۶۰روز سرگردانی شناورهای ایرانی در میانه محاصره دریایی و سکوت هولناک بی‌خبری، برای محمدرضا محمدزاده آزمونی دشوار از جنس تاب‌آوری پدرانه بود.

۶۰روز سرگردانی شناورهای ایرانی در میانه محاصره دریایی و سکوت هولناک بی‌خبری، برای محمدرضا محمدزاده آزمونی دشوار از جنس تاب‌آوری پدرانه بود؛ آزمونی که لنگرگاه آرامشش در کنج صحن عتیق و پیشگاه امام هشتم(ع) آرام گرفت. حالا ماه‌ها پس از بازگشت امن فرزند از آب‌های متلاطم جنوب، صحن و سرای رضوی هر بامداد شاهد گام‌های استوار همان پدری است که نذر شکرگزاری خود را با چرخاندن ویلچر زائران کم‌توان پیوند زده؛ پیمانی قلبی که نه‌تنها باری از دوش درماندگان برمی‌دارد، بلکه نسل به نسل به پسرش نیز منتقل شده تا در ردای خادمی امتداد یابد.

پیوند میان دو سرگردانی

صحن انقلاب در ساعات آغازین صبح حال ‌و هوایی متفاوت دارد. در میان رفت ‌و آمد آرام زائران و طنین نغمه‌های زیارت، مردی میانسال دسته‌های سرد و فلزی ویلچر را گرفته و زائری کهنسال را با احتیاط از میان جمعیت هدایت می‌کند. گفت‌وگوی کوتاه او با زائر ناتوان روی صندلی چرخ‌دار، نشان از قصه‌ای در پیوند با نذر و زیارت دارد؛ قصه‌ای جوشیده از تجربه‌ای دشوار میان مرگ و زندگی تا دلسپردگی به کرامت علی‌بن‌ موسی‌الرضا(ع).
آشنایی با او به همین لحظه گره می‌خورد؛ وقتی فهمیدم نامش «محمدرضا محمدزاده» است و این ویلچر راندن‌های متوالی، بخش کوچکی از عهدی بزرگ‌تر میان او و پنجره فولاد است. وقتی روبه‌روی گنبد طلای صحن کهنه می‌نشینیم، حتی زائر روی ویلچر نیز مشتاق شنیدن می‌شود.

تقویمی منجمد روی عدد ۶۰

داستان از آب‌های دوردست خلیج‌فارس آغاز شد؛ جایی که پسر جوانش «مهدی» که ملوان بود در مأموریتی دریایی در محاصره قرار گرفت و خانواده از او بی‌خبر ماندند. در خانه محمدزاده، یک خانواده چشم‌انتظار تکیه‌گاه خود بود و پدری که روزهایش را با طعم کشنده دلواپسی شب می‌کرد. نزدیک به دو ماه کامل، یعنی حدود ۶۰روز تمام، تلفن خانه یا خاموش بود یا اگر صدایی از آن برمی‌خاست، جز بی‌خبری و تکرار وعده پیگیری پیامی نداشت. برای پدری که می‌داند فرزندش میان آب‌های آزاد و تهدید مداوم باروت و تحریم سرگردان است، هر ثانیه به اندازه سالی کش می‌آید. محمدزاده در تمام این روزهای تاریک، تنها یک نقطه اتکا می‌شناخت؛ رفتن به حرم مطهر، خیره شدن به گنبد طلا و گفت‌وگویی بی‌واسطه با امام رئوف(ع) تا کشتی سرگردان پسرش به ساحل آرامش برسد.

زنگی از مسقط؛ رهایی در آستانه پنجره فولاد

روزی که پرونده اضطراب باید بسته می‌شد، محمدرضا درست در حریم حرم مطهر ایستاده بود. دستش به نرده‌های صحن بود و زمزمه التماسش هنوز در گلو خشک نشده بود که لرزش تلفن همراه در جیب کتش، ریتم قلبش را به هم ریخت. پشت خط، همسر مهدی بود؛ با صدایی که اشک و خنده در آن آمیخته بود. خبر در چند عبارت فشرده خلاصه می‌شد: محاصره شکسته شده، هواپیمایی در فرودگاه مسقط به زمین نشسته و مهدی هم‌اکنون در مسیر پایتخت است تا شب به مشهد برسد.
شنیدن این جملات برای پدری که دو ماه خواب راحت به چشم ندیده بود، همراه با باز شدن بغض همه این روزها بود. زانوهایش روی زمین سرد صحن نشست، پیشانی بر سنگ گذاشت و همان ‌جا، پیش از آنکه حتی تن فرزندش را به آغوش بکشد، نذری از جنس تن و جان بر زبان آورد؛ نذری که با پول سنجیده نمی‌شد، بلکه با بذل خدمت و بازوان خستگی‌ناپذیرش ادا می‌شد.

چرخ‌هایی که برای شکرگزاری می‌چرخند

از آن غروب تا به امروز، ریتم زندگی محمدزاده تغییر کرده است. او گرچه در بخش دیگری از مجموعه آستان خدمتگزار است، اما برای خود وظیفه‌ای افزون بر تعهد اداری تعریف کرده است. او هر روز پیش از آغاز دغدغه‌های کاری و معیشتی، وارد ایستگاه خدمات معلولان و سالمندان می‌شود، امانتیِ یک صندلی چرخ‌دار را می‌گیرد و برای ساعت‌ها، پاهای ناتوان پیرمردها و پیرزن‌هایی می‌شود که آرزوی رساندن دستشان به مضجع شریف را دارند.
گویی هر زائر خسته‌ای که تا ورودی رواق‌ها هدایت می‌شود، پاداش همان آرامشی است که روزی با بازگشت مهدی به خانه‌اش برگشت. مهدی نیز پس از رهایی از آن محاصره ، نذر کرد در لباس رسمی خادمان دربان یا کفشدار به حرم بپیوندد؛ مراحلی که هم‌اکنون به روزهای پایانی ثبت و گزینش رسیده تا پدر و پسر، هر دو مُهر خدمت بر پیشانی داشته باشند.

پاهایی که شفا یافتند تا راه‌گشا باشند

این اما تمام راز شتاب قدم‌های محمدزاده پشت این چرخ‌ها نیست. او سال‌ها پیش از این واقعه، طعم درماندگی جسمانی را نیز با تمام وجود چشیده بود. در روزگاری که مفاصل و پاهایش بر اثر عارضه‌ای فرساینده از حرکت بازمانده و پزشکان درمان قطعی برایش متصور نبودند، نیت کرد ۴۰روز متوالی از غربی‌ترین نقطه شهر، از حوالی محله آب‌وبرق، پیاده تا صحن و سرای رضوی گام بردارد. او با دردی طاقت‌فرسا این مسافت طولانی را طی کرد تا در چهلمین روز، گشایشی رخ داد و تسکین در پاهایش دوید. امروز برای محمدرضا محمدزاده، هر قدم یادآور معجزه‌ای است که ابتدا در جسم خودش و سپس در سرنوشت ملوانش جاری شد.