مجله آمریکایی نیولاینز در گزارشی، تصویری از زندگی در جنوب جنگ‌زده ایران ترسیم کرده است.

باشگاه خبرنگاران جوان - مجله آمریکایی نیولاینز در گزارشی میدانی از استان هرمزگان، تصویری از زندگی در جنوب جنگ‌زده ایران ترسیم کرده است؛ از صیادانی که در سایه محاصره دریایی آمریکا راهی دریا می‌شوند و کودکانی که هنوز از کابوس بمباران مدرسه میناب رها نشده‌اند، تا خانواده‌هایی که مراسم عروسی‌شان به عزا تبدیل شد. این گزارش، علاوه بر ثبت خسارات انسانی و اقتصادی جنگ، از اختلال در تردد نفتکش‌ها در تنگه هرمز، تخریب مسیر‌های ارتباطی بندرعباس و تلاش مردم برای بازسازی زندگی در میانه حملات ادامه‌دار روایت می‌کند.

کاوه رستم‌خانی، نویسنده گزارش نیولاینز در سفری به بندرعباس، میناب، کنارجو و کوهستک، با صیادان، خانواده قربانیان، نیرو‌های نظامی و کارگران بازسازی زیرساخت‌ها گفت‌و‌گو کرده است. حاصل این سفر، روایتی از منطقه‌ای است که با وجود کاهش شدت بمباران‌ها، هنوز نشانی از پایان جنگ در زندگی روزمره مردم آن دیده نمی‌شود.

ساعت هنوز به پنج صبح نرسیده که بندرعباس به سونایی روباز تبدیل شده است. دمای هوا به حدود ۴۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسد و رطوبت ۸۰ درصدی، نفس‌کشیدن را دشوار می‌کند. در اسکله شهر، صیادان مشغول تخلیه صید شبانه‌اند و بوی تند ماهی‌های مانده، فضای بازار عمده‌فروشی را پر کرده است.

در میان رفت‌وآمد کارگران و خریداران، الیاس رحیمی پشت میز چوبی کوچکی نشسته است؛ میزی که تمام دفتر کار او را تشکیل می‌دهد. ماشین‌حساب، کارت‌خوان، دفتر ثبت معاملات و چند برگ حساب‌وکتاب روز‌های گذشته روی میز قرار دارد. کنار صندلی پلاستیکی قرمزش، ترازوی بزرگی دیده می‌شود و اطراف او، ماهی‌های تن و شیرماهی در ردیف‌های منظم روی زمین چیده شده‌اند.

مشتریان یکی پس از دیگری می‌آیند، ماهی‌ها را وزن می‌کنند، حسابشان را می‌پردازند و دفترچه‌های خود را برای ثبت و مهر تأیید مقابل رحیمی می‌گذارند. او با ماژیک سبز فسفری معاملات را مشخص می‌کند؛ رفتاری دقیق و حساب‌شده که نویسنده گزارش آن را به تشریفات کار یک قاضی تشبیه کرده است.

رحیمی تا ساعت شش صبح دو تن ماهی فروخته، اما از وضعیت بازار چندان راضی نیست. او با همان لهجه آرام و کشیده جنوبی می‌گوید: «فروشم نسبت به سال گذشته ۳۰ درصد پایین آمده، ولی خدا را شکر هنوز کار و کاسبی می‌چرخد.»

به گفته این عمده‌فروش، افزایش سریع قیمت‌ها و کاهش قدرت خرید مردم تنها بخشی از مشکل است. محاصره دریایی آمریکا نیز به معیشت صیادان ضربه زده است. او توضیح می‌دهد که شناور‌ها دیگر نمی‌توانند مانند گذشته به آب‌های عمیق بروند؛ در نتیجه هم حجم صید کاهش یافته و هم تنوع ماهی‌هایی که به بازار می‌رسند کمتر شده است.

رحیمی می‌گوید: «بار‌ها پیش آمده که وقتی شناور‌ها دورتر رفته‌اند، هدف حمله قرار گرفته‌اند.»

با رسیدن ساعت هفت صبح، گرما و رطوبت دیگر تحمل‌پذیر نیست. رحیمی میز و صندلی‌اش را قفل می‌کند و بازار را ترک می‌کند؛ بازاری که در بزرگ‌ترین مرکز تخلیه و بارگیری آبزیان کشور قرار دارد و با تولید سالانه بیش از ۸۰۰ هزار تن محصولات دریایی، یکی از شریان‌های اقتصادی جنوب ایران به شمار می‌رود.

اما نشانه‌های جنگ در چند قدمی همین بازار دیده می‌شود. محل توقف شناور‌های صیادی در روز‌های هشتم و نهم ژوئیه دو بار هدف حمله قرار گرفته و بیش از ۳۰ قایق به همراه تجهیزاتشان نابود شده‌اند. بخشی از ساختمان آسیب‌دیده دوباره به چرخه فعالیت بازگشته، اما سقف سوخته، دیوار‌های ترک‌خورده، تور‌های ذوب‌شده، طناب‌های پاره و لاستیک‌های ازبین‌رفته گاری‌ها هنوز از آنچه بر این اسکله گذشته، خبر می‌دهند.

در فاصله کمتر از پنج مایل دریایی، معادل حدود ۹ کیلومتر، از بندرعباس، مجموعه‌ای از شناور‌های سوخته و آسیب‌دیده بر آب‌های اطراف شهر سایه انداخته‌اند. بندرعباس را می‌توان یکی از مهم‌ترین دروازه‌های ایران به تنگه هرمز دانست؛ اما اکنون در نزدیکی این دروازه، ناوچه‌های سوخته نیروی دریایی ایران و کشتی‌های کانتینربری مانند MSC Aries دیده می‌شوند که آثار انفجار روی پل فرماندهی آنها باقی مانده است.

بخش زیادی از فلزات و کابل‌های ارزشمند این شناور‌ها به دست سارقان جدا شده است. سازمان دریایی برای جلوگیری از برخورد دیگر شناور‌ها با قایق‌های غرق‌شده، در نقاط مختلف بویه‌هایی قرار داده تا مختصات لاشه‌ها مشخص باشد. صیادان محلی نام این محدوده را «گورستان» گذاشته‌اند.

براساس آمار رسمی قوه قضائیه ایران که نیولاینز به آن استناد کرده، از زمان آغاز حملات آمریکا در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، دست‌کم ۴۲۰ شناور صیادی در حملات این کشور آسیب دیده یا به‌طور کامل نابود شده‌اند.

برای مردمی که معیشتشان به دریا وابسته است، این اعداد تنها آمار خسارت جنگی نیستند؛ هر شناور ازکارافتاده به معنای کاهش امکان صید، محدودشدن درآمد و دشوارترشدن زندگی خانواده‌هایی است که نسل‌ها از راه دریا امرارمعاش کرده‌اند.

کمتر از دو ساعت رانندگی از بندرعباس، به میناب می‌رسیم؛ شهری که پیش از ۲۸ فوریه بیشتر با انبه‌های خوش‌طعم و ترشی‌های محلی‌اش شناخته می‌شد. اکنون، اما نام میناب در حافظه جمعی ایرانیان و حتی فراتر از مرز‌های کشور، با حمله به یک مجموعه آموزشی گره خورده است.

نیولاینز این حمله را بمبارانی هولناک از سوی آمریکا توصیف می‌کند که به کشته‌شدن ۱۲۳ دانش‌آموز انجامید و گروه‌های حقوق بشری را به درخواست بررسی احتمال وقوع جنایت جنگی واداشت.

در گوشه‌ای از قبرستان شهر، میان درختان بلند کهور و آکاسیا، محوطه‌ای تقریباً به وسعت نصف زمین فوتبال به ۱۵۷ قربانی این حمله، شامل دانش‌آموزان و بزرگسالان، اختصاص یافته است. زمین با چمن مصنوعی پوشانده شده و داربست‌ها و تور‌های سبزرنگی برای ایجاد سایه بر فراز مزار‌ها نصب شده‌اند.

چند دختر کم‌سن‌وسال دور مزار ستایش علی‌حسینی جمع شده‌اند؛ دانش‌آموز کلاس چهارمی که هنگام حضور در مدرسه کشته شد. دختر‌ها تسبیح‌های سبز تیره در دست دارند و دانه‌های آن را برای تبرک به سنگ مزار می‌کشند. آنها اکنون در مدرسه دیگری درس می‌خوانند، اما ستایش هم‌بازی قدیمی‌شان در همان محله بود.

فاطمه، دختر ۱۲ساله‌ای که در جمع حضور دارد، می‌گوید: «وقتی مادرم برای سال تحصیلی جدید کتاب‌ها را گرفت، فهمید که نصف بچه‌ها قرار نیست به مدرسه بیایند.» ترس از تکرار حمله، حتی پس از گذشت ماه‌ها، از زندگی خانواده‌های مینابی کنار نرفته است.

محوطه مزار قربانیان به یکی از مهم‌ترین مکان‌های عمومی شهر تبدیل شده؛ جایی برای سوگواری خانواده‌ها، دیدار مردم و حضور کسانی که از مناطق دور و نزدیک برای ادای احترام می‌آیند. درعین‌حال، نهاد‌های دولتی نیز برنامه‌های مختلفی را در همین مکان برگزار می‌کنند.

یکی از این برنامه‌ها برای ۲۲ سپتامبر تدارک دیده شده بود. سخنگوی قوه قضائیه تصمیم گرفته بود نشست خبری دوهفته‌یک‌بار خود را در محل مزار‌ها برگزار کند؛ برنامه‌ای هم‌زمان با آغاز سال تحصیلی جدید برای گرامیداشت یاد ۳۱۱ دانش‌آموزی که طبق آمار مطرح‌شده در گزارش، در سراسر ایران بر اثر حملات آمریکا و اسرائیل جان باخته بودند.

در تعطیلات تابستان، گروهی از خیران و داوطلبان برای دانش‌آموزان بازمانده از حمله، مدرسه‌ای موقت آماده کردند. این مدرسه در زمینی متروکه قرار دارد که از شرکت آب محلی اجاره شده و فاصله آن تا ساختمان بمباران‌شده تنها پنج دقیقه پیاده‌روی است.

مراسم افتتاح مدرسه در ۲۳ سپتامبر برگزار شد، اما آن‌طور که نیولاینز روایت می‌کند، حضور مقام‌های سیاسی به صحنه‌ای از رقابت برای ثبت این اقدام به نام خود تبدیل شد. علیرضا زاکانی، شهردار تهران، به دعوت داوطلبان به مراسم آمد. حسین افشین، معاون علمی و فناوری رئیس‌جمهور، نیز بدون اطلاع از حضور زاکانی راهی محل شده بود. بنا بر روایت نویسنده، وقتی افشین فهمید رقیب سیاسی‌اش در مراسم حضور دارد، کاروان خودروهایش تغییر مسیر داد و به مدرسه نرفت.

در هر سه برنامه برگزارشده، محمد شرفی همراه پدرش عبدالرشید حضور داشت. مقام‌ها اغلب برای لحظه‌ای دستی بر سر کودک می‌کشیدند و سپس به مسیر خود ادامه می‌دادند. محمد هشت سال دارد؛ پسری لاغراندام و کم‌حرف، با لبخندی آرام که جای خالی چند دندان شیری را آشکار می‌کند. نگاهش کنجکاو است، اما پیش از هر چیز، آثار سوختگی صورتش توجه هر بیننده‌ای را جلب می‌کند.

دو زخم برجسته و بزرگ از کناره‌های پیشانی تا زیر چانه امتداد یافته‌اند. نیمه بالایی گوش راستش از بین رفته و آثار سوختگی روی گردن و پشت دست‌هایش ادامه پیدا کرده است. پوست آسیب‌دیده گردنش حالتی مشبک پیدا کرده؛ نشانه‌های ماندگار کودکی که از میان آتش جان سالم به در برده است.

اندکی پیش از غروب، در خانه خانواده شرفی در روستای کنارجو، پدر محمد از دشواری درمان پسرش می‌گوید: «حدود ۲۲ تا ۲۵ درصد بدنش به‌شدت سوخته است. بعد از ۱۱ روز فهمیدم بیمارستان بندرعباس امکانات کافی برای درمان او ندارد. با ماشین خودم محمد را به یزد بردم و آنجا ۲۰ روز دیگر بستری بود.»

به گفته او، محمد سه ماه بعد باید تحت جراحی‌های پیچیده پوست قرار بگیرد؛ جراحی‌هایی برای درمان اسکار‌های برجسته‌ای که اکنون حتی حرکت برخی اندام‌هایش را محدود کرده‌اند. در همان لحظه، تلویزیون خانه سخنرانی زنده مسعود پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل را پخش می‌کند. رئیس‌جمهور ایران از کشته‌شدن کودکان بی‌گناه به دست آمریکا و ایستادگی مردم ایران سخن می‌گوید.

پدر محمد درحالی‌که صدای سخنرانی از تلویزیون شنیده می‌شود، می‌گوید: «وزیر بهداشت شخصاً قول داد تمام هزینه‌های درمان محمد را پرداخت کند. بعد از آن حتی یک تماس هم با ما نگرفتند.» او ویدئو‌هایی از تلفن همراهش نشان می‌دهد؛ تصاویری از دیدار محمد با رئیس‌جمهور، وزیر بهداشت، سخنگوی دولت و دیگر مقام‌های سیاسی. در این دیدار‌ها وعده‌های متعددی برای درمان و توان‌بخشی کودک داده شده، اما به گفته پدر، پیگیری لازم برای تحقق آنها انجام نشده است.

نویسنده نیولاینز، ماجرای محمد را استعاره‌ای تلخ از وضعیت حکمرانی در ایران می‌داند؛ وضعیتی که به تعبیر او، مقام‌ها برای حضور در برنامه‌های نمادین و ثبت دستاورد‌ها رقابت می‌کنند، درحالی‌که بخش مهمی از کار‌های اجرایی و میدانی بر دوش داوطلبان و نیرو‌های مسلح باقی می‌ماند و از حمایت سیاسی کافی برخوردار نیست. اما اگر زخم‌های محمد یادآور پیامد‌های ماندگار جنگ هستند، در کوهستک می‌توان دید که چگونه جنگ به خصوصی‌ترین لحظات زندگی مردم نیز راه پیدا کرده است.

کوهستک، بندر کوچکی در فاصله کمتر از ۹ مایل، معادل حدود ۱۴ کیلومتر، از کنارجو است. اوایل شب، در خانه‌ای ساده با حیاطی باغچه‌دار، یکی از نیرو‌های سپاه پاسداران روی فرشی ماشینی نشسته و درباره عملیات‌های دریایی، دشواری هماهنگی میان یگان‌های مختلف نیرو‌های مسلح و شرایط تنگه هرمز صحبت می‌کند. او توضیح می‌دهد که گاهی از پشت‌بام همین خانه رفت‌وآمد شناور‌ها را زیر نظر می‌گیرد و در روز‌هایی که غبار هوا کمتر باشد، می‌تواند خصب، منطقه متعلق به عمان در آن سوی تنگه، را ببیند.

گفت‌و‌گو ناگهان با موج انفجاری مهیب قطع می‌شود؛ موجی که در خانه را به‌شدت به هم می‌کوبد. مرد نظامی بلافاصله بیرون می‌دود و خود را به پشت‌بام می‌رساند. فردی ناشناس از ملک مجاور نیز به او ملحق می‌شود. در فاصله چند مایلی، چراغ‌های شناور‌ها روی سطح تاریک دریا مانند ستارگان می‌درخشند.

او با دیدن وضعیت می‌گوید: «انگار قانون را اجرا کرده‌ایم!» سپس با مقام مافوق خود تماس می‌گیرد تا انفجار را گزارش کند. در پاسخ به او گفته می‌شود: «امشب در تنگه مهمانی است.»

منظور از این تعبیر، رفت‌وآمد شمار زیادی از شناور‌های کوچک حامل نفت امارات است که تلاش می‌کنند در تاریکی از تنگه عبور کنند. این شناور‌ها تا جایی که عمق آب اجازه می‌دهد، مسیر خود را به کومزار، شمالی‌ترین سکونتگاه عمان، و جزایر اطراف نزدیک می‌کنند تا احتمال شناسایی و هدف‌قرارگرفتنشان کاهش یابد.

به روایت این نیروی سپاه، اگر خدمه شناور‌ها هشدار صریح نیروی دریایی سپاه را نادیده بگیرند، پل فرماندهی آنها هدف قرار می‌گیرد. بااین‌حال، بعضی شناور‌ها موفق می‌شوند از تاریکی استفاده کنند، از کنار جزایر بگذرند و خود را به دریای عمان برسانند.

نیولاینز این وضعیت را مرحله تازه‌ای از بازی موش‌وگربه در تنگه هرمز توصیف می‌کند؛ تقابلی که از ماه آوریل اقتصاد جهان را تحت فشار قرار داده است.

اما این تاکتیک حتی در میان برخی تحلیلگران دفاعی ایرانی نیز با انتقاد مواجه شده است. دلیل آن است که کشور‌های خلیج فارس به‌تدریج به‌جای ابرنفتکش‌ها از شناور‌های کوچک‌تر و ارزان‌تر استفاده می‌کنند. از دست رفتن چنین شناور‌هایی برای آنها خسارتی قابل محاسبه و تحمل ایجاد می‌کند. در نتیجه، هر حمله الزاماً اختلال بزرگی در بازار جهانی نفت به وجود نمی‌آورد، اما همچنان می‌تواند به مصرف توان آتش و فرسایش ظرفیت نظامی ایران منجر شود.

این تغییر تاکتیک، به روایت گزارش، یکی از پیچیدگی‌های تازه نبرد بر سر عبور نفت از هرمز است؛ نبردی که دیگر فقط بر سر جلوگیری از عبور کشتی‌های بزرگ نیست، بلکه به رقابتی فرسایشی میان شناور‌های کوچک و نیرو‌های کنترل‌کننده تنگه تبدیل شده است.

اول سپتامبر، حملات متعدد آمریکا کوهستک را هدف قرار داد. فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا، سنتکام، پس از این حملات در شبکه اجتماعی ایکس اعلام کرد که در پاسخ به حملات سپاه پاسداران به کشتی‌های تجاری در تنگه هرمز، اهداف وابسته به این نیرو را هدف قرار داده است. در جریان حملات، یک دکل مخابراتی، اسکله کوچک شهر و خانه‌ای که قرار بود مراسم عروسی در آن برگزار شود، آسیب دیدند. پنج نفر کشته شدند و دست‌کم ۶۸ نفر زخمی شدند.

یکی از موشک‌ها سقف خانه محل عروسی را شکافت و حفره‌ای به عرض بیش از چهار متر میان تیر‌های سقف بر جای گذاشت. انفجار همچنین بخش بالایی یک نخل بلند در حیاط را قطع کرد. سه هفته بعد، آوار همچنان در محوطه پراکنده بود. گربه‌ای ولگرد در سایه ساختمان ویران‌شده پناه گرفته بود و نشانه‌های تخریب هنوز در گوشه‌وکنار خانه دیده می‌شد.

نویسنده نتوانست با عروس و داماد صحبت کند. آن دو چنان از حادثه درهم‌شکسته و شرمسار بودند که حاضر به گفت‌و‌گو نشدند.

در میان قربانیان، امیرمحمد کرمی، پسر پنج‌ساله محمد کرمی و الیزا قورچی‌زاده، نیز حضور داشت. این خانواده از بستگان دور عروس بودند و کودکانشان زودتر به محل مراسم آمده بودند تا با دیگر بچه‌ها بازی کنند. امیرمحمد در حمله کشته شد. خواهر ۱۳ساله‌اش کیانا نیز بر اثر اصابت ترکش به پشتش زخمی شد. به گفته پدر، ترکش تنها به‌اندازه یک سرانگشت با ستون فقرات دختر فاصله داشت.

سه هفته بعد، بعدازظهر جمعه‌ای، خانواده و دوستان برای همدردی در خانه کرمی جمع شده بودند. پدر امیرمحمد از سر تا پا سیاه پوشیده بود. او گفت: «سه پرتابه به محدوده خانه اصابت کرد. اولی به دکل مخابراتی خورد و برق هم قطع شد. وقتی شعله‌های آتش را دیدم، رفتم کمک کنم. آن موقع اصلاً نمی‌دانستم بچه‌ام آنجاست.» کرمی سپس از جست‌وجوی ناامیدانه‌اش برای پیداکردن پسرش گفت.

مرکز درمانی کوهستک ظرفیت محدودی داشت و او تصور می‌کرد شاید امیرمحمد همراه دیگر مجروحان به بیمارستان میناب، در فاصله حدود ۴۸ کیلومتری، منتقل شده باشد. به همین امید راهی میناب شد، اما هرچه جست‌و‌جو کرد، اثری از پسرش پیدا نکرد. وقتی به کوهستک برگشت، کیانای زخمی به او گفت: «بابا، دنبالش نگرد!» ترکش به سر امیرمحمد اصابت کرده و جراحتی مرگبار بر جای گذاشته بود؛ چنان شدید که بخشی از بافت مغز کودک بیرون ریخته بود.

الیزا قورچی‌زاده، مادر امیرمحمد، نیز در گفت‌و‌گو با نیولاینز از آخرین حرف‌های پسرش یاد کرد: «امیرمحمد این اواخر مدام می‌گفت آبروی ترامپ را می‌برد.» او همچنین اشاره کرد که به گفته خودش، هیئت حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره ایران احتمال وقوع جنایت جنگی در حمله به کوهستک را مطرح کرده است. قورچی‌زاده که معلم اخلاق است، بیش از هر چیز نگران آسیب‌های روانی کودکان شهر است. او می‌گوید: «از وقتی عروسی را زدند، بچه‌ها می‌ترسند؛ با اینکه پیش از آن به صدای انفجار‌ها عادت کرده بودند.»

خسارات جنگ در هرمزگان به مراکز نظامی، اسکله‌ها یا خانه‌های مسکونی محدود نمانده است. نیولاینز گزارش می‌دهد که در مرحله‌ای از تشدید حملات در روز‌های ۱۷ و ۱۸ ژوئیه، زیرساخت‌های غیرنظامی استان نیز به‌شدت هدف قرار گرفتند. در این دو روز، ارتش آمریکا ۹ پل اصلی و دو تونل را که بندرعباس را به دیگر مناطق کشور متصل می‌کردند، تخریب کرد.

حدود ۴۸ کیلومتر در شمال بندرعباس، پس از عبور از نخستین رشته‌کوه‌ها، رطوبت سنگین ساحل جای خود را به هوای خشک و گرم دشت می‌دهد. باد داغ، شن‌ها را از سطح زمین بلند می‌کند و در هوا می‌پراکند. در محل بازسازی یکی از پل‌های ارتباطی حاجی‌آباد و بندرعباس، کارگران زیر آفتاب مشغول خم‌کردن میلگرد‌ها هستند. دمای فلز زیر نور مستقیم خورشید می‌تواند به حدود ۴۹ درجه سانتی‌گراد برسد.

کیانوش گله، مسئول بازسازی پل، می‌گوید: «همه راه‌های زمینی بندرعباس را هدف گرفته‌اند؛ آن هم با دقت.» او به مسیر انحرافی موقتی اشاره می‌کند که پیچ تندی دارد و در تاریکی به‌سختی دیده می‌شود. به گفته گله، همین مسیر موقت هر شب شاهد دو تا سه تصادف است.

ساعت ۱۰:۳۰ صبح، صدای انفجاری از سمت ساحل شنیده می‌شود، اما کارگران بدون واکنش خاصی به کار خود ادامه می‌دهند؛ گویی انفجار به بخشی از صدای معمول محیط کار تبدیل شده است. در حمله به این پل، دو بخش از سازه بتنی، از جمله مجموعه‌ای از ستون‌ها، نابود شده بود. اکنون آوار جمع‌آوری شده و پایه‌های تازه جای سازه‌های تخریب‌شده را گرفته‌اند.

یاسر پورناصیری، یکی از کارگران آهنگر، با شوخی می‌گوید: «چهار متر فونداسیون بتنی ریخته‌ایم و از میلگرد ۳۲ میلی‌متری استفاده کرده‌ایم. این دفعه دیگر هیچ موشکی نمی‌تواند کاری بکند!»

او توضیح می‌دهد که گروهش بسته به شکل قالب‌ها و دشواری خم‌کردن میلگردها، روزانه شش تا هفت تن میلگرد را آماده می‌کند. برآورد کارگران این است که بازگشایی پل به حدود ۵۰ روز کار نیاز دارد. بااین‌حال، هیچ‌کس نمی‌داند این سازه تازه تا چه زمانی از حملات احتمالی در امان خواهد ماند.

پیش از آغاز استراحت چهار‌ساعته کارگران برای فرار از گرمای شدید، گله با لحنی تلخ به سخنان رئیس‌جمهور اشاره می‌کند: «همان‌طور که پزشکیان گفته، آنها می‌زنند و اگر ما دوباره بسازیم، باز هم می‌زنند!»

بازگشت به بندرعباس، روایت جنگ را از اسکله‌ها و پل‌های تخریب‌شده به زندگی روزمره مردم می‌کشاند. در کافه‌ای دنج با دکوراسیون قدیمی، معصومه بیگلری و پسرش برای دیدار چند دوست در اوایل شب جمع شده‌اند. بیگلری ۲۱ سال است در بندرعباس زندگی می‌کند و از نزدیک تغییر شرایط اقتصادی شهر را دیده است.

او می‌گوید: «ما اینجا کنار دریا زندگی می‌کنیم، اما مردم دیگر توان خرید غذا‌های دریایی را ندارند!» تورم شتابان، کاهش قدرت خرید، محدودیت واردات و تأثیر محاصره بر دسترسی به خدمات درمانی و دارو، از مهم‌ترین نگرانی‌های او هستند.

بیگلری تأکید می‌کند: «ما هیچ آتش‌بسی را تجربه نکرده‌ایم. از ماه آوریل فقط تعداد بمباران‌ها کمتر شده است.» در همان لحظه که او از ادامه جنگ و دشواری زندگی حرف می‌زند، موسیقی کافه به والس شماره دو شوستاکوویچ تغییر می‌کند؛ ملودی شادی که تضادی عجیب با فضای سنگین گفت‌و‌گو دارد.

بیگلری از آینده اقتصادی بندرعباس نیز نگران است. او توضیح می‌دهد که کارخانه کشتی‌سازی و بندر، از مهم‌ترین مراکز اشتغال شهر بودند. کارخانه کشتی‌سازی هدف حمله قرار گرفته و فعالیت بندر نیز زیر فشار محاصره آمریکا به‌شدت آسیب دیده است.

هیراد، پسر بیگلری، حرف‌های مادرش را تأیید می‌کند. او می‌گوید مردم به تهدید دائمی جنگ عادت کرده‌اند؛ دیگر با شنیدن هر انفجار وحشت‌زده نمی‌شوند و برای روز‌های اضطراری، آب و غذا کنار می‌گذارند.

زندگی در بندرعباس برای آنها به انتظاری بی‌پایان تبدیل شده است؛ وضعیتی میان جنگ و صلح که نه امنیت کامل در آن وجود دارد و نه نشانی روشن از پایان بحران.

نیولاینز گزارش خود را با تصویری از مردمی به پایان می‌رساند که در جنگی طولانی، جنگی که خود انتخاب نکرده‌اند، بهای سنگینی می‌پردازند؛ اما با وجود احتمال تشدید دوباره حملات، حاضر نیستند خانه و سرزمینشان را ترک کنند.

از بازار ماهی بندرعباس تا مزار دانش‌آموزان میناب، از خانه ویران‌شده عروسی کوهستک تا پل‌های در حال بازسازی حاجی‌آباد، نشانه‌های جنگ در سراسر این مسیر دیده می‌شود. بااین‌حال، زندگی همچنان ادامه دارد؛ صیادان به بازار می‌روند، کارگران پل می‌سازند، خانواده‌ها برای درمان فرزندانشان تلاش می‌کنند و مردم در شهر‌ها و روستا‌های آسیب‌دیده باقی مانده‌اند.

محمد کرمی، پدر امیرمحمد پنج‌ساله که در حمله به مراسم عروسی جان باخت، در پایان گزارش می‌گوید: «از زمان حملات، حتی یک نفر هم برای همیشه از کوهستک نرفته است. هر روز صدای انفجار و موشک می‌شنویم، اما هیچ‌کس سرزمینش را ترک نمی‌کند. سرزمین ما، عزت ماست.»

منبع: فرهیختگان