کشوری که امروز خود را نماد آزادی و پیشرفت معرفی می‌کند، چگونه بر خون بومیان شکل گرفت؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، در سخنرانی اخیر خود در آتن از نقش یونان باستان در شکل‌گیری هویت غرب سخن گفت. او ویژگی‌هایی مانند فردگرایی، بلندپروازی، جسارت در کشف ناشناخته‌ها، خطرپذیری و تلاش برای عبور از محدودیت‌ها را از عوامل شکل‌گیری تمدن غرب دانست و تأکید کرد که این ویژگی‌ها بعدها در هویت کشورهایی مانند آمریکا نیز اثر گذاشتند. اما وقتی یکی از مقام‌های ارشد آمریکا از میراث تمدنی غرب سخن می‌گوید، پرسش مهمی مطرح می‌شود: کشوری که امروز خود را نماد آزادی و پیشرفت معرفی می‌کند، چگونه شکل گرفت و گسترش قدرت آن چه هزینه‌ای برای ساکنان اصلی این سرزمین داشت؟

برای پاسخ به این پرسش باید به زمانی بازگشت که هنوز کشوری به نام ایالات متحده آمریکا وجود نداشت. در سرزمینی که امروز آمریکا نامیده می‌شود، ملت‌های بومی متعددی زندگی می‌کردند. آنها زبان‌ها، فرهنگ‌ها، شیوه‌های زندگی و ساختارهای سیاسی خود را داشتند. برخی در شهرها و سکونتگاه‌های بزرگ زندگی می‌کردند و برخی دیگر جوامع کشاورزی، شکار یا کوچ‌نشینی داشتند. بنابراین، آمریکای شمالی سرزمینی خالی از سکنه نبود که اروپایی‌ها آن را کشف کرده و از ابتدا ساخته باشند. از اواخر قرن پانزدهم، ورود اروپایی‌ها به قاره آمریکا گسترش یافت و کشورهای اروپایی برای تصرف زمین، دستیابی به منابع و گسترش تجارت با یکدیگر رقابت کردند. در این میان، اسپانیا، فرانسه و بریتانیا بخش‌هایی از آمریکای شمالی را به تصرف خود درآوردند.

مهاجران انگلیسی سنگ‌بنای اولیه آمریکا

انگلیسی‌ها نیز برای تثبیت حضور خود در این قاره، سکونتگاه‌هایی ایجاد کردند. در سال 1607، گروهی از مهاجران انگلیسی جیمزتاون را در منطقه ویرجینیا بنا کردند1؛ یکی از نخستین سکونتگاه‌های دائمی انگلیسی‌ها در آمریکای شمالی. در دهه‌ها و قرن‌های بعد، مهاجران انگلیسی در مناطق مختلف ساحل شرقی مستقر شدند و به‌تدریج 13 مستعمره به وجود آمد. این 13 مستعمره، از جمله ویرجینیا، ماساچوست، نیویورک، پنسیلوانیا و جورجیا، زیر سلطه بریتانیا بودند. آنها حکومت‌های محلی داشتند، اما در نهایت تابع پادشاهی بریتانیا محسوب می‌شدند. اقتصاد برخی از این مناطق به کشاورزی و تجارت متکی بود و به‌ویژه در مستعمره‌های جنوبی، کار اجباری بردگان آفریقایی نقش مهمی در اداره مزارع داشت.

در قرن هجدهم، اختلاف میان مستعمره‌ها و حکومت بریتانیا افزایش یافت. بخشی از ساکنان مستعمره‌ها با مالیات‌ها و محدودیت‌های تجاری بریتانیا مخالفت می‌کردند و خواهان اختیار بیشتری در اداره امور خود بودند. در سال 1776، نمایندگان سیزده مستعمره اعلامیه استقلال را صادر کردند و جدایی خود از بریتانیا را اعلام کردند. پس از جنگ استقلال2، بریتانیا در سال 1783 استقلال آمریکا را به رسمیت شناخت. قانون اساسی آمریکا نیز در سال 1787 تدوین شد و دولت فدرال جدید در سال 1789 آغاز به کار کرد. به این ترتیب، ایالات متحده به‌عنوان یک کشور مستقل شکل گرفت. اما استقلال این کشور از بریتانیا به معنای پایان استعمار در آمریکای شمالی نبود، بلکه دولت جدید به‌تدریج سیاست گسترش سرزمینی را دنبال کرد.

پس از استقلال، آمریکا از محدوده اولیه خود در ساحل شرقی فراتر رفت و به سمت غرب گسترش یافت. در سال 1803، دولت توماس جفرسون منطقه وسیعی به نام لوئیزیانا را از فرانسه خریداری کرد؛ معامله‌ای که قلمرو آمریکا را به‌شدت افزایش داد. در سال 1819 نیز اسپانیا فلوریدا را به آمریکا واگذار کرد و در سال 1845 تگزاس به ایالات متحده پیوست. آمریکا در سال 1846 به توافقی با بریتانیا درباره مرزهای شمال غربی رسید و در سال 1848، پس از جنگ با مکزیک، بخش بزرگی از سرزمین‌های مکزیک را به دست آورد. در سال 1867 نیز آلاسکا را از روسیه خرید. این نمونه‌ها نشان می‌دهند که گسترش آمریکا از راه‌های متفاوتی انجام شد؛ از خرید و توافق میان دولت‌ها تا جنگ و تصرف سرزمین. اما در بسیاری از این مناطق، ملت‌های بومی از قبل زندگی می‌کردند و گسترش قلمرو آمریکا، حقوق و مالکیت آنان را با تهدید جدی روبه‌رو کرد.

سیاست انتقال اجباری سرخپوستان

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این سیاست، قانون انتقال سرخپوستان بود که در سال 1830 و در دوران ریاست‌جمهوری اندرو جکسون تصویب شد. این قانون به دولت اجازه داد زمینه انتقال اجباری قبایل بومی از سرزمین‌هایشان در شرق رود می‌سی‌سی‌پی را فراهم کند. دولت آمریکا خواهان در اختیار گرفتن زمین‌هایی بود که بومیان در آنها زندگی می‌کردند و مهاجران سفیدپوست به دنبال گسترش کشاورزی و سکونتگاه‌های خود بودند. در جریان کوچ اجباری قوم چروکی در سال‌های 1838 و 1839، هزاران نفر مجبور شدند خانه و سرزمین خود را ترک کنند. این کوچ که به «مسیر اشک‌ها» معروف شد، بر اساس برآوردهای تاریخی به مرگ حدود چهار هزار نفر از اعضای این قوم انجامید. آنان بر اثر بیماری، گرسنگی، سرما و شرایط سخت مسیر جان باختند. این رویداد نمونه‌ای از زمانی بود که دولت آمریکا با استفاده از قدرت سیاسی و نظامی، مردم یک سرزمین را برای تصرف زمین‌هایشان جابه‌جا کرد.

در نیمه دوم قرن نوزدهم، با گسترش راه‌آهن، کشف معادن، افزایش دامداری و مهاجرت به غرب، درگیری‌ها میان ارتش آمریکا و ملت‌های بومی شدت گرفت. دولت برای تثبیت کنترل خود، بسیاری از قبایل را به مناطق محدود موسوم به «مناطق رزرو» منتقل کرد. این مناطق معمولاً بخش کوچکی از سرزمین‌های اجدادی بومیان بودند و زندگی در آنها با محدودیت‌های فراوان همراه بود. در کنار جنگ‌ها، سیاست تقسیم زمین‌های مشترک قبایل نیز اجرا شد؛ زمین‌هایی که پیش‌تر به‌صورت جمعی در اختیار جوامع بومی بود، میان افراد تقسیم شد و بخش‌هایی از آن به مهاجران یا دیگر خریداران رسید. در نتیجه، بومیان بخش بزرگی از سرزمین‌های خود را از دست دادند. کشتار ووندد نی در سال 1890، که در آن نیروهای ارتش آمریکا شمار زیادی از مردم لاکوتا، از جمله زنان و کودکان، را کشتند، یکی از تلخ‌ترین نمونه‌های خشونت علیه بومیان در این دوره است.

جذب و هضم اجباری بومیان در فرهنگ آمریکا

سیاست‌های آسیب‌زا تنها به تصرف زمین و کشتار محدود نماند. در دوره‌هایی از قرن نوزدهم و بیستم، دولت آمریکا و نهادهای وابسته به آن تلاش کردند بومیان را از زبان، فرهنگ و شیوه زندگی خود دور کنند. کودکان بومی در مواردی به مدارس شبانه‌روزی فرستاده می‌شدند؛ مدارسی که در آنها استفاده از زبان‌های بومی و حفظ برخی سنت‌های فرهنگی محدود یا ممنوع بود. هدف این سیاست‌ها در بسیاری از موارد، جذب اجباری بومیان در فرهنگ غالب آمریکایی بود. البته از دهه‌های 1960 و 1970 به بعد، سیاست رسمی آمریکا به‌تدریج به سمت حمایت بیشتر از خودگردانی قبایل تغییر کرد. امروزه دولت فدرال صدها ملت و قبیله بومی را به رسمیت می‌شناسد و برخی از آنها دولت‌های قبیله‌ای و اختیارات مشخصی دارند. بااین‌حال، اختلاف بر سر سرزمین‌های اجدادی، حقوق معاهده‌ای، منابع طبیعی و اماکن مقدس همچنان ادامه دارد و بسیاری از پیامدهای تاریخی از میان نرفته است.

اکنون می‌توان به سخنان روبیو بازگشت. او از بلندپروازی، رقابت، جسارت و عبور از محدودیت‌ها به‌عنوان ویژگی‌های سازنده تمدن غرب یاد می‌کند. اما تاریخ آمریکا نشان می‌دهد که گسترش قدرت و عبور از مرزها همیشه به معنای کشف علمی، نوآوری یا پیشرفت انسانی نبوده است؛ در مواردی، این روند به معنای پیشروی به سرزمین دیگران، بیرون راندن ساکنان اصلی و تحمیل قدرت نظامی بوده است. البته نمی‌توان تمام تاریخ آمریکا را به کشتار بومیان فروکاست یا دستاوردهای علمی، سیاسی و اجتماعی این کشور را نادیده گرفت. بااین‌حال، نمی‌توان از آزادی و دموکراسی سخن گفت و در همان حال، فصل‌های خونین تاریخ این کشور را نادیده گرفت. در بخش‌هایی از تاریخ آمریکا، حقوقی که بعدها در ادبیات سیاسی این کشور اهمیت یافتند، برای ملت‌های بومی رعایت نشدند. این روند، به‌تدریج به شکل‌گیری دوره‌ای انجامید که در فرهنگ عمومی آمریکا به نام «غرب وحشی» شناخته می‌شود؛ دوره‌ای که بعدها فیلم‌های وسترن، با محوریت کابوی‌ها و درگیری‌های مرزی، تصویری قهرمانانه از آن ساختند؛ تصویری که در بسیاری از موارد، سرنوشت بومیان و بهای انسانی گسترش آمریکا را به حاشیه برد.

گاوچران‌هایی که بر خون بومیان تاختند

تصویری که هالیوود در بسیاری از فیلم‌های کابویی از آمریکا ساخته، بخشی از همین روایت تاریخی است. در وسترن‌های کلاسیک، کابوی‌ها اغلب قهرمانانی شجاع و قانون‌مدار معرفی می‌شدند که برای گسترش تمدن و برقراری نظم در سرزمین‌های غربی تلاش می‌کنند؛ در مقابل، بومیان آمریکا گاهی به‌عنوان دشمنانی تصویر می‌شدند که در برابر پیشرفت مقاومت می‌کنند. اما واقعیت این بود که این سرزمین‌ها خالی نبودند و ملت‌های بومی قرن‌ها پیش از ورود مهاجران اروپایی در آن‌ها زندگی می‌کردند. آنچه در بسیاری از این فیلم‌ها «فتح سرزمین‌های جدید» نامیده می‌شد، برای بومیان به معنای از دست دادن خانه، زمین و استقلال بود.

البته همه فیلم‌های وسترن چنین نگاهی نداشته‌اند و برخی آثار متأخر، روایت یک‌طرفه گذشته را به چالش کشیده‌اند.3 بااین‌حال، تصویر قهرمانانه کابوی‌ها در بخش مهمی از سینمای آمریکا، به شکل‌گیری روایتی کمک کرد که در آن گسترش قدرت آمریکا با شجاعت و پیشرفت پیوند می‌خورد، اما هزینه‌ای که ملت‌های بومی برای این گسترش پرداختند، کمتر دیده می‌شد. از این منظر، سخنان روبیو درباره جسارت، میل به برتری و هویت تمدنی غرب را می‌توان در کنار این پرسش قرار داد که آیا روایت شکوه آمریکا بدون بازگویی سرنوشت مردمانی که سرزمینشان تصرف شد، روایتی کامل و منصفانه است؟

سخنان روبیو در آتن، در واقع تفسیری از ریشه‌های تمدن غرب و هویت آمریکاست؛ تفسیری که بر ویژگی‌هایی مانند جسارت، رقابت و میل به برتری تأکید می‌کند. اما این روایت زمانی کامل خواهد بود که هزینه‌های تاریخی گسترش قدرت آمریکا نیز در آن دیده شود. آمریکا تنها بر قانون اساسی، نهادهای سیاسی و آرمان‌های آزادی بنا نشد؛ شکل‌گیری و گسترش سرزمینی آن با تصرف زمین‌های بومیان، کوچ اجباری، جنگ و کشتار نیز همراه بود. پرسش اساسی این است: اگر قرار است تاریخ یونان باستان برای توضیح هویت امروز آمریکا به کار گرفته شود، چرا تاریخ مردمانی که در سرزمین آمریکا زندگی می‌کردند و در مسیر گسترش این کشور زمین و جان خود را از دست دادند، نباید بخشی از این روایت باشد؟ نمی‌توان تنها دستاوردهای یک تمدن را به رخ کشید، اما درباره هزینه‌هایی که دیگران برای شکل‌گیری قدرت آن پرداخته‌اند، سکوت کرد.

خلاصه یادداشت

پیش از ورود اروپاییان ملت‌های بومی در سرزمین آمریکای شمالی زندگی می‌کردند و جوامع و فرهنگ‌های خود را داشتند.
1607 به بعد انگلیسی‌ها مستعمره‌هایی مانند جیمزتاون را در ساحل شرقی تأسیس کردند.
1776 تا 1789 آمریکا استقلال خود را اعلام کرد و ساختار حکومت جدیدش شکل گرفت.
قرن نوزدهم آمریکا به سمت غرب گسترش یافت؛ جنگ، خرید سرزمین و سیاست‌های جابه‌جایی اجباری، مرزهای کشور را تغییر داد.
حدود میانه تا پایان قرن نوزدهم دوره‌ای که بعدها با عنوان «غرب وحشی» مشهور شد؛ گاوچرانی، شهرهای مرزی، کلانترها و درگیری‌ها در فرهنگ عامه برجسته شدند.
قرن بیستم هالیوود در بسیاری از وسترن‌های کلاسیک، کابوی را قهرمان و بومیان را گاه دشمن نشان داد؛ برخی آثار متأخر این تصویر را به چالش کشیدند.
امروز آمریکا از میراث تمدنی و سیاسی خود سخن می‌گوید، اما پیامدهای تاریخی تصرف سرزمین‌های بومی همچنان موضوع بحث است.

-----------------------

1. جیمزتاون در ایالت ویرجینیا، در ساحل شرقی آمریکای امروزی و در نزدیکی اقیانوس اطلس قرار دارد. این شهرک در سال 1607 تأسیس شد و نخستین سکونتگاه دائمی انگلیسی‌ها در آمریکای شمالی بود که دوام آورد.

2. جنگ استقلال آمریکا از سال 1775 میان سیزده مستعمره انگلیسی‌نشین و بریتانیا آغاز شد و در سال 1776، مستعمره‌ها استقلال خود را اعلام کردند. این جنگ با کمک فرانسه به نیروهای آمریکایی ادامه یافت و با شکست بریتانیا به پایان رسید. سرانجام، در پیمان پاریس در سال 1783، بریتانیا استقلال ایالات متحده را رسماً به رسمیت شناخت. 

3. الف) Dances with Wolves (رقصنده با گرگ‌ها، 1990): داستان یک سرباز آمریکایی است که با قوم لاکوتا آشنا می‌شود. فیلم زندگی و فرهنگ بومیان را با همدلی نشان می‌دهد و ارتش آمریکا را نیز تهدیدی برای سرزمین آنان تصویر می‌کند؛ هرچند به دلیل محوریت شخصیت سفیدپوست، خود آن هم نقدهایی دریافت کرده است.

ب)  Little Big Man (مرد کوچک بزرگ، 1970): این فیلم با نگاهی انتقادی به گسترش آمریکا در غرب، خشونت ارتش و رفتار با بومیان می‌پردازد و تصویر رایج وسترن از سفیدپوستان به‌عنوان قهرمانان همیشگی و بومیان به‌عنوان دشمنان را زیر سؤال می‌برد.

انتهای‌پیام/