صدای لالایی در فضای گلزار می‌پیچد. نوایی که انگار مادران، فرزندانشان را برای آخرین بار به خواب می‌سپارند. لالایی می‌آید و بغض‌ها می‌شکند. این صدا چیزی فراتر از یک موسیقی غمگین است.

یادداشت مهمان، سیدمسعود ارکانی‌فرد: با شروع جنگ، قرار بود راهی هرمزگان شویم؛ بیاییم تا لحظه‌ها را ثبت کنیم، روایتگر روزهای سخت باشیم و آنچه را بر مردم این سرزمین گذشته، در قاب دوربین‌ها و کلماتمان ماندگار کنیم. اما مشکلاتی پیش آمد و این سفر هر بار به تعویق افتاد؛ تا اینکه حالا، سرانجام اینجاییم؛ در میناب، جایی که داغش از مرز واژه‌ها گذشته است.

زیر آفتاب داغ میناب، به گلزار شهدای ۱۶۸ دانش‌آموز، معلم و والدین رسیدیم؛ به مزارهایی که هرکدامشان قصه‌ای دارند و هر سنگ کوچکشان، دنیایی از آرزوهای ناتمام را در خود جا داده است.

اشک امان از همه بریده؛ اینجا حتی دوربین‌ها هم از اندوه در امان نیستند. تصویربرداران و عکاسانی که آمده‌اند لحظه‌ها را ثبت و ضبط کنند، خودشان میان اشک و بغض، قاب‌هایی از داغ و دلتنگی می‌سازند. گاهی دست‌ها می‌لرزد، چشم‌ها خیس می‌شود و لنز دوربین، پیش از آنکه تصویری ثبت کند، به اندوه خیره می‌ماند.

اینجا هر قبر کوچک، داستانی دارد؛ قصه کودکانی که هنوز فرصت نکرده بودند دنیا را آن‌طور که باید بشناسند، معلمانی که قرار بود باز هم چراغ دانایی را روشن نگه دارند و خانواده‌هایی که ناگهان، تمام دنیایشان زیر آوار داغ فرو ریخت.

اما میان این همه مزار، دو قبر کنار هم بیش از بقیه دل را می‌سوزانند؛ یکی مزار مادری است و دیگری مزار نوزادی که هنوز رنگ دنیا را ندیده بود. دو قبر کنار هم؛ یک مادر و کودکی که فرصت نکرد زندگی را در آغوش بگیرد. اینجا حتی کلمات هم کم می‌آورند. آدم می‌ماند که برای کدام داغ بیشتر گریه کند؛ مادری که دیگر نیست یا کودکی که هنوز زندگی را آغاز نکرده، از آن جدا شد.

اینجا، لالایی‌ها بوی دلتنگی می‌دهند

کمی آن‌طرف‌تر، صدای لالایی در فضای گلزار می‌پیچد؛ نوایی که انگار مادران، فرزندانشان را برای آخرین بار به خواب می‌سپارند. لالایی می‌آید و بغض‌ها می‌شکند. این صدا چیزی فراتر از یک موسیقی غمگین است؛ صدای آغوش‌هایی است که دیگر کودکی در آن‌ها آرام نمی‌گیرد، صدای دلتنگی‌هایی که پایانی ندارند.

اینجا، پدری با نقاشی فرزند شهیدش آمده است. نقاشی را در دست گرفته و به دیگران نشان می‌دهد؛ انگار می‌خواهد از دنیای کوچکی بگوید که در ذهن فرزندش جریان داشت.

پدر، تصویر فرزندش را نشان می‌دهد و ما نگاهش می‌کنیم؛ پدری که به‌جای در آغوش گرفتن کودک خود، یادگارش را به دیگران نشان می‌دهد تا شاید آن‌ها هم گوشه‌ای از دنیای فرزندش را بشناسند.

اما برای فهمیدن عمق این فاجعه، نباید فقط به مزارها نگاه کرد؛ باید داغ را در نگاه مادران مینابی دید. باید به چشم‌هایی خیره شد که انگار هنوز باور نکرده‌اند، به دست‌هایی که شاید هنوز عادت دارند لباس فرزندشان را مرتب کنند و به مادرانی که هر بار نام کودکی را می‌شنوند، خاطره‌ای از دست‌رفته در دلشان زنده می‌شود.

داغ میناب را باید در سکوت مادرانش جست‌وجو کرد؛ در بغضی که گاهی راهی برای شکستن پیدا نمی‌کند و در نگاهی که هزار حرف ناگفته دارد. بعضی دردها را نمی‌شود پرسید، نمی‌شود توضیح داد و نمی‌شود با چند جمله به تصویر کشید؛ فقط باید لحظه‌ای کنار صاحبان این داغ ایستاد و سکوتشان را فهمید.

به میناب آمده‌ایم تا لحظه‌ها را ثبت کنیم، اما بعضی لحظه‌ها فقط در قاب دوربین جا نمی‌شوند؛ باید آن‌ها را با بغض، با اشک و با سکوت به خاطر سپرد. اینجا، میان مزارهای کوچک و لالایی‌های جان‌سوز، آدم می‌فهمد بعضی داغ‌ها نه با گذشت زمان کم‌رنگ می‌شوند و نه در چند جمله می‌گنجند؛ بعضی داغ‌ها تا همیشه با آدم می‌مانند.

اینجا، لالایی‌ها بوی دلتنگی می‌دهند