علی نیکویی نوشت:‌سوشیانت در تاریخ اندیشهٔ زرتشتی مفهومی ایستا نیست، آنچه در گاهان معنایی گسترده‌تر و نزدیک به "سودبخش" و "یاری‌رسان" دارد، در اوستای متأخر به چهره‌ای فرجام‌شناختی نزدیک‌تر می‌شود و در سنت پهلوی در پیوند با سوشیانس و فرشگرد صورت نهایی‌تری پیدا می‌کند در این تحول تصویر سوشیانت به‌تدریج با پایان تاریخ، رستاخیز مردگان و نوسازی آفرینش گره می‌خورد؛ اما رستاخیز نیز پایان این مسیر نیست، بازگشت انسان از مرگ تنها یکی از مراحل فرایندی است که سرنوشت انسان را با سرنوشت کل آفرینش پیوند می‌دهد.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ ادیان و آیین‌ها نگرش‌های متفاوتی راجع به آخرالزمان و سرنوشت انسان و جهان دارند و در بسیاری از آنها باور به یک نجات‌دهنده دیده می‌شود . علی نیکویی، پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران باستان در نوشتار پیش رو این موضوع را در باورهای دین زرتشتی تشریح کرده است؛

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

مقدمه: اگر جهان نجات پذیر است، نجات‌دهنده کیست؟

اگر جهان در آغاز آفریده شده است آیا سرنوشت آن نابودی است یا نوسازی؟ این پرسش حلقهٔ پایانی زنجیره‌ای است که فهم جهان در اندیشهٔ ایرانی را از آفرینش تا فرجام آن دنبال می‌کند؛ در یادداشت‌های پیشین این مجموعه از چگونگی آغاز جهان و سامان‌یافتن هستی سخن گفته شد سپس مفهوم زمان و جایگاه آن در تصور ایرانی از جهان بررسی شد و در ادامه مسئلهٔ ورود شر به ساختار آفرینش و تعارض آن بانظم مطلوب اهورایی موردتوجه قرار گرفت. اکنون پرسش طبیعیِ مرحلهٔ بعد این است "اگر جهان از آغاز برای نظمی نیک آفریده شده و شر در آن وضعیتی ناسازگار با این نظم پدید آورده است، سرانجام این جهان چه خواهد شد؟ آیا آفرینش باید به پایان برسد یا می‌تواند به وضعیت نخستینِ خود و حتی به کمالی فراتر از آن بازگردد؟" اینجاست که مفهوم فرجام‌شناسی[i] در اندیشهٔ زرتشتی اهمیت می‌یابد؛ فرجام جهان در این سنت دست‌کم در صورت‌بندی‌های متأخر آن صرفاً رویدادی برای پایان‌یافتن تاریخ یا نابودی جهان مادی نیست، بلکه فرایندی است که طی آن نظم‌آفرینش از آسیب شر رهایی می‌یابد و هستی به وضعیت نهایی و اصلاح‌شدهٔ خود می‌رسد؛ از این دیدگاه پایان تاریخ را باید نه‌تنها "پایان" بلکه نوعی نوسازی کیهانی دانست. در این چشم‌انداز سوشیانت در مرکز یکی از مهم‌ترین پرسش‌های فرجام‌شناختی سنت ایرانی قرار می‌گیرد، اما برای فهم دقیق جایگاه او نباید سوشیانت را به‌سادگی با "منجی" در معنای رایج ادیان دیگر یکی گرفت؛ همچنین باید میان نقش سوشیانت، رستاخیز[ii] و فرشوکرت یعنی نوسازی نهایی آفرینش تمایز گذاشت؛ بنابراین پرسش اصلی این یادداشت باید چنین باشد: سوشیانت چه نقشی در نوسازی نهایی جهان دارد و نسبت او با رستاخیز و فرشوکرت چیست؟

سوشیانت پیش از آنکه "منجی" باشد

پیش از آنکه سوشیانت را منجی آخرالزمانی بنامیم باید خودِ واژه و نخستین کاربردهای آن را در متون اوستایی بررسی کنیم، ترجمهٔ Saošyant به منجی یا savior اگرچه در پژوهش‌های جدید بسیار رایج است، می‌تواند معنایی را که در دوره‌های متأخر برای این اصطلاح شکل‌گرفته به متون کهن‌تر منتقل کند، ازاین‌رو نخست باید میان معنای واژه در گاهان و صورت‌بندی فرجام‌شناختی آن در متون متأخر تمایز گذاشت؛ در پژوهش‌های ایران‌شناختی نیز بر همین تحول معنایی تأکید شده و نشان‌داده‌شده است که "نجات‌دهنده" به دلیل بار معنایی خاص خود به‌ویژه در مقایسه با مفهوم مسیحایی در ادیان ابراهیمی همیشه ترجمهٔ دقیقی برای کاربردهای کهن این واژه نیست. صورت اوستایی Saošyant یا Saušyant با ریشه‌ای ایرانی پیوند دارد که در حوزهٔ معنایی خود با سود رساندن، یاری‌کردن و بهبودبخشیدن ارتباط یافته است، از همین رو در برخی ترجمه‌های علمی معادل‌هایی مانند سودبخش، خیررسان یا یاری‌رسان بر منجی ترجیح داده شده‌اند؛ این تفاوت ترجمه صرفاً مسئله‌ای واژگانی نیست، بلکه بر نحوهٔ فهم جایگاه سوشیانت در تاریخ اندیشهٔ زرتشتی تأثیر مستقیم دارد. اگر از همان ابتدا این واژه را "منجی آخرالزمانی" ترجمه کنیم ممکن است تصویری را که در دوره‌های بعدی از سوشیانت پدیدآمده به زمانی منتقل کنیم که هنوز چنین شخصیت مشخصی در آن صورت‌بندی نشده بود. اهمیت گاهان [سرودهای منسوب به زرتشت] دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود، در این متون Saošyant هنوز به‌روشنی نام یک شخصیت واحد و مشخص نیست که در پایان تاریخ ظهور کند و جهان را نجات دهد؛ کاربرد این اصطلاح در گاهان دامنه‌ای گسترده‌تر دارد و در برخی موارد می‌تواند به انسان‌ها یا کنشگرانی اشاره کند که در تحقق نظم نیک و گسترش اَشَه نقش دارند.

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

در یسنا ۴۸.۹، سوشیانت در زمینهٔ تحقق نظم مطلوب و مقابله با نیروهای مخالف آن مطرح می‌شود، در یسنا ۴۵.۱۱ نیز سخن از آینده‌ای است که در آن سوشیانت‌ها در برابر نیروهای شر قرار می‌گیرند، در یسنا ۴۸.۱۳ نیز از "سوشیانت‌های سرزمین‌ها" سخن گفته می‌شود؛ مجموع این کاربردها نشان می‌دهد که در قدیمی‌ترین لایهٔ متنی سوشیانت را نمی‌توان بدون توضیح با یک "منجی نهایی" یکی دانست. از این منظر سوشیانت در گاهان بیشتر به یک مفهوم کارکردی نزدیک است، "کسی که برای زندگی و نظم نیک سودمند است و در تحقق ارادهٔ اهورامزدا و پیروزی اَشَه بر دروغ نقش ایفا می‌کند" حتی اگر در برخی از این موارد بتوان سویه‌ای آینده‌نگرانه مشاهده کرد هنوز فاصلهٔ قابل‌توجهی با تصویر منظم و نظام‌مندِ سوشیانت در فرجام‌شناسی متأخر وجود دارد؛ بنابراین نسبت‌دادن تمام جزئیات روایت‌های متأخر به زرتشت و گاهان از نظر روش‌شناختی احتیاط‌برانگیز است. در اوستای متأخر این مفهوم به‌تدریج وارد ساختاری مشخص‌تر می‌شود، سوشیانت‌ها بیش از گذشته با آیندهٔ جهان و سرنوشت نهایی آفرینش پیوند می‌یابند و در متونی مانند یشت ۱۳ و به‌ویژه یشت ۱۹، شخصیت و کارکرد آنان در چارچوبی فرجام‌شناختی‌تر قرار می‌گیرد. در این مرحله سوشیانت دیگر صرفاً عنوانی برای انسانِ سودبخش نیست، بلکه به شخصیت‌ها و کنشگرانی مربوط می‌شود که در تحقق آیندهٔ نهایی جهان نقش دارند. در همین فرایند تصویر سوشیانت نهایی یعنی اَستْوَت اَرِتَه Astvat̰ərəta، شکل روشن‌تری پیدا می‌کند؛ شخصیتی که با پیروزی نهایی بر شر، رستاخیز مردگان و نوسازی آفرینش پیوند می‌یابد.

این تحول در سنت پهلوی صورت منسجم‌تر و نظام‌مندتری پیدا می‌کند، در متونی چون زَندِ وهومن یسن و دادستان دینیک تاریخ آیندهٔ جهان در قالب دوره‌هایی مشخص‌تر تصور می‌شود و سه چهرهٔ فرجام‌شناختی، اوشیدر، اوشیدرماه و سرانجام سوشیانس در این ساختار جای می‌گیرند. سوشیانس در پایان این روند ظاهر می‌شود و با فرشگرد [یعنی نوسازی نهایی آفرینش] ارتباط پیدا می‌کند؛ بنابراین تاریخ مفهوم سوشیانت را باید نه به‌عنوان ظهور ناگهانی یک منجی آخرالزمانی، بلکه به‌عنوان فرایندی تدریجی در تاریخ اندیشهٔ زرتشتی فهمید؛ آنچه در گاهان مفهومی با معنای گسترده‌ترِ سودبخش و یاری‌رسان است، در اوستای متأخر به‌تدریج در قالب شخصیتی با کارکرد فرجام‌شناختی صورت‌بندی می‌شود و در سنت پهلوی به سوشیانس چهرهٔ نهاییِ نوسازی جهان تبدیل می‌گردد. همین تحول است که نشان می‌دهد برای فهم سوشیانت باید میان‌لایه‌های تاریخی سنت زرتشتی تمایز گذاشت؛ زیرا سوشیانتِ گاهان، سوشیانتِ اوستای متأخر و سوشیانسِ متون پهلوی را نمی‌توان بدون توجه به فاصلهٔ تاریخی و تحول مفهومی آنها یک شخصیت واحد با یک معنای ثابت دانست.

از یک "سودرسان" تا منجیِ پایان تاریخ

اگر در گاهان سوشیانت هنوز بیش از آنکه نام یک شخصیت معین باشد، عنوانی برای کسی است که به زندگی و نظم نیک سود می‌رساند در لایه‌های متأخر اوستا این مفهوم به‌تدریج معنایی فرجام‌شناختی پیدا می‌کند؛ سوشیانت اکنون با آیندهٔ جهان و سرنوشت نهایی آفرینش پیوند می‌یابد و در کنار او تصویری روشن‌تر از پایان نبرد میان اَشَه (Aṣ̌a) و دروغ شکل می‌گیرد، این تحول را نباید به معنای آن دانست که یکباره شخصیتی کاملاً جدید پدید آمده است؛ بلکه باید آن را نتیجهٔ گسترش و صورت‌بندی تدریجی مفهومی دانست که در گاهان نیز ریشه‌هایی از آن وجود داشت. ویلیام مالاندرا در دانشنامه ایرانیکا نیز از همین تحول معنایی سوشیانت از گاهان تا لایه‌های متأخر اوستا سخن می‌گوید. در این مرحله نسبت سوشیانت با زرتشت نیز اهمیت پیدا می‌کند، در روایت‌های متأخر زرتشت دیگر خودِ منجی نهایی جهان نیست؛ او پیام‌آور و آغازگر نظمی است که تحقق کامل آن به آینده موکول می‌شود.

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

در یشت ۱۹ سوشیانت پیروز با نوسازی جهان پیوند مستقیم دارد؛ او هنگامی ظهور می‌کند که آفرینش باید از پیری، مرگ، فساد و تباهی رهایی یابد و وضعیت نهایی و جاودانهٔ خود را پیدا کند، در همین روایت، Astvaṱ.ərəta از دریاچهٔ کَسوَیه ظهور می‌کند و با پیروزی بر دروغ و نوسازی جهان ارتباط می‌یابد. نکتهٔ مهم‌تر آن است که سوشیانت در این سنت متأخر الزاماً تنها یک چهره نیست! در یشت ۱۳ در کنار سوشیانت از سه نام Uxšyaṱ-ərəta، Uxšyaṱ-nəmah و Astvaṱ-ərəta یاد می‌شود. دو نام نخست بعدها در سنت پهلوی با Ōšēdar و Ōšēdarmāh تطبیق داده شدند و نام سوم، Astvaṱ.ərəta به سوشیانت نهایی پیوند خورد. در سنت پهلوی این سه چهره در قالب سه مرحلهٔ فرجام‌شناختی منظم‌تر می‌شوند؛ اوشیدر و اوشیدرماه پیش از سوشیانس می‌آیند و هر یک برای دوره‌ای تجدید حیات و غلبهٔ خیر را به جهان بازمی‌گردانند، اما سوشیانس آخرین چهره است و با تحقق فرشگرد و رستاخیز مردگان ارتباط دارد. تصویر سوشیانت در سنت زرتشتی را باید حاصل یک تحول تاریخی دانست، آنچه در گاهان عنوانی برای سودرسان و کنشگرِ نظم نیک بود در اوستای متأخر به شخصیت یا شخصیت‌هایی با نقش آینده‌نگرانه و فرجام‌شناختی تبدیل شد و در سنت پهلوی سرانجام در قالب نظام سه‌گانهٔ اوشیدر، اوشیدرماه و سوشیانس صورت‌بندی منسجم‌تری یافت؛ در این میان، اَستْوَت اَرِتَه جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد، زیرا تصویر او با آخرین مرحلهٔ تاریخ کیهانی، رستاخیز مردگان و نوسازی نهایی آفرینش گره خورد. بنابراین، منجی پایان تاریخ در سنت زرتشتی را نمی‌توان مفهومی ثابت از آغاز تا پایان دانست، این تصویر خود بخشی از تاریخ تحول اندیشهٔ فرجام‌شناختی زرتشتی است.

سه سوشیانت و معماری زمان آینده

اگر سوشیانت را تنها در قالب منجی بفهمیم وجود سه چهرهٔ فرجام‌شناختی در سنت متأخر زرتشتی ممکن است زائد به نظر برسد، اگر قرار است در پایان تاریخ کسی جهان را نجات دهد چرا یک منجی کافی نیست؟ پاسخ این پرسش را باید نه در تکثیر شخصیت‌های نجات‌بخش، بلکه در تصویری که سنت زرتشتی از زمان آینده و تدریجی‌بودن اصلاح جهان ارائه می‌کند جست‌وجو کرد؛ در این چشم‌انداز جهان یکباره از وضعیت کنونی به کمال نهایی نمی‌رسد، بلکه فرایند پایان‌بخشی به سلطهٔ شر نیز خود دارای مراحل و گذارهایی است. در سنت پهلوی اوشیدر، اوشیدرماه و سوشیانس در فاصله‌هایی مشخص از تاریخ آینده ظاهر می‌شوند. اهمیت این سه‌گانه در آن است که هر یک بخشی از حرکت جهان به‌سوی وضعیت نهایی را نمایندگی می‌کند، بنابراین نجات در اینجا بیش از آنکه حادثه‌ای منفرد باشد فرایندی تاریخی و کیهانی است که در طی آن قدرت شر کاهش می‌یابد و نظم نیک به‌تدریج بر جهان مسلط می‌شود. سوشیانس آخرین حلقهٔ این فرایند است نه نخستین و تنها عامل آن.

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

این ساختار همچنین نشان می‌دهد که زمان در فرجام‌شناسی زرتشتی صرفاً تکرار چرخه‌های بی‌پایان نیست، جهان در مسیری جهت‌دار حرکت می‌کند؛ آفرینش آغاز شده، دوره‌ای از آمیختگی و کشمکش میان خیر و شر را پشت سر می‌گذارد و سرانجام به وضعیت نهایی خود می‌رسد. اگرچه عناصر کیهانی و دوره‌های زمانی در این نظام وجود دارند تاریخ در نهایت به نقطه‌ای بازمی‌گردد که دیگر چرخهٔ دیگری از تباهی و تجدید آغاز نمی‌شود. از همین رو سه سوشیانت را می‌توان بخشی از معماری زمان آینده دانست؛ ساختاری که در آن جهان نه با یک پرش ناگهانی، بلکه از طریق مراحلی متوالی به پایان تاریخ نزدیک می‌شود. این فهم راه را برای مرحلهٔ نهایی بحث باز می‌کند؛ اگر سوشیانت آخرین عامل این فرایند است نهایتاً چه چیزی در جهان تغییر خواهد کرد؟ پاسخ این پرسش ما را از شخصیت سوشیانت به رستاخیز مردگان و فرشوکرت یعنی نوسازی نهایی آفرینش می‌رساند.

ظهور سوشیانت؛ آغاز پایان

ظهور سوشیانت در سنت زرتشتی را باید آغاز مرحله‌ای دانست که جهان از وضعیت آمیخته با شر به‌سوی وضعیت نهایی و اصلاح‌شدهٔ خود حرکت می‌کند، بااین‌حال نباید روایت فرجام‌شناختی را چنان یکپارچه بازگو کرد که گویی همهٔ اجزای آن ــ ظهور سوشیانت، نبرد نهایی، شکست نیروهای اهریمنی، رستاخیز مردگان، داوری و پاک‌شدن جهان ــ در یک متن واحد و در یک دورهٔ تاریخی به همین ترتیب تدوین شده‌اند؛ آنچه امروز به‌عنوان "فرجام‌شناسی زرتشتی" می‌شناسیم حاصل انباشته‌شدن و نظام‌مندشدن سنت‌هایی است که در لایه‌های مختلف اوستایی و پهلوی صورت‌های متفاوتی یافته‌اند. در متون اوستایی متأخر به‌ویژه یشت ۱۹ سوشیانت نهایی با آیندهٔ آفرینش و نوسازی آن پیوندی مستقیم دارد، در این روایت اَستْوَت اَرِتَه در شمار نیروهای آینده‌ای قرار می‌گیرد که در تحقق پیروزی نهایی اَشَه بر دروغ نقش دارند؛ همچنین در همین مجموعهٔ روایی تصویر بازگرداندن مردگان و غلبهٔ نهایی بر مرگ و تباهی شکل می‌گیرد، بنابراین در لایهٔ اوستایی سوشیانت را باید در متن گسترده‌تری از پیروزی نهایی نظم نیک و اصلاح آفرینش فهمید نه صرفاً به‌عنوان شخصیتی که در پایان تاریخ ظهور می‌کند. متون پهلوی این عناصر پراکنده را بسیار گسترده‌تر و منظم‌تر می‌کنند. در بندهشن، دینکرد، مینوی خرد و زَندِ وهومن یسن، آیندهٔ جهان در قالب دوره‌های مشخص‌تر و مجموعه‌ای از رویدادهای به‌هم‌پیوسته توصیف می‌شود، در این سنت سوشیانس در پایان فرایندی قرار می‌گیرد که با ظهور نجات‌بخشان پیشین کاهش تدریجی قدرت شر و نزدیک‌شدن جهان به فرشگرد ادامه یافته است. در مرحلهٔ نهایی رستاخیز مردگان رخ می‌دهد و انسان‌ها بار دیگر به زندگی بازمی‌گردند. داوری و تعیین سرنوشت نیز در همین چارچوب جای می‌گیرد؛ اما هدف نهایی صرفاً جداسازی نیکان و بدان نیست، بلکه ازمیان‌رفتن امکان استمرار شر در آفرینش است. سرانجام با فرشگرد جهان به وضعیت نهایی خود می‌رسد؛ مرگ، تباهی و اثرگذاری نیروهای اهریمنی دیگر جایگاهی در نظم هستی نخواهند داشت. ظهور سوشیانت در معنای دقیق تاریخی، نه نام یک حادثهٔ منفرد، بلکه نقطهٔ ورود به آخرین مرحلهٔ فرجام است؛ مرحله‌ای که در صورت‌بندی‌های متأخر زرتشتی سرانجام از تاریخ عبور می‌کند و به نوسازی کامل آفرینش می‌انجامد.

رستاخیز؛ نجات انسان یا نجات جهان؟

در فرجام‌شناسی زرتشتی رستاخیز را نمی‌توان صرفاً بازگشت مردگان به زندگی دانست، معنای عمیق‌تر آن هنگامی آشکار می‌شود که رستاخیز را در نسبت با سرنوشت کل آفرینش قرار دهیم؛ انسان در اندیشهٔ زرتشتی بخشی از آفرینش اهورایی است و مرگ هرچند سرنوشت موقت فرد در جهان آمیخته با شر باشد نمی‌تواند آخرین وضعیت او باقی بماند؛ از این منظر بازگرداندن بدن‌های مردگان فقط نجات انسان نیست، بخشی از بازگرداندن آفرینش مادی به وضعیت کامل خود است. در سنت پهلوی رستاخیز به همین دلیل مقدمه‌ای برای مراحل پایانی نوسازی جهان محسوب می‌شود. این نکته همچنین کمک می‌کند میان دو نوع داوری که گاهی در روایت‌های عمومی با یکدیگر آمیخته می‌شوند تفاوت بگذاریم. پل چینود در وهلهٔ نخست به سرنوشت روح پس از مرگ مربوط است، روح پس از مرگ و گذراندن دورهٔ پس از مرگ در ارتباط با اعمال خود با داوری مواجه می‌شود و سپس از پل چینود عبور می‌کند؛ نیکان به‌سوی جایگاه نیک و بدکاران به‌سوی قلمرو تاریکی می‌روند.

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

این نظام داوری اساساً داوریِ فردی است و در سنت زرتشتی بسیار پیش‌تر از فرجام نهایی جهان معنا پیدا می‌کند؛ خودِ پل چینود نیز در گاهان سابقه دارد، بنابراین نباید آن را با "داوری نهایی" در پایان تاریخ یکی دانست. در پایان تاریخ مسئله دیگر سرنوشت یک روح منفرد نیست، تمام انسان‌ها در برابر سرنوشت نهایی آفرینش قرار می‌گیرند. در روایت‌های متأخر پس از رستاخیز مردگان مرحله‌ای از داوری و آزمون نهایی فرامی‌رسد که مهم‌ترین تصویر آن رود یا سیلاب فلز گداخته است. فلزهای درون زمین ذوب می‌شوند و جریان آنها سراسر جهان را فرامی‌گیرد همهٔ انسان‌ها باید از آن عبور کنند، اما تجربهٔ آنان یکسان نیست؛ برای نیکان مانند حمامی از شیر گرم است درحالی‌که برای بدکاران سوزان و دردناک خواهد بود. اهمیت این تصویر در همین تفاوت آشکار می‌شود، فلز گداخته صرفاً ابزار مجازات نیست؛ در منطق فرجام‌شناختی آزمونی است که شر را از آفرینش می‌زداید و جهان را برای وضعیت نهایی آماده می‌کند. حتی در سنت پهلوی سرنوشت دوزخ نیز موقتی تصویر می‌شود و با این پالایش نهایی دوزخ و آثار شر از میان می‌روند به‌این‌ترتیب رستاخیز از سطح نجات فرد فراتر می‌رود؛ بدن انسان بازسازی می‌شود، عدالت نهایی تحقق می‌یابد، شر پالوده می‌شود و خودِ جهان برای فرشگرد آماده می‌گردد. در این باور شاید دقیق‌تر باشد که بپرسیم "رستاخیز در نهایت برای نجات انسان است یا برای نجات جهان؟" پاسخ سنت زرتشتی به‌ویژه در صورت‌بندی‌های متأخر آن این دو را از یکدیگر جدا نمی‌کند؛ نجات انسان بدون بازسازی آفرینش کامل نیست و نوسازی جهان نیز بدون بازگشت انسان به زندگی و رهایی او از مرگ تحقق نمی‌یابد؛ بنابراین رستاخیز حلقه‌ای است که سرنوشت انسان را به سرنوشت کیهان پیوند می‌دهد و راه را برای فرشگرد یعنی نوسازی نهایی و شکست برگشت‌ناپذیر شر باز می‌کند.

فرشوکرت؛ وقتی جهان دوباره ساخته می‌شود

اگر سوشیانت را آغازگر واپسین مرحلهٔ فرجام بدانیم و رستاخیز را بازگشت انسان از مرگ هنوز پرسش اصلی باقی است، سرنوشت خودِ جهان چه خواهد شد؟ پاسخ این پرسش در مفهوم فرشوکرت و در صورت پهلوی آن فرشکرد آشکار می‌شود. این اصطلاح به نوسازی یا کامل‌سازی نهایی آفرینش اشاره دارد، فرایندی که در آن جهان از وضعیت آمیخته با شر خارج می‌شود و به صورتی می‌رسد که دیگر امکان استمرار مرگ، تباهی و سلطهٔ نیروهای اهریمنی در آن وجود ندارد. اهمیت فرشوکرت در همین نکته است که هدف نهایی فرجام‌شناسی زرتشتی، رهاشدن انسان از جهان مادی نیست، در برخی سنت‌های دینی رستگاری می‌تواند با ترک جهان جسمانی و ورود به قلمروی دیگر تعریف شود؛ اما در صورت‌بندی زرتشتیِ فرجام جهانِ آفرینشِ مادی خود بخشی از طرح اهورایی است و بنابراین باید اصلاح و کامل شود. بدن انسان نیز به همین دلیل در رستاخیز دوباره به زندگی بازمی‌گردد، جهان مادی چیزی نیست که در پایان کنار گذاشته شود؛ بلکه چیزی است که باید از آسیب شر پاک گردد.

در این وضعیت نهایی مرگ دیگر جایگاهی در ساختار هستی ندارد و انسان‌ها از وضعیت محدودکننده‌ای که در جهان کنونی با پیری، بیماری و مرگ تجربه می‌کنند رهایی می‌یابند. نیروهای اهریمنی نیز دیگر توان اثرگذاری و آسیب‌رسانی ندارند؛ در روایت‌های متأخر این فرایند با ازمیان‌رفتن دوزخ، پالایش نهایی آفرینش و استقرار وضعیت جاودانهٔ آن تکمیل می‌شود. ازاین‌روی فرشوکرت تنها پایان یک دورهٔ تاریخی نیست، پایان امکان بازگشت شر به جهان است؛ به همین دلیل نباید فرشوکرت را صرفاً معادل "زندگی پس از مرگ" دانست. زندگی پس از مرگ تنها بخشی از مسیر است، رستاخیز انسان را دوباره به زندگی بازمی‌گرداند، داوری جایگاه اخلاقی انسان را در فرجام مشخص می‌کند و پالایش نهایی آفرینش را برای وضعیت کامل آماده می‌سازد. فرشوکرت مرحله‌ای است که در آن این اجزای پراکنده در یک تحول کیهانی به نتیجه می‌رسند؛ انسان نوسازی می‌شود و جهان نیز همراه با او نوسازی می‌گردد. از این منظر پاسخ نهایی به مسئلهٔ این یادداشت روشن‌تر می‌شود؛ در فرجام‌شناسی زرتشتی رستگاری نه خروج از جهان، بلکه نوسازی جهان است. سوشیانت در این نظام نه کسی است که انسان را از آفرینش بیرون می‌برد، بلکه یکی از عوامل تحقق فرایندی است که در پایان آن خودِ آفرینش از شر، مرگ و تباهی رهایی می‌یابد؛ بنابراین نجات‌دهنده صرفاً نجات‌دهندهٔ انسان نیست، نقش او در طرحی بزرگ‌تر تعریف می‌شود که هدف نهایی آن نجات و نوسازی خودِ جهان است.

سوشیانت و نسبت او با مسیحا؛ شباهت یا هم‌ریشگی؟

قراردادن سوشیانت در کنار مسیحا یکی از جذاب‌ترین و درعین‌حال دشوارترین مقایسه‌ها در تاریخ ادیان است، هر دو مفهوم در سنت‌هایی پدیدار می‌شوند که برای آیندهٔ جهان، پیروزی خیر بر شر و تحقق نظمی نهایی اهمیت قائل‌اند؛ اما این شباهت کارکردی به‌تنهایی به معنای آن نیست که سوشیانت همان مسیحاست یا یکی مستقیماً از دیگری پدیدآمده است. خودِ اصطلاح Saošyant نیز [چنان‌که پیش‌تر دیدیم] در گاهان معنایی گسترده‌تر از "منجی" دارد و تنها در لایه‌های متأخر اوستا به‌صورت روشن‌تر به شخصیت فرجام‌شناختی تبدیل می‌شود؛ از نظر همسانی کارکردی مقایسه قابل‌توجه است.

سوشیانت در سنت متأخر زرتشتی با پیروزی نهایی بر شر، رستاخیز مردگان و نوسازی آفرینش ارتباط پیدا می‌کند؛ مسیحا نیز در برخی صورت‌های یهودیِ متأخر چهره‌ای مرتبط با تحقق وعدهٔ الهی و سامان‌یافتن آیندهٔ قوم و جهان است، اما ساختار این دو سنت یکسان نیست؛ سوشیانت در نهایت بخشی از فرایند نوسازی کیهانی است درحالی‌که مفهوم مسیحا در یهودیت تاریخی صورت‌های گوناگونی داشته و نمی‌توان یک الگوی واحد را به همهٔ دوره‌ها و متون یهودی نسبت داد. مسئلهٔ تأثیر تاریخی پیچیده‌تر است، یهودیان برای قرن‌ها در قلمروهای تحت فرمانروایی ایران به‌ویژه در بابل زندگی کردند و تماس فرهنگی میان جامعهٔ یهودی و جهان ایرانی واقعیتی تاریخی است، پژوهش‌های ایران‌شناختی نیز شباهت‌هایی میان برخی عناصر فرجام‌شناسی یهودیِ متأخر و سنت زرتشتی از جمله رستاخیز مردگان و داوری نهایی شناسایی کرده‌اند.

شاید حتی تأثیر عمیق اندیشهٔ زرتشتی بر فرجام‌شناسی یهودی و سپس مسیحی را محتمل دانسته است؛ بااین‌حال او هم‌زمان تأکید می‌کند که اثبات مسیر دقیق انتقال دشوار است؛ زیرا منابع پهلوی که صورت کامل بسیاری از این عقاید را ثبت کرده‌اند از شماری از متون یهودیِ حاوی اندیشه‌های فرجام‌شناختی متأخرترند. ازاین‌رو احتمال سوم یعنی تحول مستقل نیز باید جدی گرفته شود؛ ادیان مختلف هنگامی که با مسئلهٔ شر، مرگ، بی‌عدالتی و آیندهٔ جهان مواجه می‌شوند ممکن است به پاسخ‌هایی نزدیک به یکدیگر برسند بی‌آنکه الزاماً یکی منشأ دیگری باشد؛ بنابراین دربارهٔ رابطهٔ سوشیانت و مسیحا بهتر است از "همسانی" یا "هم‌ریشگی قطعی" سخن نگوییم، آنچه با اطمینان بیشتری می‌توان گفت وجود شباهت‌های کارکردی در کنار امکان تماس و تأثیرگذاری تاریخی است. تعیین اینکه در هر مورد خاص با وام‌گیری، تحول مشترک یا پیدایش مستقل روبه‌رو هستیم نیازمند بررسی دقیق تاریخ هر متن، زمان تدوین آن و مسیرهای واقعی تماس فرهنگی است. همین احتیاط است که مقایسهٔ سوشیانت و مسیحا را از یک قیاس سادهٔ "منجی با منجی" به مسئله‌ای جدی در تاریخ ادیان تبدیل می‌کند.

چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟

پس از پیمودن مسیر آفرینش، ظهور شر، سوشیانت، رستاخیز و فرشوکرت اکنون می‌توان به پرسش آغازین بازگشت؛ "چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟" پاسخ فرجام‌شناسی زرتشتی را نمی‌توان در نام یک شخصیت خلاصه کرد؛ سوشیانت هرچند در سنت متأخر زرتشتی جایگاهی محوری در پایان تاریخ دارد، به‌تنهایی "نجات‌دهندهٔ جهان" به معنای دقیق کلمه نیست! او آغازگر و عامل مرحله‌ای از فرایند گسترده‌تری است که در نهایت به نوسازی کامل آفرینش می‌انجامد، در این ساختار سوشیانت با رستاخیز مردگان پیوند می‌یابد، رستاخیز به داوری و پالایش نهایی منتهی می‌شود و این پالایش زمینهٔ تحقق فرشوکرت را فراهم می‌کند؛ بنابراین نجات را باید نه یک حادثهٔ منفرد، بلکه فرایندی دانست که در آن انسان و جهان مادی هم‌زمان از وضعیت کنونی خود عبور می‌کنند.

هدف صرفاً انتقال روح انسان به جهانی دیگر نیست؛ بلکه بازگرداندن آفرینش به وضعیتی است که در آن مرگ، تباهی و قدرت آسیب‌رسان شر دیگر امکان استمرار ندارند. از این منظر سوشیانت بیش از آنکه پایان فرایند باشد آغازگر آخرین مرحلهٔ آن است؛ آنچه جهان را نجات می‌دهد مجموعه‌ای از کنش‌های به‌هم‌پیوسته است؛ ظهور عامل نهاییِ نوسازی، رستاخیز انسان‌ها، تحقق عدالت، پالایش آفرینش و سرانجام فرشوکرت؛ بنابراین پاسخ عنوان مقاله را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد؛ "در اندیشهٔ زرتشتی جهان را یک فرد به‌تنهایی نجات نمی‌دهد؛ سوشیانت آغازگر فرایندی است که سرانجام خودِ آفرینش را نوسازی می‌کند، در اینجا منجی نه جایگزین جهان، بلکه عامل گذار جهان به وضعیت نهایی خویش است.

نتیجه‌گیری: نجات بازگشت نیست؛ نوسازی است

سوشیانت در تاریخ اندیشهٔ زرتشتی مفهومی ایستا نیست، آنچه در گاهان معنایی گسترده‌تر و نزدیک به "سودبخش" و "یاری‌رسان" دارد، در اوستای متأخر به چهره‌ای فرجام‌شناختی نزدیک‌تر می‌شود و در سنت پهلوی در پیوند با سوشیانس و فرشگرد صورت نهایی‌تری پیدا می‌کند در این تحول تصویر سوشیانت به‌تدریج با پایان تاریخ، رستاخیز مردگان و نوسازی آفرینش گره می‌خورد؛ اما رستاخیز نیز پایان این مسیر نیست، بازگشت انسان از مرگ تنها یکی از مراحل فرایندی است که سرنوشت انسان را با سرنوشت کل آفرینش پیوند می‌دهد. پس از رستاخیز و داوری و پالایش نهایی جهان نیز باید دگرگون شود، مقصد نهایی این فرایند فرشوکرت است؛ وضعیتی که در آن شر دیگر قدرت آسیب‌رسانی ندارد و مرگ و تباهی از ساختار نهایی هستی حذف می‌شوند. پس پاسخ پرسش آغازین مقاله ــ چه کسی جهان را نجات خواهد داد؟ ــ در نام یک فرد خلاصه نمی‌شود؛ سوشیانت آغازگر آخرین مرحلهٔ فرایندی است که در نهایت خودِ جهان را نوسازی می‌کند. در اندیشهٔ زرتشتی جهان نه با گریختن از آن، بلکه با نوسازی آن نجات می‌یابد.