ مستحکم ترامپیسم را در آمریکای لاتین فرو ریخت؛ بلکه پس از حمله هواداران تندرو بولسونارو به کاخ ریاستجمهوری و کنگره در ۸ ژانویه ۲۰۲۳ (که کپیبرداری عینی از حمله ۶ ژانویه ۲۰۲۱ به کنگره آمریکا بود)، دست به تصفیه عناصر فاسد ارتش زد و ضربهای مهلک به شبکه متحدان جهانی ترامپ وارد آورد.
۳. پیوند راهبردی غیرقابل بازگشت با پکن: در راهبرد دفاعی و امنیت ملی آمریکا، مهار نفوذ اقتصادی و فناورانه چین، اولویتی راهبردی است.
در حالی که ترامپ به دنبال تحمیل تعرفههای سنگین و محاصره زنجیره تأمین پکن بود، لولا با کاروانی عظیم متشکل از صدها بازرگان، کارآفرین و... عازم چین شد و بیش از ۲۰ قرارداد کلان را امضا کرد.
برزیل حاضر نشد ورود شبکه مخابراتی ۵جی شرکت چینی «هوآوی» را تحریم کند؛ اقدامی که حاکمیت فنی آمریکا در حیاط خلوت سنتیاش را درهم شکست.
پکن امروز بزرگترین شریک تجاری برزیل و سرمایهگذار اصلی در ذخایر لیتیوم و انرژیهای تجدیدپذیر این کشور است؛ پیوندی عمیق که هیچ فشار سیاسی از سوی واشنگتن قادر به گسستن آن نیست.
۴. سیاست خارجی چندقطبی و خنثیسازی تحریمهای غرب: دولت لولا به درخواستهای مکرر آمریکا، آلمان و اتحادیه اروپا مبنی بر محکومیت یکجانبه روسیه و ارسال جنگافزار و مهمات به اوکراین پاسخی منفی داد.
او تصریح کرد: «برزیل کشوری صلحطلب است؛ ما در بازی ژئوپلیتیکی ناتو شرکت نمیکنیم و فشنگی برای طولانیتر کردن جنگ ارسال نخواهیم کرد».
او همزمان در برابر سیاستهای واشنگتن در حمایت بیقیدوشرط از رژیم صهیونیستی موضع گرفت؛ حملات به باریکه غزه را به درستی، مصداق جنایت علیه بشریت و نسلکشی خواند، از شکایت آفریقای جنوبی در دادگاه لاهه اعلام حمایت و در نشست سران بریکس در ژوهانسبورگ، با وجود فشارهای پشت پرده غرب، با پذیرش و ادغام رسمی ایران در جمع قدرتهای عضو بریکس موافقت کرد.
فرجام محتوم
دو سده پس از انتشار دکترین استعماری جیمز مونرو، آتش به حیاط خلوت ظاهراً تسخیرناپذیر واشنگتن افتاده است. برزیلِ امروز دیگر آن مستعمره منزوی نیست که بتوان با یک تلگراف سفارت در ریو یا فرماندهی یک ناو هواپیمابر در پنتاگون، دولتهای قانونیاش را سرنگون کرد.
سرزمین پهناور آمازون با منابع حیاتی انرژی، ذخایر بیکران آب شیرین و زمینهای حاصلخیز کشاورزی، دیگر تحقیرِ دستنشاندگی را برنمیتابد.
بازگشت لولا داسیلوا به قدرت، نماد تاریخی ایستادگی مردمان محروم آمریکای جنوبی در برابر سلطه اقتصادی و سیاسی قدرتهای استعمارگر است.
برخی تحلیلگران سیاسی و تاریخی معتقدند قدرت گرفتن دوباره لولا داسیلوا را باید به عنوان بخشی از گسست زنجیره قدرت ترامپیسم در حیاط خلوت آمریکا در نظر گرفت؛ اتفاقی که میتواند مقدمهای برای تحولات راهبردی بعدی باشد.
