مهرداد اسکویی در پی درگذشت محسن راستانی - عکاس برجسته ایرانی - یادداشتی در غم فقدان او منتشر کرده است.
مهرداد اسکویی - عکاس و مستندساز - در پی درگذشت محسن راستانی - عکاس برجسته ایرانی - یادداشتی در غم فقدان او منتشر کرده است.
به گزارش ایسنا، در متن یادداشت اسکویی برای راستانی آمده است:
«رفتی محسن ؟! چه زود رفیق جان. این مدت زیاد تلفنی با هم صحبت میکردیم. آمده بودی آلمان به همراه همسر مهربانت زندگی کنی و از ایدهها و پروژهها و نمایشگاهها و کتابهایی که در ذهن داشتی برایم میگفتی.
با چقدر شور و عشق و جنون و شیدایی. تو برایم الگو بودی و هستی محسن. خودت خوب میدانی. با آن همه سواد و دانش عکاسی، در هر جشنوارهای که فیلمی از من نمایش داشت و یا کارگاه آموزشی داشتم میآمدی و مینشستی آن جلو و من خجالت میکشیدم و گاهی لکنت میگرفتم.
میآمدی مثل کوهی از دانش و سواد و تجربه مینشستی گوشهای و با کنجکاوی کودکانهای گوش میدادی و یادداشت مینوشتی و من به تو غبطه میخوردم. که چه فروتنانه عاشق هنر و عکاسی و سینمای مستندی و نگران نیستی که بگویند با این کسوت و توان و تجربه و دانایی، اینجا آمده چکار؟ و من از این کارت تقلید میکنم.
چقدر من عکاسی و عکسها و نگاهت را دوست دارم. یادت هست محسن. به من زنگ زدی و گفتی که عکسی که از پرتره یک زن جنوبی که قاب عکس شوهر تازه فوت شدهاش در دستش است را چقدر دوست داری و به من تبریک گفتی و گفتی مهرداد متوسط نباش در عکاسی، سعی کن همه عکسهایت مثل این عکست باشد و نمیدیدی که من چشمانم پر از اشک شده و این تعریف تو بزرگترین جایزه ام شد.
یادت هست محسن، قرار عکاسیمان از علی آقای دهباشی در خانهاش افتاده بود روی هم. در راهروی خانهاش که بسیار باریک است، پرده سفیدات را علم کردی و به دهباشی گفتی که دستگاه اکسیژنش را بیاورد و به دهان بزند تا از او هنگام تنفس با دستگاه با پس زمینه سفید عکس بگیری و دهباشی کلافه شده بود و تو گفتی که باید به دهباشی توضیح بدهم که این عکسها، عکسهای معمولی نیست و برای تاریخ خواهد ماند و من از تو خواهش کردم که حالا که پرده ات را علم کردهای، از تو با همان پرده سفیدت که در همه سفرها همراهت بود و شده بود پرده عکاسخانه سیار(خانواده ایرانی ) عکاسی کنم.
مهربانانه پذیرفتی و من گفتم که در کتاب جدیدم با نشر اتفاق عکست را منتشر میکنم و تو موضوع را به شوخی گرفتی و فروتنانه خندیدی. محسن تو معمولی نبودی. هنرمند عمیق و متفاوت و مجنون و شیدایی بودی که من به تو غبطه میخوردم. حالا همه چیز آرام است.
تو رفتهای و من نمیدانم که این خاک چگونه پذیرای مردی است که در کتابخانه سرش و جهان عکسهایش یک ایران و خانواده ایرانی خوابیده است. بخواب محسن جانم. آرام بخواب. که به اندازه چند زندگی عکس گرفتی، خلق کردی و برای نسلها باقی گذاشتی و هنرمند اصیل را معنا کردی.
دلم برایت خیلی تنگ میشود رفیق جان.»
