تهران - ایرنا - «احمد» را میبینیم که در مبل مچاله شده و گویی چیزی شبیه یک مسخ شخصیت Depersonalization را تجربه میکند. ازهمگسیختگی Disintegration اصطلاحی است که وضعیت روانی «احمد» را به خوبی شرح میدهد.
پالت رنگی انتخاب شده برای سکانسها، حالت چشمهای مجتبی پیرزاده و مواد غذایی یخزده روی کانتر، ما را به فضای ذهنی احمد نزدیکتر میکند.
موتیف آینه در این اثر نمادپردازی بسیار هوشمندانهای است. آینه که در خوانش لکانی به «بیگانگی سوژه با تصویر خود» تفسیر میشود. شخصیت به آینه بازمیگردد، نه لزوماً برای شناختن خود، بلکه برای اطمینانیافتن از بقای تصویری که خود را از طریق آن میشناسد.
در میانه اثر، حال که به رازهای بیشتری را از طریق مکالمه احمد با شخصیتهای همراز پی میبریم مجدد باید به لکان گریز بزنیم.
لکان در سمینار بیستم میگوید: عشقی نیست که بدون نفرت شناخته شود و از کلمه فرانسوی hainamoration برای مفهومی استفاده میکند که بدین شرح است:
رابطه عاشقانه میتواند حامل نوعی نفرت نیز باشد، زیرا دیگری فقط سرچشمه لذت و رضایت ما نیست؛ او استقلال دارد، از ما میگریزد، میلش کاملاً در اختیار ما نیست و هرگز بهطور کامل با تصویری که از او ساختهایم منطبق نمیشود.
ما عاشق دیگری هستیم، اما ممکن است از همان چیزی در او متنفر شویم که نمیتوانیم تصاحبش کنیم.
«"آذر» به جای «احمد» از آسمان فیلم میگیرد. پرسشی حسادتورزانه که سوژه میخواهد بداند در میلِ دیگری چه جایگاهی دارد؟ و رقیبی که حضور او تصویر من از خودم را تهدید میکند.
و این بار نگاهی متفاوت به موتیف آینه.
اما یک سکانس جادویی که تداعیگر مفهوم ژوئیسانس است. «احمد» صورت خود را به مرغِ «منجمد» نزدیک میکند.
ژوئیسانس (Jouissance) را نمیتوان صرفاً لذت دانست؛ ژوئیسانس نوعی کامجویی است که از مرز لذتِ قابلتحمل عبور میکند و میتواند با رنج، تکرار، اضطراب و حتی تخریبِ سوژه گره بخورد.
و اما در پایان با یک توئیست نفسگیر مواجه هستیم که تمام نمادپردازیهای قبلی را بازتعریف میکند؛ دستهای خونی لاکزده.
و بله. اگر نمیتوانی مالِ من باشی، نباید وجود داشته باشی.
و حالا بایداز نو نگریست که احمد چه چیزی را درون آینه میدید؟
روانشناس
