عصر ایران؛ سوده صدری - آموزش و پرورش زمانی میتواند به رسالت واقعی خود دست پیدا کند که بهجای تمرکز صرف بر انتقال اطلاعات و سنجش میزان محفوظات دانشآموزان، به پرورش تواناییها، استعدادها و ظرفیتهای فردی آنان توجه کند. یکی از چالشهای اساسی نظامهای آموزشی این است که موفقیت را اغلب با نمره، رتبه و عملکرد در آزمونها تعریف میکنند؛ درحالیکه یادگیری واقعی فراتر از این معیارهاست و باید به توانایی استفاده از دانش در زندگی منجر شود.
ویلیام گلاسر (نویسنده) در کتاب «هر دانشآموزی میتواند موفق شود» با نگاهی متفاوت به نظام آموزشی، این پرسش اساسی را مطرح میکند که چرا برخی دانشآموزان در مدرسه شکست میخورند و آیا واقعاً باید پذیرفت که گروهی از کودکان توانایی یادگیری و موفقیت را ندارند؟
او در پاسخ، به نقد ساختارهای سنتی آموزش میپردازد و بر این باور است که با ایجاد محیطی مناسب، برقراری روابط انسانی سالم و تغییر شیوههای ارزیابی و آموزش، میتوان زمینه موفقیت شمار بیشتری از دانشآموزان را فراهم کرد.
پیام اصلی کتاب روشن است: شکست دانشآموز نباید بهعنوان یک سرنوشت قطعی یا نشانه ناتوانی ذاتی او تلقی شود؛ بلکه باید شیوه آموزش، فضای مدرسه و کیفیت ارتباط میان معلم و دانشآموز نیز مورد بازنگری قرار گیرد.
ویلیام گلاسر (۱۹۲۵–۲۰۱۳) روانپزشک و نظریهپرداز آمریکایی بود که بهواسطه ارائه نظریه انتخاب و واقعیتدرمانی شهرت فراوانی پیدا کرد. او از جمله صاحبنظرانی بود که تلاش کرد مفاهیم روانشناسی را از فضای درمان فردی فراتر ببرد و در حوزههایی مانند آموزش، تربیت و مدیریت روابط انسانی به کار گیرد.
گلاسر معتقد بود انسانها برای برآورده کردن نیازهای اساسی خود رفتار میکنند و کیفیت روابط انسانی تأثیر مستقیمی بر رضایت و عملکرد آنان دارد. همین دیدگاه در نظریات آموزشی او نیز حضور پررنگی دارد.
او بر این باور بود که مدرسه نباید صرفاً مکانی برای انتقال اطلاعات و کنترل رفتار دانشآموزان باشد؛ بلکه باید محیطی امن، انگیزهبخش و مبتنی بر احترام متقابل ایجاد کند تا دانشآموزان بتوانند استعدادهای خود را شکوفا کنند.
کتاب در قالب مجموعهای از مباحث مرتبط با اصلاح نظام آموزشی، مدیریت کلاس، روابط معلم و دانشآموز و شیوههای ارزیابی تحصیلی تنظیم شده است.
نویسنده ابتدا به بررسی دلایل ناکارآمدی برخی ساختارهای سنتی آموزش میپردازد و سپس راهکارهایی برای ایجاد مدرسهای باکیفیت ارائه میدهد.
از مهمترین محورهای کتاب میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
از نگاه گلاسر، یادگیری مؤثر بدون وجود رابطهای مبتنی بر اعتماد و احترام دشوار است. دانشآموزی که در کلاس احساس طردشدگی، تحقیر یا ناامنی میکند، نمیتواند با تمام ظرفیت خود در فرایند یادگیری مشارکت داشته باشد.
بنابراین، معلم پیش از آنکه انتقالدهنده دانش باشد، باید بتواند ارتباطی انسانی و سازنده با دانشآموزان برقرار کند.
گلاسر به شیوههای متداول نمرهدهی، بهویژه نظام ارزیابی ABCDF، انتقاد دارد. از نظر او، نمره پایین لزوماً به بهبود یادگیری منجر نمیشود و حتی ممکن است احساس شکست و ناتوانی را در دانشآموز تقویت کند.
او بهجای تمرکز بر مقایسه دانشآموزان، بر سنجش میزان تسلط و شایستگی واقعی آنان تأکید میکند.
یکی از مهمترین موضوعات کتاب، نقد روشهایی مانند تهدید، تنبیه، سرزنش و اجبار است.
گلاسر معتقد است چنین روشهایی ممکن است در کوتاهمدت رفتار دانشآموز را تغییر دهند، اما الزاماً به ایجاد انگیزه درونی و مسئولیتپذیری منجر نمیشوند.
او پیشنهاد میکند معلمان بهجای کنترل اجباری، زمینه انتخاب آگاهانه و مشارکت دانشآموزان را فراهم کنند.
از دیدگاه گلاسر، هدف آموزش نباید صرفاً حفظ کردن اطلاعات یا عبور از آزمونها باشد. دانشآموز باید بتواند آموختههای خود را در موقعیتهای واقعی به کار بگیرد.
به همین دلیل، او بر آموزش مبتنی بر شایستگی تأکید میکند؛ رویکردی که در آن تسلط واقعی بر موضوع اهمیت بیشتری از صرفاً دریافت یک نمره قبولی دارد.
گلاسر در این کتاب تصویری از مدرسه مطلوب ارائه میدهد؛ مدرسهای که در آن روابط انسانی بر پایه اعتماد و احترام شکل گرفته، دانشآموزان در یادگیری مشارکت دارند و معلمان بهجای تحمیل خواستههای خود، نقش هدایتگر را ایفا میکنند.
برای مثال، وقتی دانشآموزی تکالیف خود را انجام نمیدهد، واکنش متداول ممکن است سرزنش، تهدید یا تنبیه باشد. اما رویکرد گلاسر معلم را به سمت پرسشهای متفاوتی هدایت میکند: چرا این دانشآموز درگیر یادگیری نشده است؟ آیا احساس تعلق به کلاس دارد؟ آیا تکلیف برای او قابل فهم و متناسب با تواناییهایش است؟ چگونه میتوان او را به مشارکت بیشتر ترغیب کرد؟
این تغییر زاویه نگاه، اهمیت زیادی دارد؛ زیرا بهجای تمرکز بر برچسب زدن به دانشآموز، توجه را به شرایطی معطوف میکند که رفتار و عملکرد او را شکل میدهند.
همچنین، تأکید گلاسر بر نیازهای اساسی انسان، از جمله عشق و تعلق، قدرت، آزادی، تفریح و بقا، نشان میدهد که آموزش تنها یک فرایند ذهنی و شناختی نیست. دانشآموز برای یادگیری به احساس امنیت، ارتباط، انگیزه و فرصت تجربه استقلال نیز نیاز دارد.
اگرچه مخاطب اصلی کتاب معلمان، مدیران مدارس و دستاندرکاران نظام آموزشی هستند، اما پیامهای آن به محیط خانواده نیز قابل تعمیم است.
والدینی که برای موفقیت فرزندان خود تنها بر نمره، مقایسه و انجام بینقص تکالیف تأکید میکنند، ممکن است ناخواسته فضای یادگیری را به محیطی پراسترس تبدیل کنند.
در مقابل، ایجاد فرصت انتخاب، تشویق تلاش، احترام به تفاوتهای فردی و پرهیز از تحقیر و مقایسه میتواند به تقویت اعتمادبهنفس و استقلال فرزندان کمک کند.
از این منظر، یکی از مهمترین آموزههای کتاب این است که موفقیت را نباید صرفاً در نتیجه نهایی جستوجو کرد؛ بلکه باید به کیفیت مسیر یادگیری و رشد تدریجی تواناییهای فرد نیز توجه داشت.
«هر دانشآموزی میتواند موفق شود» کتابی درباره ضرورت بازنگری در نگاه سنتی به آموزش و پرورش است. ویلیام گلاسر تلاش میکند نشان دهد که بسیاری از مشکلات آموزشی را نمیتوان صرفاً به ضعف یا بیانگیزگی دانشآموزان نسبت داد؛ بلکه باید نقش محیط آموزشی، شیوه مدیریت کلاس، کیفیت روابط انسانی و روشهای ارزیابی را نیز در نظر گرفت.
اهمیت اصلی دیدگاه او در تغییر تعریف موفقیت است. موفقیت زمانی معنا پیدا میکند که دانشآموز بهجای حفظ کردن مطالب برای کسب نمره، به توانایی فهمیدن، بهکارگیری دانش و حل مسائل دست پیدا کند.
این کتاب برای معلمان، مدیران مدارس، مشاوران تربیتی و والدینی که به دنبال شناخت عمیقتری از فرایند یادگیری و عوامل مؤثر بر موفقیت کودکان هستند، اثری قابل تأمل است. مهمترین پیام آن را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: بهجای آنکه دانشآموز را با معیارهای محدود آموزشی بسنجیم، باید محیطی بسازیم که امکان یادگیری و شکوفایی استعدادهای او را فراهم کند.
