مرکزی – در نشست تخصصی و درسگفتار «شرح و تفسیر مثنوی» که با رویکردی میانرشتهای شامل روانشناسی، فلسفه و عرفان که در خانه فرهنگ اراک برگزار شد، ابعاد تازهای از ملاقات تاریخی شمس تبریزی و مولانا جلالالدین محمد بلخی واکاوی شد.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در اراک، مرتضی لطیفی استاد ادبیات و زبان فارسی در این نشست تخصصی اظهار کرد: در تاریخ عرفان، کمتر رابطهای به اندازه ملاقات و دیدار شمس تبریزی و مولانا جلالالدین محمد بلخی، قدرت دگرگونکننده داشته است. این ملاقات فقط برخورد دو شخصیت تاریخی نیست؛ بلکه میتوان آن را نمونهای عمیق از یک تحول روانی دانست. لحظهای که در آن انسانی بزرگ، از یک هویت تثبیت و عادت شده گذر کرده، به سطحی تازه از وجود خویش رسید.
این استاد ادبیات و زبان فارسی افزود: مولوی پیش از دیدار و گفتوگو با شمس، عالمی برجسته، فقیهی صاحبنام و مدرس علوم دینی بود. بر دانش، اعتبار، شهرت، نام، مقام اجتماعی و نقش خود به عنوان عالم دینی با ۴۰۰ مرید و شاگردِ در پی و در رکاب، تکیه داشت. (کدام آدمی است که از این وضعیت راضی نباشد و از ادامه آن بدش بیاید؟) اما پس از آن دیدار یا دیدارها و گفتوگوهای شگرف و اثرگذار بعدی، به شاعری عاشق، عارفی حیرتزده و انسانی که توانست با تجربه درونی عشق و آگاهی، یکی از بزرگترین میراثهای معنوی جهان را بیافریند، تبدیل شد.
وی در پاسخ به این پرسش که دلیل بزرگ این دگرگونی چیست؟، تصریح کرد: تجربه فقدان، ترک و وانهادن چیز یا چیزهایی که بخشی از ساختار یک هویت است، میتواند یکی از پاسخهای مهم این تحول یا تولد باشد. جایی که انسان با شجاعت بسیار میتواند یک رابطه، یک باور، یک جایگاه، یک دلخوشکنک، یا تصویری که از خویش ساخته است را از دست بدهد تا بتواند «مهمی را رها کرده، خیلی مهمتری» را به دست آورد.
این پژوهشگر ادبیات با اشاره به تقاضای شمس از مولانا مبنی بر رها کردن مرید و مرادبازی و غرور ناشی از آن، عنوان کرد: مولوی با نبوغ و هوش بسیاری که داشت، هم معنی این حرفها را فهمید و هم آنها را با شجاعت و قماری بزرگ و ژرف، که از کمتر کسی ساخته است، به کار و کنش در آورد،گفت: «شیخ و سری، پیشرو و راهبری / شیخ نیام، پیش نیام، امر تو را بنده شدم / گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی / جمع نیام، شمع نیام، دود پراکنده شدم.»
لطیفی با اشاره به توصیه شمس به مولانا مبنی بر کنار گذاشتن کتابخوانی و ترک قیل و قال، بیان کرد: در واقع او خواست مخاطب هوشمند و زیرکش را با این پرسش بنیادین روبرو کند که: آیا دانستن حقیقت، همان تجربه و عمل کردن به حقیقت است؟ پرسش و پاسخی که توانست مرز میان عالم و عارف را آشکار کرده، «مولوی تازه» بیافریند؛ «دانستن» که گاه با غرور و خودبینی همراه است را به «شدن» تبدیل کند.
وی در بخش دیگری از سخنان خود ضمن مقایسه شخصیتهای نمادین در آثار حافظ و مولانا گفت: در شعر و دستگاه فکری حافظ، «رند» و «پیر مغان» نه شخصیتهای تاریخی، بلکه صورتها یا قهرمانان نمادین یک گونه از زیستن و آگاهیاند. رند کسی است که از فریب و ریاکاری اجتماعی، از زهد نمایشی و داوریهای اخلاقی خشک گذر کرده، به نوعی آزادی و حریت درونی دست یافته است. «پیر مغان» نیز نماد و نمود دانشی است که بیرون از نهادهای رسمی قرار گرفته، بی آنکه خودش را دانا و اخلاقی معرفی کند، هم دانا و هم اخلاقمند است. اما در مثنوی و زندگی آفرینشگر آن، بیشک، شمس تبریزی و خود او نمود و نمایشهایی از قهرمانیاند: «مولوی شجاع و دگرگونشدهای که در یک تجربه فقدان، شجاعت قمار کردن را به جان خریده، از باختن نترسد.»
این مدرس عرفان در تبیین ویژگی قهرمان مثنوی افزود: از ویژگیهای برجسته قهرمان مولوی، ورود آگاهانه یا ناخودآگاه وی به وضعیت «بیتضمینی» است. در این وضعیت آدمی نمیداند چه چیزی به دست خواهد آورد، اما میداند که ادامه وضعیت پیشین نیز ممکن نیست. بنابراین وارد نوعی قمار وجودی میشود. این قمار، نه بر سر دارایی بیرونی، بلکه بر سر «خود و خویش» است. در عرفان، قهرمان کسی نیست که بخواهد با پهلوانی، جهان بیرون را فتح کند. عارفی مثل مولوی، قهرمان را کسی میداند که آمادگی از دست دادن خودِ پیشین و ورود به مرحلهای تازه از وجود را داشته باشد. او باید غرور و کبر و نام و شهرتطلبی و دیگر وابستگیهای هویتی را رها کرده، بیادعا و فروتن و شکوهنمند، پرنده کوچکی باشد که درونش صد سپاه سلیمان است:
«کو یکی مرغی ضعیفی بیگناه / و اندرون او، سلیمان با سپاه»
لطیفی خاطرنشان کرد: شمس برای مولوی یک قهرمان، یک «دیگری مهم» یا «سیگنیفیکنت آدر» (تعبیری از روانشناسی به نام سیلوانو آریتی) در معنای عمیق روانشناختیاش بود؛ وی نه فقط یک دوست همراه یا استاد که مدتی بیاید و زمانی برود، او کسی بود که با حضورش ساختار درونی مولوی را زیر و رو کرد؛ آینهای به او نشان داد و به مرید و شنونده و شاگرد آماده شنیدن و آموختن و عملش گفت: «آنچه هستی، تمام آن چیزی نیست که گمان میکنی هستی». از سویی، طرد و غیبت او نیز یک فقدان تعیینکننده بود؛ فقدانی که مولوی را نابود نکرد، بلکه سبب شد تا مولوی خود را باز جسته، مولوی شود.







