جوان آنلاین: یکی از روزهای بهار سال ۱۳۸۱، جلسه دادرسی در شعبه ۱۶۰۸ دادگاه جنایی به پایان رسیده بود و حاضران درحال ترک دادگاه بودند. من ریاست این شعبه را برع...
جوان آنلاین: یکی از روزهای بهار سال ۱۳۸۱، جلسه دادرسی در شعبه ۱۶۰۸ دادگاه جنایی به پایان رسیده بود و حاضران درحال ترک دادگاه بودند. من ریاست این شعبه را برعهده داشتم. مأموران بدرقه منتظر ماندند تا فضای دادگاه خلوت شود و سپس متهم را برای انتقال به زندان از ساختمان خارج کردند. همان لحظه تلفن روی میز به صدا درآمد. سرهنگ عطایی، رئیس اداره دهم پلیس آگاهی، پشت خط بود و خبر قتل پیرزنی را در منطقه پونک تهران اعلام کرد. حدود نیمساعت بعد، همراه او راهی محل حادثه شدیم. همسایهای قتل زن سالخورده را به پلیس گزارش کرده بود. مقتول، مهرانه معصومی، حدود ۷۵سال داشت و بهتنهایی در خانهای دوطبقه و قدیمی زندگی میکرد. جسد او وسط پذیرایی افتاده بود. شواهد صحنه نشان میداد قاتل از پشت سر به او نزدیک شده و با انداختن دستمالی دور گردنش، او را خفه کرده است. بخشی از فرش جمع شده بود، نشانهای از اینکه زن برای نجات جانش مقاومت کرده بود. آثار باریکی از پوست و خون زیر ناخنهای دو انگشتش نیز احتمال درگیری با قاتل را تقویت میکرد. گوشه اتاق، عینک تهاستکانی مقتول افتاده بود. سرهنگ عطایی احتمال داد عینک هنگام مقاومت زن و درگیری با قاتل به آن نقطه پرتاب شده باشد.
رادیوی قدیمی
در گوشه پذیرایی، میزتحریری قدیمی قرار داشت. روی آن دو گلدان با گلهای رز مصنوعی و عکسی سیاهوسفید از دوران جوانی مهرانه و مردی که احتمالاً همسرش بود، دیده میشد. اما چیزی که توجه مرا جلب کرد، رادیوی قدیمی روی میز بود. پشت رادیو باز شده و قطعات داخلی آن بیرون ریخته بود. یک فازمتر و دو پیچگوشتی چهارسو نیز کنار آن رها شده بود. به نظر میرسید کسی مشغول تعمیر رادیو بوده، اما کارش نیمهتمام مانده است. مهرانه زنی سالخورده بود و با توجه به وضعیت بیناییاش، بعید به نظر میرسید خودش دست به تعمیر وسیله برقی زده باشد. بنابراین احتمال دادم تعمیرکار یا فردی آشنا برای این کار به خانهاش آمده باشد. از سرهنگ عطایی خواستم نزدیکترین تعمیرگاه صوتی و تصویری را بررسی کند تا مشخص شود آیا مقتول برای تعمیر رادیو از کسی کمک خواسته است یا نه.
قاتل، فردی آشنا بود
سرهنگ عطایی که تجربه زیادی در بررسی پروندههای جنایی داشت از همان ابتدا به دو نکته مهم اشاره کرد. نخست اینکه آثار ورود به عنف یا شکستن قفل در ورودی دیده نمیشد، بنابراین احتمال داشت مقتول خودش در را به روی قاتل باز کرده باشد. نکته دوم به اتاقخواب مربوط میشد. لباسهای داخل کمد جابهجا شده بودند و این وضعیت نشان میداد، قاتل به دنبال چیزی مشخص بوده است. در عین حال، دیگر وسایل خانه دستنخورده باقی مانده بود. در حیاط خانه از مردی که پلیس را خبر کرده بود تحقیق کردیم. او همسایه دیواربهدیوار مقتول بود و گفت مهرانه حدود ۱۰سال قبل، پس از فوت همسرش، تنها زندگی میکرد. زن مؤدب و کمرفتوآمدی بود و کمتر کسی به خانهاش رفتوآمد داشت. همسایه در ادامه از جوانی به نام جمال نام برد، ساکن خانه روبهرویی که مدتی قبل به سربازی رفته بود. به گفته او، جمال تنها کسی بود که توانسته بود اعتماد مهرانه را جلب کند و به خانهاش رفتوآمد داشته باشد. این جوان پیش از سربازی در یک تعمیرگاه لوازم صوتی و تصویری کار میکرد. با شنیدن این توضیحات، من و سرهنگ عطایی به یکدیگر نگاه کردیم. سرنخ رادیوی نیمهتعمیرشده و نام جمال میتوانستند به هم مرتبط باشند.
خراشهایی که راز را فاش کردند
همسایه توضیح داد صبح هنگام عبور از کنار خانه متوجه شده در نیمهباز است. چون این وضعیت برای مهرانه غیرعادی بود، ظهر دوباره به آنجا برگشته و زنگ خانه را زده بود. وقتی کسی پاسخ نداده با احتیاط وارد حیاط شده و پس از صدا زدن مقتول و بیپاسخ ماندن او، موضوع را به پلیس اطلاع داده بود. در همین هنگام، مأمورانی که برای شناسایی تعمیرگاههای اطراف رفته بودند، بازگشتند و اعلام کردند در نزدیکی محل حادثه تعمیرگاه صوتی و تصویری وجود ندارد. من و سرهنگ عطایی تقریباً همزمان به یک نتیجه رسیدیم. از همسایه خواستیم خانه جمال را به مأموران نشان دهد. جمال در خانه بود و با احضار مأموران وارد حیاط شد. رنگش پریده بود و صدایش میلرزید. در همان نگاه نخست، خراشهایی روی صورت و پشت دست چپش جلب توجه کرد. سرهنگ عطایی پیچگوشتیهای پیدا شده در خانه مقتول را به او نشان داد و گفت: «آقا جمال، پیچگوشتیهایت در خانه جا مانده بود.»
جوان بهشدت جا خورد و بلافاصله گفت این ابزارها متعلق به او نیست. وقتی درباره خراشهای دست و صورتش سؤال کردیم، مدعی شد چند روز قبل در پادگان دچار حادثه شده است. او همچنین تأیید کرد که پیش از سربازی در یک تعمیرگاه لوازم صوتی و تصویری کار میکرده و چند بار برای تعمیر وسایل به خانه مهرانه رفته است.
رفتار مضطرب جمال و سرنخهای بهدستآمده، ظن ما را به او بیشتر کرد. از سرهنگ عطایی خواستم او را بازداشت و به اداره آگاهی منتقل کند.
اعتراف به قتل برای سرقت طلاها
هنوز مدت زیادی از بازداشت جمال نگذشته بود که سرهنگ عطایی از طریق بیسیم خبر داد جوان به قتل اعتراف کرده است. از او خواستم متهم را برای ادامه تحقیقات به محل حادثه بازگرداند. جمال هنگام ورود به حیاط گریه میکرد. پس از آنکه کمی آرام شد، ماجرای جنایت را شرح داد. او گفت نخستین بار که برای تعمیر تلویزیون به خانه مهرانه رفته، متوجه شده زن وضعیت مالی خوبی دارد. در یکی از دفعات مراجعه نیز بهطور اتفاقی دیده بود که مقتول جعبهای حاوی پول و احتمالاً جواهرات را داخل کمد اتاقخواب پنهان میکند. جمال که درآمد چندانی از تعمیرکاری نداشت و با رفتن به سربازی همان درآمد اندک را نیز از دست داده بود، به گفته خودش بارها به پول و طلاهای پیرزن فکر کرده بود. سرانجام این وسوسه به تصمیمی جنایتکارانه تبدیل شد. او توضیح داد دو روز پس از آمدن به مرخصی، مهرانه را در کوچه دیده و زن از او خواسته بود برای تعمیر رادیوی قدیمی به خانهاش برود. جمال در جریان تعمیر رادیو، همچنان به اموال مقتول فکر میکرد. وقتی مهرانه به سمت آشپزخانه رفت، دستمالی برداشت و از پشت سر دور گردن او انداخت. سپس با گرفتن دهان مقتول، مانع فریاد زدنش شد. زن مقاومت کرد و با ناخنهایش دست و صورت او را خراشید، اما سرانجام جان باخت. قاتل پس از قتل به اتاقخواب رفت و صندوقچهای را که زیر لباسهای کمد پنهان شده بود، پیدا کرد. مقدار زیادی طلا داخل آن بود. صندوقچه را در نایلونی مشکی گذاشت و از خانه خارج شد. اما هنگام ترک خانه متوجه شد پیچگوشتیهایش را جا گذاشته است. او که وحشتزده شده بود، طلاها را به محل خلوتی در نزدیکی خانه برد و زیر خاک، کنار یک تیر چراغ برق پنهان کرد.
پایان معمای قتل در همان شب
پس از اعتراف جمال، مأموران به نشانی اعلامشده رفتند و نایلون حاوی طلاها را پیدا کردند. به این ترتیب، سرنخهایی که از رادیوی قدیمی آغاز شده بود، به کشف اموال سرقتشده و روشن شدن راز قتل مهرانه انجامید. دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی صادر شد و ادامه تحقیقات درباره پرونده به پلیس آگاهی سپرده شد. هنوز شب فرا نرسیده بود که من و سرهنگ عطایی در حال بازگشت از محل حادثه بودیم. در این پرونده، قاتل نه با یک نقشه پیچیده، بلکه با مجموعهای از جزئیات ساده به دام افتاد: رادیویی که نیمهتعمیرشده رها شده بود، پیچگوشتیهایی که فراموش کرده بود با خود ببرد و خراشهایی که روی دست و صورتش باقی مانده بود. گاهی در صحنه جنایت، کوچکترین نشانهها همان کلیدهایی هستند که قفل یک معمای بزرگ را باز میکنند.
