هم‌زمان با چهارمین سالگرد شهادت آرمان علی‌وردی، اجتماع «نوجوانان آرمانی، لشکر قدس» صبح امروز (جمعه) با حضور خانواده‌ها و اقشار مختلف مردم در میدان انقلاب تهران برگزار شد.

به خبرنگار مهر، میدان انقلاب تهران صبح جمعه ـ ۸ آبان‌ماه ـ برای چند ساعت، پایتخت نوجوانان شد؛ از نخستین ساعات روز، سرود بر فضای میدان سوار بود، پرچم‌ها دست‌به‌دست می‌شد و دسته‌های خانوادگی یکی پس از دیگری خود را به قلب تهران می‌رساندند. اجتماع بزرگ «نوجوانان آرمانی، لشکر قدس» با هدف گرامیداشت چهارمین سالروز شهادت آرمان علی‌وردی برگزار شد؛ گردهمایی‌ای که در آن، از نوزادانِ در آغوش مادران تا سالمندانِ آرام، همه در یک صف ایستادند تا یاد نامداری را زنده کنند که خود از دل همین نسل برخاسته بود.

میدانی که صبحش با سرود گره خورد

هنوز آفتاب به میانه‌ی آسمان نرسیده بود که میدان انقلاب چهره‌ای دیگر گرفت؛ چهره‌ای که از هویت معمول یک چهارراه شلوغ پایتخت فاصله داشت. بلندگوها از ساعات آغازین، قطعه‌های حماسی پخش می‌کردند و رهگذرهایی که برای اولین بار در چنین صبحی از میدان می‌گذشتند، گاهی قدم‌هایشان کم‌کم به حرکت جمعیت می‌پیوست.

پرچم‌ها، از نقاشی‌های کوچک در دست کودکان تا بیرق‌های بلندی که بر دکل‌ها می‌لرزیدند، میدان را رنگین کرده بودند. اطراف جایگاه، غرفه‌های فرهنگی یکی پس از دیگری پوشیدگی اولیه را کنار می‌گذاشتند و ایستگاه‌های خدماتی از همان ابتدا آماده بودند تا سهم هر حاضری، از آب خنک تا جای آرام نشستن، فراموش نشود. میدان کم‌کم داشت از یک چهارراه عادی، به صحنه‌ای برای یک روایت تبدیل می‌شد.

از آغوش مادران تا عصای پیرمردها

آنچه این گردهمایی را از بسیاری اجتماع‌های مشابه متمایز می‌کرد، رگه‌های سنی‌ای بود که در آن دیده می‌شد. مراسمی که نامش با نوجوانان گره خورده بود، اما میدان را تنها به آنان واگذار نکرده بود؛ مادرانی که نوزادانشان را زیر گوشه‌ی چادر خوابانده بودند، پدرانی که دست فرزندان کوچکشان را محکم گرفته بودند و سالمندانی که با آرامش تمام، تکیه بر عصایشان، شاهد ماجرا بودند.

از کودکی که هنوز اولین کلمه‌هایش را نگفته بود تا پیرمردی که سال‌های دراز را پشت سر گذاشته، همه در این صبح مشترک بودند. انگار نام این شهید جوان، پلی شده بود میان نسل‌ها؛ نسلی که او را در آغوش می‌برد و نسلی که خاطره‌ی دوران هم‌زندگی با او را زنده نگه می‌دارد.

روزی که لشکر قدس در میدان انقلاب صف بست

صف‌هایی که از مدرسه آمده بودند

در گوشه‌وشمار میدان، دسته‌های منظم و هم‌پوشان به چشم می‌خوردند؛ گروه‌هایی از بسیج دانش‌آموزی و مجموعه‌های فرهنگی و تربیتی که با برنامه‌ریزی از پیش تعیین‌شده و لباس‌های یکدست در مراسم حضور یافته بودند. صف‌های منظم این دسته‌ها، کنار گروه‌های خودجوش دوستان و هم‌مدرسه‌ای‌ها، ترکیب جالبی ساخته بود: هم انسجام و نظم، و هم شور و بی‌پرواییِ نوجوانی.

این دسته‌ها تماشاگرِ فقط‌خواندنی هم نبودند بخشی از اجراها و فعالیت‌های فرهنگی میدان دقیقاً بر دوش همین نوجوانان بود و مربیان‌شان از کنار صف‌ها، اجرا و مشارکت آنان را هدایت می‌کردند.

روی صحنه، صدای خودِ نسل

با پر شدن تدریجی میدان، برنامه‌های اصلی آغاز شد و جایگاه، میزبان گروه‌های سرود شد. نوجوانانی که پشت میکروفون ایستاده بودند، چیزی نمی‌خواندند جز زبانِ خودِ همین جمعیت؛ قطعه‌هایی که با اولین نغمه‌هایشان، بخش‌های مختلف میدان به حرکت درمی‌آمد و بسیاری از حاضران، بی‌آنکه تمرینی کرده باشند، هم‌خوان اجراکنندگان می‌شدند.

تنوع اجراها مانع از یکنواختی شده بود هر گروه رنگ و لحنی متفاوت داشت و همین پی‌درپی آمدن صداها به صحنه، حس می‌کرد مخاطب در مراسمی روایت‌محور نشسته است، نه صرفاً یک آیین رسمی. تشویق‌های موجی، مرز میان جایگاه و جمعیت را بارها برداشته بود.

شعر که آمد، میدان مکث کرد

آن‌گاه نوبت شاعران و مداحان رسید؛ لحظه‌ای که هیاهوی میدان به سکوتِ سنگین اما گرمی بدل شد. ابیات حماسی که بر سرِ زبان می‌آمد، چنان در دل جمعیت می‌نشست که گاهی فقط صدای شاعر و پس‌زمینه‌ی اشک‌های پنهانِ برخی حاضران شنیده می‌شد.

در این بخش، مخاطب از شورِ حرکت به سمت تأمل برده شد؛ به مفاهیمی چون ایثار، گذشت و بهای سنگینِ ایستادن بر آرمان. شعرخوانی، حلقه‌ی اتصال بخش‌های شاد برنامه به پیام اصلی گردهمایی بود و این پیوند را هرچه محکم‌تر کرد.

پس از آن، یکی از روحانیون بر جایگاه آمد و به روایت زندگی شهید آرمان علی‌وردی پرداخت؛ از خُلق و خو، مسیر و انتخاب‌های جوانی گفت که نامش امروز، عنوان یک اجتماع بود. این بخش، لحن دیگری داشت آرام‌تر، عمیق‌تر و شاید صمیمانه‌تر از همه‌ی بخش‌های پیشین.

برای نوجوانان حاضر در میدان، این روایت معنایی دوچندان داشت؛ سخن از جوانی بود که اختلاف سنی چندانی با آنان نداشت و همین نزدیکی، روایت را برایشان ملموس و زندگی‌اش را الگوپذیر می‌کرد. در میان هیاهوی اجراها، این مکث یادآور آن بود که پشت هر نام شهید، زندگی، آرزو، انتخاب و خاطره‌ای ایستاده است و شناختن این زندگی، مراسم را از یک آیین مناسبتی فراتر می‌برد.

ابوذر روحی؛ لحظه‌ی اوج شور

اما ورود ابوذر روحی به صحنه، بار دیگر جریانی تازه در میدان انداخت. با آغاز اجرا و پخش نماهنگ‌های حماسی، شورِ ابتدای روز بار دیگر به اوج رسید؛ نوجوانان جلوتر آمدند، خانواده‌ها فرزندانشان را بر شانه بالا بردند تا صحنه را ببینند و صدای هم‌خوانی جمعیت، گاه از بلندگوها نیز فراتر می‌رفت.

این بخش، اوج صمیمیت میان جایگاه و میدان بود لحظه‌ای که دیگر تفاوتی میان مجری و مخاطب باقی نمی‌ماند و همه، هم‌نوا و هم‌قدم، آثار حماسی را دنبال می‌کردند. اجرای روحی، حلقه‌ی پایانی شور روز بود و میدان را تا لحظات پایانی برنامه، پرانرژی نگاه داشت.

در حالی که برنامه‌ها در جایگاه ادامه داشت، رفت‌وآمد مردم در بخش‌های مختلف میدان نیز قطع نشد عده‌ای در اطراف صحنه مستقر شده بودند، برخی با خانواده‌هایشان میان غرفه‌ها می‌گشتند و دسته‌های کوچکی از دوستان، عکس یادگاری می‌گرفتند. این تنوع نشان می‌داد اجتماع امروز، صرفاً یک برنامه‌ی متمرکز روی صحنه نبود؛ فضایی بود برای حضور، مشارکت و پیوند.

آنچه در پایان این صبح روشن می‌ماند، تصویری است از نسلی که کنار بزرگ‌ترهایش ایستاد تا بگوید حافظه‌ی جمعی یک ملت، با گذر روزها رنگ نمی‌بازد؛ روزی که یادِ آرمان علی‌وردی، نوجوانِ آرمانی، بهانه‌ی صف بستن «لشکر قدس» در قلب تهران شد و میدان انقلاب، برای چند ساعت، صحنه‌ی تکرار حماسه‌ای بود که نامش همچنان زنده است.