بارنز در آخرین کتاب خود از مضامین همیشگی کتاب‌های خود چون عشق و مرگ می‌نویسد. هم‌چنین حضور مفاهیمی چون حافظه و خاطره در کارهای قبلی او نیز قابل مشاهده‌اند و در این کتاب مفصل‌تر به آن‌ها پرداخته می‌شود. او درباره‌ی آخرین کتاب خود می‌نویسد: «من حالا هفتادوهشت سال دارم و این قطعاً آخرین کتابم خواهد بود - جدایی و خروجِ رسمیِ من، آخرین گفت‌وگویم با شما. اینکه در زمان حیات خودم آخرین کتابم را تمام می‌کنم و بعد ساکت می‌شوم دست کم این نتیجه‌ی مفید را دارد: دیگر - آنچه براین مور از آن می‌ترسید به سرت نمی‌آید و - وسط نوشتن از کار بازنمی‌مانی. به این ترتیب عاملیت را از مرگ می‌گیری. البته اعتراف می‌کنم که به شکلی خیلی جزئی.»

در کتاب «جدایی (ها)» تصویری تمام و کمال از بارنز می‌بینید. این کتاب هم داستان دارد و هم شبیه جستار است. از طرف دیگر نوعی خاطره‌نویسی و اتوبیوگرافی هم هست. او در آخرین کتاب خود قصه می‌گوید ولی نه قصه‌ای سرراست و متداول و در ساختاری معمول. او با شرحی از مفهوم یادآوریِ غیرارادیِ خاطراتِ شخصی شروع می‌کند و بعد به داستانش می‌رسد؛ داستانی برگرفته از واقعیت که به اشخاص حقیقی قصه قول داده بود هیچ‌گاه درباره‌اش ننویسد. بعد از این شرحی از بیماری سرطانش می‌آورد و در فصل بعدی قصه‌اش را کامل می‌کند. فصل آخر حکم نوعی حرف آخر یا سخن پایانی با خواننده را دارد، چه خواننده‌ی این کتاب و چه خواننده‌ی همیشگی کتاب‌های او. جولین بارنز در فصل آخر تعریف دردناکی از زندگی دارد، با این‌که کلامش آشکارا متفاوت از یک پیرمرد غرغرو است؛ به قول خودش بعضی‌ها صرفاً پیر می‌شوند و پخته نشدند، او پیرمردی پخته است. زندگی از نظر بارنز «تراژدی‌ای با پایان خوش نیست، بلکه نمایش مسخره‌ای است با پایان تراژیک، یا در بهترین حالت کمدی‌ای سطحی با پایان غم‌انگیز.»

وداعِ پیش از موعد


در حال حاضر استفاده از مفاهیم خاطره و حافظه بسیار متداول و وِرد زبان‌ها است. اما خیلی از اوقات این مفاهیم بدون موشکافی کافی مورد استفاده قرار می‌گیرند. جولین بارنز علاوه بر شکافتن این دو مفهوم و عبور از لایه‌های سطحی آن‌ها قصه‌ای تعریف می‌کند که مشخصاً از دلِ خاطرات و از صافیِ حافظه عبور کرده است. قصه‌ی او به نقل از خودش حفره‌ای بزرگ دارد که تا پایان کتاب فقط به بخش‌های کوچکی از آن اشاره می‌شود. این حفره سال‌های مابین جدایی دو دلداده از یکدیگر است. بارنز را می‌شود استاد استفاده از ایجاز دانست. عبور از این سال‌های میانی و تعریف کردن آشنایی مرتبه اول و دوم این دو دلداده، قصه را نفس‌گیر می‌کند و داستان را از ریتم نمی‌اندازد. این سال‌های طولانی قاعدتاً آن جذابیت مورد نظر نویسنده را نداشته‌اند.
بارنز دچار نوعی از وسواس درباره‌ی شرح دقیق یک خاطره است. او وفاداری خود به نقل دقیق را مدام زیر سؤال می‌برد اما مجدداً با نگاه به وضعیت از زاویه‌ای دیگر (مثلاً با مرور دست‌نوشته‌های خود) آن را اصلاح می‌کند. امکان ساختگی بودن خاطرات را هم نظریات علمی روانشناختی تأیید می‌کنند و هم جولین بارنز در کتاب دیگر خود با عنوان «نظرم عوض شد» به آن پرداخته است. خاطرات ما بدون دخل و تصرف نقل نمی‌شوند، نوع نگاه راوی به روایت در تعریف یک خاطره مداخله می‌کند. درباره‌ی حافظه او در جایی از کتاب می‌نویسد: «همه می‌دانیم که حافظه همان هویت است؛ حافظه را از آدم بگیرند، دیگر چه می‌ماند؟ فقط نوعی حیات حیوانی در لحظه.» اما جلوتر نظرش عوض می‌شود و با نقل وضعیت ژول دو گنکور که دچار زوال عقل شده بود می‌نویسد: «هرچند برای مقاصد عملی، حافظه هویت است و هویت حافظه، به نظر می‌آید در معنای مطلق هویت، هرچند دچار اختلال، هرچند بی‌لنگر، همچنان پایدار می‌ماند.» ژول دو گنکور با این‌که دچار زوال عقل بود، هم‌چنان زنده بود و وقتی صدایش می‌زدند جواب می‌داد.

«بعضی عاشق می‌شوند و بعد غصه‌ی چیزی را می‌خورند که موقعی داشتند و حالا از دست داده‌اند. بعضی هم سعی می‌کنند عاشق شوند، و بعد غصه‌ی نداشتن چیزی را می‌خورند - به بیان دقیق‌تر غصه می‌خورند از اینکه نتوانسته‌اند زندگی‌ای داشته باشند که شاید در سال‌های آتی به اندوهِ کامل و مطلق بینجامد.»