واشنگتن در رویارویی با ایران و پیشبرد سیاستهایش در خاورمیانه، به همراهی یونان نیاز دارد به خاطر عضویت در اتحادیه اروپا و ناتو و موقعیت جغرافیایی و امکانات نظامی. آتن نیز برای تقویت موقعیت خود در رقابت با ترکیه و کنترل مهاجرت غیرقانونی از همکاری نظامی و امنیتی با آمریکا بهره میبرد.
عصر ایران؛ ماندانا خرم- عصر هفتم اکتبر ۲۰۲۶، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، در جریان سفر کاری خود به یونان برفراز تپه پنیکس آتن، با چشم انداز آکروپولیس حاضر شد و سخنرانی خود را آغاز کرد. مکان این سخنرانی در دوران باستان محل گردهمایی شهروندان آتنی برای بحث و تصمیمگیری درباره امور شهر بود و از نمادهای شکلگیری دموکراسی شناخته میشود.
او در این فضای تاریخی، گذشته را به زبان سیاست امروز پیوند زد. میراث یونان باستان و مسیحیت را ستود و با اشاره به چهرهها و الگوهای تاریخی و اسطورهای، از سقراط و آشیل تا جنگجویان اسپارتی و شهیدان مسیحی، شرافت، وظیفه و فداکاری را از ویژگیهای سازنده تمدن غرب دانست.
در مقابل، با یادآوری حمله سپاهیان خشایارشا به آتن و سپس نقد برداشت رهبری مذهبی ایران از فداکاری و شهادت، میان دو تصور از قهرمانی مرز کشید. در این چینش روایتی ناقص، میراث یونان پشتوانه تعریف «ما»ی غربی آزاد شد و ایران، از رویاروییهای باستانی تا منازعات امروز، در جایگاه «دیگری» شرقی مستبد آن قرار گرفت.
بااینوجود، این سخنان در فضای تداوم تنش میان ایران و آمریکا و نگرانی از تشدید دوباره درگیریها، با واکنشهای انتقادی در رسانهها و شبکههای اجتماعی ایران و یونان روبهرو شد.
به باور برخی کاربران ایرانی، روبیو برای نمایش آمریکا بهعنوان قدرتی برتر و پیروز، به تباری تاریخی نیاز دارد و با تکیه بر میراث یونان، و دیگری قرار دادن یونان میکوشد به سیاستهای امروز واشنگتن اعتبار اخلاقی و تمدنی ببخشد.
در یونان نیز پروکوپیوس پاولوپولوس، رییسجمهوری پیشین، ضمن ارجنهادن به ستایش میراث یونانی، سخنرانی روبیو را تلاشی برای توجیه سلطه جهانی آمریکا دانست. او با نقد ادعای برتری تمدنی غرب، بر برابری تمدنها و امکان گفتوگوی شرق و غرب تأکید کرد و کمتوجهی روبیو به حقوق بینالملل و حاکمیت کشورها را زیر سؤال برد.
در آتن اما کی یریاکوس میتسوتاکیس، نخستوزیر یونان، سخنان روبیو را ستود و بار دیگر کشورش را پلی میان غرب، خاورمیانه و جهان عرب معرفی کرد؛ نقشی که کمتر از یک ماه پیش، در مجمع عمومی سازمان ملل نیز بر آن تأکید کرده بود.
با این تعبیر، او یونان را عضوی فعال از جهان غرب معرفی میکند که میتواند پیوند غرب با خاورمیانه و جهان عرب را تقویت کند. رویکردی که تازگی ندارد و در اواخر دهه ۱۹۷۰ نیز در سیاست داخلی یونان محل جدل بود. چنانکه در رقابتهای سیاسی آن دوره، کنستانتینوس کارامانلیس، با گرایش لیبرالمحافظهکار، بر عبارت «یونان متعلق به غرب است» تأکید میکرد.
در مقابل، آندریاس پاپاندرئو، با گرایش سوسیالیستی، شعار «یونان متعلق به یونانیان است» را پیش میکشید. این تقابل، کشمکش بر سر نسبت تعلق به غرب با استقلال ملی را آشکار میکرد؛ این تقابل، بخشی از کشمکش دیرپای یونانیان درباره چگونگی حفظ استقلال و هویت ملی در پیوند با غرب را آشکار میکرد؛ کشمکشی که از رقابت سیاستمداران فراتر میرود و در روایت جامعه از گذشته خود نیز جریان دارد. موزهها و کتابهای درسی در شکلدادن به این روایت نقش دارند.
برای نمونه، نمایشگاه «پیروزیهای شکوهمند؛ میان اسطوره و تاریخ» در سال ۲۰۲۰، به مناسبت دوهزاروپانصدمین سالگرد نبرد ترموپیل و نبرد دریایی سالامیس، در موزه ملی باستانشناسی آتن افتتاح شد. لینا مندونی، وزیر فرهنگ وقت، در مراسم بزرگداشت همین سالگرد، ابتدا انقلاب ۱۸۲۱ و رهایی یونان از سلطه عثمانی را یادآوری کرد. سپس مقاومت یونانیان در برابر پارسیان را دفاع از آزادی و تمدن در برابر «استبداد شرقی» و «تمامیتخواهی» خواند و آن را الگویی برای همذاتپنداری نسلهای بعدی یونانیان و سراسر جهان غرب دانست.
در این بازخوانی، خاطره نبردهای باستانی و مبارزه برای استقلال در امتداد روایتی مشترک قرار میگرفت: دفاع از آزادی در برابر سلطه شرقی؛ روایتی که یونان را سرچشمه و مدافع تمدن غرب معرفی میکرد و نه تنها در کلام سیاستمداران و روایتهای موزهای بلکه کتابهای تاریخ مدارس یونان نیز این تصویر بازتاب دارد. در این کتابها، مقاومت یونانیان در برابر گسترشطلبی پارسیان را برجسته میکنند و در آموزش دینی، اسلام از منظر سنت مسیحیِ ارتدکس معرفی میشود. این روایتها در شکلدادن به هویت یونانی و تصویر آن از «دیگری» سهم دارند.
بنابراین، سخنان روبیو تنها به ساختن پشتوانهای تاریخی برای آمریکا محدود نمیشود؛ بر روایتی تکیه دارد که خود آتن نیز از آن بهره هویتی و سیاسی میبرد. برای شناخت ریشههای این روایت، باید به تحولات چند سده گذشته یونان و تحولات ژئوپلیتیکی که شکلدهند هویت سیاسی امروز یونان بود گذشت.
برای فهم این پیوند میان هویت و ژئوپلیتیک یونان، باید به تجربه زیستن یونانیان زیر حاکمیت عثمانی بازگشت. در این دوره، پیوند بسیاری از یونانیان با گذشته باستانیشان دچار گسست شد و کلیسای ارتدوکس، با تکیه بر میراث دینی و فرهنگی بیزانس، مهمترین رکن هویت آنان شد.
بااینحال، از قرن هفدهم و بهویژه در قرن هجدهم، گسترش شبکههای بازرگانی و جوامع یونانیِ دور از وطن در اروپا، افق تازهای پیش روی آنان گشود. بازرگانان و روشنفکران یونانی در آشنایی با اندیشههای روشنگری، گذشته باستانی خود را در جایگاه یکی از سرچشمههای فکری اروپای مدرن بازشناختند. بازخوانی این گذشته با رشد روحیه ملیگرایی و میل به جبران آنچه عقبماندگی خود میپنداشتند، پیوند خورد. آنان اکنون میتوانستند خود را وارث میراثی معرفی کنند که اروپای مدرن بخشی از هویت خویش را بر آن بنا کرده بود و این پیوند را پشتوانه مطالبه آزادی، استقلال و جایگاهی در جهان جدید قرار دهند.
از سوی دیگر، ظهور ملیگرایی در میان یونانیان با رقابت روسیه، بریتانیا و فرانسه بر سر قلمرو عثمانی همزمان شد. این قدرتها، با سیاستهایی متفاوت و گاه متغیر، کوشیدند استقلالخواهی یونانیان را با منافع خود پیوند دهند. روسیه، بهویژه پس از پیمان کوچک قینارجه در ۱۷۷۴، ادعای حمایت از مسیحیان ارتدوکس را پشتوانه گسترش نفوذ خود در دریای سیاه و قلمرو عثمانی قرار داد.
در این چارچوب، همبستگی مذهبی در برابر حاکمیت مسلمان عثمانی، به زبان توجیه رقابت ژئوپلیتیک تبدیل میشد. بریتانیا و فرانسه نیز با محاسباتی درباره موازنه قدرت، مهار نفوذ روسیه و حفظ جایگاه خود وارد این منازعه شدند. همزمان، جنبش دوستداران یونان در اروپا، استقلال آن را احیای سرزمینی میدید که سرچشمه تمدن اروپایی میدانست. بنابراین در بستر «مسئله شرق»، یعنی منازعه بر سر آینده عثمانی و توازن قدرت پیرامون آن، بازتعریف هویت یونانی با رقابت قدرتها گره خورد. بنابراین ملیگرایی یونانی از نیرو سرچشمه میگرفت: رجوع به باستان و پیوند با غرب در میان بخشهایی از نخبگان، و تکیه بر ارتدوکس و میراث مسیحیت شرقی در بسیج تودههای مردم. این دو گرایش در انقلاب ۱۸۲۱ به یکدیگر رسیدند و رهایی از سلطه عثمانی را به مطالبهای مشترک تبدیل کردند.
اما یونانیان چه در دوران جنگهای استقلال و چه پس از رسیدن به استقلال برای مقابله با عثمانی و تحقق آرمان احیای شکوه گذشته، به پشتیبانی قدرتهای اروپایی نیاز داشتند پس روایت تعلق به غرب در میان نخبگان با استقبال روبهرو گشت. همین نیاز، استقلال بهدستآمده از مبارزه آنان را با نفوذ قدرتهای حامی همراه کرد: شناسایی بینالمللی، تعیین مرزها، انتخاب پادشاه و تأمین وامهای دولت نوپا به تصمیم بریتانیا، فرانسه و روسیه گره خورد و امکان مداخله آنان در سامان سیاسی کشور را فراهم ساخت. این نفوذ با نگاهی سلسلهمراتبی به هویت یونانی نیز همراه بود. بخشی از اروپاییان، اگرچه یونان باستان را سرچشمه تمدن خود میدانستند، اما یونانیان معاصر را مردمی متأثر از زندگی «شرقی» میدیدند که باید شایستگی وراثت آن گذشته را اثبات کنند.
بدینترتیب، اروپا هم پشتیبان استقلال یونان با مقاصد سیاسی و ژئوپلیتیک خاص خود بود و هم صاحب معیار داوری درباره تمدن و پیشرفت یونان. انتخاب آتن به پایتختی در ۱۸۳۴، با حمایت دربار باواریا، این پیوند را در سیمای دولت جدید تثبیت کرد: شکوه باستانی شهر بر ملاحظات عملی غلبه یافت، در حالی که قسطنطنیه برای بسیاری همچنان پایتخت آرمانی آینده بود. در این خوانش، بازگشت به باستان هم پشتوانه استقلالخواهی یونانیان بود و هم راه کسب پذیرش و حمایت در اروپایی که گذشته آنان را بخشی از هویت خویش میدانست.
این پیوند پس از شکست نظامی ۱۹۲۲ و ترتیبات لوزان در ۱۹۲۳ اهمیت بیشتری یافت. ناکامی رؤیای یونان بزرگ، اسکان پناهندگان و ضرورت بازسازی اقتصاد، نیاز دولت یونان به منابع مالی و حمایت خارجی را افزایش داد؛ نیازی که در وامهای بینالمللیِ تحت نظارت جامعه ملل بازتاب یافت. پس از جنگ جهانی دوم و در جریان جنگ داخلی، آمریکا به پشتوانه اصلی دولت آتن تبدیل شد. کمکهای دکترین ترومن در ۱۹۴۷ و عضویت یونان در ناتو در ۱۹۵۲، اتکای اقتصادی و امنیتی آن به غرب را استوارتر کرد. برای بخشهایی از نخبگان یونانی، این نزدیکی هم تأیید هویت اروپایی کشور بود و هم راهی برای نوسازی و جبران آنچه عقبماندگی تاریخی خود میپنداشتند. روایت «خاستگاه تمدن و دموکراسی غرب» نیز به این پیوند معنایی هویتی میبخشید..
در مقابل نیز ، موقعیت یونان در جنوب شرقی اروپا و مدیترانه، برای راهبرد مهار شوروی و تقویت جناح جنوبی ناتو اهمیت داشت. تقدم این ملاحظات در دوران دیکتاتوری سرهنگها، از ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴، آشکارتر شد: دولت نیکسون در ۱۹۷۰ ارسال تجهیزات نظامیِ تعلیقشده را از سر گرفت و اهمیت راهبردی یونان برای امنیت غرب را دلیل تصمیم خود دانست. پشتیبانی از حکومت سرهنگها نشان میداد که حفظ متحد راهبردی میتوانست بر بازگشت دموکراسی در «زادگاه دموکراسی» تقدم یابد. در این خوانش، روایت تعلق یونان به غرب بر نیازهایی متقابل، اما نابرابر، استوار بود: آتن منابع، منزلت و پشتوانه امنیتی میخواست و قدرتهای غربی به موقعیت یونان برای پیشبرد راهبردهای سیاسی و ژئوپلیتیک خود نیاز داشتند.
اکنون سخنان روبیو و استقبال برخی مقامهای یونانی از آن را نیز میتوان در چارچوب همین الگوی تاریخی فهمید. در این خوانش، واشنگتن در رویارویی با ایران و پیشبرد سیاستهایش در خاورمیانه، به همراهی یونان نیاز دارد؛ کشوری که عضویت در اتحادیه اروپا و ناتو، موقعیت جغرافیایی و امکانات نظامیاش، به آن جایگاهی مهم در راهبرد منطقهای آمریکا میدهد. آتن نیز برای تقویت موقعیت خود در رقابت با ترکیه، افزایش توان دفاعی در برابر درگیریهای احتمالی و کنترل مهاجرت غیرقانونی، از همکاری نظامی و امنیتی با آمریکا بهره میبرد.
این نیاز دوسویه، پشتوانه روایتی میشود که گذشته را یکسویه بازمیگوید: یونان در امتداد تمدن غرب قرار میگیرد و شرق بیشتر در چهره تهدید ظاهر میشود. در این روایت، دادوستدهای فرهنگی ایران و یونان و سهم دانشوران جهان اسلام در حفظ، گسترش و انتقال میراث علمی و فلسفی یونانی به حاشیه میرود. نگاه دوگانه قدرتهای غربی به خود یونانیان نیز کمرنگ میشود. نگاهی که از یک سو یونان را بعنوان زادگاه دموکراسی غرب مورد ستایش قرار میدهد اما از آن سو به پشتبانی آمریکا از حکومت دیکتاتوری سرهنگها سخنی به میان نمیآورد.
بنابراین، این مرزبندی تمدنی، بیش از آنکه پیچیدگی گذشته مشترک را توضیح دهد، به نیازهای سیاسی امروز دو دولت معنا و مشروعیت میبخشد: آمریکا از یونان پشتوانهای تاریخی برای قدرت خود میگیرد و دولت یونان از تأیید این روایت، منزلت و حمایت راهبردی به ویژه دربرابر ترکیه میجوید.
