جوان آنلاین: اثری که هم اینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که در عنوان خویش آورده است، خاطرات مبارزاتی بانو طاهره سجادی را در خویش دارد. این مجموعه، ازسوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی تنظیم و منتشر شده و هم اینک به چاپ سوم رسیده است. تارنمای ناشر طی یادداشتی، در باب مضمون و محتوای «خورشیدواره» آورده است: «کتاب خاطرات طاهره سجادی، روایتی مستند از زندگی یکی از بانوان مبارز انقلاب اسلامی است که از کودکی تا سالهای مبارزه با رژیم پهلوی و پس از پیروزی انقلاب را از زبان وی بازگو میکند. این اثر ضمن روایت زندگی شخصی راوی، تصویری روشن از نقش زنان در نهضت اسلامی و جریانهای مبارزاتی دهههای ۴۰ و ۵۰ ارائه میدهد. خاطرات او از آشنایی با مسائل سیاسی، همراهی با همسرش مهدی غیوران، دستگیری، بازجویی، تحمل شکنجههای ساواک و سالهای زندان، از مهمترین بخشهای کتاب است. همچنین نویسنده به فعالیتهای نیروهای مذهبی، تغییر مواضع سازمان مجاهدین خلق، فضای زندانهای رژیم پهلوی و روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی میپردازد. این خاطرات پس از انقلاب نیز ادامه یافته و به نقش راوی در فعالیتهای فرهنگی و همچنین تقدیم فرزندش در دوران دفاع مقدس اشاره میکند. استناد به روایت دست اول، اسناد تاریخی و تصاویر، ارزش پژوهشی این اثر را دوچندان کرده است. این اثر علاوه بر یک زندگینامه، بخشی از تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی را روایت میکند و برای علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران، نقش زنان در انقلاب و پژوهشگران این گونه از تاریخ، کتابی خواندنی، مستند و ارزشمند به شمار میآید....»
در بخشی از «خورشیدواره»، در باره بازجویی از بانو طاهره سجادی در کمیته مشترک ضدخرابکاری، چنین میخوانیم: «منرا کهبهداخلاتاق بازجویی بردند، حسینی و عضدی نشستهبودند. شروعکردند بههتاکی کردن، فحشهای رکیکدادن، حرفهای زشتزدن و بعد گفتند مرتضی صمدیهلبافرا بیاورند. صمدیه لختبود و فقطیک پیژامهبهپایشبود؛ صورتشآنقدر زرد شدهبود، مثلاً اینکهآن را داخلزردچوبهکردهاند؛ زنجیر بهدستها، پاها و گردنشبود. با این وضع و صدای زنجیر، او را به داخلآوردند. مهدی غیوران را به او نشاندادند. گفتند: آنفردی کهتو سوئیچ را به او دادی، همین است؟ صمدیهلباف با اینکه در آن وضعیت بود، اما مشخصبود از روحیه خیلی بالایی برخوردار است؛ برقی را در چشمانشمیشد دید. او نگاهی به غیورانکرد و بعد با حالتی تمسخرآمیز، رو بهعضدی کرده، ادایی درآورد و با لهجه اصفهانی گفت: نه او ریشداشت. عضدی که روحیه و برخورد او را دید، فوراً دستور داد وی را ببرند. مرا نیمه شببهاتاق بازجویی برده بودند تا قضیهروشنشود. صمدیهلباف را بردند و شروعکردند به بدوبیراهگفتن به من و فحشهای بسیار زشت و رکیکدادن... عضدی گفت: میدانی شوهرتچهکار کرده، کاری کردهکهحداقل۱۰سال به او زندانی میدهیم. منبا شنیدناینحرفشان، فهمیدم چیزی از او نمیدانند و قضیهمنزللو نرفتهاست. آنها مرتبفحشمیدادند و تهدید میکردند. بهمنگفتند: تو آنروز با شوهرتپشتپارک کوروش، ماشینرا تحویلگرفتی؟ منهاجو واج آنها را نگاهکردم و گفتم: نه. حسینی مثل یک گوریلوحشی، هجوم آورد کهچنین و چنانت میکنیم و تو و اینشوهرپدر. را بهحرفمیآوریم. ما میدانیم آنزنی که با اینبوده، تو بودی! ....»
|
