آیا میتوان شکنجهگران را بخشید؟
مایکل اسکات مور، روزنامهنگار آمریکایی-آلمانی که در سال ۲۰۱۲ حین تحقیق درباره دزدی دریایی در سومالی ربوده شد و دو سال و نیم در اسارت به سر برد، او به کالبدشکافی روانشناختی اسارت پرداخته و واکاوی میکند که چگونه تصمیم به «بخشیدن» نگهبانانش، او را از گرداب خشم و خودکشی نجات داد و چرا مرز میان بخشش واقعی و سندروم استکهلم تا این حد شکننده است.
فرارو- مایکل اسکات مور در سال ۲۰۱۲ با هدف پژوهش میدانی پیرامون پدیده مدرن دزدی دریایی عازم سومالی شد؛ تصمیمی حرفهای که تنها پس از ده روز به یکی از طولانیترین گروگانگیریهای شهروندان غربی در این کشور بدل گشت.
به گزارش فرارو به نقل از گاردین، در جادهای خاکی در نزدیکی شهر گالکایو، خودروی حامل او توسط یک کامیون مجهز به تیربار ضدهوایی متوقف شد. مهاجمان مسلح او را از خودرو بیرون کشیدند، دستش را شکستند و به عمق بیابانهای سومالی منتقل کردند.
آغاز کابوس در خاک شاخ آفریقا
این سرآغاز ۹۷۷ روز حبس طاقتفرسا بود؛ دورانی که بخش عمده آن روی یک تشک اسفنجی خیس از عرق، در اتاقهای بتنی نمور و غبارآلود یا زیر آفتاب سوزان دشتهای باز ساوانا سپری شد. ربایندگان که ساختاری شبیه به کارتلهای جنایی داشتند، او را حتی برای مدت شش ماه به یک کشتی صید تن ماهیِ ربودهشده منتقل کردند؛ جایی که ۲۸ ملوان شرق آسیایی نیز در وضعیتی غیرانسانی در کنار او در بند بودند.
دزدان مسلح با کلاشنیکف مدام رادیو گوش میدادند یا مشغول مصرف ماده مخدر گیاهی «قات» بودند و در ازای آزادی مور، ابتدا تقاضای باج نجومی ۲۰ میلیون دلاری داشتند.
بخشش بهمثابه ابزار بقا
در چنین برزخی که خطر ابتلا به مالاریا، بیماری و افکار خودکشی هرلحظه جان اسیر را تهدید میکرد. مور دریافت که انباشت خشم و نفرت نسبت به نگهبانان مسلح، نخستین گام در فروپاشی روانی خود اوست. او شرح میدهد که چگونه آگاهانه تصمیم گرفت مفهوم «بخشش» را تمرین کند. این تصمیم نه از سر تمایل مذهبی یا توجیه جنایت، بلکه نوعی انضباط ذهنی روزمره برای فرار از انهدام درونی بود.
مور در این باره مینویسد: «در ابتدا ایده بخشش و ترحم چیزی بود که مرا از تاریکی عبور داد. وقتی ذهنم را بازآرایی کردم تا نزدیکترین افرادی را که باعث دردم میشدند ببخشم، میل به خودکشی در من خاموش شد.»
بخشیدن کسانی که اسلحه به سمتش نشانه میرفتند، به او امکان داد آرامش درونیاش را حفظ کند و با روحیهای پایدارتر روزهای بیپایان اسارت را دوام بیاورد.
تفاوت باریک بخشش و سندروم استکهلم
پرسش اساسی این است: آیا همدلی با ربایندگان، در واقع همان «سندروم استکهلم» نیست؟ مور در تحلیل رفتار خود با محمد تهلیل، فرمانده نگهبانانش، به این چالش پاسخ میدهد. تهلیل در میان سایر اعضای خشن گروه، رفتاری آرامتر و ملایمتر بروز میداد و مور را آزار جسمی مستقیم نمیرساند. همین امر در ایام اسارت، نوعی حس کاذبِ همراهی در ذهن گروگان ایجاد میکرد.
پس از آزادی مور در سپتامبر ۲۰۱۴ که در ازای باج ۱.۶ میلیون دلاری گردآوریشده از سوی خانوادهاش محقق شد، تهلیل در فیسبوک به او پیام داد و خود را «دوست تو محمد تهلیل» معرفی کرد.
مور در بازخوانی این تجربه هشدار میدهد که اسیران تحت فشار مطلق ممکن است کمترین نشانه عدم خشونت را با مهربانی واقعی اشتباه بگیرند. از نگاه او، اگر بخشش باعث شود مجرم از مسئولیت کیفری جنایتش معاف جلوه کند، آن بخشش فاسد شده و به سندروم استکهلم تنزل یافته است.
عدالت، خط پایانی بر بخشش فردی
بخشش یک سازوکار فردی برای التیام دردهای عاطفی قربانی است، در حالی که عدالت روندی حقوقی و غیرقابلمذاکره محسوب میشود. تهلیل بعدها توسط نهادهای امنیتی دستگیر و همراه با یکی دیگر از متهمان ارشد شبکه گروگانگیری، در دادگاه فدرال نیویورک به اتهام هواپیماربایی، گروگانگیری و حمایت تسلیحاتی به ۳۰ سال حبس محکوم شد.
مور با وجود آنکه در دادگاه از برخوردهای آرامتر تهلیل سخن گفت، اما بر ابعاد ویرانگر این جنایت سازمانیافته نیز شهادت داد.
تجربه مور نشان میدهد بقا در شرایط بحرانی نیازمند تفکیک دقیق میان «رهایی درون از کینه» و «فراموشی حق و عدالت» است؛ بخشیدن شاید برای نجات جان خود اسیر در چنگال مرگ ضرورت داشته باشد، اما هرگز جایگزین پاسخگویی کیفری عاملان خشونت نخواهد شد.
