بیرجند - ایرنا - زندگی شهید محمدمهدی بادی، طلبه جوان بیرجندی، روایت پیوند ایمان، قرآن و ایثار است؛ جوانی که از تربیت در خانوادهای قرآنی تا حضور در جبهههای دفاع مقدس، باورهایش را در زندگی معنا کرد و سرانجام در منطقه عملیاتی مهران به شهادت رسید.
به گزارش ایرنا، برای شناخت یک شهید، گاهی باید از میدان نبرد فاصله گرفت و به خانه بازگشت؛ به روزهایی که هنوز خبری از جبهه و عملیات نیست، به صبحهایی که با صدای بیدار شدن اهل خانه برای نماز آغاز میشود و به حیاط خانهای قدیمی که کودکان محله در آن دور هم جمع میشوند تا خواندن قرآن را یاد بگیرند. زندگی روحانی شهید محمدمهدی بادی، از همین نقطه آغاز میشود؛ از خانهای در محله خیرآباد بیرجند که در آن، ایمان تنها به گفتار محدود نبود و در رفتار و انتخابهای روزمره معنا پیدا میکرد.
محمدمهدی بادی، متولد بیستوهشتم اسفند ۱۳۴۳ در بیرجند، در خانوادهای رشد کرد که قرآن و معارف اسلامی جایگاهی ویژه داشت. او از کودکی با تلاوت قرآن مأنوس شد، در نوجوانی روزهای پرالتهاب انقلاب را تجربه کرد، با وجود موفقیت در تحصیل رشته ریاضی و فیزیک، راه حوزه علمیه مشهد را در پیش گرفت و سرانجام سیام اردیبهشت ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی مهران به شهادت رسید.
اما میان این تاریخها، زندگی جوانی جریان دارد که شناخت او تنها با مرور سالهای تحصیل و حضور در جبهه کامل نمیشود. خاطرات مادر و خواهرانش، از کودکی که قرآن را آموخت و به دیگران یاد داد تا طلبهای که باورهایش را در کوچکترین رفتارهای زندگی نیز دنبال میکرد، تصویر روشنتری از او به دست میدهد.
خانهای که روزش با قرآن آغاز میشد
در خانه خانواده بادی، تربیت دینی از سالهای کودکی آغاز میشد. پدر خانواده که در بازار خواربارفروشی داشت و تحصیلات رسمی چندانی نکرده بود، بر نماز و تلاوت قرآن فرزندانش تأکید میکرد. مادر، بیبی نرجس سیادی، نیز با همراهی و تشویق آنان، نقش مهمی در شکلگیری این فضای تربیتی داشت.
زینب بادی، خواهر کوچکتر شهید، هنوز صبحهایی را به یاد دارد که پدر فرزندان را برای نماز بیدار میکرد و از آنان میخواست پس از نماز، دستکم یک صفحه قرآن بخوانند. برای بچهها، گاهی دل کندن از خواب دشوار بود؛ اما اصرار و تشویق پدر چنان با محبت همراه میشد که خواندن قرآن به بخشی از برنامه هر روزشان تبدیل شد.
محمدمهدی نیز از همان سالها به قرآن علاقه نشان داد. در هفتسالگی به مکتبخانه رفت و خواندن قرآن را آموخت. همراه پدر در مجالس مذهبی و عزاداری شرکت میکرد و بهتدریج علاقهاش به معارف اسلامی عمق بیشتری یافت.
این علاقه تنها در خلوت و عبادت باقی نماند. خانه قدیمی خانواده در محله خیرآباد، با اتاقهایی که پیرامون حیاط قرار داشتند، در سالهای نخست پس از انقلاب به محل گردهم آمدن کودکان محله نیز تبدیل شد. محمدمهدی بچهها را به خانه میآورد، تختهسیاه را آماده میکرد و به آنان قرآن یاد میداد.
او هنوز جوانی کمسنوسال بود، اما آموزش چیزی را که آموخته بود، وظیفه خود میدانست. در خانوادهای که پدر و مادرش برای قرآن چنین جایگاهی قائل بودند، انتقال آموختهها به دیگران نیز بخشی از همان تربیت به شمار میرفت. بعدها تعدادی از خواهران و برادران او نیز در زمینه آموزش قرآن و فعالیتهای قرآنی حضور پیدا کردند.
نوجوانی در روزهای پرالتهاب انقلاب
سال ۱۳۵۷ برای محمدمهدی، سال حضور در روزهایی بود که خیابانهای بیرجند نیز مانند بسیاری از شهرهای کشور صحنه اعتراضهای مردمی علیه رژیم پهلوی شده بود. او در راهپیماییها شرکت میکرد و به گفته خانواده، چند بار نیز در جریان برخورد مأموران رژیم با مردم مورد ضربوشتم قرار گرفت.
خواهرانش از آن روزها، خیابانهای شلوغ، جمعیت معترض و مردمی را به یاد دارند که با وجود خطر، راهپیماییها را ادامه میدادند. حسنیه بادی، خواهر شهید، روایت میکند که اعضای خانواده همراه همسایهها در این تجمعها شرکت میکردند و حتی کودکانشان نیز گاهی همراه آنان بودند.
پس از پیروزی انقلاب، محمدمهدی به فعالیتهای جهاد سازندگی پیوست. او همراه دوستانش در کارهای خدمترسانی به مردم، از جمله فعالیتهای کشاورزی و کمک به روستاییان، مشارکت میکرد. در خاطرات خانواده، تصویر جوانی سادهپوش باقی مانده است که پس از کار در مزارع گندم به خانه بازمیگشت؛ با دستهایی پینهبسته و نشانههایی از کاری که برای خدمت به مردم انجام داده بود.
این حضور، وجه دیگری از شخصیت او را نشان میداد. محمدمهدی به فعالیتهای مذهبی بسنده نمیکرد؛ برایش مهم بود آنچه را به آن اعتقاد داشت، در زندگی عملی نیز دنبال کند. همانطور که کودکان محله را برای آموزش قرآن دور هم جمع میکرد، در کارهای خدمترسانی نیز کنار دیگران میایستاد.
از دبیرستان طالقانی تا حوزه علمیه مشهد
محمدمهدی در دبیرستان طالقانی بیرجند، رشته ریاضی و فیزیک را دنبال میکرد و به گفته خواهرش، از دانشآموزان ممتاز بود. بااینحال، مسیر آیندهاش در ذهن او به ادامه تحصیل در همین رشته محدود نمیشد. علاقه به علوم دینی و احساس نیاز جامعه پس از انقلاب به نیروهای آشنا با معارف اسلامی، او را به فکر انتخاب راهی دیگر انداخت.
او سرانجام تحصیل در دبیرستان را کنار گذاشت و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه مشهد رفت؛ تصمیمی که برای جوانی موفق در درس و مدرسه، انتخابی مهم بود.
حسنیه بادی از گفتوگوهایی یاد میکند که در آن روزها درباره تصمیم برادرش برای طلبه شدن مطرح میشد. وقتی از او پرسیده بودند چرا با وجود موفقیت در رشته ریاضی و فیزیک، میخواهد راه طلبگی را انتخاب کند، محمدمهدی از علاقهاش به آموختن علوم دینی و شاگردی در مکتب اهلبیت(ع) گفته بود.
انتخاب حوزه، ادامه همان مسیری بود که از کودکی آغاز شده بود؛ مسیری که در آن، علاقه به قرآن و معارف اسلامی به تصمیمی جدی برای آینده تبدیل شد.
نزدیکانش از نماز شب، علاقه به تلاوت قرآن و مداحی، پرهیز از غیبت، رفتار متین و اخلاق نیکوی او یاد میکنند. بااینحال، خاطرات خانواده تنها به این ویژگیها محدود نیست. در روایتهای آنان، محمدمهدی جوانی است که میکوشید اعتقاداتش را در رفتارهای عادی زندگی نیز رعایت کند.
ایمان در جزئیات زندگی
حسنیه بادی، خواهر بزرگتر شهید، خاطرهای از یکی از دیدارهای نوروزی محمدمهدی تعریف میکند که به گفته خودش، بارها آن را در جمعهای مختلف بازگو کرده است.
محمدمهدی همراه همسرش که باردار بود، برای دیدار خواهرش به خانه آنان رفت. حسنیه برای پذیرایی از مهمانان میوه و شیرینی آورد، اما هرچه اصرار کرد، برادر و همسرش چیزی نخوردند. خواهر تصور میکرد شاید آنها سیر هستند یا میلی به خوردن ندارند.
محمدمهدی مدتی با شوهر خواهرش گفتوگو کرد و پس از آن به سراغ پذیرایی رفت. وقتی حسنیه علت تغییر رفتار او را پرسید، برادرش توضیح داد که درباره پرداخت خمس درآمد شوهر او پرسوجو کرده و پس از اطمینان از این موضوع، حاضر شده است از شیرینیها بخورد.
این ماجرا برای حسنیه تنها خاطرهای از حساسیت برادرش به مسائل شرعی نبود؛ نمونهای بود از اینکه محمدمهدی تا چه اندازه میکوشید میان باورهای دینی و رفتار روزانهاش فاصلهای نباشد.
زینب بادی نیز از گفتوگویی با برادرش در یکی از سفرهای خانوادگی به مشهد یاد میکند. محمدمهدی از او پرسیده بود: «زینب، تو خدا را دیدهای؟» خواهر خردسالش با تعجب پاسخ داده بود که مگر میتوان خدا را دید؟
محمدمهدی سپس درباره امام رضا(ع) از او پرسیده بود و گفتوگو را به این موضوع کشانده بود که زیارت و سلام کردن، تنها به دیدن گنبد و بارگاه محدود نمیشود. او برای خواهرش از دیدن با قلب و چشم بصیرت سخن گفته بود؛ از ارتباطی معنوی که با دیدن ظاهری تفاوت دارد.
زینب در آن زمان کودک بود و شاید همه ابعاد سخنان برادرش را درک نمیکرد، اما سالها بعد این گفتوگو را از خاطرات شیرین خود از او میدانست. در ذهن او، محمدمهدی نهفقط برادری بزرگتر، بلکه جوانی بود که حتی در یک سفر خانوادگی نیز فرصتی برای گفتوگو درباره ایمان و معنویت پیدا میکرد.
راهی که به جبهه رسید
با آغاز جنگ تحمیلی، محمدمهدی نیز راهی جبهه شد. نخستین حضورهای او در مناطق عملیاتی به سالهای نوجوانی بازمیگشت. او در سال ۱۳۶۰ در جبهه کردستان، از جمله منطقه سقز، حضور یافت و پس از آن نیز چندین بار به جبهه اعزام شد.
آشنایی او با زبان عربی، زمینه فعالیتش را در بخش اطلاعاتی ـ تبلیغاتی فراهم کرد. او بعدها در عرصه تبلیغی نیز فعالیت داشت و بهعنوان نیروی تبلیغی تیپ ۲۱ امام رضا(ع) خدمت کرد.
حضور در جبهه، بخشی از زندگی خانواده بادی بود. شماری از بستگان و اعضای خانواده نیز در دوران دفاع مقدس به جبهه رفتند و مادر و خواهران شهید در پشت جبهه به جمعآوری کمکها و آمادهسازی وسایل مورد نیاز رزمندگان میپرداختند.
حسنیه بادی از روزهایی یاد میکند که در دوران تحصیل برای رزمندگان کلاه و جوراب میبافتند. خانواده، با وجود برخوردار نبودن از امکانات مالی فراوان، در حد توان به پشتیبانی جنگ کمک میکردند. هرکس کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد و این مشارکت به بخشی از زندگی روزمره آنان تبدیل شده بود.
محمدمهدی در بیستسالگی ازدواج کرد. همسرش اهل مشهد بود و زندگی مشترکشان هنوز مدت زیادی نگذشته بود که او بار دیگر راهی جبهه شد. این بار، همسرش در انتظار تولد فرزندشان بود؛ فرزندی که پدرش هیچگاه فرصت دیدن او را پیدا نکرد.
سیام اردیبهشت ۱۳۶۵، محمدمهدی بادی در منطقه عملیاتی مهران به شهادت رسید. او بیستویک سال بیشتر نداشت و هنوز فرصت زیادی برای ادامه زندگی، تحصیل و تجربه پدر شدن پیش رویش بود.
چهل روز انتظار برای بازگشت پیکر
خبر شهادت محمدمهدی به خانواده رسید، اما پیکر او در منطقه باقی مانده بود. حدود چهل روز گذشت و خانواده همچنان از پیدا شدن پیکر او خبری نداشتند. این بار، اندوه شهادت با چشمانتظاری برای بازگشت پیکر فرزند همراه شده بود.
بیبی نرجس سیادی، مادر شهید، میخواست بداند پیکر فرزندش کجاست و چه زمانی میتواند برای آخرین بار او را ببیند. خبرهایی درباره وضعیت پیکر و آسیب دیدن آن بر اثر ماندن در آفتاب به خانواده رسیده بود. گفته میشد محمدمهدی وصیت کرده بود که اگر پیکرش آسیب دید، آن را به مادرش نشان ندهند.
اما مادر همچنان در پی خبری از فرزندش بود. در روزهای بیخبری، به زیارت امام رضا(ع) رفت و از ایشان خواست پیکر محمدمهدی پیدا شود و انتظار خانواده به پایان برسد.
علی صمدیان، پسرخاله و همرزم محمدمهدی که در منطقه مهران حضور داشت، پس از مفقود شدن پیکر او برای تسکین خانواده به بیرجند آمد. او پس از مدتی دوباره به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای یک، برای آزادسازی مهران، به شهادت رسید.
پس از پیروزی این عملیات، پیکر محمدمهدی در منطقه پیدا شد. سرانجام، پیکر او و علی صمدیان به بیرجند انتقال یافت و خانواده پس از حدود چهل روز چشمانتظاری توانستند پیکر شهید خود را تشییع کنند.
از آن روزها، تصویر مادر شهید در مراسم تشییع در خاطرات خانواده باقی مانده است؛ مادری که بهجای لباس سیاه، پیراهن و روسری سفید پوشید.
زینب بادی میگوید مادرش نمیخواست دشمن تصور کند که شهادت فرزند، خانواده را از اعتقاداتشان پشیمان کرده است. خانواده بارها گفته بودند که فرزندشان را امانتی از جانب خدا میدانستند و با آگاهی از خطرهای جنگ، او را به جبهه فرستاده بودند.
این رفتار به معنای نبود اندوه نبود. از دست دادن فرزند برای خانواده آسان نبود، اما آنان میکوشیدند در کنار سوگ خود، بر اعتقادی که محمدمهدی با آن زندگی کرده بود پایدار بمانند.
نامی که در خانه ماند
در زمان شهادت محمدمهدی، همسرش باردار بود. فرزندشان چند ماه بعد به دنیا آمد و نام پدر را برای او انتخاب کردند: محمدمهدی.
پسر هرگز فرصت دیدن چهره پدر را پیدا نکرد، اما نام او را با خود داشت و از راه خاطرات مادر، مادربزرگ، عمهها و دیگر اعضای خانواده با بخشی از زندگی پدری آشنا شد که پیش از تولدش از دنیا رفته بود.
خانواده شهید پس از شهادت محمدمهدی، همسر جوان او را تنها نگذاشتند. آنان پیگیر ادامه تحصیل و وضعیت زندگی او و فرزندش بودند و تلاش کردند شرایطی فراهم شود تا همسر شهید بتواند تحصیلش را ادامه دهد.
فرزند محمدمهدی نیز تحصیلات خود را دنبال کرد و به مدارج دانشگاهی رسید. خانواده با افتخار از زندگی او و فرزندانش یاد میکنند و نام پدر را بخشی از هویت خانوادگی خود میدانند.
زندگی محمدمهدی بادی در بیستویکسالگی پایان یافت؛ جوانی که از کودکی با قرآن مأنوس بود، در روزهای انقلاب به خیابان آمد، طلبگی را انتخاب کرد و سرانجام در مهران به شهادت رسید. اما روایت او در همان روز متوقف نشد؛ در خاطراتی که مادر و خواهرانش هنوز بازگو میکنند و در نام پسری ادامه یافت که پدرش را ندید، اما نام او را به یادگار گرفت.
