از منبرهای کوچک کن تا کلاس‌های مدرسه مروی و دانشگاه امام صادق(ع)، زندگی آیت‌الله محمدرضا مهدوی‌کنی با آموزش و فعالیت مذهبی گره خورده بود. خاطرات او از کودکی، سال‌های طلبگی، زندان و روزهای پرحادثه پس از انقلاب، روایتی از روحانی‌ای به‌ دست می‌دهد که مسجد، مدرسه و دانشگاه را میدان‌های پیوسته خدمت و تربیت می‌دانست.

از کوچه‌های کن تا مسیر طلبگی

محمدرضا مهدوی کنی در سال ۱۳۱۰ در روستای کن در خانواده‌ای مذهبی و ساده‌زیست به دنیا آمد. پدرش، اسدالله حاج‌باقری، کشاورزی می‌کرد و نانوایی سنگکی هم داشت. خاطرات نقل‌شده از مهدوی کنی، تصویری از کودکی‌ای آمیخته با فضای مذهبی، منبر و آیین‌های محلی به دست می‌دهد. او گفته بود از هفت‌ هشت‌ سالگی پای منبر عالمان کن می‌نشست و آنچه را شنیده بود برای مادرش بازگو می‌کرد؛ گاهی چادر مادر را به‌جای عبا بر دوش می‌انداخت و با تقلید از واعظان محل، منبر می‌رفت.

کودکی در سایه منبر و تربیت پدرانه

او همچنین از پدرش به‌عنوان فردی مقید به رعایت حق مردم یاد می‌کرد. در یکی از خاطرات کودکی‌اش، بازیگوشی او سبب شد الکی به سر یک پینه‌دوز بخورد. پدر بی‌آنکه ابتدا درباره عمدی یا سهوی بودن ماجرا پرس‌وجو کند، او را تنبیه و به فرزندانش سفارش کرد به کسی آزار نرسانند. در خاطره‌ای دیگر، مهدوی کنی از گفت‌وگوی پدر درباره تکلیف شرعی و آداب دوران بلوغ یاد می‌کند؛ گفت‌وگویی که نشان می‌دهد آموزش دینی در خانواده، تنها به مناسک محدود نبود و با تربیت و مسئولیت‌پذیری همراه می‌شد.

از ۱۱ سالگی معلوم بود «ملا» خواهد شد

به گفته خودش، در ۱۱‌سالگی در روزهای گرم ماه رمضان روزه می‌گرفت و پیش از اذان به پشت‌بام می‌رفت و مناجات می‌کرد. نخستین منبرش در حدود ۱۸‌سالگی در حسینیه محله میانده کن بود: سخنرانی کوتاهی درباره یک مسئله شرعی، بخشی از خطبه‌ای از امام علی(ع) و روضه‌ای مختصر. بعدها معلم کلاس اولش را به یاد آورد که همان سال‌ها به او گفته بود «ملا» خواهد شد.

از مدرسه لرزاده تا حجره‌های قم

مهدوی کنی پس از تحصیلات ابتدایی، در سال ۱۳۲۴ به تحصیل علوم دینی رو آورد. مدتی در مدرسه سپهسالار ماند و سپس به مدرسه لرزاده رفت و نزد آیت‌الله علی‌اکبر برهان درس خواند. آیت‌ﷲ مهدوی کنی در ۱۴سالگی، زمانی که هنوز نوجوانی بیش نبود با لباس عاریه‌ای از استاد خود معمم شد. البته بعدها توانست پارچه‌ای تهیه کند و نزد شیخ رجبعلی خیاط رفت تا برای او قبا بدوزد. شیخ رجبعلی خیاط به شیخ محمدرضای جوان تلنگری زد که: «می‌خواهی چه‌کاره بشوی؟ طلبه بشوی یا آدم؟» این سؤال اگرچه در ابتدا برای طلبه جوان سنگین بود ولی تأثیر خود را گذاشت. شیخ محمدرضا مهدوی کنی تهذیب اخلاق را مقدم بر درس شمرد و از همین رو تا پایان عمر نماد اخلاق در عرصه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی شد.
او در سال ۱۳۲۷ برای ادامه تحصیل راهی قم شد و تا سال ۱۳۴۰ از استادان حوزه، دروس فقه و اصول، تفسیر، حکمت و کلام را آموخت. در میان استادان او از آیت‌الله بروجردی، امام خمینی، علامه طباطبایی و آیت‌الله گلپایگانی نام برده شده است. درخصوص این دوره آمده است او حدود سال ۱۳۳۰ در درس خارج حضرت آیت‌ﷲ‌العظمی بروجردی و امام راحل حضور یافت. به اعتقاد شیخ محمدرضا از میان دروس خارج آن زمان، تنها درس خارج آیت‌ﷲ بروجردی و امام خمینی(ره) شاگردپرور بود و او نیز همراه با دیگر طلاب مستعد و درسخوان حوزه در این دو درس شرکت می‌کرد. این کسب علم معنوی تا زمان رحلت آیت‌ﷲ بروجردی و تبعید امام راحل ادامه داشت. شیخ محمدرضا نزدیک به ۱۲ سال به صورت منظم و دقیق در درس خارج امام راحل شرکت و دروس ایشان را تقریر کرد.مرحوم حبیب‌الله عسگر اولادی در خاطرات خود درباره رابطه آیت‌الله مهدوی کنی و امام خمینی(ره) می‌نویسد: «من خودم را برای رسیدن به خدمت امام در قم موظف می‌دانستم. در آن موقع گاراژی در میدان مولوی بود به نام گاراژ «ترانسپورت». معمولاً تماس می‌گرفتم تا ببینم اتوبوس جا دارد یا نه. یک روز وقتی رفتم سوار بشوم، مدیر گاراژ با همان لهجه شیرین قمی به من گفت: «یک نفر در صندلی عقب جا داریم، اگر پهلوی این شیخ می‌نشینی، همین صندلی دوم بنشین، کسی پهلویش نمی‌نشیند». نگاه کردم دیدم آقای مهدوی کنی هستند. گفتم: «افتخار می‌کنم». رفتم خدمتشان و سلام کردم. از آنجا که خداوند روزی فراهم کرده بود که شناخت بسیار دقیقی از امام پیدا کنم، از تهران تا قم که در آن زمان با اتوبوس نزدیک دو ساعت راه بود، از حضرت آیت‌الله مهدوی کنی درباره امام توشه گرفتم. ایشان هم دریغ نکردند و از طلبگی و دوران تدریس و تحقیق و دورانی که امام از فقهای بنام شدند، صحبت کردند و من در این فرصت نزدیک به دو ساعته از خداوند روزی دریافت کردم و اطلاعاتی از حضرت امام بدست آوردم که تا آن روز نداشتم. اطلاعاتی که بعدها خیلی به دردم خورد».
او در همین ایام بود که به مرحله اجتهاد رسید؛ در خاطرات خود می‌گوید: «پس از چندسال که از محضر امام و درس آیت‌ﷲ بروجردی بهره بردم، احساس کردم دیگر نیازی به تقلید ندارم و دیگر تقلید نکردم. البته در بعضی مسائل احتیاط می‌کردم».

مسجد جلیلی؛ محراب عبادت و کانون فعالیت

پس از بازگشت به تهران، در مدرسه مروی به تدریس علوم حوزوی پرداخت و از سال ۱۳۴۲ امامت جماعت مسجد جلیلی در میدان فردوسی را برعهده گرفت. مسجد جلیلی افزون بر کارکرد عبادی، به محل سخنرانی و فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی تبدیل شد. آیت‌الله مهدوی کنی در آنجا با مردم و جوانان ارتباط داشت و در سخنرانی‌هایش به موضوعات دینی و مسائل روز می‌پرداخت.
آیت‌الله مهدوی کنی به علت فعالیت‌هایی که در این مسجد داشت، چهار بار توسط ساواک بازداشت و زندانی شد و بارها برای بازجویی به ساواک احضار شد. فعالیت سیاسی وی در دوران حکومت پهلوی با بازداشت، تبعید و زندان همراه شد. سندی که مرکز اسناد انقلاب اسلامی در گزارشی درباره آیت‌الله مهدوی کنی منتشر کرده، از نگاه ساواک به فعالیت‌های مسجد جلیلی حکایت دارد. در گزارش ساواک، او روحانی‌ای معرفی شده که از فرصت جلسات مذهبی برای اثرگذاری بر مخاطبان استفاده می‌کرد و مسجد را پایگاه فعالیت مخالفان حکومت می‌دانستند. زبان تند و امنیتی سند، بیش از هر چیز بازتاب نگاه دستگاه ساواک است؛ با این حال، سند نشان می‌دهد فعالیت‌های مذهبی و سخنرانی‌های او زیر نظر حکومت قرار داشت و هشدارها و محدودیت‌ها نتوانسته بود حضور اجتماعی‌اش را متوقف کند.

زیر نگاه ساواک؛ از تبعید تا شکنجه

بنا بر زندگی‌نامه‌های منتشرشده، نخستین بازداشت او در سال ۱۳۲۸ رخ داد. پس از آن نیز به سبب سخنرانی‌ها و فعالیت‌هایش چندین بار بازداشت یا محدود شد و در سال ۱۳۵۳ به بوکان و سپس مهاباد تبعید شد. اما آیت‌ﷲ مهدوی کنی همچون دیگر تبعیدشدگان، از این فرصت استفاده کرد و از همان روز نخست حضور در محل تبعید با مردم منطقه ارتباط برقرار کرد و به تبلیغ دین و شریعت پرداخت. منبر اقامه نماز جماعت کار اصلی او در زمان حضور در بوکان بود و در خاطرات خود از مردم این شهر چه شیعه و چه سنی به نیکی یاد می‌کرد.
پس از مدتی، شبانه او را به تهران منتقل و ساواک به خاطر پرونده‌ای جدید از او بازجویی می‌کند. همان ایام آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، حجت‌الاسلام لاهوتی و آیت‌الله طالقانی نیز بازداشت شدند و پس از مدتی مشخص شد افراد نامبرده در ارتباط با موضوع مشترکی قرار داشتند که عبارت بود از کمک مالی به زندانیان سیاسی و دادن پول به‌منظور تهیه اسلحه برای مبارزه با رژیم شاه. البته آیت‌الله کنی هیچ اقدامی برای تهیه اسلحه نکرده بود ولی در پرونده‌اش آن را ثبت کرده بودند و گفته می‌شود به همین علت، دو ماه در سلول انفرادی حبس بود و برای اینکه از او اقرار بگیرند، سخت شکنجه شد.

روایتی از روزهای سخت زندان

لحظه‌های سخت شکنجه را با آیاتی از کلام خدا می‌گذراند و زیر لب تکرار می‌کرد: «و چون [طالوت و اهل ایمان] برای جنگ با جالوت و سپاهیانش ظاهر شدند، گفتند: پروردگارا! بر ما صبر و شکیبایی فرو ریز و گام‌هایمان را استوار ساز و ما را بر گروه کافران پیروز گردان». در خاطراتی از آیت‌الله کنی در این خصوص نقل شده است: «از جمله شکنجه‌هایی که می‌کردند و بسیار دردناک و کشنده بود، آویزان کردن از سقف بود. چشم‌هایم را بسته و از دو دست از سقف آویزانم کرده بودند و با کابل می‌زدند و می‌چرخاندند. خون زیادی از پاهایم آمده بود. گاهی که پاهایم به زمین می‌رسید، احساس می‌کردم زیر پاهایم نرم است و پاهایم با چیزی نرم تماس می‌گیرد. بعدها فهمیدم چیز نرمی که پاهایم به آن می‌خورد، خون بوده که از دیگر شکنجه‌شده‌ها آنجا ریخته و روی هم انباشته شده و بسته است. در حالی [که از] سقف آویزان شده بودم و بازجو مرا می‌چرخاند و می‌زد، شمارش معکوس می‌داد و می‌گفت: چرا خودت را به کشتن می‌دهی؟ به زودی قلبت را از کار می‌اندازم. هر چه زودتر اقرار کن و خودت را از این گرفتاری نجات بده، ولی من در آن حال، این آیه شریفه را می‌خواندم:«ربّنا افرغ علینا صبراً وثبّت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین». واقعاً این آیه به من آرامش می‌داد. به یاد دارم هنگامی که این آیه شریفه را تلاوت می‌کردم، فردی به نام اسدی که بازجوی من بود، می‌گفت: چی چی می‌گویی ربّنا ربّنا. گفتم با خدای خود هم حق ندارم صحبت کنم؟».

هدفی مشترک به نام «نهضت امام خمینی(ره)»

آیت‌ﷲ مهدوی کنی دو سال بعد، از زندان آزاد شد. در آن زمان، روحانیون و علمای تهران که هدف مشترکی به نام «نهضت امام خمینی» داشتند برای هم‌فکری و همکاری، جلسات مشترکی برگزار می‌کردند. این جلسات که برای جلوگیری از اطلاع ساواک، هر از چندی در منزل یکی از اعضا برگزار می‌شد، نقطه آغاز فعالیتی بود که بعدها به «جامعه روحانیت مبارز» شهرت یافت. آیت‌ﷲ مهدوی کنی در این‌باره می‌گفت: «ما در این جلسات، مسائل سیاسی و بعضی حرف‌هایی که قرار بود روی منبرها گفته شود را از قبل هماهنگ می‌کردیم. گاهی هم اطلاعیه‌ها، تلگراف‌ها و نامه‌ها را برای نشر و پخش، تنظیم می‌کردیم».

از وزارت کشور تا نخست‌وزیری در روزهای پرآشوب

آیت‌الله مهدوی کنی پس از انقلاب اسلامی، در شورای انقلاب، کمیته استقبال از امام خمینی(ره) و کمیته انقلاب اسلامی مسئولیت داشت؛ سپس وزیر کشور شد و در سال ۱۳۶۰، پس از شهادت محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر، برای مدتی کوتاه نخست‌وزیری را برعهده گرفت. مهدوی کنی در خاطره‌ای از انفجار دفتر نخست‌وزیری در هشتم شهریور ۱۳۶۰، گفته آن زمان وزیر کشور بوده و قرار بود در جلسه حضور پیدا کند. به گفته او، خستگی سبب شد چند دقیقه دیرتر راه بیفتد و هنگام حرکت، از طریق بی‌سیم خبر انفجار را دریافت کند. او از بازگشت به محل و دیدن آتش‌گرفتن اتاق جلسه یاد کرده و گفته ابتدا خبر انتقال رجایی و باهنر به بیمارستان را شنیدند، اما بعد شهادت آنان تأیید شد. آیت‌الله مهدوی کنی آن روز را برای مردم ایران بسیار دشوار توصیف کرده و از ایستادگی امام خمینی(ره) در آن روزهای پراندوه به‌عنوان مایه دلگرمی مسئولان و مردم یاد می‌کرد.
آیت‌الله مهدوی کنی در سال‌های بعد نیز مسئولیت‌هایی چون عضویت در شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام و ریاست مجلس خبرگان رهبری را پذیرفت. این مسئولیت‌ها در کنار فعالیت آموزشی و حوزوی او قرار داشتند و بخش مهمی از زندگی‌اش را به امور عمومی کشور پیوند می‌دادند.

مدرسه، مسجد و دانشگاه؛ سه میدان خدمت

تدریس و تربیت طلبه و دانشجو از بخش‌های پیوسته زندگی آیت‌الله مهدوی کنی بود. او در مدرسه مروی درس می‌داد و در دانشگاه امام صادق(ع) نیز به تدریس فقه، آیات‌الاحکام، مباحث اقتصادی قرآن و اخلاق اسلامی می‌پرداخت. تأسیس و ریاست دانشگاه امام صادق(ع) را می‌توان مهم‌ترین کوشش نهادی او در پیوند دادن آموزش حوزوی و دانشگاهی دانست. همچنین تولیت مدرسه مروی و توجه به موقوفات آن، در کنار تربیت طلاب، از مسئولیت‌های مذهبی و آموزشی او بود.
از آثار او می‌توان به «نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی»، «شرح دعای افتتاح»، «بیست گفتار» و «اصول و مبانی اقتصاد اسلامی در قرآن» اشاره کرد. مجموعه این فعالیت‌ها نشان می‌دهد وجه فرهنگی و مذهبی زندگی او تنها در منبر و امامت جماعت خلاصه نمی‌شد؛ تدریس، نگارش، پرورش نیروهای علمی و ایجاد نهاد آموزشی نیز جایگاه مهمی داشت.
آیت‌الله مهدوی کنی در جامعه روحانیت مبارز تهران نیز نقشی محوری داشت. این تشکل در کنار فعالیت سیاسی، بستری برای گفت‌وگو و هماهنگی روحانیان و طرح مباحثی چون حکومت و اقتصاد اسلامی بود. مسجد، مدرسه و دانشگاه در زندگی آیت‌الله مهدوی کنی سه فضای به‌هم‌پیوسته برای آموزش و ارتباط با جامعه به شمار می‌آمدند.

از خانه پدری تا آرامگاه عبدالعظیم(ع)

آیت‌الله مهدوی کنی در ۱۴ خرداد ۱۳۹۳ دچار عارضه قلبی شد و پس از چند ماه، در ۲۹ مهر همان سال درگذشت. پیکرش پس از تشییع در دانشگاه تهران، بنا بر وصیتش در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در جوار مزار ملاعلی کنی به خاک سپرده شد. در نگاهی کلی، خاطرات او از کودکی، خانواده و نخستین تجربه‌های منبر، تصویری از شکل‌گیری تدریجی یک روحانی معلم و کنشگر مذهبی ترسیم می‌کند. خانه و خانواده، حوزه و مسجد و سپس مدرسه و دانشگاه، حلقه‌های پیوسته مسیر او بودند. در کنار فعالیت سیاسی، تدریس، نگارش آثار دینی و اخلاقی و تربیت شاگردان، از مهم‌ترین میراث فرهنگی و مذهبی او به شمار می‌آیند.