رضا مختاری اصفهانی، دانش‌آموختۀ تاریخ و سندپژوه در یادداشتی اختصاصی به شخصیت مهدی خانبابا تهرانی پرداخت و نوشت: سرگذشت و سرنوشت مهدی خانبابا تهرانی نمونه‌‎ای از زندگی ایرانیانی است که با آرزو شروع کردند، ولی جز حسرت و تراژدی نصیبی نیافتند.

سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدی خانبابا تهرانی در اردیبهشت ۱۳۱۳ در ناحیه ۴ تهران به دنیا آمد. او دوران کودکی و نوجوانی را در سال‌هایی گذراند که فعالیت احزاب و سازمان‌های سیاسی گسترش یافته بود. او از ۱۲ سالگی به هدایت عمویش با حلقه‌ها و افکار حزب توده آشنا و در دبیرستان جذب فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی شد. در ۱۸ سالگی عضو سازمان جوانان حزب توده شد. مهدی خانبابا تهرانی ۲۸ مهر ۱۴۰۵ درگذشت. رضا مختاری اصفهانی، دانش‌آموخته تاریخ و سندپژوه در یادداشتی اختصاصی به این شخصیت پرداخت و نوشت:

شورشی آرمان‌خواه

جنبش چپ در ایران پیشینه‌‎ای دیرینه دارد و نسل‎‌های مختلفی از ایرانیان با آموزه‏‌های چپ‎‌گرایانه پرورش یافته‌‎اند. مهم‏ترین نسل چپ ایرانی نسل پس از شهریور بیست است که با حزب توده آغاز کرد، اما همۀ آنان به این حزب وفادار نماندند. یکی از سرشناسان این نسل، مهدی خانبابا تهرانی بود که در اوایل هفته در غربت غرب چشم بر جهان فروبست. خانبابا تهرانی که عمری دراز داشت، بیشتر سال‎‌های زندگی‎‌اش در دوری از سرزمین مادری گذشت. او که فرزند یکی از چند مالک رستوران‎‌های مهم تهرانِ آن روزگار بود، مانند بسیاری از هم‎‌نسلانش به حزب توده پیوست. او بعدها در گفت‌‎وگو با حمید شوکت دربارۀ دلبستگی نسلش به شعارهای چپ و حزب توده گفت: «دوران پس از شهریور بیست دوران پرتلاطمی در تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران بود و در این دوران حزب توده یکه‎‌تاز میدان سیاست به‎ شمار می‎‌رفت؛ حزبی که در واقع جماعت منورالفکر ایران را در بر گرفته و در تمام عرصه‎‌ها از کارخانه تا ارتش و محیط‎‌های ورزشی و در میان هنرمندان در همه جا نفوذ داشت. حزب توده به عنوان حزبی مردمی با برنامۀ مساوات‎‌طلبی، آزادی‌خواهی و عدالت اجتماعی وارد مبارزه شد و هیچ‎گاه تکیۀ اساسی خود را روی مبارزۀ طبقاتی نگذاشت. در واقع سیمای یک حزب اصلاح‎‌طلب را داشت که از روشنفکران و جوانان ایرانی که به شوروی دل بسته و از فاشیسم و تبلیغات هیتلری نفرت داشتند، تشکیل شده بود.»

به مرور اما این آرزو در نزد بسیاری از جوانان دلبسته به حزب توده رنگ باخت و سرگذشت و سرنوشت مهدی خانبابا تهرانی روایتی صریح از روزگار این نسل است که حتی پس از انقلاب ۵۷ در پی رسیدن آرزوهایش تکاپو کرد، اما نهایت، به جبر روزگار یا سرخوردگی از اوضاع از پا افتاد. در روزگاری که مهدی خانبابا تهرانی از شور جوانی و مبارزه افتاده و در محافل ایرانیان یا در مصاحبه با رسانه‌‎های فارسی‎‌زبان با لحن گیرایش به روایت آدم‌‎ها و وقایع یا تحلیل حوادث می‌‎پرداخت، حمید شوکت در گفت‌‎وگو با او سعی کرد «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» بیفکند. از همین رو کتاب مذکور تنها تصویری از زندگی خانبابا تهرانی نیست، بلکه روایتی مشتمل بر خاطرات و گزارش خاطرات از نسل‌‎های مختلف جنبش چپ در ایران است که هر کدام سرنوشتی متفاوت یافتند.

شورشی آرمان‌خواه

مهدی خانبابا تهرانی در سن کم از طریق عمویش که «از کادرهای کارگری حزب توده» و کارگر کارخانۀ قند کرج بود، با حزب توده آشنا شد. بعدها در دورۀ دبیرستان به حزب نزدیک و به عضویت آن درآمد. مهدی بچۀ تهران بود و از آداب و اخلاق لوطی‌گری بهره داشت. از همین رو برخلاف بعضی از هم‎‌مسلکانش، از ادای روشنفکری به دور بود: «یکی از فعالیت‎‌های من تشکیل گروه‎‌های مقاومت برای مقابله با سومکایی‎‌ها و پان‎‌ایرانیست‎‌ها بود که به اجتماعات و تظاهرات توده‌‎ای حمله می‎‌کردند و افراد را مورد ضرب و شتم قرار می‎‌دادند. توده‌‎ای‎‌ها مشهور بودند به روشنفکران تر و تمیز و عینک پنسی که کتاب زیر بغل‌شان بود و اهل دعوا و مرافعه نبودند. آنها می‎‌گفتند منطق ما قوی‌‎تر است و مقابله به مثل نمی‎‌کردند. من که زیاد اهل منطق قوی‎‌تر نبودم، حاضر نبودم به نام نامی منطق در مقابل گروه‎‌های ضربت دربار و رکن ۲ [ارتش] ساکت بنشینم، گروه مقاومت تشکیل دادم.»

شورشی آرمان‌خواه

بر مبنای همین روحیه بود که نخستین تردیدهایش نسبت به حزب توده در همان دورۀ نخست‌‎وزیری محمد مصدق ایجاد شد. او برخلاف تحریم حزب توده برای خرید قرضۀ ملی، پدرش را برای خرید اوراق قرضه تشویق کرد. این تردید در قیام سی‎‌ام تیر ۱۳۳۱ بیشتر شد. آنجا که برخلاف بسیاری از باورمندان به حزب توده، از حضور کمرنگ حزب و «تعداد انگشت‎‌شمار» توده‌‎ای‌‎ها در اعتراضات روایت می‎‌کند. همچنان‎‌که به روایت او، نقش حزب در کودتای ۲۸ مرداد منفعلانه و به بیان بهتر، خائنانه بود: «غلبۀ کودتا در واقع نشانۀ فقدان آمادگی احزاب و نیروهای رزمنده در جامعه بود؛ کودتا آن‎قدر قلابی و نیم‎‌بند شروع شد که اگر یک نیروی قاطع، یک سازمان رزمنده وجود می‎‌داشت و علیه کودتا برمی‎‌خاست، می‌‎توانست آن را خنثی کند. باید گفت تنها جریان جدی و وسیع، حزب توده بود که نه تنها دست از پا خطا نکرد، بلکه نیروهایش را هم حبس کرد و با آن تشکل وسیع، من‎‌جمله تشکل سازمان افسری کوچکترین عکس‎‌العملی نشان نداد.» این روند پس از کودتا همچنان ادامه یافت و «رهبری حزب به بهانۀ جلوگیری از بروز آنارشی در صفوف حزب اعلام وضعیت فوق‌‎العاده نمود و دستور داد تا همۀ افراد حزبی تماس‎‌های خود را تا اطلاع بعدی رهبری قطع کرده و منتظر بمانند، زیرا حزب در نظر دارد به اقدامات اساسی دست زند.» این اقدام اساسی اما هیچ‎گاه تحقق نیافت. حال آن‎که اعضا و هواداران حزب راهی بازداشت‌گاه‎‌ها می‌‎شدند یا پس از افشای شاخۀ نظامی به جوخه‎‌های مرگ سپرده شدند. خانبابا تهرانی هم پس از کودتا «طبق مادۀ ۵ امنیت اجتماعی»، میراث دورۀ استبداد ناصرالملکی، راهی زندان فرمانداری نظامی تهران شد. دورۀ زندان نخست اما کوتاه بود و پس از پانزده روز، پدرش با پرداخت رشوه به فرهاد دادستان، نخستین فرماندار نظامی پس از کودتا، پسر را از بند رهانید. بازداشت دوم که در بهمن ۱۳۳۳ رخ داد، به مدت پنج ماه طول کشید. تجربۀ زندان دوم سخت و رنج‌‎آور بود. او شاهد شکستن بعضی از همرزمانش بود که برای رهایی از شکنجه به خودکشی روی آوردند. مهدی خانبابا تهرانی در این دوره مدتی با شاهرخ مسکوب هم‌بند بود. شاهرخ برخلاف مهدی به نویسندگی و شاهنامه‎‌پژوهی روی آورد، اما سرنوشت هر دو مرگ در غربت بود.

شورشی آرمان‌خواه

ضربۀ پس از کودتا به حزب چندان بود که بعضی از اعضا را به زندگی در تبعید مجبور کرد و برخی نیز توبه‌‎نامه یا تنفرنامه نوشتند. عده‌‎ای هم آرام و بی‌‎سروصدا از حزب کناره گرفتند و زندگی در ناامیدی را برگزیدند. در این میان، کسانی در پناه رجالی چون امیراسدالله علم به ساختار قدرت راه یافتند. خانبابا تهرانی با آن‎‌که در رده‎‌های بالای حزبی قرار نداشت، راهی آلمان غربی شد؛ کشوری که هزینه‎‌های تحصیل و زندگی در آن کمتر از فرانسه و بریتانیا بود. مونیخ مقصد نخست مهدی در این تبعید خودخواسته بود. او در این شهر موفق شد انجمن مونیخ را برای گردآمدن دانشجویان ایرانی ایجاد کند؛ انجمنی که اعضایش از طیف‌‎ها و سلایق مختلف حتی طرفداران سلطنت پهلوی بودند.

مهم‎ترین رویداد در زمان زندگی در مونیخ علاوه بر تغییر رشته از دندانپزشکی به حقوق، تجربۀ زندان و همکاری با خسرو قشقایی در انتشار نشریۀ باختر امروز برای تداوم «سنت افتخارآمیز» حسین فاطمی بود. باختر امروز در میان توده‌‎ای‎‌ها و بعضی از نیروهای جبهۀ ملی نشریه‌‎ای نامحبوب بود؛ حزب توده آن را «رقیب» می‌‎شمرد و «جناح راست جبهۀ ملی تبلیغ می‌‎کرد این روزنامه تحت تأثیر کمونیست‎‌ها است و اصولاً توده‌‎ای‎‌ها آن را انتشار می‎‌دهند.» این مخالفت‎‌ها و دخالت پلیس آلمان به تعطیلی این روزنامه انجامید. خانبابا تهرانی اما با این اتفاقات صحنه را ترک نکرد. او که بار دیگر به همکاری با حزب توده روی آورده بود، تحت تأثیر «جنبش رادیکال جوانان در کشورهای اروپایی» در انتقاد از «عدم تحرک و فرسودگی» حزب مسیری جدا برگزید.

شورشی آرمان‌خواه

این جدایی به تأسیس سازمان انقلابی تودۀ مردم ایران منجر شد. سازمان انقلابی مسیر جدیدی در جنبش چپ ایران گشود. بریدگان از حزب توده تحولات اردوگاه جهانی چپ از جمله اختلاف چین کمونیستی با شوروی را فرصتی برای «نوسازی ذهنی» دانستند. از همین رو مهدی خانبابا تهرانی به همراه عده‎‌ای از همفکرانش به چین سفر کرد. او در این سفر با نسخۀ چینی مارکسیسم آشنا شد که پس از انقلاب فرهنگی با ترکیبی از کنفسیوس به ورطۀ کیش شخصیت مائو افتاده بود. اعضای سازمان انقلابی نیز در این وضعیت، کارشان به «تقلید و چاپلوسی» رسید: «آن زمان تحت تأثیر موج انقلاب فرهنگی چین برخی از گروه‌‎های خارجی پیش از صرف غذا به خواندن نقل قول‎‌هایی از کتاب سرخ مائو مبادرت می‎‌کردند. روزی در اوایل حضور گروه در چین، وقتی به سالن غذاخوری رفتم، دیدم اعضای گروه به تقلید از موج انقلاب فرهنگی، پیش از صرف غذا به خواندن نقل قول‎‌هایی از آثار مائو چون از دشواری‎‌ها نهراسید و غیره مشغول هستند. با دیدن این وضعیت منقلب شدم؛ گفتم غذاخوردن که دشواری ندارد، چرا به نقل قول‎‌ها متوسل شده‎‌اید؟ این روحیۀ مذهبی است. این تفکر همان دنبالۀ تفکر مذهبی افطارکردن و روش سوره ‎خواندن است که ربطی به مارکسیسم ندارد.»

او خود نیز گرفتار این تقلید و چاپلوسی شد تا آنجا که این نقل قول‎‌ها را در بخش فارسی رادیو پکن می‎‌خواند: «من خود می‎‌بایست همین اراجیف را که به عنوان مفاهیم مارکسیستی قالب می‌‎شدند و بعدها هم در اروپا شیوع یافتند، پای رادیو می‎‌خواندم. ادامۀ این رفتار و نحوۀ تفکر که در انقلاب فرهنگی به اوج خود رسید، شاید نیاز یک جنبش دهقانی در یک کشور روستایی که قصد بسیج‎‌کردن توده‌‎های دهقانی را داشت، ارضا می‎‌کرد، اما چه ربطی به جنبش روشنفکری داشت؟»

خانبابا تهرانی با آن‎که چینی‎‌ها محترم می‎‌شمردندش تا آنجا که او را به دیدار مائو برده و اجرای بخش فارسی رادیو پکن را به او سپرده بودند، اما به مرور چین مائو را نسخه بدلی از شوروی استالین دید: «ما با این اعتقاد به چین رفته بودیم که در آنجا انسان‎‌ها حاکم بر سرنوشت خود شده‌‎اند، اما می‎‌دیدم با استقرار کیش شخصیت‎‌پرستی و روحیۀ مذهبی در چین، جمع ما به جمع چاپلوسی بدل شده است و شرط موفقیتش را در دنباله‎‌روی از چین می‌‎بیند. با خود می‎‌گفتم آمدیم زیر ابرویش را برداریم، چشمش را هم کور کردیم. اینها که از حزب توده بدتر شده‎‌اند و هرچه چینی‌‎ها می‎‌گویند، کورکورانه اطاعت و دنباله‎‌روی می‌‎کنند. پس فقط با کدخدا کار دارند.»

شورشی آرمان‌خواه

بخشی دیگر از فعالیت‎‌های سیاسی و مبارزاتی مهدی خانبابا تهرانی در کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی بود که آن هم دچار انشعاب و اختلاف شد. نیروهای مخالف مقیم خارج در دوگانۀ براندازی و همکاری با حکومت گرفتار شده بودند و اصلاح و رفورم در گفتمان و شعارهایشان جایگاهی نداشت و «رفورمیست ‎بودن در برهوت اجتماعی ایران جرم یا گناه کبیره» شده بود. با چنین نگاهی، واقعیت‎‌ها دیده نمی‎‌شد: «کنفدراسیون در واقع یک جریان اعتراضی دانشجویی بود که سر بر طغیان برداشته بود و شناختی از ایران نداشت.

برای مثال اگر کسی از ایران می‌‎آمد و می‎‌گفت کارگر ساختمانی روزانه ۳۰۰ تومان مزد دریافت می‎‌کند، برای ما قابل قبول نبود. ما روی نظریۀ هستۀ خرما باقی مانده بودیم و تصور نمی‎‌کردیم اوضاع طوری شده باشد که کارگر ساختمانی بتواند جای هستۀ خرما، نان بربری هم بخورد. در عین این‎که فقر اجتماعی وجود داشته باشد. در واقع دچار نوعی افراط‎‌گرایی کور بودیم. ایران را نمی‎‌شناختیم و نمی‎‌دانستیم این جامعه چه ظرفیتی را داراست و چگونه باید راه پیشرفت و ترقی را طی کند. از ایده‌‎آل‌‎ها حرکت می‎‌کردیم.»

با انقلاب ۵۷، خانبابا تهرانی به خانۀ پدری بازگشت و با تجربه‌‎ای از فعالیت سیاسی، مبارزاتی و انقلابی با نیروهایی همراه شد که جبهۀ دموکراتیک ملی را بنیان گذاشتند. بنیانگذاران جبهه «گرایش چپ سوسیال دموکراتیک» داشتند و روشنفکران چپ بریده از حزب توده مانند نجف دریابندری، ناصر پاکدامن، غلامحسین ساعدی و شکرالله پاک‎نژاد به آن پیوستند؛ چپ‎‌هایی که گویا برای عذر تقصیر به پیشگاه مصدق جهت رفتار حزب توده، در تشکلی با ریاست نوۀ دختری‎‌اش، هدایت‎‌الله متین دفتری، گرد آمده بودند. سیر حوادث اما بار دیگر مهدی خانباباتهرانی را به دوری از ایران مجبور کرد.

شورشی آرمان‌خواه

او در دورۀ جدید از زندگی سیاسی به شورای ملی مقاومت با محوریت سازمان مجاهدین خلق پیوست. شورای ملی مقاومت نمودی از استبداد مجاهدین در دورۀ به قول خودشان، گذار بود. نهایت، شورا با تک‌‎روی مسعود رجوی در مذاکره با طارق عزیز، وزیر خارجۀ صدام حسین، فرو پاشید. بنی‌‎صدر با این اقدام همراهی نکرد و از آن جدا شد، اما جدایی خانبابا تهرانی مدتی طول کشید. بدین‌ترتیب برهه‌‎ای دیگر از زندگانی سیاسی این فعال سیاسی چپ با ناکامی پایان یافت. سرگذشت و سرنوشت مهدی خانبابا تهرانی نمونه‌‎ای از زندگی ایرانیانی است که با آرزو شروع کردند، ولی جز حسرت و تراژدی نصیبی نیافتند.