اگر قبلا پنتاگون بودجهی فیلمهایی چون «۳۰۰» را به صورت پوششی تامین می کرد، حالا سیاستمداران ارشد رژیم آمریکا، خود بازیگر سناریوی «تهدید وجودی ایرانیان علیه تمدن غربی» شدهاند.
به گزارش سرویس جهان مشرق، مارک روبیو وزیر خارجه رژیم آمریکا، در سخنرانی اخیر خود در آتن یونان بر تپه تاریخی پنیکس، با اشاره به سابقه جنگ های امپراتوری باستانی ایران با یونان و رم، مدعی شد که همان خصومت و دشمنی در حال حاضر هم بین محور غرب و ایران وجود دارد و ایرانی ها به لحاظ ذاتی و تاریخی «مهاجم» و «مخرب» هستند.
او در بخشی از سخنرانی نسبتا تفصیلی خود گفت:
«در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، سپاهیان خشایارشا به این شهر رسیدند و زیارتگاههای آن را به آتش کشیدند. در آن زمان، بیشتر مردم آتن با کشتی به جزیرهای نزدیک گریخته بودند. اما عدهای اندک حاضر نشدند خانه خود را ترک کنند. بنابراین، در دژ سنگی آکروپولیس سنگر گرفتند تا آخرین مقاومت شگفتانگیز خود را انجام دهند. آنها سنگهای عظیمی را از فراز صخرهها بر سر مهاجمان ایرانی فرو میریختند و برای چندین روز، بزرگترین امپراتوری آن عصر را پشت دروازهها نگه داشتند.»
در واقع روبیو، برخلاف تبلیغات قبلی رژیم آمریکا که دشمنی خود را صرفاً متوجه حکومت ایران میدانست و مدعی بود آمریکا به همراه اسرائیل و کمکهای آشکار و نهان ناتو و اعراب منطقه، با هدف «آزادی» ملت ایران از حکومت جمهوری اسلامی به ایران حمله کرده است، سطح منازعه کنونی را به یک خصومت تاریخی و ذاتی میان دو «تمدن» ارتقا داد.
البته روبیو پیشتر نیز در سخنرانی قدیمیتری با اشاره به اعتقادات شیعیان با محوریت ایران به امام دوازدهم، همین خصومت تمدنی را از وجهی دیگر علیه کلیت ایران مطرح کرده بود. مضافاً اینکه سناتور ایرانستیز درگذشته، لینزی گراهام، نیز در همان هفته نخست جنگ ۴۰ روزه اخیر علیه ایران گفته بود که پس از ۲۰۰۰ سال، فرصت یک تسویهحساب تاریخی با «ایران» فرا رسیده است.
تا پیش از جنگ تحمیلی سوم (جنگ رمضان)، حتی در جریان جنگ ۱۲ روزه و پس از آن، طبق یک عملیات تبلیغاتی چندینساله و متمرکز از طریق شبکههای ماهوارهای فارسیزبان، بهویژه با خطدهی و هدایت رژیم صهیونیستی و پشتیبانی مالی رژیمهای عرب فاسد منطقه، اینگونه به اذهان عمومی، بهویژه نسلهای جوان کشور، القا میشد که مسئلهٔ نظام جمهوری اسلامی از «ایران» جداست و هدف از مخالفت با نظام و تلاش برای براندازی آن، احیای میراث ایران باستان و «تمدن پارسی» است.
در این مسیر، «اسلامستیزی» و البته توجیه تهاجم نظامی بیگانه ذیل همان هدف دروغین القایی «احیای تمدن هخامنشی»، نقش خاصی در مغزشویی نسلهای ناآگاه و کمبینش جوانتر ایفا میکرد. در این میان، قرار بود تصویر رضا پهلوی، در هماهنگی کامل با رژیم صهیونیستی، بهعنوان «میراثدار پادشاهی باستانگرای ایران» به جامعهٔ هدف این مغزشویی فروخته شود و او معضل کمبود رهبری کاریزماتیک و ایدئولوژی «برانگیزاننده» را — که از نظر سرویسهای اطلاعاتی دشمن، نقایص آشوبهای قبلی علیه امنیت و تمامیت کشور بودند — جبران کند؛ که البته به واسطهٔ نقایص شخصیتی و رذیلتهای عدیدهٔ این فرد، این سناریو نیز شکست خورد.
حال اما، با شکست قاطع تقریباً همهٔ اهداف اولیهٔ ترامپ و نتانیاهوی جنایتکار و متحدان فاسدش در منطقه، به نظر میرسد دشمن همهٔ تعارفات، پیرایهها و رنگولعاب دروغین و شیطانی «دفاع از ملت ایران» و «ارمغان آزادی برای ایرانیان» را بالکل کنار گذاشته و ذات متفرعن و متعفن «ایرانستیز» خود را آشکار کرده است. آنها انتظار داشتند با اولین دور بمباران و موشکباران شدید ایران و ترور و به شهادت رساندن مقامات ارشد سیاسی، نظامی و امنیتی کشور، نیروهای بالقوهای که از طریق مغزشویی رسانهای چندینساله به خیال خود پرورانده بودند و در ۱۸ و ۱۹ دیماه گذشته جلوهنمایی خونین و جنایتکارانهای در خیابان صورت داده بودند، این بار نیز تمامقد به خیابان بیایند و با ورود تکمیلی تروریستهای مسلح تجزیهطلب از مرزهای غربی و شرقی، به زعم ایشان «کار را تمام کنند.»
حال، وقتی پس از حدود ۷ ماه از شروع تهاجم تروریستی، به دلایلی که حالا دیگر همه میدانند — ایستادگی تاریخی ملت مبعوث، رشادت و سلحشوری نیروهای مسلح و وحدت و انسجام در صف مسئولان و در رأس همه، امداد الهی — آن طراحیهای شوم شکست خورد، ظاهراً شیاطین مستقر در کاخ سفید به خیال خود به این نتیجه رسیدهاند که شمشیر را برای «همهٔ» ایرانیان از رو ببندند و برای «تنبیه همگانی» ایرانیها توجیهات «تاریخی»، «باستانی» و «تمدنی» بتراشند.
البته، خیلی پیش از این، دستکم از دوران جرج بوش پسر و شروع تهاجمات زنجیرهای رژیم تروریستی آمریکا به منطقه ذیل کارزار جعلی «مبارزه با تروریسم»، بر آگاهان علم سیاست آشکار بود که منطق سیاست خارجی آمریکا در بیخ و بنیان خود، یک منطق «اشمیتی» است. کارل اشمیت، فیلسوف و حقوقدان آلمانی عصر نازیها، معتقد بود که هسته و کانون اصلی «امر سیاسی»، چیزی نیست جز تقسیمبندی دوست-دشمن و تمایزیابی میان «خودی» و «دیگری» که در ماهیت خود، متضمن «جنگ» است. در این دیدگاه، یک سازمان سیاسی همبسته، چه از سنخ امپراتوری، چه یک فدراسیون از کشورها و چه یک دولت ملی، تنها زمانی همبسته و قدرتمند باقی میماند که یک «دیگری» طرف تخاصم برای خود تعریف کند؛ و این «دیگری» ممکن است در هر برههای تغییر کند، اما لاجرم باید وجود داشته باشد. زمانی ایالات متحده این «دیگری» را در کالبد نازیسم آلمانی، زمانی دیگر در کالبد «اردوگاه چپ سوسیالیستی» و زمانی در قالب «بنیادگرایی اسلامی سُنّی» تعریف میکرد و حالا این «دیگری» در قالب یک امپراتوری بالقوهٔ ایرانی-شیعی تعریف میشود که میراثدار یک نبرد تمدنی دستکم دو هزارساله است و اگر جلوی آن گرفته و نابود نشود، این ظرفیت را دارد که تمدن غرب را با چالشی موجودیتی مواجه سازد.
در واقع، هدف اصلی لینزی گراهام سقطشده، مارک روبیو و حالا دیگر خود ترامپ از ارجاعات به تنازعات باستانی محور ایران با رم-یونان، ترسیم استمرار و امتداد یک «نبرد تمدنی» است که در راستای آن، هر میزان هزینهای که بابت رفع یک «تهدید تمدنی» (یعنی ایران) صورت بگیرد، ارزش وجودی دارد. در واقع، ترامپ و تیم او اکنون به دنبال توجیه همهٔ شکستهای نظامی، هزینههای مادی گزاف، تحقیر خود در برابر ایران و حالا فشار اقتصادیای که در جیب هر آمریکایی احساس میشود، با ضریب دادن به جنگ علیه ایران در حد رفع یک خطر وجودی و تاریخی هستند.
به بیان دیگر، همان خط خبیثانه و کثیفی که دو دهه پیش با فیلم «۳۰۰» آغاز شد و هدف از آن، احیای همان خط روایی «یونیان در برابر بربرها» بود، حالا دوباره، بعد از آن که نخوت و تفرعن تمدن غربی در برابر مقاومت تاریخی و اسطورهای ملت ایران در جنگ اخیر لگدمال شد، از سر گرفته شده است؛ با این تفاوت که اگر قبلاً پنتاگون بودجهٔ فیلمهایی چون «۳۰۰» را با واسطه و به صورت پوششی تأمین میکرد، حالا سیاستمداران ارشد رژیم آمریکا خود بازیگر سناریوی «تهدید وجودی ایرانیان علیه تمدن غربی» شدهاند.
این که ترامپ در فروردینماه، وقیحانه و بیشرمانه ایران را به محو کامل یک «تمدن» تهدید میکرد، یک واژهگزینی سهوی نبود، بلکه چشمانداز منازعه را در ذهن منحوس گردانندگان گانگستر و جانی غرب آشکار میکرد. در این چارچوب، نزاع ناتو با روسیه هم در همین قالب نبرد وجودی تمدنی تعریف میشود، چرا که روسها هم از منظر متفرعن و نژادپرست غربی، میراثدار نژاد «اسلاو» هستند؛ که خود این نامگذاری ریشه در فرهنگ رم باستان دارد که مردمان شرق اروپا را ذاتاً «برده» لحاظ میکردند (اسلاو به معنای برده است و در انگلیسی امروز، slave همین معنی را میدهد).
سخن کوتاه این که، با این اظهارات وزیر خارجهٔ رژیم آمریکا، آب پاکی بر دستان «هخامنشگرایان نوین» و «کوروشپرستان زیر پرچم پهلوی» ریخته شد که از شروع جنگ ۱۲ روزه تا همین امروز، ذیل گزارهٔ دروغین و خونشورانهٔ «حساب مردم ایران از حکومت جداست» و «آنها بیدلیل جایی را نمیزنند»، خبیثانهترین و ننگینترین «دشمنستایی» تمام تاریخ را مرتکب شدهاند. از آن نوجوان مغزشوییشدهٔ آشوبگر کف خیابان ۱۸ و ۱۹ دی که تمام جهانبینی او در این خلاصه میشد که «اینها برن، همهچی درست میشه» تا مثلاً «استاد» دانشگاهی که جنایت عظیم میناب را با این جملهٔ خائنانه که «آمریکا که بیخود نمیآید به جایی موشک بزند» توجیه کرد، تا آن مثلاً سیاستمدار اصلاحطلبی که با بلاهتی غیرقابلباور مدعی شد «اگر به ترامپ دو میلیارد دلار منفعت میرساندیم، از جنگ جلوگیری میشد»، تا آن رئیسجمهور اسبق سادهلوح که هولهولکی فیلم پر کرد و گفت «بعضیها که میگویند باید برویم کاخ سفید را بگیریم، تفاهمنامهٔ عالی با ترامپ را به هم زدند» و... همه با این تعیینتکلیف واضح و صریح وزیر خارجهٔ قاچاقچی و کوباییالاصل (که خود هیچ ربطی به تمدن رم-یونانی مورد ادعایش ندارد)، از حیّز انتفاع خارج شدهاند.
ما با دشمنی طرف هستیم که هنوز در کینهٔ شکست والرین رمی از شاهپور اول و شکست آتن از خشایارشاه است و «ایرانی» را بهماهوذاته، «دشمن» میبیند. در برابر چنین دشمنی، «مقاومت» نه یک انتخاب، که یک ضرورت وجودی است.
