حمید اباذری گفت: مدرسه این فرصت را فراهم می‌کند که کودکان در ساعت‌هایی از روز، از طریق تعامل با دیگران، هم تجربه‌هایی از دنیای درونی خود به دست بیاورند و هم با دیگران ارتباط برقرار کنند. من نیز به‌عنوان نویسنده‌ای که تلاش می‌کنم دغدغه‌ها و روزمرگی‌های یک نوجوان را به تصویر بکشم، در این فضا می‌توانم موقعیت‌هایی خلق کنم که خودشان سرشار از ماجرا هستند و نوجوانان را در آن‌ها بهتر به تصویر بکشم.

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سایه برین: مدرسه برای بسیاری از ما با خاطره نیمکت‌ها، زنگ تفریح‌ها، دوستی‌ها، شیطنت‌ها و ماجراهایی گره خورده است که گاهی حتی از درس‌های کلاس هم ماندگارترند. مدرسه فقط جایی برای درس‌خواندن، امتحان‌دادن و نمره‌گرفتن نیست؛ فضایی است که کودکان و نوجوانان در آن دوستی را تجربه می‌کنند، گروه تشکیل می‌دهند، اختلاف‌نظر پیدا می‌کنند، اشتباه می‌کنند و قدم‌به‌قدم با دنیای بزرگ‌تر اجتماع آشنا می‌شوند. شاید به همین دلیل است که بخش مهمی از خاطرات و تجربه‌های دوران کودکی و نوجوانی ما در همین محیط شکل گرفته است.

به مناسبت ۱۳ آبان، روز دانش‌آموز، به سراغ حمید اباذری، نویسنده مجموعه پنج‌جلدی «مدرسه باحال، بچه‌های باحال» رفتیم تا از دریچه این اثر، نگاهی به دنیای دانش‌آموزان و تجربه‌های زیسته آن‌ها داشته باشیم. مجموعه‌ای که با زبانی طنزآمیز و در فضایی سرشار از ماجرا، زندگی گروهی از دوستان را در محیط مدرسه روایت می‌کند و نشان می‌دهد که پشت بسیاری از شیطنت‌ها، نقشه‌های عجیب‌وغریب و اتفاقات خنده‌دار نوجوانانه، دنیایی از دغدغه‌ها، نیازها، دوستی‌ها و تجربه‌های جدی وجود دارد.

در این گفت‌وگو با حمید اباذری درباره ظرفیت‌های مدرسه برای اجتماعی‌شدن نوجوانان، چگونگی شناخت دنیای ذهنی و دغدغه‌های آن‌ها، شخصیت‌پردازی و نقش طنز در روایت داستان‌های نوجوانانه صحبت کرده‌ایم. همچنین از او درباره جای خالی فضاهای مستقل و امن برای تعامل دانش‌آموزان در مدارس و ظرفیت‌های ادبیات و هنر برای نزدیک‌شدن به جهان نوجوانان پرسیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه را با هم می‌خوانیم.

بچه‌ها حق دارند تجربه کنند، اشتباه کنند و دوباره یاد بگیرند

چرا برای روایت داستان‌های نوجوانانه، مدرسه را به‌عنوان بستر اصلی داستان انتخاب کردید؟ چه ظرفیت‌هایی در این فضا دیدید؟

یکی از مهم‌ترین مکان‌ها و فرصت‌هایی که به اجتماعی‌شدن افراد کمک می‌کند، مدرسه است. با وجود تمام انتقادها و ایرادهایی که از نظر علمی، رفتاری، اجتماعی، فرهنگی و جنبه‌های دیگر به مدرسه وارد می‌شود، در نهایت این فضا آن‌قدر ارزشمند است که نباید هیچ کودکی را از رفتن به مدرسه محروم کنیم. البته در موارد خاص ممکن است شرایط متفاوتی وجود داشته باشد، اما به هر حال مدرسه فضایی بسیار ارزشمند است؛ زیرا کودک و نوجوان در آن تجربه‌های واقعی و ملموسی از اجتماع و اجتماعی‌شدن به دست می‌آورد.

ما معمولاً در یک دهه اخیر، با توجه به تغییر نگاه‌های آموزشی و فرهنگی و همچنین تغییر نگرش والدین به کودکی و نوجوانی، به اهمیت این دو دوره از زندگی بیشتر پی برده‌ایم. از سوی دیگر، علاوه بر نگرانی‌هایی که مطرح می‌شود، گاهی با شبه‌علمی مواجه هستیم که باعث می‌شود تا این اندازه نسبت به فضایی مانند مدرسه منتقد باشیم؛ به‌طوری‌که حتی کودکانمان را از حضور در آن محروم می‌کنیم. البته من در موارد خاص، مسائلی مانند آموزش در خانه (هوم‌اسکولینگ) را نفی نمی‌کنم و حتی معتقدم که گاهی ضروری هستند، اما در حال حاضر، به‌عنوان کسی که در این جامعه زندگی می‌کند، احساس می‌کنم بیش از اندازه به سمت چنین رویکردهایی پیش می‌رویم.

اما چرا مدرسه یک بستر مهم است؟ به هر حال، نباید مدرسه را صرفاً جایی بدانیم که بچه‌ها در آن درس می‌خوانند. در مدرسه دوستی‌ها شکل می‌گیرند، بچه‌ها با یکدیگر رقابت می‌کنند، قهر و آشتی دارند و گروه تشکیل می‌دهند. حتی در این فضا، وقتی کودکان و نوجوانان کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، برنامه‌هایی ترتیب می‌دهند که ممکن است از نظر ما صرفاً شوخی به نظر برسد، اما برای خودشان کاملاً جدی است.

مدرسه فضای مناسبی فراهم می‌کند تا کودک و نوجوان از این تصور که خودشان مرکز عالم هستند و جهان را محدود به خانواده خود می‌دانند، فاصله بگیرند. البته در این مسیر با چالش‌هایی هم روبه‌رو خواهند شد. فکر می‌کنم مدرسه از این نظر اهمیت دارد که بستری برای تجربه بسیاری از مسائل، به‌ویژه تجربه‌های اجتماعی کودکان و نوجوانان، فراهم می‌کند. به همین دلیل، تصمیم گرفتم شخصیت‌هایی را در موقعیت‌هایی قرار بدهم که هم برای آن‌ها جدید باشد و هم بتوانم از طریق آن‌ها، مسائل را صرفاً از نگاه نوجوانان روایت کنم.

بچه‌ها حق دارند تجربه کنند، اشتباه کنند و دوباره یاد بگیرند

چقدر معتقدید مدرسه می‌تواند دریچه‌ای برای شناخت دنیای ذهنی، دغدغه‌ها و مسائل واقعی نوجوانان باشد؟

مطمئناً در قدم اول باید بگوییم که لزوماً نباید فقط به رفتار ظاهری کودکان و نوجوانان توجه کنیم. برای مثال، در همین رمان، شخصیت اصلی، سینا، در ظاهر پسری پرحرف و شیطان به نظر می‌رسد؛ کسی که مدام به دنبال دردسر درست‌کردن است، نقشه می‌کشد و دوست دارد همیشه رئیس باشد. اما وقتی بیشتر با این شخصیت آشنا می‌شویم، می‌بینیم که در واقع بیش از هر چیز از تنها بودن می‌ترسد.

او نوجوانی است که هم پدر و هم مادرش شاغل هستند و در بیشتر ساعات روز تنها می‌ماند. از طرف دیگر، محله‌ای که در آن زندگی می‌کند، با توجه به شرایط بسیاری از محله‌های امروزی و آپارتمان‌هایی که در آن‌ها ساخته شده‌اند، فضای مناسبی برای شکل‌گیری دوستی‌ها و بازی کودکان ندارد. در واقع، فضایی وجود ندارد که بچه‌ها بتوانند در محله دور هم جمع شوند و به‌راحتی بازی کنند.

به همین دلیل، مدرسه این فرصت را فراهم می‌کند که کودکان در ساعت‌هایی از روز، از طریق تعامل با دیگران، هم تجربه‌هایی از دنیای درونی خود به دست بیاورند و هم با دیگران ارتباط برقرار کنند. من نیز به‌عنوان نویسنده‌ای که تلاش می‌کنم دغدغه‌ها و روزمرگی‌های یک نوجوان را به تصویر بکشم، در این فضا می‌توانم موقعیت‌هایی خلق کنم که خودشان سرشار از ماجرا هستند و نوجوانان را در آن‌ها بهتر به تصویر بکشم.

تلاشم این بوده است که در هر پنج جلد این مجموعه، حتی اگر موقعیتی را تصور می‌کنم که در ظاهر یک مسئله بزرگسالانه است، باز هم آن را از زاویه دید نوجوانان روایت کنم. برای مثال، در یکی از موقعیت‌ها قرار است ساختمانی یا برجی ساخته شود که در واقع قرار است زاویه دید مردم یک منطقه به کوهی مانند کوه دماوند را مسدود کند. اما دغدغه اصلی نوجوان‌ها این است که ساخت این ساختمان جدید باعث می‌شود پاتوق آن‌ها از بین برود. آن‌ها از همین زاویه وارد ماجرا می‌شوند؛ هرچند در نهایت به همان نتیجه‌ای می‌رسند که مسئله بزرگسالانه را نیز حل می‌کند.

نزدیک شدن به نوجوانان و شناخت زبان و دغدغه‌هایشان کار ساده‌ای نیست. شما برای رسیدن به این شناخت از چه مسیری استفاده کردید؟

فکر می‌کنم این موضوع دو وجه دارد. نخست اینکه من خودم والد هستم و یک پسر نوجوان دارم. زمانی هم که مشغول نوشتن این کتاب بودم، پسرم دقیقاً هم‌سن‌وسال شخصیت سینا بود. البته منظورم این نیست که او کاملاً شبیه این شخصیت است؛ اتفاقاً شخصیت متفاوتی دارد. با این حال، تماشای نوجوان‌ها و دوستی‌هایشان، همراهی با پسرم در رفت‌وآمد به مدرسه و شنیدن ماجراهایی که میان او و دوستانش اتفاق می‌افتد، همگی به من کمک کرده‌اند.

البته این تجربه‌ها به‌تنهایی کافی نیستند. از یک طرف، من به‌عنوان یک فرد بزرگسال نمی‌توانم تجربه‌های نوجوانی خودم را نادیده بگیرم. به هر حال، من هم در دوران نوجوانی تجربه‌ها، دغدغه‌ها و مسائلی داشته‌ام که همچنان در وجودم باقی مانده‌اند و به‌عنوان نویسنده کودک و نوجوان از آن‌ها استفاده می‌کنم.

از طرف دیگر، حدود بیست سال است که تلاش می‌کنم برای کودکان و نوجوانان بنویسم. سعی کرده‌ام از طریق مطالعه آثار مختلف، آشنایی با مسائل نظری و تئوریک مرتبط با نوجوانان و همچنین ارتباط و تعامل با آن‌ها، به شناخت بیشتری از دنیای نوجوانی و دغدغه‌های این گروه سنی برسم.

همان‌طور که گفتم، من به‌عنوان نویسنده کودک و نوجوان، در گروه‌هایی مانند گروه لاک‌پشت پرنده نیز حضور دارم که در آن‌ها معمولاً کتاب‌ها خوانده و بررسی می‌شوند. همچنین تلاش می‌کنم همواره با آثار جدیدی که در حوزه کودک و نوجوان منتشر می‌شوند، همراه باشم، آن‌ها را بخوانم و از فضای ادبیات این گروه سنی دور نمانم.

بنابراین، فکر می‌کنم در این مسیر، تجربه‌های شخصی من از دوران نوجوانی، تجربه والد بودن، مشاهداتم از کودکان و نوجوانان و ارتباطی که با آن‌ها دارم، در کنار مطالعه کتاب‌های نظری و رمان‌ها و داستان‌هایی که در حوزه کودک و نوجوان نوشته شده‌اند، به من کمک کرده‌اند تا به شناخت بهتری از این دنیا برسم.

بچه‌ها حق دارند تجربه کنند، اشتباه کنند و دوباره یاد بگیرند

در مجموعه شما پنج دوست با تفاوت‌های شخصیتی و رفتاری کنار هم قرار گرفته‌اند. این تفاوت‌ها چقدر از تجربه زیسته نوجوانان امروز الهام گرفته‌اند؟

در واقع، تلاش من این بود که این کودکان و نوجوانان و شخصیت‌های داستانی، تکرار یکدیگر نباشند. اگر قرار بود همه آن‌ها شبیه هم فکر کنند، تصمیم بگیرند یا واکنش نشان دهند، مطمئناً از نظر داستانی هم این گروه خیلی زود جذابیت خود را از دست می‌داد.

با این حال، سعی کردم هرکدام از این کودکان و نوجوانان نماینده یا نمادی از گروهی از بچه‌ها باشند. البته ادعا نمی‌کنم که توانسته‌ام تمام نوجوانان، همه دغدغه‌های آن‌ها یا شکل‌های مختلف نوجوانی را در قالب این هفت دوست بازنمایی کنم.

برای مثال، یکی از شخصیت‌ها هنوز تا حدودی در فضای کودکی خود قرار دارد و کاملاً وارد دوره نوجوانی نشده است. شخصیت دیگری را داریم که پدر و مادرش به دلیل همان دغدغه‌ها و نگرانی‌هایی که پیش‌تر به آن‌ها اشاره کردم، دائماً او را از یک کلاس به کلاس دیگری می‌برند؛ به‌طوری‌که این بچه حتی فرصت نمی‌کند بین کلاس‌هایش استراحتی داشته باشد. او درباره همه‌چیز اطلاعات دارد، اما حتی معنای بعضی از کلماتی را که به کار می‌برد، نمی‌داند. با اینکه از نظر دوستانش در این گروه شخصیتی دانشمندانه و فیلسوفانه دارد، معمولاً خودش هم معنای جمله‌هایی را که به زبان می‌آورد، نمی‌داند.

از طرف دیگر، دو نفر از شخصیت‌ها گروه موسیقی تشکیل داده‌اند؛ اتفاقی که معمولاً در میان نوجوانان هم دیده می‌شود. همچنین دو برادر دوقلو را داریم که باید دائماً مراقب مادربزرگشان باشند.

من سعی کردم این تنوع را تا حد امکان در شخصیت‌پردازی رعایت کنم. مطمئناً این تفاوت‌ها را از مشاهدات، تجربه‌ها و مطالعاتم به دست آورده‌ام. با این حال، همان‌طور که گفتم، ادعایم این نیست که توانسته‌ام همه نوجوانان را در این گروه جای بدهم. بیشتر تلاش کرده‌ام شخصیت‌هایی خلق کنم که به‌جای آنکه نماینده رسمی یک گروه یا یک تیپ روان‌شناختی خاص باشند، ویژگی‌ها، ضعف‌ها، علاقه‌مندی‌ها و تناقض‌های خودشان را داشته باشند.

بچه‌ها حق دارند تجربه کنند، اشتباه کنند و دوباره یاد بگیرند

چرا طنز را برای روایت ماجراهای مدرسه انتخاب کردید؟ طنز چه کمکی به بیان مسائل و دغدغه‌های نوجوانان می‌کند؟

مطمئناً من به‌عنوان یک نویسنده می‌دانم که یک اثر طنز تا چه اندازه می‌تواند به من کمک کند؛ البته به شرط آنکه درست نوشته شده باشد، ساختار مناسبی داشته باشد، طنز را جدی بگیرم و مخاطب را دست‌کم نگیرم. نباید تصور کنم که به هر طریقی می‌توانم مخاطب را بخندانم یا به قول نوجوان‌ها، صرفاً بامزه‌بازی دربیاورم.

اگر بتوانم به سطحی از طنز برسم که متناسب با اثر و مخاطب آن باشد، این موضوع به من کمک می‌کند تا در درجه اول مخاطب را به خواندن اثرم ترغیب کنم و کاری کنم که از مطالعه آن لذت ببرد.

اما از جنبه دیگری هم طنز به من کمک می‌کند تا به شخصیت نوجوان نزدیک شوم و ماجراها را از زاویه دید بچه‌ها ببینم. برای مثال، شخصیتی را تصور کنید که خودش را بسیار جدی می‌گیرد، مدام فکر می‌کند نقشه‌هایش فوق‌العاده هستند و برنامه‌ریزی‌های عجیب‌وغریبی انجام می‌دهد. شخصیت دیگری ادعا می‌کند که می‌خواهد رباتی بسازد که خودش گل بزند، اما وقتی وارد ماجرا و مرحله عمل می‌شویم، می‌بینیم که لزوماً همه‌چیز مطابق انتظار پیش نمی‌رود.

با این حال، همین اتفاق از نگاه یک کودک یا نوجوان می‌تواند یک قدم بزرگ محسوب شود. این فضا به من کمک می‌کند بدون آنکه بخواهم از موضعی بالاتر به شخصیت‌ها نگاه کنم یا آن‌ها را قضاوت کنم، دنیای کودکان و نوجوانان و شیوه نگاهشان به اطراف را نشان بدهم. همچنین می‌توانم پیامدها و دردسرهایی را که در جریان این ماجراها برایشان پیش می‌آید، به تصویر بکشم.

در داستان‌های شما مدرسه فقط محل درس خواندن نیست و بچه‌ها برای خودشان پاتوق و دنیای مستقلی دارند. فکر می‌کنید چقدر جای چنین فضاهایی در مدارس واقعی خالی است؟

مطمئناً انتظار من از چنین فضاهای اجتماعی‌ای این است که والدین اطمینان داشته باشند کودکشان در محیطی امن قرار دارد؛ محیطی که شرایطی فراهم می‌کند تا نوجوان بتواند خودش باشد، ایده بدهد، بحث کند و حتی اشتباه کند.

البته منظورم این نیست که در چنین فضاهایی نباید نظم و مسئولیت‌پذیری وجود داشته باشد یا تصور کنیم مدرسه باید صرفاً به یک پاتوق تبدیل شود. اما این، شکل آرمانی محیط‌های اجتماعی است؛ فضاهایی که در آن‌ها بچه‌ها با سلیقه‌ها، نگاه‌ها و فرهنگ‌های مختلف کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، با هم دوست می‌شوند، قهر می‌کنند و می‌توانند آن چیزی را که ما از آن با عنوان تجربه اجتماعی یاد می‌کنیم، به شکلی واقعی‌تر تجربه کنند.

بنابراین، این فضاها می‌توانند به رشد نوجوان کمک کنند. از طرف دیگر، ای‌کاش خود مدارس به‌طور طبیعی و ذاتی می‌توانستند چنین شرایطی را فراهم کنند، نه اینکه ما بزرگسالان مدام در این فرایند مداخله کنیم.

من به‌عنوان یک والد می‌بینم که ما بزرگسالان اغلب به دلیل دغدغه‌ها و نگرانی‌هایمان، تجربه‌های اجتماعی نوجوانان را از آن‌ها می‌گیریم. نباید تصور کنیم اگر فرزند من با دوستش مشکلی دارد، حتماً باید وارد ماجرا شوم و درباره آن قضاوت کنم. نوجوانان دنیای خودشان را دارند و می‌توانند بسیاری از مسائلشان را به‌تنهایی حل کنند. نباید فراموش کنیم که کودک حق دارد در فضای امنی که ما برایش فراهم کرده‌ایم، مسائل خود را حل کند.

نگرانی به این معنا نیست که هر روز به مدرسه برویم و بررسی کنیم چه اتفاقی افتاده است. مطمئناً این شیوه به معنای فراهم‌کردن فضای امن نیست. پرسش‌های بیش از اندازه و حتی دعواهای خانوادگی بر سر این مسائل که متأسفانه این روزها هم بسیار زیاد شده‌اند، رویکرد مناسبی نیستند و در نهایت تجربه‌های کودک و نوجوان را از او می‌گیرند.

فکر می‌کنم اگر بتوانیم مدرسه را به محیطی امن و آرام تبدیل کنیم، لزوماً نیازی نیست مکانی مشخص را به‌عنوان پاتوق برای بچه‌ها در نظر بگیریم. کافی است فضای آموزشی مناسب و امنی فراهم شود تا خود کودکان و نوجوانان وارد این فضاها شوند و محیط‌های موردنیازشان را برای تعامل و ارتباط با یکدیگر شکل دهند.

بچه‌ها حق دارند تجربه کنند، اشتباه کنند و دوباره یاد بگیرند

به نظر شما ادبیات، سینما و دیگر شاخه‌های هنر چقدر به دنیای دانش‌آموزان نزدیک شده‌اند؟ چه ظرفیت‌های مغفولی در این زمینه وجود دارد؟

مطمئناً کارهای ارزشمند بسیاری در این زمینه انجام شده است، اما از طرف دیگر می‌توانیم با اطمینان بگوییم که همچنان ظرفیت‌های بسیار زیادی وجود دارد.

من در این مجموعه تلاش کردم از جنبه‌های مختلف به دنیای دانش‌آموزان بپردازم. برای مثال، در یکی از جلدها بحث اسطوره و تاریخ اساطیری مطرح شده است. در جلد دیگری، کودکان به دنبال ساخت یک فیلم می‌روند. در یکی از جلدها نیز به موضوعی پرداخته‌ام که در مقطعی به دغدغه کودکان و نوجوانان تبدیل شده بود؛ یعنی موضوع مومو. همچنین مسائلی مانند استفاده از فضای مجازی و تهدیدها و فرصت‌هایی که این فضا برای کودکان به همراه دارد، در جلد دیگری مورد توجه قرار گرفته است.

بنابراین، با وجود کارهای ارزشمند زیادی که در این زمینه‌ها انجام شده، همچنان ظرفیت‌های فراوانی برای پرداختن به این موضوعات وجود دارد؛ به‌ویژه اگر به این مسئله توجه کنیم که باید به کودک و نوجوان اجازه بدهیم در داستان، شخصیتی کنشگر باشد و بتواند از نگاه خودش با مسائل روبه‌رو شود و آن‌ها را حل کند. به نظرم باید چنین ظرفیتی را برای کودکان و نوجوانان فراهم کنیم.

به مناسبت ۱۳ آبان و روز دانش‌آموز، اگر بخواهید از دریچه این مجموعه با دانش‌آموزان امروز ارتباط برقرار کنید، فکر می‌کنید مهم‌ترین حرفی که باید با آن‌ها در میان گذاشت چیست؟

فکر می‌کنم روز دانش‌آموز بهانه خوبی است تا تلاش کنیم کمی از زاویه دید خود بچه‌ها به دنیا نگاه کنیم. نباید تصور کنیم مدرسه صرفاً محلی برای درس‌خواندن، امتحان‌دادن و نمره‌گرفتن است؛ جایی که دانش‌آموزان همین مسیر را ادامه می‌دهند تا در نهایت وارد مرحله بعدی، یعنی دانشگاه، شوند. نباید مدرسه را مانند فضایی ببینیم که قرار است محصول مشخصی تولید کند.

مدرسه فضایی است که کودکان با ویژگی‌ها، سلیقه‌ها، افکار و توانایی‌های مختلف در آن حضور پیدا می‌کنند. مهم‌ترین ویژگی مدرسه این است که باید فضای امنی برای کودکان و نوجوانان فراهم کند تا بتوانند خودشان را بهتر بشناسند و ارتباط مؤثرتری با اجتماع برقرار کنند.

این موضوع حتی درباره کودکانی هم صدق می‌کند که شاید ما آن‌ها را درون‌گرا بدانیم. البته من چندان به برچسب‌گذاری اعتقاد ندارم، اما به هر حال کودکانی وجود دارند که شاید چندان اهل دوستی و برقراری ارتباط با دیگران نباشند. با این حال، همین کودکان هم می‌توانند در چنین فضاها و گروه‌هایی حضور داشته باشند، نقش‌آفرینی کنند، توانایی‌ها و ویژگی‌های خود را کشف کنند و از آن‌ها بهره بگیرند.

من در این مجموعه تلاش کردم دنیای روزمره کودکی و نوجوانی را تا حدودی جدی بگیرم؛ دنیایی که بچه‌ها در آن نقشه می‌کشند، اشتباه می‌کنند و با مسائل مختلف کلنجار می‌روند. حتی ممکن است از دل یک اتفاق ساده و روزمره، ماجرایی عجیب‌وغریب خلق کنند. البته لزوماً قرار نیست تمام کارهایی که انجام می‌دهند درست باشد یا همیشه مطابق چیزی پیش برود که ما بزرگسالان برایشان ترسیم کرده‌ایم.

آن‌ها به هر حال کودک و نوجوان هستند و قرار است تجربه کنند، شکست بخورند و دوباره از تجربه‌هایشان درس بگیرند. فکر می‌کنم این فرصت‌ها باید برای کودکان و نوجوانان ما، چه در مدرسه و چه در فضاهای دیگر، فراهم شود. باید به آن‌ها فرصت تجربه‌کردن بدهیم و اجازه دهیم سؤال بپرسند و ایده‌های عجیب‌وغریب داشته باشند. آن‌ها نباید صرفاً اجراکننده و مجری برنامه‌ها و تصمیم‌هایی باشند که ما برایشان ترسیم می‌کنیم.

مطمئناً ممکن است بعضی از این ایده‌ها به نتیجه نرسند و حتی برخی از این نقشه‌ها دردسرهایی ایجاد کنند، اما همین تجربه‌ها بخشی از فرایند رشد آن‌ها خواهند بود.

امیدوارم در نهایت، کودکانی و نوجوانانی که این کتاب را می‌خوانند، از مطالعه آن لذت ببرند و ما نیز بتوانیم بیش از پیش از دنیای نوجوانان و کتاب‌هایی که برای این گروه سنی و مخاطبان خلق می‌شوند، حمایت کنیم.